تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

قبل از انتخابات . . .

بدینوسیله اسامی کاندیداهای ریاست جمهوری سال ۱۴۲۸ به حضور ملت همیشه در صحنه اعلام میگردد.

۱-دکتر سید م.ح.م.و.د- ا.ح.م.د.ی- ن.ژ.ا.د.

۲-سید دکتر م.ح.م.و.د- ا.ح.م.د.ی- ن.ژ.ا.د.

بعد از انتخابات . . .

هم اکنون خبرنگار صدای کوکب ( صدا و "سیما"ی سابق ) گزارش میدهد.

طبق آخرین آمار رسیده از وزارت داخلیه ( وزارت کشور سابق ) جناب آقای دکتر سید محمود احمدی نژاد با رای قابل توجه ۱۰۱ درصد آرا برای یازدهمین بار پیاپی به عنوان رییس جمهور منتخب و مردمی کشورمان انتخاب شدند.

رییس جمهور منتخب، گفت این برای اولین بار در طی تاریخ انتخابات دنیاست که یک کاندیدا حتی بیش از تعداد رای دهندگان رای می آورد !!!  و نیز این حماسه را در طی ۷۰ سال حکومت جمهوری اسلامی ایران بی سابقه و تاریخی دانست و در جواب خبر نگاری که از وی پرسید شما طی ۱۰ دوره قبل نیز همین را گفتید، گفت : مال ِ امسال بی سابقه تر و تاریخی تر بود.

همچنین خبر نگار صدای کوکب گزارش داد بعد از اتمام رای گیری و مشخص شدن رییس جمهور منتخب، دکتر سید محمود احمدی نژاد عصا زنان و به سختی در کنفرانس خبری حاضر شد و وعده داد که به حول و قوه الهی در این دوره کلیه مفسدان اقتصادی را به ملت حماسه ساز ایران معرفی خواهد کرد و دست مفسدان اقتصادی را از بیت المال کوته خواهد نمود. وی در همین رابطه اشاره ای به مرحوم هاشمی رفسنجانی داشت. و نیز اضافه کرد : میزان حال ِ افراد است !

رسانه های خارجی بلافاصله این سخن رییس جمهور را بدینشرح ترجمه و تیتر اول کردند.

آسوشیتد پرس : رییس جمهور ایران گفت : همه افراد باید به یک میزان حال کنند.

بی بی سی : ملت باید بروند روی ترازو (میزان) تا بتوانند حال کنند.

صدای آمریکا : حال ِ افراد را با ترازو اندازه گیری می کنیم تا کسی زیاد حال نکنند.

نیوزویک : افراد میتوانند خودشان با ترازو حال کنند.

اشپیگل : حال افراد همگی میزان است.

ایشان همچنین وعده داد به پاس این همه شوق و شور و اشتیاق و حماسه حضور، به مثابه سالهای اخیر به کلیه هم میهنان روزانه یک عدد تخم مرغ آب پز جهت صرف صبحانه و دو عدد سیب زمینی پخته متوسط یکی برای صرف ناهار و یکی هم برای صرف شام به عنوان سود سهام عدالت اعطا خواهد کرد.

(این در حالی ست که گزارشگران بدون مرز گزارش دادند طی چهل سال اخیر تقریبآ دو سوم از مردم ایران به علت استنشاق گاز متان حاصل از . . . . به دیار باقی شتافته اند.)

ایشان همچنان با اشاره به انباشت گاز متان در منطقه اعلام کرد : ما دارای قوی ترین بمب اتمی در منطقه هستیم. ایشان اضافه کرد ما تنها ملتی هستیم که رو به پیشرفتیم و اضافه کرد این خس و خاشاکی که اعتراض میکنند یادشان باشد که چهل سال پیش فقط سیب زمینی، آنهم بصورت خام دریافت میکردند. (نامبرده بعد از گذشت ساعاتی اعلام کرد من کی گفتم خس و خاشاک ؟ )

نامبرده همچنان اظهار کرد اسراییل باید از نقشه جهان محو شود ( این در حالی که اسراییل بیست سال پیش با کشور فلسطین ادغام شد و از نقشه جهان حذف شد. هم اکنون نام این کشور جدید اسراطین میباشد ).

