تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

مدیر عامل برا چند دقیقه اومده شرکت تا هر کسی کاری، پرونده ای داره واسه امضا بیاره . . .

اتاق من بغل دست اتاق مدیرمونه.

همکارم از طبقه پایین کارتابلش و برداشته و اومده بالا. قبل از اینکه بره تو اتاق مدیر عامل اومده تو اتاق من و میگه : آست جان  یه کم ازون عطری که زدی بده مام بزنیم خوشبو شیم !

میگم : عطرم کجا بود ؟! صب که خواستم بیام زدم و اومدم .

میگه : یه اسپری داشتی تو کمدت ! پس یه کم ازون بده بزنم میخوام برم تو اتاق مدیر !

میگم: تموم شده بابا جون ! خیلی وقته !

میگه : پس اون تیکه مُشکی که تو کیفت بود بده یه کم بمالم زیر گردنم . .

میگم : عزیزم نیاوردمش ! ولی فک کنم بتونم کارت و راه بندازم و از پشت میزم پا میشم و میرم اون طرف میزم !

اونم که فک میکرد من پا شدم که یه چیزی از تو کمدم یا کیفم بدم بزنه به خودش چشاش به دستای منه و دنبال من راه میوفته و میاد.

در حالی که منتظره ببینه من چی میدم دستش، میزنم رو شونه اش و میگم : شرمنده ! میخوای واستی پشتم واست ب گ و ز م !! ؟؟ بالاخره یه بویی میگیری. خودش کلی تنوّعه !!

پی نوشت : احکام گ و ز ی د ن را از اینجا  بخوانید.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 13:59  توسط آسِت  | 

 

دوش در حلقه مـــا قصه گيســـــوي تو بود
تا دل شب سخن از سلسله مــوي تو بود
دل كه از ناوك مژگان ِ تو در خون مي‌گشت
باز مشــــتاق ِكمانخانـــهء ابـــــروي تــو بود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 12:37  توسط آسِت  | 

در حال چت :

.....:سرما خوردم. گلوم درد داره.

من : یه چیزی هست باید بزاری تو دهنت بعد از یه مدت آب میندازه. خوبت میکنه ! 

.....: آخه آب دهنمم قورت میدم گلوم درد میگیره !

من : اتفاقآ یه چیز دیگه هست راست ِ کار خودته ! اگر غرغره اش کنی خوب میشی.

.....: جدی ؟ هَستَمِت فـــَــتیر !!   

من : اولی ازین آبنبات نعنایی هاست و دومی هم آب گرم با نشاسته و کمی شکر.

.....:  

من : البته نظر شما هم محترمه !   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 14:6  توسط آسِت  | 

میگم دکتر جون حالا این همه می می های ما رو چرب کردی و هی این چیز نرمه رو مالیدی روش و اینجوری چشای مارو شهلا کردی بالاخره معلوم شد این قلب ما چشه ؟

در حالی که پرینت اکوی قلب منو داره میخونه میگه : همه چیز نرماله فقط . .

در حالی که میزنم سر خودم میگم : فقط چی دکی جون ؟ بگو من طاقت شنیدنش رو دارم !!

میبینم دکتره برداشت تو برگه آزمایش اکو جلو قسمت میترال قلبم عکس یه ک و ن کشید ..  میگم : دکی جون این چیه واسه ما نقاشی کردی ؟

میگه : همین دیگه ! میخوام بگم دریچه قلبت با تشابه به این عکس همچین یه کم گــَله گشاد شده . . .  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:25  توسط آسِت  | 

از شرکت تازه رسیدم خونه. چراغ هال و روشن میکنم که پام نره رو لیوان چایی، کاغذی، کُــپّه پوست تخمه ای، میوه نیم خورده ای و خم میشم تا کفشام و در بیارم.

میام و تلویزیون و روشن میکنم و با لباس میشینم رو کاناپه و یه سیگار روشن میکنم. اونقدر خسته هستم که قبل از تمام شدن سیگار خوابم ببره. سیگار میسوزه و وقتی به فیلترش میرسه داغیش انگشتم و میسوزونه و یهو از خواب میپرم.

بعد از چند دقیقه پا میشم و میرم سراغ کامپیوتر. وصل میشم به نت و شروع میکنم ایمیلام و چک میکنم. یه سیگار دیگه روشن میکنم. هر چی دور و برم و نیگاه میکنم جا سیگاری نیست. حس پا شدن ندارم پس خاکستر سیگار و میریزم رو اسپیکر های کامپیوتر و یادم میمونه وقتی که که پا شدم اونم جمش کنم.

