تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

خواهرم زنگ زده و میگه : آست ! دو تا طرح دارم. یکیش یه زن و مرد هستند که دارن با هم میرقصند و دومیش هم یه زن ِ عریان ِ تا کمر !! کدومش و واست بکشم ؟؟

میگم : اگه اون زن لُخته رو تا سر زانو میکشی وردار بیار وگرنه همون اولی بِــیتره . . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 10:16  توسط آسِت  | 

تو بلاگ صبا چشمم خورد به این شعر که نوشته بود :

نعمت دنیا نصیب پر رویان است. خون دل میخورد آن کس که حیایی دارد . . .

خواستم اضافه کنم که :

یا رّب، مپسند که لوطیان خار شوند

کونیان قمه به دست وارد بازار شوند

پی نوشت : ندارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 16:17  توسط آسِت 

دوستم زنگ زده و میگه : آخه نامرد این رسمشه ؟ بندر بودی که بیشتر میدیدمت !!

میگم : بدبختی متاهل هم  نیستیم که بشه هَوار شد سرت . .

میگه : حالا ما گناه کردیم زن گرفتیم ؟!

میگم : نه بابا ! این چه حرفیه . .

میگه : خدایی آست فکری نکردی ؟ داره دیر میشه ها . . .

میگم : وقت زیاده حالا . . .

میگه : بابا آخه لامصب یه کاری نکن بچه ات هر جا نشست بگه به " ارواح ِ آقام . . . " ، بزار یه چند وقتم بگه "به جان ِ بابام . . . .

پی نوشت : میگه جات خالی بود دیشب! همه بودند. مامانت، خواهرات، . . . کلی گفتیم و خندیدیم و خاطره تعریف کردیم. خیلی احوالت و پرسیدند. کاش میشد بیای . . .

شب که می خواستیم برگردیم همه میگفتن : چقد خوش گذشت - شارژ روحی شدیم .

تو دلم میگم : چه لذت هایی تو این دنیا هست که کسانی ازش بی بهره اند . . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 1:21  توسط آسِت  | 

آست . . . .

مث ِ گوشتَ فیلهَ بی،

بد قلق بی،

ولی راسَّ بی !

پی نوشت ۱ : Lion   with  small  p.e.n.i.s  must  compensate  with  mighty  roar

پی نوشت ۲ : خوش میگذره ؟

پی نوشت ۳ : خدایا! ما که خودمون نفهمیدیم چه کار خیری به درگاهت کرده بودیم ولی حال دادی، اسیدی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 1:6  توسط آسِت  | 

مدتیه کارم شده اینکه عصرا تا شرکت تعطیل میشه تخته گاز خودم و برسونم خونه تا این برنامه عمو پورنگ و امیر محمد و ببینم. بسکه این امیر محمد قشنگ بازی میکنه. به نظرم بازی و اجراش در تمام طول تاریخ صدا و سیما ایران تکه !!

جهت اطلاع ۳۱ سال هم از خدا سن گرفتیم. حالا تازه این عددیه که کنتورمون نشون میده !!

پی نوشت ۱: با توجه به استقبالی که از پست قبل در مورد واحد ۲۴ شد قصد دارم ازین به بعد مجموعه خاطراتی رو ازین واحد روبرویی براتون بگم. فقط دعا کنید قراردادشون به این زودیا تموم نشه. البته میشه همه با هم کمک کنیم و یه پولی جم کنیم تا در صورت اتمام قراردادشون براشون همونجا رو رهن کنیم.

پی نوشت ۲: مدتیه همش خواب میبینم تو یه آپارتمان شیک و زیبا و بسیار آروم دارم با پسر ۲ ساله ام بازی میکنم و میخندونمش. برام جالبه که هیچوقت مادرش و نمیتونم تصور کنم و یا حتی ردی ازش توی توهمات من نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 17:50  توسط آسِت  | 

همساده روبروییمون سه تا دخترند که مجردی زندگی میکنند. از خدا که پنهان نیست از شما هم نباشه اتفاقآ بد دخترایی هم نیستند به چشم خواهری، ولی عمرآ اگه با دیدن دوست پسرای غول تَشَنِشون کسی جرات کرد نیگاشون کنه منم جرات میکنم. البته تا قبر که پنج انگشت بیشتر فاصله نیست آ . . آ . . آ. . .آ  . .  ما خودمون هم از تو چشمی ِ در فقط نظاره گرشون بودیم و لا غیر. اونم چی ؟! با حفظ موازین شرعی.