ایشان همچنان طی نطقی اعلام کرد انشالله طبق برنامه ریزی های انجام شده طی سند برنامه چشم درآر پنج ساله صدم ( چشم انداز سایق ) ایران در منطقه بعد از کشورهای افغانستان، پاکستان،عراق، قرقیزستان، ازبکستان، ارمنستان، داغستان، باغستان، شاقستان، گلستان، لارستان، مهستان، زارستان و غارستان به عنوان قدرت منطقه محسوب خواهد شد. ( لازم به ذکر است که مردم بَدَوی کشور غارستان همانگونه که از نامش پیداست بعد از کشف شدن در یک غار متروکه در حوالی صخره های تنب کوچک، طی دو دهه اخیر توانستند کشور کوچک خود را تبدیل به قطب اقتصادی، علمی و جهانگردی خاور میانه تبدیل نمایند و هم اکنون بسیاری از جوانان ایرانی در دانشگاه های کشور غارستان مشغول به تحصیل هستند ).

رییس جمهور مردمی اضافه کردند: هم اکنون روسای جمهور ونزوئلا، بورکینافاسوی مرکزی، بورکینافاسوی غربی، بورکینافاسوی شرقی، بورکینافاسوی جنوب غربی، بورکینافاسوی شمال شرقی، بورکینافاسوی جنوب شرقی، بورکینافاسوی شمال غربی و همچینین رییس جمهور جزیره سنت وینسنت شمالی ( بیخود دنبالش رو نقشه نگردید. احتمالآ زیر پونز نقشه یا پشت نقشه است ) برای ایشان پیام تبریک فرستاده اند.

ایشان در جواب خبرنگاری که پرسید : مطمئنید ؟ فرمودند. بله که مطمئنیم! خوبم مطمئنیم. سندش تو وزارت امور خارجه موجوده.

ایشان همچنان در جواب خبرنگاری که پرسید: چرا طی این چهل سال اخیر شخص دیگری به عنوان کاندید ریاست جمهوری معرفی یا انتخاب نمیشود ؟ گفت : بگم ؟ بگم ؟ و وقتی با پاسخ مثبت خبرنگاران مواجه شد گفت : ایران آزاد ترین کشور دنیاست !!! و هر کس بخواهد میتواند کاندید ریاست جمهوری شود و همانطور که مشاهده کردید اینبار به غیر از اینجانب، سید دکتر محمود احمدی نژاد هم کاندید بودند ولی اینبار هم ملت به خادم خود رای دادند.

وی همچنین اضافه کرد رییس جمهور باید از متن ملت باشد. آگاهان و خبرنگاران داخلی و خارجی در طی این چهل سال همچنان به دنبال متن ملت میگردند!!! ایشان در جواب خبر نگاری که از وی پرسید: آیا درین دوره با آمریکا رابطه بر قرار خواهید کرد ؟ گفت : ببینید! ما آماده ایم تا با همه ملت های دنیا رابطه برقرار کنیم ولی انها خودشان از ما میترسند و نمیخواهند با ما رابطه برقرار کنند! امریکا هم همینطور. به شرطی که در رفتارش تغییر حاصل کند. وی در پاسخ به سوال خبرنگار دیگری که گفت : آمریکا که تا حالا بیش از ۱۰ بار رفتارش را عوض کرده است. منظور شما ازینکه رفتارش را عوض کند، یعنی چطور رفتارش را عوض کند ؟ پاسخ داد : هر وقت موقعش بشه این خادم ملت با استعانت از حضرت ولی عصر، خودش اعلام خواهد کرد.

وی در انتهای مراسم به فریادها و شعار های هوادارانش که فریاد میزدند : افشا کن ! افشا کن . . . پاسخ داد و با حالتی عجیب شبیه مناظره های چهل سال پیش فریاد زد : بگـــــــــــــــــم ؟ بگـــــــــــم ؟ 

درین لحظه همه با شعار ِ بگم. بگم. بگو ! بگو ! او را تا درب خروجی صدا و سیما مشایعت کردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 10:50  توسط آسِت  | 

دیروز بعد از شوکی که به همه وارد شد تا چند ساعت فَکَّم قفل بود و نمیتونستم حرف بزنم. فقط سیگار و سیگار و سیگار و بعدشم تهوع این همه سیگار و کثافتکاری و . . .

بیشتر از ۲۰ بار وقتی داشتم تو خونه قدم میزدم و یا تی وی نگاه میکردم ناخودآگاه زدم تو پام و گفتم : عجــــــب . . . .