پُک سوم چارم، تلفن زنگ میزنه و تازه متوجه میشم که دی سی شدم. بر میگردم که گوشی رو بردارم میبینم گوشی اون ور اتاقه. بی خیال میشم و همونجا مثل غوّاصا به پشت دراز میکشم. با خودم میگم اگه کار مهمی داشته باشه رو موبایل هم زنگ میزنه.

تلفن قطع میشه و بلافاصله موبایلم زنگ میزنه. دوباره با خودم میگم : پس حتمآ دیگه کار مهمی داشته و یه نیم خیز بر میدارم و برش میدارم و جواب میدم. مادرمه! سلام آست جان خوبی ؟ ممنونم

. . . . . . .

تو نمیخوای یه سر و سامونی به زندگیت بدی پسر ؟  - چرا میدم. به زودی !

و پا میشم. همینطور که دارم صحبت میکنم میرم طرف آشپزخونه. رو اُپن تو یه ظرف یه تیکه از کتلتی که دیشب خوردم، مونده. گرسنه امه ولی وقتی نیگاه میکنم میبینم یه طرف ِ ظرف ِ غذا آشغال سیگاره.

همینطور که تو دلم دارم دارم استخاره میکنم  که بخورم یا نه !! مادرم میگه : پسر جان آخه تا کی میخوای غذای بیرون و بخوری ؟! پس فردا تمام روده و معده ات از کار می افته. خسته نشدی ؟! میگم چرا والله ! و در همون حال نصفه کتلت و بر میدارم و روش و فوت میکنم و میزارم لای یه تیکه نون خشک ِ تو سینی و میزنمش تو سطل ماست و میزارم دهنم. دهنم و میگیرم رو به هوا و یه کم نمک میپاشم توش.

میام میشینم رو کاناپه و پاهام و دراز میکنم رو میز. مادرم میگه : اخه مادر جان اگه ازدواج کنی همه چیت راست و ریس میشه! از تنهایی در میای و بالاخره رفت و آمدت بیشتر میشه ! با فامیلاش ! مهمونی ها بیشتر دعوتت میکنند ! بیشتر . . . . .

میگم : آره درسته. اصلآ اگه اقدامی هم بکنم خدا شاهده واسه همین قضیه است.

همینطور که گوشی رو گوشم و با گردنم نگهش داشتم تا سیگار بعدیم و روشن کنم مادره میگه : به این فکر کن که اگه متاهل باشی وقتی بیای خونه، خونه ات تمیزه، دیگه ریخت و پاش نیست. میگم:درسته ! و میبینم که خاکستر سیگارم میریزه رو فرش. پام و میکشم روش و خـــــــلاص!

ادامه میده . . . درسته که آزادیت محدود میشه ولی بجاش زندگیت نظم میگیره. رو میاد.  

میگم : آره درسته مادر جان. ولی الانم همچین بی نظم نیست. میگه: میدونم عزیزم ولی بهر حال تا زن نگیری هیچ یکت دو نمیشه.تا کی تنها آخه ؟! والله بخدا هر کی دیگه بود دیوونه میشد !! تو نشدی ؟

میگم : نشون نمیده ؟! میگه : چی و نشون نمیده ؟ میگم : هیچی ! حالا اینو ولش کن یه چیزی میخواستم بگم یادم رفت. میگه چی ؟ میگم: یادم رفت دیگه . .

و دوباره ادامه میده : آخه آخرش چی ؟ میخوای سر چِــل سالگیت بری زن بگیری ؟! نمیگن پیر پسر شده !!؟؟ نمیگن همه کاراش و کرده سر پیری اومده زن بگیره واسه پرستاری ؟؟!! میگم : خوبه که ! دیگه خیالشون راحته همه کارامون و کردیم.

میگه : بابات بنده خدا این همه مشتاقه که ازدواج تو رو ببینه ! آخه دیگه تو فامیلم خوب نیست! همه میگن ببین پسره چشه که بزرگتر از همه است ولی هنوز زن نگرفته.

میگم : خب مشکل عقلی دارم دیگه مادر ِ من ! با کمی دلخوری میگه: ای بابا! جدی باش آخه. یادت نیومد چی میخواستی بگی ؟

میگم: نه. میگه: دوستات و ببین . الحمدولله همه زناشون و گرفتند و زندگیشون منظم و مرتب داره میچرخه.

آخه تو از چی میترسی ؟! ازونا کمتری ؟ یا نداری ؟ یا محتاجی ؟!

میگم : آها یادم افتاد چی میخواستم بگم .

میگه : دارن زنگ میزن آست جان. یادت نره چی میخواستی بگی ! شب تماس میگیرم بهم بگو چی میخواستی بگی و قطع میکنه.

قطع میکنم و گوشی و پرت میکنم اون طرف.

