تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

این یه تست روانشناسیه جالبه. برای خودم تقریبآ ۹۰٪ درست و نزدیک به واقعیت جواب داده. شاید برا شما هم به همین اندازه کاربردی باشه.

اگه جلوی شما روی یه میز سه نوع میوه ۱- سیب  ۲ - هلو   ۳- انگور   باشه،  کدوم یکی رو انتخاب میکنید ؟

( برا خوردن دیگه !! پس چی ؟ فک کردی واسه شیاف میگم !! )

.

.

.

برای دیدن جواب به ادامه مطلب برید . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:11  توسط آسِت  | 

بچگیم بخاطر نبودن مادر بالای سرم همیشه با نقش های کارتون های دهه شصت که اکثرشون مادر نداشتن احساس همزاد پنداری میکردم.

هاچ زنبور عسل برای من معنایی غیر از اون چیزی داشت که برای شماها داشت. اون یارو دختره نــِــل که با پدر بزرگش همیشه تو راه شهر پارادایس بود که مادرش و پیدا کنه برای من حاوی دلهره هایی بود که برای شماها نبود. وقتی اون آدم بدا دنبالشون بودند اون من بودم که دندونام رو هم فشرده میشد و در حالی که دو زانو نشسته بودم زانوهام و چنگ میزدم و یا با مشت میکوبیدم رو پام . . . . . و وقتی موفق میشدن از دستشون فرار کنن اون شب و راحت میخوابیدم.

وقتی حنا (دختری در مزرعه) با اون خانومه آشنا شد که خیلی مهربون بود و بهش بافندگی و شیرنی پختن و نیز کتاب خوندن و یاد داد تا برای پسرش دَنی کتاب قصه بخونه، من تا مدتها دنبال همچین زنی میگشتم که جوون باشه و مهربون، با یه دامن بلند چین چین، که یه پسر کوچولو هم داشته باشه و منو ببره خونشون تا براش کار کنم و  . . . یادم نمیره که به زن پسر عموم که دختری زیبا و جوون و مهربون بود و تازه ازدواج کرده بود تو یه گوشه ء خلوت مهمونی خانوادگی دامن چین دارش و دو دستی گرفته بودم و التماس میکردم که منو با خودش ببره خونشون و با بغضی کودکانه همش قول میدادم که براش کارای خونه اش و انجام بدم و هرگز اعتراضی نکنم. وقتی داشت با دستاش اشکای خودش و منو پاک میکرد دوست داشتم دستاش و درسته قورت بدم و ببوسم.

کی میدونه که من در عنفوان کودکیم تو عالم واقعیت، تا مدتها دنبال شهر ِ پسر شجاع میگشتم که دست بابام و بگیرم و ببرمش اونجا تا کنار اونا زندگی کنیم. مثل پسر شجاع با باباش، که . . . .

کدومتون با دیدن کُزت اشک از چشاتون جاری میشد !! من که هر بار با دیدن کزت ناخودآگاه اونقدر بغض میکردم تا  اشکم جاری میشد و بهانه ام هم این بود که دلم درد میکنه . . . تا مدتها هر وقت مرد چاق و قوی هیکلی رو میدیدم یقین میکردم این همون ژان والژانه که اومده منو نجات بده و با خودش ببره و تا چند روزی لباس هام و آماده تو کیفم با خودم میبردم مدرسه و میاوردم تا وقتی که دیگه از اومدنش نا امید میشدم و . . . . . چقدر اون یارو پلیسه که همش دنبال ژان والژان بود و فحش میدادم. حتی آخر دفتر مشقم براش فحش مینوشتم. 

اینا برای همه برنامه کودک بودند ولی برای من نشانه هایی ازین که آدم هایی هستند درست مثل خودم. حسادتم ازین بود که همه شون به مادراشون رسیدند ولی من . . . .

. . . .

گذشت و گذشت . . . اما کی فهمید که چها گذشت و چطور گذشت . . . .

الان دیگه مردی شدم ولی هنوزم دنبال همون زن مهربون با دامنی بلند و چین دارم. هنوزم دنبال شهر پسر شجاع میگردم. . .  و هنوزم رو نقشه به دنبال شهر گمشده ء پارادایسم شاید اونجا بتونم این تن خسته ام و از محبت لبریز کنم. هنوزم وقتی دست پسر بچه ای رو تو دستای مامانش میبینم دلم ضفـــــــــــــــــ . . . . میره و هنوزم وقتی از جلوی مدرسه ابتدایی رد میشم که موقع تعطیل شدنشونه و مادرا منتظرند تا بچه هاشون بدو بدو بیان و کیفاشون و بگیرن، صورتم و بر میگردونم تا از دیدن این صحنه ها این بغض لعنتی نترکه !!