 وقتی مجری های تلویزیون با خنده های ملیح ظاهر میشدن و از حماسه حضور حرف میزدن با صدای بلند فحششون میدادم تا اینکه همسایه بغلیمون کوبید به دیوار . . .

رُک . . .

احساس مردی رو دارم که در حضورش به همسرش تجاوز شده . . .

امروز از تو بلاگ ویولت به این نوشته اهورا فرزام رسیدم. کمی آرومم فعلآ . . .

شاد باشید . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 15:37  توسط آسِت  | 

 

بنویسید "ردیف ۴(میرحسین)، بخوانید "کد ۴۴ " ( دکتر احمدی نژاد ).

 

پی نوشت ۱ :

ما مسلمانیم . . .

پیرو قرآنیم . . .

ما ردیف ۴ رو  ۴۴  میخوانیم .

 

پی نوشت ۲ :

خشمناکان بی خروش و بی فـــــغان

بامدادان بی فـغان و بـــــــی خـــروش

بــــــــاز ما ماندیم و شهری بی طپش

وانچه کفتار است و گرگ و روبه است

گاه میگویم فغـــــــــــــــــــانی برکشم

بــــــــــــــــاز میبینم صدایم کوته است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 12:5  توسط آسِت  | 

 

آنگاه كه "تقدير" نيست و از "تدبير" نيز كاری ساخته نيست، "خواســــتـن" اگر با تمام ِ وجود، با بسيج ِ همه اندامها ونيروهای روح، و با قدرتی كه در "صميميت" هست، تجلی كند، اگر همه هستيمان را "يك خواستن " كنيم، يك خواستن ِ مطلق شويم، و اگر با هجومها و حمله های صادقانه و سرشار از اميد و يقين وايمان "بخواهيم"، پاسخ ِ خويش را خواهيم گرفت.

ايمان ِ نيرومند، "مي آفريند".  هر در فروبسته ای كه كليدش در دست ما نيست، و با سرانگشت ِ مهارت، حيله و تدبير و نبوغ بازشدنی نيست، حمله ء تند و سرسختانهء خواستن، كه از قدرت ِ اعجازگر ِ يقين و عشق و اخلاص، حالت تهاجمی آمرانه گرفته باشد فرو مي شكند. 

پی نوشت : الهه ء عزیز . . .

من به اندازه نادیـــــــــــــــــدن ِ تو بـــیمارم
و به شوق نگهت شـــــــب همه شب بیدارم
ثانیه، روز، زمان، ساعـــــت و من دلتنگم
دیگر از هرچه دروغ است و کلک {مثل خودت} بیزارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14:22  توسط آسِت  | 

 

فراخوان نیرو های نظامی با لباس شخصی برای . . .

تحصیل غیر قانونی خواهر ِ رییس جمهور . . .

پی نوشت : از "گلوله يخي"، در ترورهاي مهم استفاده مي‌شود. وقتي فرد مورد اصابت قرار مي‌گيرد، چند ثانيه بعد يخ آب مي‌شود و اثري از عامل كشته شدن هدف باقي نمي‌ماند. خبرگزاري فارس به همين شيوه عمل مي‌كند و خبرهاي هدف‌دار خودش را روي سايت مي گذارد و زماني كه مطمئن شد جنجال درست شده و چند نفر طبق برنامه‌شان بدبخت شده‌اند، خبر را حذف و سپس عذرخواهي مي‌كند. اين سايت خبري در مقابل هيچ ارگان و سازمان و شركت و مؤسسه و انجمن و گروه يا فردي پاسخ‌گو نيست و به خود وابسته است.

نقل از سایت تابناک

به نظر شما این "گلوله های یخی" در مناظره بعضی ها براتون آشنا نیست ؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 16:16  توسط آسِت  | 

شخصي تو سينما نشسته بود و داشت يه فيلم گاو بازي رو تماشا ميكرد. زمان هايي كه گاو ِ داشت حمله ميكرد، طرف از شدت ترس خودش و هي مي چسبوند به بغل دستيش.

چند باري اين كارانجام شد تا اينكه اون شخص عصباني شد و با پرخاش برگشت به نفر اول گفت : اي بابا ! آقا جون فيلمه ! حاليته ؟! فيلمه ! فيــــــــــــــــــلم. . .

طرف گفت : آقاجون من كه ميدونم فيلمه ! تو هم ميدوني كه فيلمه، آمّا اون گاوه ! حاليش نيست كه فيلمه !!!!