تو دلم در حالی که دارم مکالمه با مامانم و ادامه میدم : میگم : آره اتفاقآ میخواستم بگم دیروز یکی از دوستای متاهلم اینجا بود. بعد از اینکه ظهر غذای خونگیش و خورده بود و تو یه خونه مرتب و منظم استراحت کرده بود و شبش هم مهمونی دعوت بود با خانومش دیگه احساس تنهایی نمیکرد، بعد از اینکه یکی از سیگار های منو کشید رفت کلی دهنش و شست و خمیر دندون گذاشت رو زبونش و وقتی هم خواست بره کلی ادکلن زد و آدامس جوید که وقتی میره خونه، زنش! شریک زندگیش !! نفهمه که یه نخ سیگار کشیده !!!

. . . . .

آخرشم که داشت میرفت گفت : خر ِ!! منو ببین ! قدر زندگی و آزادیت و بدون. تازه زن من خوبَــشه !!!وای بحالت اگه یکی مثل زن ِ . . . گیرت بیوفته. دوست داری تا آخر عمرت فیلم بازی کنی ؟! 

و بعد خودم جواب خودم و میدم و تو دلم میگم : ترجیح میدم تو همین خور و خواب و خشم و شهوت و شَغَب و جهل و ظلمت خودم باقی بمونم تا اینکه تا آخر عمر، زیر یک سقف، با یکی دیگه زندگی (!!!!!!) کنم و راز ها و نگفته هام تو دل ِ یکی دیگه باشه ! 

پی نوشت : و درین لحظه اتاق کم نور شد و دودی در آسمان پدیدار گشت و صدایی در فضا طنین انداز گشت که : باز خر گوزید - لال زبون باز کرد !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 21:59  توسط آسِت  | 

اغفال شدم ! گول خوردم  ! جو گیر شدم ! آقا جان اصلآ خدا گُ.ه خوردم و واسه چه روزی آفریده ؟ واسه همچین روزاییه دیگه ! آقا جون گ.ه تناول نمودم ! ای بزاق دهان به این شانس ما هی !

بعد از ۳ سال استخاره و با کفش پاره رفتن سر کار و تمام زمستان و با جوراب خیس سر کردن امسال بالاخره خداد تومن دادیم یه جفت بوت خریدیم واسه زمستون! الحمدولله رب العالمین به قدرتی خداوندگار عالمیان آسمان رو میبینید که !! خُشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ. . . . ــک ! و بوتا همینطور موندن گوشه اتاق !

نه به پارسال که از دوازده شب یکم دی ماه برف بارید تا خود شب سی و یکم اسفند!  اینجا رو های لایت کن، نه تروخدا های لایت کن.آره. همینجا ====> ( خودم میدونم اسفند ۲۹ روزیه بابا خواستم ببینم تو چقد حواست جَمعه.  حالا حالیت شد ؟ خودم حواسم هست بابا ! )

نه به امسال که . . . . .

به جدم قسم اگه تا آخر هفته بارندگی مارندگی نشه خودم و حلق آویز میکنم.


من خیلی زود خوردن نجسی !!  رو شروع کردم. بچه که بودم گه گاهی سری به خمره های سرکه  باباهه میزدیم و یه شیشه نوشابه ( اون زمان فقط نوشابه های شیشه ای موجود بود و چه میدونم این نوشابه خانواده ها یُخدُ ) پر میکردم و برای اینکه باباهه نفهمه به همون مقدار آب سماور خالی میکردم تو خمره ها. شیشه نوشابه رو میزدم زیر بغلم و شب خونه پسر عموئه و اونم همسن خودم بود و بابا ننه اش هم با هم میرفتن سر کار و مکانمون امن بود. میخوردیم و بعدشم یه نخ سیگار وینستون قرمز و بعدشم یه بسته آدامس و بعدم میرفتیم قدم زدن . . . . آوخ که چه حالی میبردیم و . . . .

باباهه که بعد از مدتی میرفت واسه خودش برداره میدید هم روش کپک زده و همینکه مزه آب میده. یه روز عصبانی اومد اتاق من و هوار هوار کنان گفت : میخوری بخور - بر میداری بردار - به کسی میدی بده - بذل و بخشش میکنی بکن. از کیسه خلیفه میبخشی ببخش دیگه چرا میشاشی توش ؟ چرا آب میریزی توش توله سگ !