اگه بخاطر تفکرات کودکانه از بچگی همش یه توهم تو ذهنتون باشه که شما یه بچه سر راهی هستید و تصادفآ چشمتون به شناسنامه والدینتون بخوره که اسمی از شما به عنوان فرزند توش درج نشده چه حالی میشید ؟؟!!

اگه مادری رو که سالها بخاطرش راه پارادایس و تک و تنها طی کردید و تو مزرعه این و اون بخاطرش بیگاری کردید و سالها زجر زندگی با خانواده تـِـناردیه رو تحمل کردید، ببینید، و دستاتون و دیوانه وار برای در آغوش کشیدنش باز کنید ولی بهتون بگه که شما رو نمیشناسه و شما نا محرمید !! چی ؟؟!!

اگه مادری که هفده هجده سال مداوم ندیدینش، حتی یک بار هم دست پختش و نخوردید و لحظه لحظه کودکیتون و با این امید زندگی کردید که وقتی بزرگ شدید میرید و باهاش زندگی میکنید و به این زندگی غمبار خاتمه میدید، ببینید، و متوجه بشید اسمی از شما به عنوان فرزند تو شناسنامه اش درج نشده، اون وقت چی ؟

اخیرآ متوجه شدم که اسمم تو شناسنامه مامان خانوم نیست !!!! یعنی قبلا بوده ولی بعد ِ قبلآ پاکش کردن و این اسم نحسمون فقط تو شناسنامه بابام درج شده. . .

با این اوصاف یعنی من فقط از بابام و بدون هیچ گونه دخالت مامانم به وجود اومدم.

یعنی . . . .

یعنی منم یکی ام مثل مسیح !!! با این تفاوت که اون مامان داشت و بابا نداشت ولی من بابا دارم و مامان ندارم.

بازم جای شکرش باقیه !! حالا اون مسیح بود و کسی نمیتونست بهش حرفی بزنه وگرنه تو این وانفسای شک و تردید کی میخواست حالا ثابت کنه که ما حلال زاده ایم و . . .

حالا دیگه خیالم راحت شده که مامانی در کار نیست. این همه راه پارادایس رو هم الکی اومدم. اون همه تو مزرعه الکی بیگاری کردم. شاید همون زن و مرد بد جنسه که وقتی پسر گمشده شون و دیدند، شب اول به باد کتک گرفتنش و بعدشم مشغول ورق بازیشون شدند بابا مامانِ من بودن !!

حالا که دیگه خیالم راحت شده ازین به بعد باید دنبال یه مامان بگردم. یه مامان خوب و مهربون که جوون باشه. دامن بلند و چین دار بپوشه. صورتی مهربون و آروم داشته باشه و بافندگی یادم بده و کتاب خوندن. شیرینی برام بپزه و ادب و مهربونی و دوست داشتن بهم بیاموزه. شلوار کـُـردی واسم بدوزه و جیباشم پر کنه تخمه ژاپنی !! تا منم برم تو کوچه بازی کنم و کیفور بشم . . .

دیگه خیالم راحت شد که اگه همچین مامانی پیدا کنم قانونآ، شرعآ، عرفآ و واقعآ مامان ِ خودم میشه. دیگه نیازی نیست مثل زمان بچگیم با لحنی بغض الود و کودکانه از دوستام بپرسم : مرتضی اون زنه که اومده بود مدرسه دنبالت کیت بود ؟ که اونم جواب بده : مامانم بود و من دوباره با شک و تردید ازش بپرسم : مامان راس راسَکیت ؟؟

حالا دیگه اگه یه مامان پیدا کنم میشه مامان ِ راس راسکیم. چون اسمم فقط تو شناسنامه اون درج میشه.

آخـــــــــــــــــــ . . . . که چقدر از داشتن یه مامان راس راسکی خوشحال میشم. آخ که اگه مامان راس راسکی داشته باشم چه کارا که باید بکنم !!!

واااای راستی چقدر کار دارم. نزدیکه عیده . . .  کلی کار تو خونه مونده. طفلک مامان راس راسکیم !! باید کمکش کنم. باید برم واسش جوهر نمک و تاید و دسمال و . . .  بخرم. نه ! اصلآ خودش و میبرم شهروند تا هر چی خواست خودش بخره. حتمآ میره واسه همسایه ها میگه که : الهی قربون پسرم برم با این همه کارش منم برده بازار واسه خرید ِعید .

