تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

 

احتمالآ تا حالا زياد خونديد و شنيديد كه "وي در خانواده اي هنر دوست به دنيا آمد"  يا  " در خانواده اي روحاني به دنيا آمد  يا  " ........  در خانواده اي مذهبي ديده به جهان گشود"  و يا ".........در خانواده اي اصيل پا به عرصه وجود گذاشت".  من هميشه ازين كه جد اندر جدم نه هنرمند بودند و نه روحاني و نه مرفه و نه . . .  شاكي بودم.  خانواده من اصلآ اهل هنر نبودند. هنر دوست كه ديگه حرفشم نزن. پدر بزرگم ميگفت : شاعرا و هنرمندا كون گشاد ترين و تنبل ترين ِ مردم دنياند. اصلآ بخاطر تنبليه كه رفتن و هنرمند شدن.  گاهي با خودم ميگم پس چه غلطي ميكردن اين جد اندر جد من ؟؟ فقط بلد بودن يه شال سبز ببندن كمرشون ؟! تا بود رنگ سبزشون باعث هرهر و كركر دختراي فاميل بود، حالا هم كه مُد شده اندازه كله بچه گربه خــا . . .ه ميخواد كسي رنگ سبز استفاده كنه.

جد اندر جد من آ‍ژدان و ژاندارم و پاسبان و شهرباني چي بودند. ديسيبلين نظامي !! هيچ ربطي هم به هنر و هنر مند نداشتن. بجاش تا دلت بخواد اهل راه و روش نشان دادن و نصيحت كردن و بالا منبر رفتن. يه چند تاييشونم معلم بودند كه بازم توفيري نميكنه. همون عادات و رفتار ها !

من هميشه شاكي بوده ام از اين موضوع. نه به خاطر اينكه چرا اينا  اينجوري بودن !!. نه ! به خودشون مربوطه. به خاطر اينكه هميشه ميترسيدم به خاطر اونا، توانايي ها و خصوصيت هاي شخصي ام و داشته هام دست كم يا ناديده گرفته بشه.

از بچگي خوره كتاب بودم. نوجوون بودم كه كتاباي شريعتي و ديل كارنگي و هدايت و حجازي و . . . خورده بودم. تِز ميدادم واسه بچه هاي فاميل در حد تيم ملي ! تو مسابقه كتابخوني مدرسه نفر ممتاز شدم. يه كتاب كه گزيده نهج البلاغه بودم جايزه گرفتم. ديوثا يادشون رفت سر صف و جلو همه بهم جايزه ام و بدن و در خلوت صدام كردند تو دفتر مدير و جايزه ام و دادند و به اين ترتيب همون ته مانده استعدادم رو هم با كاردك جم كردن و مالين ديوار مستراح !  ولي يادش بخير چقد جوگير شده بودم !! ميخواستم برم درويش بشم. هميشه دلم ميخواست بنويسم ! ولي اين ذهن كور هيچ وقت ياري نكرد. درست مث كسي كه در آرزوي هنر پيشه شدن عاقبت مجبور شد به جارو كشي پشت صحنه ها اكتفا كنه !!

بزرگترين آرزوي سقط شده من اين بوده كه بتونم سازي بزنم. عاشق ويولون و دف بودم. يه مدت هم سنتور ميزدم ولي مجبور شدم سازم بفروشم تا تو سربازيم گرسنه نمونم. ديگه وقتي امكانش پيش اومد كه ديگه از تب و تاب افتاده بودم.

خلاصه هر چي شدم هيچ ربطي به خانواده ام نداره. حسرت اينكه چرا من "در خانواده اي هنردوست و فرهنگي بار نيامدم" هميشه با من بود. گيرم كه من هميشه از روي سرتِق بازي و بچه پرروبازي دايورتش كردم رو . . . .  و نديده اش گرفتم و حتي از خودمم پنهانش كردم ولي . . . .

اما اين روزگار ك‍ژمدار چرخيد و چرخيد تا مسئله  دردناكي رو بهم يادآوري كنه. در انتها منم همون آدم عصبي و پرخاشگري شدم كه انگار ميبايد، و مقدر شده بود ميشدم. خري با باري از كتاب! همچنان جفتك انداز و عرعر كن و من ك.....نم از اين بابت  خيلي ميسوزه.

منم دوست دارم آدم آروم و ملايمي باشم. منم دوست دارم با زنها با احترام حرف بزنم.  دوست دارم كه باكلاس باشم. به خدا بابتش زور هم زدم. شايد نه به اندازه ء كافي، اما زورم و زدم. گاهي با خودم ميگم : اي تف به اين ژن هاي بيشرف !!

و اما حالا . . . .

من دست پختِ خودمم. من، دست پخت بي نمك و ته گرفته و شِفته ء خود ِ خود ِ خودم. خود ِ خودم.

من تازه دارم خود ِ خودم و تربيت ميكنم. دارم آشپزي ميكنم. نميدونم!! شايدم دارم آفت زدايي ميكنم يا بهتر بگم گند زدايي. دارم گند اين اخلاق و تربيت لعنتي بچگيم و، اين بي سليقگي خانوادگي رو از زندگيم پاك ميكنم و

اگه راستش و بخوايد زياد هم آدم با عرضه اي نيستم.

امروز سي و سه ساله ميشم ولي تو همچنان منو مثل همون پسر بچه كوچيك دوستم داشته باش. ميشه؟! 

 پي نوشت :

گه مُلحد و گه دهري و كافــر باشد

گه دشمن ِ خلق و فتــنه پرور باشد

بايد بچشد عـــذاب ِ تنـــــــــهايي را

مـَردي كه زعـصر خود فراترباشد

 

توضيحات : خيلي وقت پيش متني شبيه به ايني كه نوشتم تو وبلاگ يه عزيزي خوندم. آدرسش يادم نيست. نتيجتآ پستي كه نوشتم احتمالآ شبيه متن يه عزيز ديگه است. گفتم كه غصبي نباشه !!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:38  توسط آسِت  | 

 

يه دوستی دارم که حدودآ ۵۰ سالشه. تا حالا سه بار ازدواج نا موفق داشته !!

امروز بعد از پياده روي عصرانه، وقتی با هم رو یه نیمکت تو پارک نشسته بودیم با شوخي بهم ميگه : آست ! بعد از اين سه تا ازدواجم ديگه دارم به اين نتيجه ميرسم كه اگه اين بار با يه مَرد ازدواج كنم احتمالآ زندگي موفق تري داشته باشم !!

در حالی که سعی میکنم وانمود کنم دارم جلوم و نگاه میکنم، كم كم فاصله ام و ازش بيشتر ميكنم و وقتي مطمئن شدم فاصله شرعي رعايت شده بهش ميگم : آي آي آي آي !! رو من حساب نكنيا. من اهلش نيستما ! گفته باشم . . .

 ميخنده و ميگه : نه بخدا ! جدي ميگم.

ميگم : اتفاقآ منم كاملآ جدي گفتم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:16  توسط آسِت  |