<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزمرگی</title>
<link>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/</link>
<description>عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 13:09:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دیک (روم به دیوار ) شنری . . .</title>
<link>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;معانی برخی از کلماتی که از خانوم ها میشنوید . . .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پیش توضیح :&lt;/STRONG&gt; لطفآ برای خواندن کلمات پر رنگ شده ء (بولت) ابتدای هر جمله، همچین با لحن نیش دار زنانه و کمی با مَد کششی بخوانید. آقایون با تجربه میدونن من چی میگم !!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱. خُب:&lt;/STRONG&gt; این کلمه‏ای است که زنان برای پایان دادن به مکالمه‏هایی استفاده می‏کنند که در آن حق با آن‏هاست و شما کاملآ باید خفه‏ بشوید.‏&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۲. پنج دَیقه:&lt;/STRONG&gt; اگرمشغول لباس‏پوشیدن است یعنی حداقل نیم ساعت!!!  هرچند پنج دَیقه &quot;دقیــــقاً &quot; معادل پنج دقیقه است در زمانی که به شما پنج دقیقه بیش‏تر زمان جهت تماشای فوتبال داده شده باشد.‏ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;۳. هیچی:&lt;/STRONG&gt; به یاد داشته باشید که احتمالآ این آرامش قبل از توفان است. معنی و مفهوم آن این است که باید به شدت گوش‏به ‏زنگ باشید. بحث‏هایی که با &lt;STRONG&gt;&quot;هیچی&quot;&lt;/STRONG&gt; شروع می‏شوند، غالباً با  &lt;STRONG&gt;&quot;خُب&quot;&lt;/STRONG&gt;  تمام می‏شوند.‏ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;۴. بفرمایید:&lt;/STRONG&gt; این کلمه اصلاً ربطی به اجازه دادن انجام کاری ندارد. بیشتر مفهوم ِ &lt;STRONG&gt;&quot;اگه جرئت داری&quot;&lt;/STRONG&gt; در آن مستتر است. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;۵. آه بلند:&lt;/STRONG&gt; این در حقیقت یک کلمه محسوب می‏شود که معمولاً درست فهمیده نمی‏شود. آه بلند یعنی او فکر می‏کند شما یک احمق ِ به ‏دردنخور هستید و او نمی‏داند چرا دارد وقتش را با ماندن و بحث با شما سر ِ &lt;STRONG&gt;هیچی&lt;/STRONG&gt; تلف می‏کند !!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۶. اشکال نداره: &lt;/STRONG&gt;این یکی از خطرناک‏ترین جملاتی است که زن شما ممکن است به شما بگوید. &quot;اشکال نداره&quot;،  یعنی اون به زمان طولانی‏تری احتیاج دارد که تصمیم بگیرد شما چگونه باید تاوان این اشتباه‏تان را پس بدهید.‏ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;۷. ممنون: &lt;/STRONG&gt;از شما تشکر می‏کند. درین گونه مواقع فقط و فقط بگویید خواهش می‏کنم و هیچ گونه حرف اضافه‏ای نزنید. خیلی ممنون می‏تواند نشان دهنده یک خطر بالقوٌه برای شما باشد.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;۸.  اصلاً هرچی:&lt;/STRONG&gt; این ترکیب برای گفتن مرده‏شورت رو ببرن استفاده می‏شود. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;۹. نگران‏ نباش عزیزم، خودم انجام می‏دم:&lt;/STRONG&gt; یک جمله بسیار خطرناک دیگر است. به معنی آنست ‏که این کار به دفعات متعدد به شما محول شده، ولی حالا تصمیم گرفته خودش دست به کار شود. این حالت معمولاً منجربه حالتی خواهد شد که شما بپرسید چی شده؟ و ایشان بگویند: &lt;STRONG&gt;هیچی . . . &lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;پاورقی :&lt;/STRONG&gt; متن فوق توسط ایمیل به دستم رسید و با اندکی تغییر و تخلص درینجا درج شد&lt;/FONT&gt;.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت&lt;/STRONG&gt; :&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;ز شهوت نيست خلوت هيچ مطلوب        کسي کين سر ندارد هست معيوب &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وليکن چون رسد شـــــــــهوت بغايت        ز شهوت عشق زايــــــــد بي نهايت &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ولي چون عشق گردد سخت بسيار        محبت از ميـــــــــــــــــان آيد پديـــدار &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محبت چون بحد خــــــــــود رسد نيز         شَود جان ِ تو در محبوب، ناچيـــــــز&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ز شهوت در گذر چون نيست مطلوب        که اصل ِ جمله محبوبست، محبوب&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=1&gt;عطار&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 13:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rroozzmmaarreeggii&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>rroozzmmaarreeggii</dc:creator>
<guid>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه ای به همسرم . . . </title>
