تبليغاتX
روزمرگی - بنگی مون . . .

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

داد میزنم در گوشش و میگم : شیرین، شیرین عبادی . . .

میگه : هــــا ! شیرین !

و بعد سرش و تکون میده و میگه : قاضی بود زمان شاه .

میگم  : آره. .  همون. رفته با بنگی مون در مورد ایران صحبت کرده و کمک خواسته .

با تعجب میگه : با کی ؟

میگم : بنگی مون ! رییس سازمان ملل !

روش و میکنه و اون ور و میگه : بَنگیه ؟

میگم : نه بابا ! رییس سازمان ملله

میگه : پس چرا بهش میگن بَنگی ؟

میگم : بابا جون اسمش بنگیه ! خودش که بنگی نیس.

میگه : اگه نبود که صداش نمیکردن بنگی ! 

و بعد پا میشه و میگه : من نمیدونم این مرتیکه ء بنگی مگه میخواد چیکار کنه ؟  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:26  توسط آسِت  |