پی نوشت : حالا تو مناظره میر حسین با اون یاروئه هم میر حسین میدونست که مناظره است. مجریه هم میدونست كه قضيه مناظره است. آمـــّا اون ياروئه حاليش نبود كه مناظره است. ممكن بود يهو با كله بياد تو صورت مير حسين. يا بپره و مثلآ گازش بگيره. به همين منظور مير حسين سعي ميكرد زياد تحريكش نكنه !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 14:0  توسط آسِت  | 

در صورت تمایل در نظر سنجی وبلاگ شرکت کنید. با تشکر


بالاخره باید یه جوری خواننده جمع کرد دیگه ! چــــی ؟ چـــــرا ؟ خب معلومه.  آخه مُده.

عکس استخر زنانه را در ادامه مطلب ببینید.

" به جان خودم اگه سر کاری باشه ! اصندش هر کی عکس سر کاری بزاره سگه"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 13:37  توسط آسِت  | 

 لطفآ در صورت تمایل در نظر سنجی وبلاگ شرکت کنید


نامه دفتر هاشمی رفسنجانی به ضرغامی در پی مناظره میر حسین موسوی و احمدی نژاد : فرصت مناسب برای شفاف سازی موارد مطرح شده فراهم گردد. 

حدس میزنم ایشون ترتیب اوشون و جلو دوربین بده !

پی نوشت ۱ : جون ِ مادرت ! از دهنم در رفت بخدا ! . . آی آی . . ! اُی ! جون مادرت ! آ . .ی آقا با زانو قبول نیست. آ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــی . . .

پی نوشت ۲ : بزودی و با حضور وزیر راه و ترابری، "اتوبان شهید احمدی نژاد"  افتتاح میگردد.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 11:57  توسط آسِت  | 

لطفآ در صورت تمایل در نظر سنجی وبلاگ شرکت کنید . با تشکر.


به نظرم ! مرز ِ بین ِ  "شجـــــاعت"  و  "حـــــــماقت" خط بسیار بسیار باریکیست و در اثر لحظه ای غفلت احتمال داره که  از محدوده شجاعت وارد محدوده حماقت بشیم !

پس حواسمون باشه که حماقت های دیگران !! و یه وقت اشتباهآ به حساب شجاعتشون نزاریم !!

. . . . .

بچه که بودم یه دختر عمه بسیار محجوب داشتم که گیر یه پسر الدنگ و عوضی افتاده بود. همیشه عمه ام از دوماد لاکردارش بد میگفت ولی ما چون چیزی ندیده بودیم با دیده تردید گوش میکردیم.

عمه ام میگفت : بی تربیته ! شخصیت نداره ! بی  ادبه ! بد دهنه ! وقتی عصبانی میشه واسش مهم  نیست چه کسی روبروشه ! و هر چی حرف رکیک بلده به زبون میاره ! و گاهی هم در حین گفتن این جملات بغض میکرد.

خانواده عمه ام خانواده فرهنگی بودن و کلآ تو خانواده پدریم، نداشتیم همچین چیزایی! مخصوصآ شوهر عمه ِ که یه آدم مومن (و نه حزب الهی) و متقّی بود و مسجدش ترک نمیشد.

من تو عالم بچگیم که تو عروسی دختر عمه ام هم خیلی بهم خوش گذشته بود همش اون لحظه ای میومد تو ذهنم که تو عروسیشون این اِسی (همون دوماد عمه ام) وقتی میخواست شاواش بده، از خوشحالیش دسته دسته پول پرتاب میکرد به هوا و منو و بقیه بچه ها هم که چه ذوقی نمیکردیم وقتی تو اون هم جمعیت دستمون به یه پنجاه تومنی نو و تا نخورده میرسید.

تا میکردیم و میزاشتیم جیبمون و منتظر یه هیجان دیگه از  اِسی می موندیم. من که تمام عروسی چشام فقط به صورت اِسی دوخته شده بود و . . .

بعد از اختلافاتشون و شنیدن حرفای عمه ِ یه شب که با بابا و بقیه خونه عمه ِ بودیم و دختر عمه امم  به عنوان قهر اومده بود، یهو عمه ِ گفت : یا قمی بنی هاشم ! بابام گفت : چی شد ؟

عمه ام گفت : انگار یه سایه از رو دیوار پرید تو حیاط ! نکنه اِسی باشه و بیاد یه بلایی سرمون بیاره !؟!