آره ! باید بعد از ظهر ببرمش بیرون خرید عیدش و بکنه . . .

راستی بچه ها امسال روز مادر گذشت ؟؟ آخـــــ . . . چرا یادم نبود!!!!  میخواستم واسه مامان راس راسکیم سنگ تموم بزارم. میخواستم واسش یه رژ صورتی بخرم با یه روسری پوس پیازی و یکی ازین دستگاها که باهاش موهای دست و میکَنند. اشکال نداره سال دیگه . . .

البته یه چیزی هم بگما. اگه این مامان راس راسکیم بخواد کنارم بشینه و موهام و نوازش کنه خجالت میکشم !! آخه حقیقتش روم نمیشه !!

وقتی فک میکنم میبینم خیــــــــــــــلی کار دارم. وقتم زیاد نیست. واااای شاید دوباره برم سربازی. . . چرا ؟؟ چون که وقتی میخوام برم سر خدمتم مامان راس راسکیم آب پشت سرم بریزه دیگه. آخه میدونی تو تمام عمرم هیشکی پشت سرم آب نریخت که زود تر برگردم.

احتمالآ مامان راس راسکیم برام بره خواستگاری. نه ولش کن. حالا حالا ها نمیزارم واسم بره خواستگاری. آخه میخوام پیشش بمونم.  تروخــــــــدا یکی یادم بده این چیزا رو . آخه من نمیدونم چطور باید با یه مامان راس راسکی رفتار کنم. میترسم ازم برنجه. ولی نه !! مامان راس راسکی که از پسرش نمی رنجه . میرنجه ؟؟!! اوووووووه !! وای وای اینجا چقد ته سیگار جمع شده. مامان راس راسکیم نباید بفهمه من اینقد سیگار می کشم. اصلآ دیگه نباید سیگار بکشم. آره بابا دیگه نمی کشم.

ولی . . .

ولی . . .

آخــــــــــــــــــــــ . . . . مامان ِ راس راسکی من !! کجایی ؟!! مگه نمیبینی پسرت چقد دوست داره ! مگه نمیخونی چقدر بی تابته ! پس زود بیا. زود بیا که میخوام بهانه گیری کنم. میخوام خودم و برات لوس کنم. میخوام شبا دستای نازت و بگیرم تو دستم تا خوابم ببره. میخوام . . . .

واااااای چقد کار دارم. . . باید زود تر شروع کنم . . .

ببخشید! ببخشید خانوم !! من دنبال یه مامان مهربون میگردم. یه مامانِ راس راسَکی !! شما مامان من میشید ؟

آهای خانوم !!! شما مامان من میشید ؟ یه مامان راس راسکی !!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 3:18  توسط آسِت  | 

یه روز یکی برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی.
وقتی وارد میشه یه دیوونه رو میبینه که تو حیاط دیوونه خونه یه گوشه ای آروم نشسته، غم از چهرش میباره، به دیوار تکیه داده و انگشت سبّابه اش تو دهنش و هر چند دقیقه یه بار سرش و میزنه به دیوار و با هر ضربه  زیر لب میگه:  لیلا . . . لیلا . . . لیلا . . .  
بازدید کننده ِ میپرسه این یارو چشه ؟ میگن یه دختری رو میخواسته به اسم “ لیلا ” که بهش ندادن. اینم از اون روز زده به سرش و به این روز افتاده.
 
بازدید کننده ِ سری به نشانه تاسف تکون میده و میره طبقه دوم.

وقتی به طبقه بعدی میرسه یه دیوونه خطرناک و میبینه که توی یه اتاقی شبیه به قفس به غُل و زنجیر بستنش و دیوونه ِ در حالیکه خودش و هی تکون میده و نعره میکشه و سعی میکنه زنجیرها رو پاره کنه، با خشم و عصبانیت دندوناش و رو هم میسابه و فریاد میزنه: لیلا . . . لیلا . . . لیلا  . . .

بازدید کنندهِ خیلی متعجب میشه و میپرسه چرا این دو تا دیوونه هر دوشون یه اسم و صدا میزنند ؟ رییس تیمارستان میگه : والله اون دختره ( لیلا ) که با اولی ازدواج نکرده، ظاهرآ با این یکی ازدواج کرده.
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 14:27  توسط آسِت  | 

 

عُبید زاکانی را گفتند: اسلام چه دینی است؟

بفرمود: اسلام دینی است آزاد مدار! که چون در آن وارد شوی سر آلتت را ببـُـرند و چو از آن خارج شوی، سر ِ خودت را.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 2:16  توسط آسِت  | 

 

- دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایه.  هول هولکی و دم دستی!!

