دیدید اکثر ما ایرانی ها چقد ازینکه در نظر دیگران خودمون و همه کاره!، مورد توجه دیگران!، همه فن حریف! نشون بدیم احساس شعف میکنیم.
صحنه های تصادف و دیدید ؟ هر کی یه نظر میده و اصرار هم میکنه که حرفش درسته .
دعوا های خانوادگی ! تو یه جمع وقتی که ازت در مورد شخص خاصی سوال میکنن ! اصلآ ازینکه نشون بدیم به اخلاق و رفتار های سوء دیگران واقفیم بیشتر لذت میبریم تا اینکه بخوایم ذکر خوبی های کسی و بگیم. اصولآ من تا الان فقط ذکر منائب و شخصیت های مذهبی رو شنیدم و لا غیر . . .
فلانی(۱) این دختره رو میشناسی ؟
- این ؟ بَـــــــــــــــــــــــهـ . لــ . . ه . . اینو که من خودم ده بار . . . . .
بهمانی(۱) آقای فلانی رو میشناسی ؟
- آقای فلانی ؟ بَه ! اون که بچگیاش زیرخـــــ. . .
خانوم فلانی (۱)آقای بهمانی رو میشناسی ؟
- آقای بهمانی ؟ بَــه! چجورم. یه زمان خواستگار من بود. پاشنه در و از جا درآورده بود . . .
خانوم بهمانی (۱)آقای فلانی رو میشناسی ؟
ـ آقای بهمانی ؟ آره بابا ! هر بار منو میبینه سر تا پام و برانداز میکنه . . ایکپیری . . .
بعدشم وقتی دقیق میشی میبینی فلانی شماره ۱ یه بار از یکی از دوستای مشترک زمان بچگیش شنیده بوده که این دختره نامزد داره. اینم چون دیده طرف جنس خوبیه تو دلش کله قند آب شده گفته تورش کنم واسه خودم . دختره اَن محلش کرده . تیرش به سنگ خورده حالا هم . . .
میبینی آقای بهمانی شماره ۱ یه بار تو یه مهمونی با این آقای فلانی نشسته بودن بعد این فلانی به شوخی برگشته به یکی دیگه از دوستاش که باهاش شوخی دارن گفته بابا تو که ما رو نمو. . . . . ! بعد این بهمانی خیال کرده چه آتو باحالی گیر آورده . . .
میبینی خانوم فلانی شماره ۱ بچگی هاش دوس داشته با این آقای بهمانی . . . ولی این آقاهه محل نمیزاشته حالا که بزرگ شدن و این خانومه به برکت شایسته سالاری آدم شده میگه آره اون خواستگار من بود ایکپیری. چقدم میخواست منو بگیره. دَکِش کردم . . .
میبینی خانوم بهمانی شماره ۱ یه بار آقای فلانی رو تو راه پله دیده و این آقاهه برای اینکه یه وقت اساعه ادبی به همسایه شون نشده باشه سلامی داده در حالی که داشته موزاییک های کف راه پله رو نگاه میکرده حالا این خانوم بهمانی خیالات برش داشته.
و در آخر بیشتر از همه میبینیم که اکثرآ کسانی که دارای نوعی عقده های فروخفته حقارت در بین ماها هستند فقط دارای همیچن برداشت هایی هستند.
البته این جهان شمول نیست و مثل همه چیز های دیگه استثنا هم داره . . .
من در مواجه با این جور آدما تا اونجا که بتونم مماشات نمیکنم. اگه دوستی ادعای داشتن رابطه با دختری رو داشته باشه طوری میزارم تو کاسه اش که دیگه سری بعد هوس خالی بندی در حضور من به سرش نزنه. یا اگه زنی بخاطر داشتن خواستگاران زیاد در دوران جوونی اش بخواد پُز بده همچین . . .. . . به حالش که بغض کنه و . . . .
دیروز از شرکت رسیدم خونه داشتم لباس در می آوردم دیدم زنگ خونه رو زدن. ازونجا که هنوز داشتم راه میرفتم آیفن رو برداشتم. یه صدای نکره ازون ور گفت : واحد . . .؟ - بفرمایید.
از ۱۱۰ اومدیم تشریف بیارید پایین.
یا قمر بنی هاشوم . . . . !!
آقا منو میگی. شیکمم یهو یه زوزه کشید و احساس کردم کلاچم یه سره شد و دچار اسهال شدم. سریع پریدم هر چی بود رو جمع کردم. الات و ادوات جرم و پاکسازی کردم همه رو ریختم تو یه چمدون و با این کمر بیل خورده ام یه یا علی محکم گفتیم و زرتی پرتش کردیم بالای کمد و . . .
رفتیم دم در. ( یعنی اگه فیلم آهسته این عملیات و نیگاه میکردی تازه متوجه میشدی من چطور ظرف ۷۵ ثانیه خونه رو مرتب کردم ).