<link>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-186.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هم سفر !&lt;BR&gt;در اين راه طولاني که ما بي خبريم &lt;BR&gt;و چون باد مي گذرد &lt;BR&gt;بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند &lt;BR&gt;خواهش مي کنم ! مخواه که يکي شويم ،  مطلقا يکي &lt;BR&gt;مخواه که هر چه تو دوست داري ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم &lt;BR&gt;و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم &lt;BR&gt;يک ساز را،  يک کتاب را، يک طعم را، يک رنگ را &lt;BR&gt;و يک شيوه نگاه کردن را &lt;BR&gt;مخواه که انتخابمان يکي باشد، سليقه مان يکي و روياهامان يکي.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدآ به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست &lt;BR&gt;و شبيه شدن دال بر کمال نيست بلکه دليل توقف است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عزيز من !&lt;BR&gt;دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است؛ &lt;BR&gt;واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون، حجاب برفي قله ي علم کوه ،&lt;BR&gt;رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند &lt;BR&gt;اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق، و يکي کافيست.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عشق، از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است اما، اين سخن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به معناي تبديل شدن به ديگري نيست &lt;BR&gt;من از عشق زميني حرف مي زنم که ارزش آن در &quot;حضور&quot; است &lt;BR&gt;نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عزيز من &lt;BR&gt;اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست ، بگذار يکي نباشد &lt;BR&gt;بگذار درعين وحدت مستقل باشيم &lt;BR&gt;بخواه که در عين يکي بودن ، يکي نباشيم &lt;BR&gt;بخواه که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز که مورد اختلاف ماست بحث کنيم &lt;BR&gt;اما نخواهيم که بحث، ما را به نقطه ء مطلقا واحدي برساند &lt;BR&gt;بحث، بايد ما را به ادراک متقابل برساند نه فناي متقابل.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست &lt;BR&gt;سخن از ذره ذره ء واقعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگيست &lt;BR&gt;بيا بحث کنيم &lt;BR&gt;بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم &lt;BR&gt;بيا کلنجار برويم &lt;BR&gt;اما سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را، در بسياري زمينه ها،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا آنجا که حس مي کنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي بخشد &lt;BR&gt;نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ کنيم &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من و تو حق داريم در برابر هم قد علم کنيم &lt;BR&gt;و حق داريم بسياري ازنظرات وعقايد هم را نپذيريم&lt;BR&gt;بي آنکه قصد تحقير هم را داشته باشيم &lt;BR&gt;عزيز من ! بيا متفاوت باشيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بیا متفاوت باشیم. بیــــــا . . . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=1&gt;از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته زنده ياد نادر ابراهيمي&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 08:16:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rroozzmmaarreeggii&amp;postid=186</comments>
<dc:creator>rroozzmmaarreeggii</dc:creator>
<guid>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-186.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر نامه مترو . . . </title>
<link>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میدونید که اصولآ ما ایرانی ها آدمای دقیقه نود هستیم. مثلآ یارو چون از کار بیکار میشه و دیگه هیچ منبع درآمدی نداشته میچسبه به یه کار جدید و از قضا توش هم موفق میشه ! اون یکی همینطور و . . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خب منم مستثنا نیستم و به نوعی دقیقه نودیه بعضی از کارام. محل کار جدیدم چون ترافیک خیلی سنگینی داره معمولا ماشین نمیبرم و با تاکسی میرم و بر میگردم. این یه خوبی هم داره واسم و اونم اینکه معمولآ با آدمای بغل دستیم تو مسافت های طولانی گرم گفتگو میشم، دوست پیدا میکنم و بالاخره کلی آدم جدید میبینم. این برای من که زندگیم به نوعی شبیه زندگی رابینسون کروزه است که به تنهایی تو یه خونه (جزیره ) زندگی میکنم و دمخور ممخور ندارم نعمت بزرگیه. حداقلش اینه که در طی روز با یکی دو نفر یه صحبت هر چند کوتاهی میکنم و به لطف همین گفتگوی کوتاه این تارای صوتیم یه تکونی میخوره و خاک ماکاش میپره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;چند روز پيش عصر كه از شرکت اومدم بیرون بارون می اومد و ماشین گیر نمی یومد. ایستگاه مترو هم درست کنارم بود ولی چون تا حالا سوار نشده بودم قصدم این بود که تو یه فرصت مناسب این تجربه رو کسب کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ولی چون یواش یواش داشتم تبديل به يه موش آبكشيده ميشدم دیگه مجبور شدم. با خودم گفتم برم با مترو برم حداقل یه سقفی بالا سرم هست. . . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وارد شدیم و با راهنمایی یکی دیگه بلیط تهیه کردیم و بعد از طي پله ها رسيدم ايستگاه و بعد از مورد فشار قرار گرفتن ( مديونيد اگه فك بد كنيد ) و اینا . . . ازونجا که من مثل پاکت نامه هرجایی جام میشه و حتی از زیر در هم رد میشم موفق شدم سوار بشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فضا عطراگین بود حسابی. عطر آگین ها . . نه بوي عطر &quot;ساميا جيتي از رُم&quot; بلكه عطر &quot; لوبيا چيتي از قُم&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یاد متروهای روسیه و ازبکستان افتاده بودم. اونجا الحمدولله از زمان رضا شاه مترو داشتند و متروهاشون الان حکم آثار باستانی رو داره ولی بهر حال هر چی باشه خلوته حسابی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چون اولین بارم بود سوار مترو شده بودم کمی ترس داشتم که مثلآ جیبم و نزنن و یا ایستگاه و رد نکنم و . . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو همون هاگیر واگیر شلوغی یه لحظه دستم و از کیفم جدا کردم و دیدم به قدرتي خداوندگار ِ عالميان همونطور تو هوا معلق مونده ( به علت ازدحام جمعيت ). خب اینم یکی از شاهکارای خلقت و زندگي در تِهرونه شاهه دیگه . . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قطار كه حركت كرد و منم یه کم که جام محكم شد يه نیم نیگاه به بغل دستیم کردم و دیدم ماشالله عجب قدی داره !! دستش و گرفته بود به آخرین نقطه اتکایی سقف که نیوفته . . خواستم بگم حاجی اون بالا مالا ها هوا چطوره که روم نشد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داشتم به قد این یارو توجه میکردم و تو خودم بودم که متوجه شدم از قضا منم دستم درست به همون سطحی که این بابا آویزونه، چسبیده !! بعد زیر چشمی نیگاه کردم دیدم ای بابا ! شونه هامونم که هم سطح و هم ردیفه !! بعد برگشتم به بهانه اینکه سوال کنم الان کدوم ایستگاهیم، یه نگاه کامل تر بهش انداختم و دیدم ای دل غافل !! حاجی هم قد خودمونه كه !! بلکم یه کم کوتاه تر. صورتامون دقیقآ روبروی هم قرار داشت و اگه صورتم و ميچرخوندم دماغامون با هم تصادف ميكرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه رسیدم به ایستگاهی که باید عوض میکردم خطم و . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کیفم و که داشت سر ِ خود با موج جمعیت میرفت پریدم گرفتم و در یه فقره اقدام انقلابی از قطار پریدم بيرون و كلي هم تلاش كردم تا اين خورجينمون و (كيفم و ) كشيدم بيرون. هر جا جمعیت میرفت منم مث بـُـز گــَر دنبالشون. تا اینکه رسیدم اون یکی ایستگاه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيلي مودب واستاده بودم کنار تا قطار برسه. رسید! ولی مگه این ملت نا مودب ! راه میدادن یه فقره جوان مودب سوار شه ؟؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه دوباره همراه جمعیت شدم و بالاخره بعد از رفتن دو سه تا قطار به زور میخواستم سوار شم ولی انگار فقط جا برای همین یه پاکت نامه نبود !! جمله ای رو که در ایستگاه قبلی از یه جوون یاد گرفته بودم به کار بردم و با صدای بلند گفتم : آقا جا بدید یه کارگر خسته هم سوار شه ! میخواد بره خونه فردا هم بیاد سر کار ! آقا جا باز کنید این کارگر خسته ( اشاره به خودم ) سوار شه. حاجي جان يه تكان به مكان بده. ملت کمی خندیدند و بالاخره هر طور بود جا باز شد و ما هم تپیدیم تو .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ایستگاه آخر . . رسیدیم اما چه رسیدنی !! کاملآ شل و ول شده بودم و لِه و لِورده ! مث بالني كه داره سقوط ميكنه سعي كردم هر چي تو جيبام هست بندازم دور و نميدونم چرا اول بلیطم و انداختم دور و به راهم ادامه دادم که دیدم ای بابا ! برای خروج باید بلیط و دوباره ارائه داد. مونده بودم پشت گیت و ملت رد میشدن. کم مونده بود مث بچه ها بزنم زیر گِــیه و بگم : من مامانم و میخوام !! تو همین اثنا یکی گفت: چرا رد نمیشی داداچ ؟ گفتم : بلیطم و اَناختم دول ! گفت چی ؟ گفتم : آخ ببخشید. بلیطم و انداختم دور. گفت: بیا با من رد شو . خلاصه با کمک اون اقاهه گیت خروجم رد نمودیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا مرحله سوم یعنی سوار اوتوبوس واحد شدن بود. به جرات میتونم بگم دقیقآ 10 سال بود که سوار اتوبوس های خط واحد نشده بودم. بسکه مرفه بی دردم به جان شما !! اَ.م.ا.م گفت نگذازيد اين انقلاب به دست مرفهين بي درد بيوفته ها ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه رفتم باجه بلیط فروشی و گفتم حاجی یه 5 تا بلیط به ما مرحمت بفرما ! مرحمت فرمود. گفتم چقد شد ؟ گفت: صد تومن ! گفتم: ببخشيد !! صـــــ. . . .ــــــد تومـــن ! چه خبره ؟ مگه دونه ای چنده ؟ ( آخه یادمه اون زمانايی که سوار اتوبوسای واحد میشدم { فسيل شديم به جدت } بلیط یکی دو تومن بود ) گفت: حاجی مگه با اصحاب کهف بودی ؟ دونه ای بیست تومنه . بیسسست تومن !!! با خودم گفتم : پسر نوح با بدان بنشست. برو ببين الان چه وضعي به هم زده لا مصب !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه درحالی که حسابی متعجب بودم ( نه برای بیست تومنش. برای اینکه فکم افتاد که قیمت بلیط بیست برابر شده ) رفتم و سوار اتوبوس شدم. کمرمم حسابی بخاطر سرپا ایستادن تو مترو حسابی درد میکرد و به قول اين يارو رحمت تو شمس العماره بلانسبت شما، گلاب به روتون ديكسم حسابي درد گرفته بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بيلاخره سوار اتوبوس شديم. هنوز اتوبوس حرکت نکره بود که یه پیرمردی اومد تو اتوبوس. با خودم گفتم : زكي بابا ! پاشو جات و بده به اين پيري بابا جون ! مونده بودم تو دو راهی که جام و بدم به این بابا یا ندم !! آیا بدم ؟ یا که ندم ؟ دیدم اگه بدم کلاه میره سرم و . . . ندادم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه یه نیم ساعتی هم تو اتوبوس بودم. مني كه همينجوري، هميشه ء خدا جهت يابيم مختله و وقتي از در سينما بيرون ميام چون از دري كه رفته بودم تو، نيومدم بيرون نيم ساعت بايد دنبال خيابوني بگردم كه ماشينم و توش پارك كرده بودم، حالا تو اتوبوسي نشسته بودم كه صندليش در خلاف جهت بود و وقتي اتوبوس داشت ميرفت، انگار من داشتم ميومدم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه اینکه هي به بغل دستيم ميگفتم اينجا كجاست ؟ اونم از اول تا آخرش، دمش گرم، همش گفت : اينجا آزاديه !! بالاخره رسیدم ایستگاه مقصد. خواستم پیاده شم که دیدم نوشته کرایه نقدی . . . تومان ! ای تف به این شانس هي. اون همه بلیط گرفتم که مطمئنم باید به عنوان یادگاری، بعدها بدمشون به پسرم چون دیگه عمرآ سوار اتوبوساي خط واحد بشم ! ( آخه پسرم هر وقت منو ميبينه پاچه شلوارم و ميگيره و ميگه : بابايي پول پــِــته. منم ميخوام اين بليطا رو بهش بدم بجاي پول تا باهاشون بازي كنه. آخه پولا رو پاره ميكنه سگ توله ).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالاخره بعد از این همه کش و قوس گلاب به روتون، بلا نسبت رسیدم خونه ! گرسنه ! لباسا چروک ! لب و لوچه آويزن ! کفاشا خاکی ! اعصاب داغون ! دهن كف كرده و سرویس !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رسیدم خونه و لباسا رو کندم و با خودم گفتم یه دراز کوچولو بکشم و پاشم دوش بگیرم و بعدشم يه چيزي بريزم تو اين خندق بلا. چراغ هال و روشن گذاشتم که خوابم نبره، تی وی رو روشن کردم و صداشم تقريبآ زياد كردم كه خوابم نبره و رفتم زیر یه پتو که وسط اتاق ولو بود دراز کشیدم و . . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند دقيقه بعد وقتی پا شدم دیدم ساعت 7 صبحه !!! تی وی همچنان روشن بود و داشت برنامه پخش میکرد. چراغ هال هنوز روشن بود و منم همچنان زیر پتو. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با خودم گفتم پاشم یه دوش بگیرم تا ازین حالت در بیام ولي بعدش نميدونم كي راضيم كرد که ای بابا ! مگه میخوای کجا بری ؟ مگه کی میخواد ببینتت ؟ مگه قرار دادی ؟ مگه جلسه داری ؟ اصن مگه میخوای با تاکسی بری که میترسی بوی عشق ِ زير بغلت بغل دستیت و ناراحت کنه ! بپر سر ایستگاه مترو و . . . . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و به اين نتيجه رسيدم كه یه ساعتم یه ساعته. پتو رو كمي بالاتر تا زیر گلوم كشيدم و دوباره سعی کردم ازین یه ساعت باقی مونده هم استفاده کنم و . . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالا رفتيم دوغ (بي گاز) بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پايين اومديم ماست (كم چرب ) بود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه چيزي هم اين وسطا راست !! بود . . . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 16:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rroozzmmaarreeggii&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>rroozzmmaarreeggii</dc:creator>
<guid>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كار بزرگ . . .</title>
<link>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;الحمدولله نمرديم و معني كار  ِ بزرگ رو هم فهميديم. تازه دارم ميفهمم چرا تو اين مملكت كاراي بزرگ انجام نميشه . . . &lt;/font&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://www302.blibs.com/editor/working/125649968872363?7155082058&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 20:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rroozzmmaarreeggii&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>rroozzmmaarreeggii</dc:creator>
<guid>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پس اگر من شاعرم این .....س شرا از آن ِ کیست ؟</title>
<link>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;علی رضا قزوه در آخرین پست وبلاگ اش به نام &quot;عشق علیه السلام&quot; شعری را سروده اند که سایت محترم &lt;A href=&quot;http://www.parcham.ir/vdcj.oevfuqeixsfzu.html&quot; target=_blank&gt;پرچم&lt;/A&gt; نیز اقدام به درج شعر این دوست عزیز نمودند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درینجا شعر این دوست عزیزمون رو مینویسم و ابیات اضافه شده توسط این حقیر رو به رنگ آبی در زیرش درج میکنم. همانگونه که شعر این دوست گرامی نیاز به توضیح اضافه نداره و گویای نظر ایشان است، ابیات این حقیر هم نیاز به توضیح اضافه نداره و ایضآ گویای نظر اینجانب است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ضمنآ پیشاپیش هم ازینکه شعر این دوست عزیز رو مورد هجمه ابیات شُخمی خودم قرار دادم پوزش میطلبم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;این همه آتش خدایا، هیزمش از آن ِ کیست ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;سجده های ساختگی با سنگ ِ پا، منظور چیست ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;گفته شهوت، پس چگونه سنتت جاری کنیم ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;من شکر خوردم که گفتم، خوشگله نام ِ تو چیست ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;نشئه ی انگور را هستم، زان سبب بی خود شدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;هی فلانی ! درصدش بالا بَوَد. انگور ِ چیست ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;ما که دُردش خورده ایم، این چنین بی خود شدیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;یارب ایشان را چه دادی، پس کمیته مال چیست ؟ &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;پرده دانان طریقت در صبوری سوختند &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;عاشقان خدمتت هم دائمآ تکذیب کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;شیفته ی قدرت نیم من! پس کی بود ؟ اسم او چیست ؟&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;شیخ بازیگوش ما از بس مرید خویش بود &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;شیخ بازیگوش ما از بس حواسش پرت بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;یک تلنگی در بداد و گفت : این بو از آن ِ کیست ؟&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;اهل عقبا و طریقت حرفشان با ما یکی است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;راستی در پشت این دستورها، دستور کیست ؟ &lt;FONT size=1&gt;(این تنها مصرعی بود که نیاز به تغییر نداشت !)&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;رنگ پیراهان اینان وصله ی ناجور کیست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;پای منقل با عمل ! پیغمبری هم میکنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;پس خدایا! غایب این جمعه هایت، این روزا سرگرم ِ چیست ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دست این پاسور بازان هر که دل را داد باخت &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دوستان چشم شما در انتظار سور کیست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;زیر دست ِ اینان هر که افتاد، خب فراموشش کنید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;راستی این خشت ِ بی بی، این زیر، از آن ِ کیست ؟&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;دین و دل دادند یارانم در این شرب الیهود &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شیخ ما در باده گم شد ، مست ما مستور کیست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;من بــِـدم، تو هم بدی، او هم دهد، اما چه را ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;گفت این را شیخ ما، زر زر مکن، اسم تو چیست ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این که دریایش لقب دادید چشم شور کیست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;آن که خوب است من گمانم، اشعری ِ ثانی است &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;مصرع دوم نمیگویم، این همه اصرارتان از بهر ِ چیست ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این که بر آن گوش خود بستید، صور محشر است &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این که شیطان می دمد دائم در آن شیپور کیست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;آنکه بر آن چشم ِ خود بستیم، بیست و سی ِ ملی است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;اخباراش خوبند اما حیف، یه کم آبکی ست. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;آن که می زد روز و شب پیوسته لاف اختیار &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این زمان ترس از که دارد؟ این زمان مجبور کیست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;گشت ارشاد می نمود ارشاد بانوان را روز و شب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;این همه بانوی بی ارشاد این روزها پس مال ِ چیست؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد طوفان جز کفی در کیسه ی امواج نیست &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شاه ماهی های این دریا ببین در تور کیست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعد طوفان جز کفی در سینه ء امواج نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;این روزها رای های سبزمان در جیب کیست ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;این که جم شد غائله خوب است اما من پرسشم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;این همه خاشاک ! دور ِ بعدی رایشان از آن ِ کیست ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 09:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rroozzmmaarreeggii&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>rroozzmmaarreeggii</dc:creator>
<guid>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سهمیه . . .</title>