بابای من که کلآ به خونسردی شهره عالمه گفت : نه بابا ! خیال میکنی ! دیگه اینقدرا هم کله خراب نیست ! میدونه که براش عواقب داره ! و داشت دلداری میداد عمه ام و که یهو اِسی خان با لگد زد و در هال و شکوند و نعره کشان با یه چاقو اومد تو اتاق . .

من که کاملآ زرد کرده بودم رفتم تو بغل بابام و این یارو  اِسی هم نعره میکشید و هی فلانش و حواله فلانجامون میداد . .

حالا هر چی میخوان آرومش کنن نمیشد.

تا اینکه با مختصر زد و خوردی که انجام شد در نهایت دعوا به حیاط کشیده شد و اِسی پرید روی دیوار کوتاه حیاط! و همینطور که چاقوش تو دستش بود و یقه پیراهنش پاره شده بود و یه لنگه پاش کفش بود و یه لنگه دیگه اش نه، روی دیوار رجز میخوند و . . .و تا کسی از اطرافیان میخواست پا در میونی کنه فریاد میزد که : ......کش تو یکی دیگه حرف نزن !! یا عموم که یه پاش فلج بود و خطاب میکرد خر لنگ . . . .

زنا از ترسشون جیک نمیزدن چون وقتی زن عموم که زنی سنتی ولی منطقی بود، خواست آرومش کنه اِسی خان هوار کشید : زنیکه خانوم. تو یکی حرف نزن که پرونده ات زیر بغل منه ها ! و همه این حرفا در حضور همسایه ها گفته میشد که جمع شده بودند اون ور کوچه تو حیاط.

وقتی پلیس سر رسید و داشت متقاعدش می کرد که نباید آبروی یه خانواده شهید و اینجوری ببره و با حیله و ترفند داشت از دیوار می آوردش پایین من اصلآ فک نمیکردم که کسی که تا چند دقیقه پیش با استفاده از هوچی گری و بی پروایی و شجاعت و یا حماقتش !! ماست ِ همه ماها رو، حتی پسرای فامیلمون و کیسه کرده بود، حالا در مواجهه با قانون و ضربه های سخت باتوم فریاد میکشید : گ. . . .ه خوردم ! غلط کردم ! . . . .

در میانه اون دعوا هرگز سخن سختی، یا دشنامی یا حتی هتاکی از طرف خانواده عمه ِ به این یارو نشد و فقط من میشنیدم که ملت سعی دارن آرومش کنن و مدام می شنیدم : اِسی جان . . . . اِسی خان . . . . . اِسی خان. . . . . و . . . . اِسی جان . . . . .

وقتی پلیس بالاخره کَت بسته بردش عمه ِ تو حیاط نشسته بود و صورتش تو دستاش بود و زار زار اشک میریخت و در جواب پسرای فامیلمون که کارد میزدی خونشون در نمیومد و به اعتراض میگفتن : چرا نزاشتی بزنیمش ؟! چرا نزاشتی عکس العمل نشون بدیم؟! هِق هِقش بیشتر میشد و میگفت : بابا هنوز دومادمه ! بزنیدش که چی ! میخواید تُف سر بالا بشه ! میخواید با رفتارتون دخترم و بیشتر خورد کنید ! میخواید بیشتر تحریکش کنید ؟!

و آخر در حالی که چشاش از شدت گریه سرخ شده بود یه دفعه و به سختی گریه اش و بند می آورد و در حالی که یه دستش و به نشانه ای بالا و پایین میبرد، میگفت :

کسی که از ریختن آبروی خودش نمیترسه، از ریختن آبروی دیگران هم هراسی نداره !

دیشب از دقایق اولیه مناظره این خاطره تو ذهنم چرخ میزد و شباهتهای بسیاری بین میر حسین و این اِسی ورژن جدید میدیدم.

والسلام. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 12:0  توسط آسِت  | 

پیش نوشت : اگه مایل بودید ابتدا در نظر سنجی شرکت کنید و بعد پستم رو بخونید. ممنونم. 


صــــــد نکــــــته، بغیر ِ حُسن، بباید که تا کسی

مقـــبول ِ طبـــــــع ِ مـــردم ِ صاحب نـــظر شــود . . .

جناب آقای میر حسین، همینکه تو این مملکت خاتمی، رییس جمهور محبوب من از تو حمایت کند برای من کافیست . . .

