داد میزنم در گوشش و میگم : شیرین، شیرین عبادی . . .
میگه : هــــا ! شیرین !
و بعد سرش و تکون میده و میگه : قاضی بود زمان شاه .
میگم : آره. . همون. رفته با بنگی مون در مورد ایران صحبت کرده و کمک خواسته .
با تعجب میگه : با کی ؟
میگم : بنگی مون ! رییس سازمان ملل !
روش و میکنه و اون ور و میگه : بَنگیه ؟
میگم : نه بابا ! رییس سازمان ملله
میگه : پس چرا بهش میگن بَنگی ؟
میگم : بابا جون اسمش بنگیه ! خودش که بنگی نیس.
میگه : اگه نبود که صداش نمیکردن بنگی !
و بعد پا میشه و میگه : من نمیدونم این مرتیکه ء بنگی مگه میخواد چیکار کنه ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:26  توسط آسِت
|
