تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

فقط اينبار . . .

اي خدا فقط همين بار  . . .

يا ابوالفضل فقط اينبار . . . فقط . . . .

درست دو هفته پيش، آره تقريبآ دو هفته پيش داشتم خـــــــواب میدیدم . . .

تو هواپیما بودم و هواپیما داشت سقوط میکرد. راهرو هواپیما به سمت چپ کج شده بود و منم دست راستم و محکم گرفته بودم از دسته سمت راست صندلیم و دست چپم رو هم محکم ستون کرده بودم به صندلی جلو. چون نفر بغل دستیم هم داشت مي افتاد روي من و سنگينيش رو كتف ِ من بود.

یادم میاد که فقط هوار میکشیدم "يــــــا ابوالفضل" ! درست يادمه كه "فــــضــــل" ش و ميكشيدم و بقيه اش و  سريع اَدا ميكردم.

نوشتم :خوب يادمه، چون با صداي آميخته با ترس ِ و دلهره ء خودم كه داشتم هوار ميكشيدم يا ابوالفـــضــــل از خواب پريدم. فكر ميكنم همه اين خواب لعنتي سه يا چهار ثانيه طول كشيد !!

وقتي بيدار شدم نفسم حبس شده بود و از ترس ِ همراه با گيجي صدام در نميومد، عرق كرده بودم . . . . .

زدم رو تُشَك و تو دلم به خودم فحش دادم بخاطر اين خواب . . . .ــي كه ديده بودم.

بعد از چند دقيقه پا شدم و نصفه شب يه سيگار روشن كردم و تقريبآ تا خود ِ صبح ديگه خوابم نبرد.

حال خيلي بدي داشتم و پارادوكسي از خوشحالي و ترس وجودم و فرا گرفته بود و اغراق نميكنم اگه بگم اون روز و تا شبش سگ ِ سگ بودم.

ديروز كه از اخبار شنيدم هواپيماي كاسپين سقوط كرده ياد اون خواب لعنتي افتادم !!! وقتي شنيدم يك دقيقه و سي ثانيه طول كشيده تا هواپيما به زمين اصابت كنه يه لحظه هم تصور چهره هاي وحشت زده هموطنانم از ذهنم پاك نميشه.

يك دقيقه و سي ثانيه تصور مرگ !

يك دقيقه و سي ثانيه دلهره ء مرگ آور !

يك دقيقه و سي ثانيه از ته ِ ته ِ ته ِ دل از خدا خواستن !

خواستن براي يك فرصت ديگه !

فقط يك فرصت ديگه !

فقط يكي . . .

آخ كه چه لحظات سنگين و نفس گيري بود اين مدت !!!

پي نوشت 1 : خدايا ! تو كه با ما اتمام حجت كردي ! خودت كه ميدوني بازماندگان اين حادثه غمبار براي هميشه از عزيزانشون خداحافظي نكرده بودند !! و همچنان براي ديدارشون، هنـــــــوز منتظر يه معجزه اند !! ميفهمي چي ميگم ؟؟؟ ميدوني كه دارند زمزمه ميكنند : مرگ را دانم، ولي تا كوي دوست، راهي اَر نزديك تر داني بگو . . پس خودت راهي اَر نزديك تر داني بگو.

پي نوشت 2 : دوست عزيزي ميگفت : چرا صدات گرفته و خش دار تر شده ؟ روم نشد بگم دو روزه كه وقتي تصور اون لحظات مياد تو ذهنم ياد اضطراب اين عزيزان، كه مسافر مرگ شدند ميافتم، و مث بچه ها اشكم سرازير ميشه. روم نشد بگم مث ديوونه ها دو روزه اونقدر سيگار كشيدم كه حالت تهوع يه لحظه هم راحتم نميزاره.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 15:10  توسط آسِت  | 

 

داریم تلفنی با هم صحبت می کنیم . . .

میگه : آست به جَدّت تاهل خیلی سخته !! خیلی رو کمرمون فشار هست . .

میگم : حالا تو متاهلی !  ولی به جون تو، رو کمر ما هم خیلی فشار هست . .

میگه : عزیز من ! فشار  ِ شما، مال یه چیز دیگه است دادا جان. من منظورم فشار زندگی بود لا مروت !!

میگم: آها ! حالا حالیم شد . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 10:16  توسط آسِت  | 

 

میگم : این روزا چیکار میکنی ؟

میگه : هیچی ! هوا میخوریم، کـَـف میرینیم . .

و بعد ادامه میده :

اینترنت که قطعه، موبایل ها رو هم که شبا قطع میکنند، اس ام اس اَم که قطع کردن، . . .

میپرم وسط حرفش و میگم : ببین. گه گـُـداری یه دستی اَم به بدنت بکش !

با تعجب میگه : بدنم ؟ چرا ؟

میگم : برای اینکه اگه خدای نکرده جاهای حساس و قطع کردن متوجه بشی دیگه !!

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 15:39  توسط آسِت  | 

 

ایرنا طی تیتری بعد از هدف قرار گرفتن ندا آقا سلطانی نوشت : اسلحه با قيمت نازل و به وفور در تهران در حال عرضه است.


{عمو} سبزي فروش: خب، دو دسته ريحون داشتي، دو تا توپ ۱۰۶، سه تا ژ۳، چهل تا کـُـلت، يک کاتيوشا. شد سيصد تومن!

منبع

آخر نوشت :

گوساله : بابایی ! چرا آدما فقط ما رو میکُشند ولی با خـَـرا کاری ندارند.

گاو       : آخه بابایی ! خرا به آدما سواری میدن . . . حالا فهمیدی ؟

گوساله : آره !

گاو       : خب بعد که انداختنت تو طویله میفهمی که دیگه نباید به این راحتی همه چیز و بفهمی . .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 10:41  توسط آسِت  | 

 

میخانه اگر ســــــــــاقی صاحب نظری داشت

می خواری و مستی، ره و رسم دگری داشت

پیمانه نمـــــــی داد به پیمان شکنان بــــــــــاز

ساقی ! اگر از حالت مجلس خبــــــری داشت

بیدادگری شـیــــــــوه ء مرضــــــــیه نمی شد

این شهر! اگر دادرس و دادگــــری داشت !!

یک لحظه بر این بام، بلاخیــــــــــز نمی ماند

مرغ ِ دل ِ غم دیده، اگر بـال و پــــری داشت

در معرکه ء عشق که پیـــکار ِ حیـــات است

مغلوب٬ حریــفی که بجز سر، سپری داشــت

( سرمد ) سر ِ پیمانه نبود این همه غوغا !

میخانه اگر ســـــــــاقی صاحب نظری داشت.

شعر ساقی صاحب نظر از : صادق سرمَد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:1  توسط آسِت  | 

داد میزنم در گوشش و میگم : شیرین، شیرین عبادی . . .

میگه : هــــا ! شیرین !

و بعد سرش و تکون میده و میگه : قاضی بود زمان شاه .

میگم  : آره. .  همون. رفته با بنگی مون در مورد ایران صحبت کرده و کمک خواسته .

با تعجب میگه : با کی ؟

میگم : بنگی مون ! رییس سازمان ملل !

روش و میکنه و اون ور و میگه : بَنگیه ؟

میگم : نه بابا ! رییس سازمان ملله

میگه : پس چرا بهش میگن بَنگی ؟

میگم : بابا جون اسمش بنگیه ! خودش که بنگی نیس.

میگه : اگه نبود که صداش نمیکردن بنگی ! 

و بعد پا میشه و میگه : من نمیدونم این مرتیکه ء بنگی مگه میخواد چیکار کنه ؟  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:26  توسط آسِت  |