کلآ من همیشه تو خونه برای فراری دادن اجنّه و پری ها بالا تنه عریان میگردم. دیروز هم نیم تنه لخت بودم تو خونه. خواستم کیسه زباله رو بزارم دم در که سرایدار بیاد ببره از تو چشمی نیگا کردم دیدم در خونه شون بازه. چون لباس تنم نبود مدتی پشت در صبر کردم که در خونه شون بسته بشه تا بعد من در و باز کنم و ( هر کی فک کنه کلآ واستادم از تو چشمی همش نیگا میکردم توهم زده و لا غیر ). . . . . چند دقیقه ای گذشت دوباره نیگاه کردم ولی هنوز در باز بود !! جل الخالق !! نکنه دارن نخ میدن بهمون ! نکنه مثل جریان اون نون خشکیه شده که چند تا دختر صداش کردن و بعد هم بکارتش و دریدن !! صد تا نکنه، نکنه اومد تو ذهنمون ولی آخرش هم بناچار رفتم سراغ ظرفا، و شستمشون و برگشتم دیدم هنوز در بازه !!! 

گفتم بی خیال بابا !! خدایا من که قبلآ خودم اعتراف کردم. من که گفتم از هر امتحانی رو سیاه و سر افکنده بیرون میام. بی خیال ِ ما شو !! و در و نیمه باز کردم و خودمم پشت در قایم شدم و دستم و دراااااز کردم که کیسه زباله رو بزارم دم در که یهو دیدم یه صدایی پیچید تو راهرو که : آقای واحد ۲۵ ! 

آقا ما رو میگی یه نیگا دور و برمون کردیم و زیر لب یه بسم الله گفتیم و چند تا فوت کردیم اطرافمون و اومدیم در و ببندیم که دوباره شنیدم یکی گفت : آقای واحد ۲۵ !

حالا در خونه این همساده مون هم چار تاق باز ولی توی خونه تاریک. هر چی با این چشای بابا قوری گرفته مون چشم میگردونم کسی و نمیبینم. نگو اون بنده خدا هم مث من نیم تنه لخته و پشت در پناه گرفته !!

در حالی که مثل مُخلصّین، زمین و تماشا میکردم و گوشم و گرفته بودم سمت دختره، گفتم بفرمایید خانوم. گفت : ببخشید مثل اینکه کنتور برق واحد ما فیوزش پریده و هر کاری هم میکنم درست نمیشه ! الانم برق نداریم.

گفتم : آخی ( یه آخی گفتم که خود ِ دختره هم بغض کرد به جون خودم!)  و همون طور که پشت در بودم و کله ام و دراورده بودم، داشتم راهنماییش میکردم که چی کار کنه !چی کار نکنه ! که گفت : میشه تشریف بیارید خودتون زحمتش و بکشید ؟ آخه من اصلآ میترسم به پریز دست بزنم !!

خواستم بگم : آخی که دیدم اگه بگم بغض خودمم میترکه و بی خیال شدم.

گفتم: چند لحظه پس صبر بفرمایید ! من لباس تنم نیست. لباس بپوشم و برسم خدمتتون.

گفت : خواهش میکنم ! شما هم یه چند لحظه تامل بفرمایید منم لباس بپوشم ! و دوئید طرف اتاقشون که . . .

داد زدم که : پس بی خیال ! من نمی پوشم !!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:45  توسط آسِت  | 

همیشه پشت سر هر مرد موفق، زنی است... كه نتونسته جلوی موفقیت شو بگیره ؟

یا

همیشه پست سر هر مرد موفق زنی موفق ایستاده و پشت سر هر زن موفق یک مرد بی عرضه ؟

هان ؟

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 1:27  توسط آسِت  | 

 

An old mother fucker friend  : Aset ! Please، How you can help me ?

The angry Aset : fucking your Mom will assist you !

پی نوشت : ممنونم از مرجان عزیز که اشتباهات متن و تصحیح کردند. خدایی شرمنده شدم حسابی ! با این همه ادعّا تو یه متن دو خطی سه تا غلط املایی داشتم. اِلی کجایی که ببینی ازم غلط املایی گرفتن . . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 13:57  توسط آسِت  | 

در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمینی مسلط شد. او بدخواه و در عین حال زیرک بود و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه ترو زیرک تر. شاه به وزیر امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیرتفکری کرد و طوماری بنوشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید، اعتقاد به دین جدید و سواد آموزی را غیرقانونی اعلام کرد. و مالیاتها رابه سه برابر افزایش داد.  شب زفاف، عروس از آن ِ شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه، که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین "گوزیدن و چسیدن" هم ممنوع اعلام شد.

پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشارآنان را به شورش وا خواهد داشت .

وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند ِ گوزیدن دقت نفرمودید!! این همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.

و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. آنها میگفتند : این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش درآورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد؟؟ آنان که باسواد تر بودند دادِ سخن دادند که تازه خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی درآن نیست و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد؟ جوک های بسیاری ساختند درمورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند. نگهبانان حکومت در سراسرسرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بوی ناک ِ روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور میانداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و "گروپ گوز" راه می انداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خودشان دفاع کنند و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند.

پی نوشت: نوشته از من نیست.

پی نوشت ثانی : دوست عزیزی در قسمت نظرات اشاره فرمودند که داستان فوق نوشته ء نویسنده وبلاگ زن سان میباشد که همینجا اصلاح میکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:29  توسط آسِت  |