<link>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=68696&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;آقا جون شلوغش نکنید، به همه تون نفری یک و نیم لیتر میرسه !&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برین تو صف ! برین تو صف ! شلوغ نکنید. به همه میرسه !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خانوم شما قرمز خواستی یا سفید ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- مَــزه ؟ مگه میری نذری بگیری سالادم بهت میدن که از ما مزه هم میخوای ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شامپاین ؟ نه ! شامپاین جزو سهمیه نیست. اگه میخوای باید آزاد پولش و بدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- مادر جان واسه شما چی بریزم ؟ اَبسولوت تمام شده ! میخوای واست تِکیلا بریزم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- حاجی ! قربون دستت نیم لیترم سگی به ما بده . . .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- حاجی جان ! ماست خیارم داری ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- من مریض دارم. یه کمم واسه من بریز . . .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- واسه بچه میخوام. یه ته استکانم اگه مونده بده ما. بچه دلش خواسته !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- الهی خدا زن بچه ات و واست نیگه داره ! واسه زن حامله میخوام، ویار کرده ! یه ته استکانم واسه من بریز. . . . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 06:24:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rroozzmmaarreeggii&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>rroozzmmaarreeggii</dc:creator>
<guid>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اووه ! آبجيامون چقده حسّاسن . . .</title>
<link>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>بياه . . . نوبت به اُوليّا كه رسيد، آسمون تِــپيد ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما كه تو اين دنيا دستمون كوتاه و خرما بر نَخيل بود !!!، با خودمون گفتيم حداقل يه كاري كنيم اون دنيا با اين دله دافا محشور شيم كه اونم الحمدولله . . . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرين نفري كه از بهشت مراجعت فرمودند گزارش دادند كه : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG title=&quot;&quot; onclick=xsXL(this); alt=&quot;&quot; src=&quot;http://xs343.xs.to/xs343/09403/untitled889.png&quot; onload=xsXL(this); name=hosted&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پي نوشت ۱ :&lt;/STRONG&gt; &lt;FONT color=#0000ff size=1&gt;تشكر ميكنم از تمام دوستان عزيزم كه سالروز تولد اين حقير و تبريك گفتند. ممنونم و صد البته بسيار خوشحال، براي داشتن دوستاني كه منو به ياد ميارن. حتي گاه گاهي ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پي نوشت ۲ :&lt;/STRONG&gt; &lt;FONT color=#0000ff size=1&gt;عذر خواهي ميكنم براي اينكه اين روزا نميتونم جواب محبت هاي دوستان خوبم و بدم. به اينتر نت به سختي دسترسي دارم و قص علي هذه . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 23:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rroozzmmaarreeggii&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>rroozzmmaarreeggii</dc:creator>
<guid>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در خانواده اي در ِ پيت به دنيا آمد . . ..</title>
<link>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;احتمالآ تا حالا زياد خونديد و شنيديد كه &quot;وي در خانواده اي هنر دوست به دنيا آمد&quot;  يا  &quot; در خانواده اي روحاني به دنيا آمد  يا  &quot; ........  در خانواده اي مذهبي ديده به جهان گشود&quot;  و يا &quot;.........در خانواده اي اصيل پا به عرصه وجود گذاشت&quot;.  من هميشه ازين كه جد اندر جدم نه هنرمند بودند و نه روحاني و نه مرفه و نه . . .  شاكي بودم.  خانواده من اصلآ اهل هنر نبودند. هنر دوست كه ديگه حرفشم نزن. پدر بزرگم ميگفت : شاعرا و هنرمندا كون گشاد ترين و تنبل ترين ِ مردم دنياند. اصلآ بخاطر تنبليه كه رفتن و هنرمند شدن.  گاهي با خودم ميگم پس چه غلطي ميكردن اين جد اندر جد من ؟؟ فقط بلد بودن يه شال سبز ببندن كمرشون ؟! تا بود رنگ سبزشون باعث هرهر و كركر دختراي فاميل بود، حالا هم كه مُد شده اندازه كله بچه گربه خــا . . .ه ميخواد كسي رنگ سبز استفاده كنه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;جد اندر جد من آ‍ژدان و ژاندارم و پاسبان و شهرباني چي بودند. ديسيبلين نظامي !! هيچ ربطي هم به هنر و هنر مند نداشتن. بجاش تا دلت بخواد اهل راه و روش نشان دادن و نصيحت كردن و بالا منبر رفتن. يه چند تاييشونم معلم بودند كه بازم توفيري نميكنه. همون عادات و رفتار ها ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;من هميشه شاكي بوده ام از اين موضوع. نه به خاطر اينكه چرا اينا  اينجوري بودن !!. نه ! به خودشون مربوطه. به خاطر اينكه هميشه ميترسيدم به خاطر اونا، توانايي ها و خصوصيت هاي شخصي ام و داشته هام دست كم يا ناديده گرفته بشه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;از بچگي خوره كتاب بودم. نوجوون بودم كه كتاباي شريعتي و ديل كارنگي و هدايت و حجازي و . . . خورده بودم. تِز ميدادم واسه بچه هاي فاميل در حد تيم ملي ! تو مسابقه كتابخوني مدرسه نفر ممتاز شدم. يه كتاب كه گزيده نهج البلاغه بودم جايزه گرفتم. ديوثا يادشون رفت سر صف و جلو همه بهم جايزه ام و بدن و در خلوت صدام كردند تو دفتر مدير و جايزه ام و دادند و به اين ترتيب همون ته مانده استعدادم رو هم با كاردك جم كردن و مالين ديوار مستراح !  