رفتم دم در میبینم ماشین پلیس واستاده و چند تا از زنای همساده هم چادر به سر و قسمتی هم خیس لای دندون واستادن.
یه سلامن الکیم غلیظی گفتم و ادامه دادم در خدمتم.
زنه همساده گفت آقای پلیس ایشون همسایه روبروییشونه ! فهمیدم در مورد همون همساده های معروفمونه ! !
افسره گفت : شما همسایه روبرویی اینایی ؟ گفتم کیا ؟ گفت: همین ساکنین واحد. . . که همه همسایه ها رو اذیت میکنن دیگه ؟
گفتم : { با اجازه پدر و مادرم و سایر بزگترا } بعـ . ـعـ . ـعـ . ـعـ . ــله !
گفت : خب چی دیدی؟ گفتم ببخشید : چیو چی دیدیم ؟
گفت منظورم همین مزاحمت ها و رفت و آمد های مشکوکشونه دیگه !
گفتم والله من صبح میرم سر کار شبم میام. آزار و اذیتی ازینا ندیدم. در مورد رفت و آمد های مشکوکشون هم تا زمانی که مخل آسایش من نباشه نه دقت میکنم و نه به من ارتباطی داره و نه چیزی بخاطر دارم ( حالا شیطونه میگفت تمام آمارشون و که از تو چشمی در میبینم بریزم رو دایره ها. آخ که چقد دوست داشتم تو اون شرایط خودم و مهم جلوه بدم ).
که یه دفه دیدم زن همساده مون همچی خیز برداشت طرف من که اگه جا خالی نداده بودم نصف صورتم تو مشتش بود.
که : آهای چِطور فلان شده ! اینا این همه اذیت میکنن. اون وقت تو میگی اذیت ندارن !! اصلآ تو خودتم حتمآ با اینایی که ازشون طرفداری میکنی و . . حاج آقا پلیس اَصَنّدِ ش ایشون خودشم مجردند !! ایراد دارند . . .(ببخشید شما از کجا متوجه ایراد ما شدی !!)
آرومش کردم و گفتم خانوم {محترم}! من که گفتم، من، منظورم شخص بنده است که آزار و اذیتی ازینا ندیدم. شاید شما دیدید و مطمئنن هم دیدید و گرنه گروه ضد شورش پلیس رو که اینجا دعوت نمیکردید !! ها !! در ضمن بعد از تذکری که بنده شخصآ بهشون دادم دیگه سرو صداشون و نشنیدم و آزاری متوجه من نشده. عصرا هم که صدای در خونه منو میشنوند معمولآ صدای موزیکشون و کم میکنند. حالا چی ؟ دوست داری چون پلیس دعوت کردی دم خونه بیام بگم آره خرابند و خیلی الّن و بلّن ؟؟
. . . . .
پلیس رو کشیدم کنار و با لحنی که مخصوص نرم کردن این جماعته گفتم : سرکار ! {قربون اون لباس چرکت برم که میشه روش یادگاری نوشت} من واقعآ ازین بندگان خدا آزاری ندیدم ولی مجردند. حالا به من ارتباطی نداره مجردن ! متاهلند ! اگه مجردن اون مرده کی بود اومده خونشون ! اگه مجردن اون مهمون کی بود ساعت ۲ شب از خونه شون رفت ! درست مثل خودم که تا وقتی خودم و مهمونام مزاحمتی متوجه دیگران نکنم کسی حق تجسس در امور خصوصی منو نداره ! درسته ؟ - آقا پولیسه : بله مهندس. متین میفرماییند!!
پلیسه هم که کاملآ نرم حرفای من شده بود رفت بالا منبر و گفت بله مهندس شما درست میگی . . . واقعآ حق با شماست . . . مردم ما . . . . البته من خودمم . . . . . میدونی البته جامعه ما بد جور . . . . منم با شما موافقم. . . . . ولی این لباس، دست و . . . . حالا واقعآ مجردی ؟ . . . . . آره و اینا (چشمک). . . . خب . . . . . دیگه چه خبر !! . . . . . . خب مهندس . . اِ اِ اِ . . . . . آره میدونم . . . . .
. . . . . .
من : بله قربان . . حالا دیگه اگه اجازه بدی منم برم بالا دیگه. {الان دو ساعت و نیمه دارم فک میزنم} غذام رو گازه ! نصفه شبم شد دیگه این چراغ گردون ماشین شما هم نمیزراه ملت بخوابن .
خواهش میکنم بفرمایید.
و اینچنین شد که ما فرمودیم، فرمودنی . . .
پی نوشت : بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی !!
پا ورقی : خودکشی بخاطر هنر پیشه سریال جومونگ !!