برای من کافیست که بپذیرم تو، و فقط تو، بهترین گزینه ء "حال ِ حاضری" و نه بهترین گزینه !!

در دوره اول انتخاب خاتمی همراه با کسانی که برای دادن رای به صندوق ها می آمدند ذوق میکردم. بال بال میزدم. تو اون زمان من نگهبان صندوق رای تو یه روستای دور افتاده تو مازنداران بودم. اسمش دقیقا یادم نیست ولی یادمه ماشین معمولی نمیتونست بره و من به عنوان تنها نگهبان ِ صندوق رای اون روستا و چند روستای اطرافش یه روز قبل با یه لندرُور عازم روستا شدیم. صبح روز رای گیری که محل رای گیری خلوت بود و من داشتم اطراف محوطه رو چک میکردم، یه دختر بچه روستایی دامن چین دارش و پر کرده بود اَزگیل و اومد جلو و بهم تعارف کرد. من محو روسری سیاه گـُل گلیش بودم که دور گردنش پیچیده بود و اون لپای سرخش که خشکه زده بود.

پسربچه های روستا که دیدنش حسادتشون گُل کرد و بدو رفتن و جیب های کوچیک شلوارا شون و پر کردن گوجه سبز و برام آوردن. آلوچه ها رو ریختم تو کـُـلام و گذاشتم یه گوشه رو یه سکـّو. بجاش منم برای تشکر ازشون خشاب ژ-۳ ام و باز کردم و فشنگاش و بهشون نشون دادم. چقدر ذوق کردن !!

وقتی هی ازم سوال میکردن من بیشتر ازونا ذوق میکردم و انگار دارم مثل یه استاد دانشگاه واسه شاگردام تدریس میکنم!! اوج معصومیت و تو چشاشون میدیم وقتی که میپرسیدن میشه بندش و بندازی گردنم ؟ میشه تیر بزنی ؟ یعنی به طرف هوا هم نمیشه بزنی ؟ تروخدا !

این تفنگ سه کیلو و خورده ای تا شب رو گردنم آویزون بود و هر بار هم زیر چشمی نگاهی به رای ها مینداختم. ظهر که شد یه زن روستایی تو یه سینی کوچیک برام ناهار آورد و وقتی هی بهش اصرار میکردم که اینجا بهمون غذا میدن با لهجه مازنی گفت : بگیر ریکا (پسر) جان! پسر منم سربازه و نزاشت من دیگه حرف بزنم و ادامه داد که کرمان خدمت میکنه و الان یه ماهه رفته و هی ازم میپرسید اونم الان داره نگهبانی میده ؟! اذیتش نمیکنن ؟ و بعد در حالی که زمین و نگاه میکرد و سرش و تکون میداد با خودش زمزمه میکرد : خداکنه غذاش و بخوره! وقتی غذام تمام شد رفتم و ظرفاش و شستم و دادم یه پسر بچه براش برد. زنه وقتی ظرفای شسته شده رو دید دوباره اومد و کلی غر زد که چرا شستی و میزاشتی خودم میشستم و . . .

وقتی دیدم در نظرش مثبت جلوه کردم بجاش ازش خواستم که به خاتمی رای بده ! و دست گــُـلش درد نکنه. داد. نمیدونم پسر اون زن مهربان الان چیکار میکنه! زندگی میکنه یا نه ! هنوز منتظر گرفتن وام مــِــهره یا وام خود اشتغالی یا دستش به دهنش میرسه!؟ اومد شهر یا توی همون روستا موند و بجاش رییس جمهورمون رفت به اون روستا ؟!

بهر حال. . .

وقتی محل رای گیری که یه مسجد بود شلوغ تر شد مجبور شدم برای کسانی که سواد ندارن رای شون و بنویسم. خدا میدونه چقد حال میکردم وقتی میدیدم تب خاتمی حتی اونا رو هم گرفته و به خاتمی رای میدن و چقد ته دلم غصه میخوردم که تهران نیستم تا بتونم برای خاتمی تبلیغ کنم.