ولي يادش بخير چقد جوگير شده بودم !! ميخواستم برم درويش بشم. هميشه دلم ميخواست بنويسم ! ولي اين ذهن كور هيچ وقت ياري نكرد. درست مث كسي كه در آرزوي هنر پيشه شدن عاقبت مجبور شد به جارو كشي پشت صحنه ها اكتفا كنه !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;بزرگترين آرزوي سقط شده من اين بوده كه بتونم سازي بزنم. عاشق ويولون و دف بودم. يه مدت هم سنتور ميزدم ولي مجبور شدم سازم بفروشم تا تو سربازيم گرسنه نمونم. ديگه وقتي امكانش پيش اومد كه ديگه از تب و تاب افتاده بودم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;خلاصه هر چي شدم هيچ ربطي به خانواده ام نداره. حسرت اينكه چرا من &quot;در خانواده اي هنردوست و فرهنگي بار نيامدم&quot; هميشه با من بود. گيرم كه من هميشه از روي سرتِق بازي و بچه پرروبازي دايورتش كردم رو . . . .  و نديده اش گرفتم و حتي از خودمم پنهانش كردم ولي . . . . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;اما اين روزگار ك‍ژمدار چرخيد و چرخيد تا مسئله  دردناكي رو بهم يادآوري كنه. در انتها منم همون آدم عصبي و پرخاشگري شدم كه انگار ميبايد، و مقدر شده بود ميشدم. خري با باري از كتاب! همچنان جفتك انداز و عرعر كن و من ك.....نم از اين بابت  خيلي ميسوزه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;منم دوست دارم آدم آروم و ملايمي باشم. منم دوست دارم با زنها با احترام حرف بزنم.  دوست دارم كه باكلاس باشم. به خدا بابتش زور هم زدم. شايد نه به اندازه ء كافي، اما زورم و زدم. گاهي با خودم ميگم : اي تف به اين ژن هاي بيشرف !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;و اما حالا . . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;من دست پختِ خودمم. من، دست پخت بي نمك و ته گرفته و شِفته ء خود ِ خود ِ خودم. خود ِ خودم&lt;/STRONG&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;من تازه دارم خود ِ خودم و تربيت ميكنم. دارم آشپزي ميكنم. نميدونم!! شايدم دارم آفت زدايي ميكنم يا بهتر بگم گند زدايي. دارم گند اين اخلاق و تربيت لعنتي بچگيم و، اين بي سليقگي خانوادگي رو از زندگيم پاك ميكنم و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;اگه راستش و بخوايد زياد هم آدم با عرضه اي نيستم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;امروز سي و سه ساله ميشم ولي تو همچنان منو مثل همون پسر بچه كوچيك دوستم داشته باش. ميشه؟!&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پي نوشت :&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff size=3&gt;گه مُلحد و گه دهري و كافــر باشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff size=3&gt;گه دشمن ِ خلق و فتــنه پرور باشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff size=3&gt;بايد بچشد عـــذاب ِ تنـــــــــهايي را &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff size=3&gt;مـَردي كه زعـصر خود فراترباشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Arial color=#0000ff&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Arial color=#0000ff&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;توضيحات :&lt;/STRONG&gt; خيلي وقت پيش متني شبيه به ايني كه نوشتم تو وبلاگ يه عزيزي خوندم. آدرسش يادم نيست. نتيجتآ پستي كه نوشتم احتمالآ شبيه متن يه عزيز ديگه است. گفتم كه غصبي نباشه !!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 21:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rroozzmmaarreeggii&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>rroozzmmaarreeggii</dc:creator>
<guid>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من اهلش نيستما !! گفته باشم . . . </title>
<link>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه دوستی دارم که حدودآ ۵۰ سالشه. تا حالا سه بار ازدواج نا موفق داشته !! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز بعد از پياده روي عصرانه، وقتی با هم رو یه نیمکت تو پارک نشسته بودیم با شوخي بهم ميگه : آست ! بعد از اين سه تا ازدواجم ديگه دارم به اين نتيجه ميرسم كه اگه اين بار با يه &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;مَرد&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; ازدواج كنم احتمالآ زندگي موفق تري داشته باشم !!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در حالی که سعی میکنم وانمود کنم دارم جلوم و نگاه میکنم، كم كم فاصله ام و ازش بيشتر ميكنم و وقتي مطمئن شدم فاصله شرعي رعايت شده بهش ميگم : آي آي آي آي !! رو من حساب نكنيا. من اهلش نيستما ! گفته باشم . . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ميخنده و ميگه : نه بخدا ! جدي ميگم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ميگم : اتفاقآ منم كاملآ جدي گفتم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 21:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rroozzmmaarreeggii&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>rroozzmmaarreeggii</dc:creator>