این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند، امّا خستگی ات رو رفع نمی کنند.

این چای خوردنها دل آدم و باز نمی کنند، خاطره نمی شن، فقط از سر اجبار میخوریشان که چای خورده باشی و به بعدش هم فکر نمی کنی...

- دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجیه. پر از رنگ و بو و طعم . . .

این دوست ها فقط جون میدن برا مهمان بازی، برا جوکهای خنده دار تعریف کردن و برای فرستادن اس ام اس صد تا یه غاز. برای خاطره های دم دستی . . . .

این چای زود دم خارجی را می ریزی تو یه فنجون بزرگ، می شینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشحال ترین آدم روی زمینی.

فقط نمی دونی چرا باقی چای که مونده ته فنجان بعد از یکی دوساعت می شه رنگ قیر. یه مایع سیاه و بد بو . . . . و به دیواره فنجان مي ماسه !!!!

ولی . . . .

- ولی در عوض دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجانه. باید نــــــــــرم دم بکشه. باید انتظارش را بکشی.

باید برای عطر و رنگش منتظر بمونی. باید صبر کنی و آروم باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید اون و بریزی تو یه استکان کوچیک و کمر باریک، و خـــــــوب نگاش کنی، عطر ملایمش رو زیر بینیت احساس کنی و آهسته و  جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی.

آره ! باید آهسته و جرعه جرعه بنوشی اش و زندگي کنی.

پی نوشت : این متن و یه دوست عزیز برام اف لاین گذاشته بود. کمی تغییرش دادم.

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 17:41  توسط آسِت  | 

زنگ زده میگه : آست ! یادته اون یارو پسر د ِیّلاقه رو که . . . . .  !!

میگم : کدوم ؟

میگه : ای بابا همون که با . . . . میومد بندر دیگه ! همون که . . . .  می آورد دیگه !!

میگم : خب خب، چی شده ؟ گرفتنش ؟

میگه : نه بابا ! بیا ببین چه آزارایی انداخته زیر پاش.

آهی می کشم و میگم : بدبختی .ُ..س  ک*ش*م نشدیم آزارا زیر پامون باشه !

میخنده و میگه : فکرش و بکن. ولی آست نون ِ  ....ُ..س ک*ش*ی خوردن نداره ها. میدونستی ؟

میگم: احمق! اینو میگن دس زیاد نشه !!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 17:9  توسط آسِت  | 

یه دوست دارم خیلی ر ِنده ! وقتی میاد خونه ام شام نخورده است . . .

باید شام براش تهیه کنم. اونم چی ؟! با ساندویچ و پیتزا حال نمیکنه بچم ! هوس دست پخت منو کرده که این وقت شب اومده و خیر سرش بهم سر زده . . .

سفره باید کامل باشه ها ! چون بدون سالاد از گلوش چیزی پایین نمیره . . .

خودشم میگه : آست جان ! اومدم ازون سالادت که با روغن زیتون و سرکه خرما درست میکنی بخورم . .

ضمنآ باید میوه هم تو یخچال داشته باشم وگرنه بعدش کلی پشت سرم صفحه میزاره که رفتیم خونه اش، میوه نخورده راهیمون کرد . . .

داشته باشید که میوه ها لک نباید داشته باشه ( اِوا مامانم اینا . . . )

تنقلات هم باید براه باشه دیگه. . .  چون نمیشه که  نجسی رو بدون مزه رفت بالا ؟ میشه !!؟؟

تازه !! نجسی هم نباید دست ساز باشه ! به کلاس حضرت اشرف بر میخوره . . .

کارش که تموم شد تازه میشینه با دوست دختر مربوطه اش اس ام اس بازی و با صدای بلند حرف زدن و لاو ترکوندن . . .

آخر شب هم که کفشاش و جلو در جفت میکنم که یعنی  به سلامت، تازه میاد و میزنه رو شونم و میگه : آست جان ! این دفه نشدا . . .

ایشالله یه بار بیام سِت ِ سَر پِذیرایی کنی  (ایشالله یه بار بیام درست و حسابی پذیرایی کنی )

پی نوشت : حیف که پسری و نمیتونم سِت ِ سَر ازت پذیرایی کنم ! و گرنه آنچنان از خجالتت در میومدم که تا آخر عمرت هوس نکنی دیگه پذیرایی بشی . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 1:8  توسط آسِت  |