در جواب پیر زن پیر مردایی که میگفتن: سرکار به نظرت به کی رای بدیم ؟ خیلی خونسرد، انگار که واسم مهم نیست شونه هام و مینداختم بالا و کُلام و برمیداشم و سر کچلم و میخاروندم و میگفتم : به هر کی دوس داری ! ولی من اگه بودم به خاتمی رای میدادم و بعد بدو میرفتم سر به سر پسر بچه هایی که واستاده بودن و تفنگ منو نیگاه میکردن میزاشتم ومیدوئیدم دنبالشون و صدای قهقهه و خنده شون که بلند میشد و توجه ها جلب میشد تقربیآ مطمئن میشدم حداقل اونایی که یه سرباز تو فامیل یا خونه شون دارن بخاطر حرف من و یا حس ترحمم که شده به خاتمی رای میدادن. اون زمان این تنها کاری بود که از دستم بر میومد. 

داشتم نقش یه سرباز مودب شهری رو براشون بازی میکردم. اون زمان همه اون طرفا طرفدار ناطق نوری بودند چون ناطق خودش مازندرانی بود و من میترسیدم اگه آشکارا از خاتمی طرفداری کنم اذیتم کنند.

بعد از اتمام موعد رای گیری وقتی رای گیری تمدید شد و بهم گفتن : هِی سرکار، در ِ مسجد و باز کن. قبل از اینکه جمله شون تموم بشه، بدو رفتم و در و باز کردم و به اون ۱۲ نفری که هنوز رای نداده بودن و پشت در منتظر مونده بودن گفتم : بیاین تو، داشتم بـــــ ـ ـ ـــال در می آوردم.

و وقتی رای گیری برای بار دوم تمدید شد گرچه از خستگی رو پا بند نبودم و پام تو این پوتین های لعنتی پخته شده بود،  ولی رو زمین نشسته بودم و اسلحه ام و جلوم ستون کرده بودم و رای دهنده ها رو میدیدم و خوشحال بودم که داره به رای های خاتمی اضافه میشه. چون میترسیدم نکنه ناطق نوری رای بیاره. چون علی رغم تهران و شهرهای بزرگ، مازندران و تب ناطق گرفته بود.

تو اوج خستگی و و شب نخوابی قبلش و سرپا واستادن از صبح ِ علی الطلوع، وقتی دو دقیقه مینشتم، ناظر صندوق میومد و میگفت : پاشو بینم سرکار. پاشو. نشین. برو اطراف مسجد گشت بزن ببینم. دلم میخواست با قنداق بکوبم تو سینه اش. با خودم میگفتم این نسناس میخواد یه کاری بکنه ! میرفتم. ولی همش شش دونگ حواسم به صندوق و حرفاشون بود. انگار داشتن به من رای میدادن ملت.

گذشت و گذشت . .

و حالا . .

احساس میکنم دوباره تقریبآ تاریخ برام داره تکرار میشه با این تفاوت که اون زمان یه جوون هیجانی ۲۰ ساله بودم و حالا تقریبآ به مرز پختگی رسیدم. 

جناب میر حسین به اندک شرافت جوانیم قسم، همین چارشنبه، شش ساعت تمـــــام وقت گذاشتم تا یک رای، فقط یک رای به رای هات اضافه کنم. شش ساعت تمام فـَـک زدم. شش ساعت ِ تمام، تمام ِ داشته هام و رو کردم. هرآنچه که در موردت، ایرانم، وضعیت سرزمینم در صورت آمدن تو، و مقایسه اش با زمانی که دیگران بیایند، میدونستم و هرآنچه که بهش ایمان داشتم، ریختم رو دایره تا فقط یک رای، فقط یه نفر، به خیل سبزپوشانت اضافه کنم.

امثال من زیادند و من هم کار بزرگی نکردم . .

اگر در زمان خاتمی تمام تلاشم این بود که  اهالی ساده اون روستا رو همراه خاتمی کنم الان فک میکنم وظیفه ام ِ که اهالی متفکر ِ این دنیای مجازی رو به تفکر در مورد همراهی تو ترغیب کنم. اون زمان حتی اگه خود خاتمی هم اونجا بود فک نمیکنم میتونست اونقدر رای برای خودش جمع کنه که من کردم. و الانم همینطور.

فقط . . .

تو رو به جدت قسم ! تو رو به اعتقادات قسم، سخنم را بشنو.

ازت نمیخوام گشت ارشاد و جم کنی که خوب میدونم نیروی انتظامی زیر نظر مستقیم تو اداره نمیشه و حتی رهبر اختیاراتش و درین مورد به تو نمیده و به وزیر کشورت تفویض میکنه که انتخاب اونم اگرچه با توئه،  ولی نیازمند تایید مقام رهبریست !

نمیگم دست مافیا ها رو قطع کن که اونقدر قدرت دارند که دهن تو رو هم ببندن !