<guid>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوست داشتين يه چشم نداشتين ولي يه همچين شانسي داشتين ؟</title>
<link>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=body style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=body style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;روزنامه اعتماد در شماره امروز خود نوشت:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زن شوهرکش که براي نجات از اعدام در زندان به عقد برادر شوهرش درآمده است آزاد شد تا با شوهر جديدش زندگي کند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين زن که راضيه نام دارد شش سال پيش به جرم قتل شوهرش زنداني شده بود. او پس از دستگيري در اعترافاتش گفت ديگر نمي توانست با شوهرش زندگي کند به همين دليل هم مرتکب قتل شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;راضيه که در زمان قتل 15 ساله بود داستان زندگي اش را اين گونه تعريف کرد؛ زماني که با شوهرم ازدواج کردم دختربچه بودم و چيزي از زندگي نمي دانستم. مدتي کوتاه بعد از اين ازدواج بود که درگيري ها من و شوهرم شروع شد. شوهرم مرد بداخلاقي بود و مرتب من را اذيت مي کرد. از آنجايي که من هيچ کس را نداشتم، بي سواد بودم و نمي توانستم جايي کار کنم، مجبور بودم اين وضعيت را تحمل کنم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وي ادامه داد؛ روز حادثه به دليل اختلافات متعددي که با شوهرم داشتم پر از نفرت و کينه شدم و بعد از درگيري و زماني که او خواب بود با ضربات چاقو او را کشتم. من نمي خواستم اين کار را بکنم اما از شدت خشم نمي توانستم خودم را کنترل کنم و آنقدر به او ضربه زدم تا جان باخت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پرونده راضيه بعد از اعترافاتش به جريان افتاد و در همين حين متهم متوجه شد باردار است. از آنجايي که مطابق قانون زن باردار را نمي توان قصاص کرد، هرچند او به قصاص محکوم شد اما اجراي حکم وي تا پايان دوران بارداري و بعد از آن شيردهي به فرزندش به تعويق افتاد. راضيه بعد از به دنيا آمدن دخترش در زندان به فرزندش مدت يک سال و نيم شير داد و بعد از آن بود که دخترک را از مادرش جدا کردند تا به تقاضاي اولياي دم حکم اجرا شود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با توجه به شرايطي که راضيه داشت مددکاران زندان تلاش زيادي را براي نجات او از قصاص انجام دادند. آنها بعد از برگزاري چندين جلسه صلح و سازش بالاخره موفق شدند خانواده مقتول را راضي به گذشت کنند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;البته پدر و مادر مقتول اعلام کردند تنها در صورتي حاضر به بخشش هستند که عروس شان 20 ميليون تومان به آنها بدهد و به عقد پسر 18 ساله شان درآيد و هيچ حقي هم نسبت به فرزندش نداشته باشد چرا که آنها دوست ندارند نوه کوچک شان درس بخواند و بايد بعد از اينکه به سن بلوغ رسيد ازدواج کند. همچنين راضيه بايد در اتاقي که شوهرش را کشته است با برادر شوهرش زندگي کند تا هر روز در آنجا عذاب بکشد. راضيه که براي بودن کنار فرزندش چاره يي به جز پذيرش اين شروط نداشت آنها را قبول کرد اما اينکه دخترش به مدرسه نرود را نپذيرفت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;راضيه که حالا 21 ساله است به مددکارش گفت؛ اگر من سواد داشتم و درس مي خواندم،مي توانستم پيشرفت کنم و اين طور غرق در بدبختي نبودم و مجبور نمي شدم به خواست خانواده ام با مردي ازدواج کنم که دوستش ندارم. اگر من سواد داشتم حالا مجبور نبودم به خانه برادر شوهرم بروم و در اتاقي زندگي کنم که در آنجا همسر اولم را به قتل رساندم و هر روز با ديدن آن اتاق عذاب بکشم. من مجبور هستم در اين آتش بسوزم اما نمي خواهم دخترم مثل من سياه بخت شود. درست است که من به خانه بخت مي روم اما اين برايم سياه بختي است. من مي دانم بعد از اين هم رفتار درستي با من نخواهد شد اما به خاطر اينکه بتوانم در کنار فرزندم باشم همه شروط را قبول مي کنم ولي بايد فرزندم به مدرسه برود.&lt;BR&gt;بعد از کش و قوس هاي فراوان بالاخره قضات ناظر زندان توانستند اولياي دم را راضي کنند تا اتاقي به غيراز قتلگاه براي او در نظر بگيرند و بعد هم اجازه دهند اين زن دخترش را به مدرسه بفرستد. سر انجام مراسم عقد در زندان عادل آباد شيراز برگزار شد و راضيه به دنبال شوهرش براي رفتن به خانه يي که معلوم نيست در آن چه سرنوشتي خواهد داشت از زندان بيرون رفت.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=body style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=body style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=59953&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=1&gt;منبع خبر&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=body style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 07:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rroozzmmaarreeggii&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>rroozzmmaarreeggii</dc:creator>
<guid>http://rroozzmmaarreeggii.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