نمیخوام ازت که نزاری دانشجو ها زندانی بشن که قوه قضاییه امون اگه نگم سنگ جلو پات میندازه ولی مستقله و از تو حرفی و سخنی نمیخونه !

انتظار ندارم بگیر و ببند های نیروهای امنیتی و خودسر و . . . جمع کنی که رییس جمهور منتخب من مختار ِ انتخاب وزیر اطلاعاتش هم نمیتونه باشه و باید تایید مقام رهبری رو برای انتخاب ۳ وزیر مهمش داشته باشه.

نمیگم پول نفت و بینمون تقسسیم کن که ایرانی جماعت همینکه بوی نفت و سر سفره اش استشمام کنه براش ظاهرآ کافیه!

نمیگم رابطه رو با آمریکا از سر بگیر که تو کوچکترین عضو تصمیم گیرنده تو اون جمعی !

نمیخوام ازت که به مطبوعات آزادی بی حد و حصر بدی که همون آزادی نیمچه بندم دیدیم چه بلایی سرش آوردن !

نمیگم فک و فامیلات و نیار و در مسند قدرت نزار که اگه لیاقتش و داشتن بیار !

انتظار هم نداریم بعد از یکی دو سال مملکت گل و بلبل بشه و ارزونی و همه تو جوب های شراب و عسل غوطه بخوریم !

ولی، ولی، تو رو به جّدت قسم اگه بهش اعتقاد داری هوای ایران ما رو داشته باش.

تو به عزیزات قسم . . . . . .

(دوستان عزیزم، بقیه اش و شما بگید، اگه مایلید  )

یا علی مدد.  

پی نوشت : بحثم راضی شدن به حداقل ها نیست، بحثم اینه که به نظر من نمیشه هر ۳۰ سال یه بار انقلاب کرد. نمیشه هم دست رو دست گذاشت. نمیشه هم منتظر کمک خارجی موند. نمیشه هم فقط غُر زد. نمیشه هم مبارزه مسلحانه کرد. ولی میشه از درون، این نظام و اصلاح کرد. یواش یواش. گام به گام. چیزی که من با تمام وجودم حتی اگه صد سال هم طول بکشه بهش اعتقاد دارم. فقط باید قبول کنیم که نقطه اوج اصلاح این نظام در بازه زمانی طول ِ عمر ما نمیگنجه. همین !

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 12:5  توسط آسِت  | 

 

شبا وقتی میرم جلو پنجره تا یه سیگاری بکشم و به آسمون خیره میشم و ماه و میبینم، هر بار این فکر میاد تو ذهنم که اگه یه آدم، تنها، توی ماه وجود داشته باشه، چطوری داره زندگی میکنه؟  داره چیکار میکنه ؟ چه حالی داره ؟ خوشبختی براش چه معنایی داره ؟ اصلن خبر داره یه دنیای دیگه ! یه کُره دیگه هم هست و توش ایـــــــــــــــــــــــــــــنهمه آدم دارند میلولند !! 

لذت عشق و چشیده ؟ تا حالا اشکش درومده ؟ بغضش ترکیده ؟ تا حالا دلش شکسته ؟ خیانت دیده ؟ اصلآ میدونه ریا چیه ؟ . . . . . .

پی نوشت ۱: میبینی خواهر ! از بس تنها زندگی کردیم دچار مالیخولیا شدیم.

پی نوشت ۲: آقا ما پریشب که رفتیم خونه با اجازه دوستان یه ته پیک و  . . .  و اینا ! و بعد هم نشستیم سخنرانی انتخاباتی رییس جمهوری محترم فعلی رو تماشا کردیم. خدایی من چــِــت بودم و درست متوجه حرفای ایشون نمیشدم یا ایشون داشت شِر تلاوت میکرد ؟؟ جدآ ! این تن بمیره زدم !! سوالم جدیه !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:44  توسط آسِت  | 

 

اس ام اس داده و . . .

میگه : آست دیشب خوابت و دیدم.

میگم : خب، خب، خیره انشالله !

میگه : خیر که بود، فقط من نذاشتم به جاهای باریک و تنگ و تاریک بکشه. سریع از خواب پریدم !

میگم : اِی بمیری ایشالله ! تو بیداری که خیرت نمیرسه !!  لامَصَّب تو خوابم نمیزاری !!؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 9:31  توسط آسِت  |