بعدش به توصیه مامانم قرار شده بود منو از خوردن نجسی بترسونه. یکی از روزای محرم بود که بابام اومد خونه و سر سفره ناهار که همه جمع بودیم و ناهار میخوردیم یهو ننه بزرگمون گفت : هر کی نجسی بخوره استخون بدنشم نجس میشه بعدش دیگه اگه غسل کنه، ۴۰ روزم نخوره بدنش نجس میمونه. پاکم نمیشه. من برای اینکه مزه بپرونم گفتم : مامان بزرگ دهنشم ۷ بار خاک مال کنه بازم پاک نمیشه ؟ که یهو مادره پرید وسط حرفش و یه پنجه برا من گرفت ( یعنی خاک بر سرت !) و گفت : کور میشی تا آخر عمر باید یکی تر و خشکت کنه بدبخت ! و بعد باباهه گفت : بزرگتر یه چیزی میگه گوش کن پسر جان و بعد خودش ادامه داد که :آره ! دیروز که داشتم تو خیابون قدم میزدم جلو دسته سینه زنی یه سگ جلو جلو میرفت و یه قلاده هم گردنش بود. ( حالا اینا همه فیلمشون بود که مثلآ منو بترسونن ). مادرمم یکی زد رو گونه اش و گفت : وای خاک عالم چرا ؟! بابامم گفت : همه میگفتن این یارو تو ماه محرم عرق خورده و یهو سگ شده !!

منم که از بچگی عاشق سگ و سگ بازی بی خبر از همه جا یهو از جام پریدم و برگشتم به بابام گفتم : اَه ! خب چرا نیاوردیش خونه ؟ سگ گرگی بود ؟ پشمالو بود ؟

که یهو دیدم بابا و مامان و مامان بزرگ، همگی با هم زدن زیر خنده و مامانم در حالی که از خنده غش کرده بود به بابام میگفت : تو اینو میخواستی بترسونی !!؟؟

 چند تا عکس جالب هست در ادامه مطلب ببینید . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:25  توسط آسِت  | 

از بچگی زنگوله هیئت محله بودم. چون پدر بزرگم رییس هییت بود. مادر بزرگ و خاله هام محرم که میرسید میفرستادنم تو هیئت تا اندک زمانی از شرارت های این بچه ء نا گوش گیر رها بشن.

یه عَــلَمِ ۵ تیغه کوچولو هم مخصوص من و بچه های هیئت ساخته بودند که محرم ها رو دوشم بود و چه کیفور میشدم وقتی به علم های بزرگ سلام میدادم و  . . . . سید هم بودم و شال سبزی میبستند کمرم و . . .

زنای کوچه و همساده با دیدن من تو لباس مشکی و موهای چتری بچگونه ام و شال سبز به کمر زیر علم ِ امام حسین فقط اشک میریختن. شانس می آوردم که لباسام و جهت تبرّک ( حمیـــــــــــــــــــــــد !! )  نمیبردن وگرنه الان واسه خودم منم کسی بودم. گاهی هم نقش یکی از دو طفلان مسلم با من بود. رو اسب کل شهر و میگشتم و  . . .

ولی نمیدونم  چرا خودم هیچ وقت اعتقادی به این جور مراسم پیدا نکردم. حتی دیدنش هم لذتی واسم نداره !! بیشتر در حکمِ . . . .  ول کن بابا ! شورتمون و پرچم میکنند.

یادم افتاد تو اون زمان وقتی که مراسم سینه زنی و علم کشی ِ ظهر عاشورا تموم میشد و قیمه های چرب تو سینی ته میکشید، همه مسجد و ترک میکردن ولی من چون نور چشمیه هیئت بودم میموندم تو مسجد و خودم و مشغول میکردم به تیغه های علم و پارچه های رنگا رنگ. کنار چند نفری از سینه زنان حرم حسینی که راهبر و طبال و سِـنج زن ِ و . . .  هیئت بودند !

یادم میاد که خلوت که میشد اینا جمع میشدن تو آشپزخونه بزرگی که پشت مسجد بود و چند دقیقه ای طول میکشید تا چایی تازه دم و بساط منقل و  . . . . فراهم میشد.

پُک های پشت سر هم که زده میشد و بازدم های دود آلود هوا رو میگرفت و سرا که گرم میشد، تازه تعریفا گل مینداخت و قهقهه ها میرفت هوا. پیرهن های مشکی که سر شونه هاش گِل مالیده شده بود و پشتش از بس زنجیر خورده بود بور و پاره شده بود گوشه ای ولو میشدند و علم کشان تنومند هیئت که تا چند ساعت پیش عرق ریزان علم میکشیدن و صلوات میفرستادند و ذکر میگفتند یه وری دراز می کشیدند روی متکاهای چرک و لَـم میدادند و . . .

یکی وافور رو لبش بود و اون یکی هم حواسش به خاکستر ذغال بود که پخش نشه.

مطاع که تموم میشد چایی و نبات بود که میرسید و بحث با صداهای دورگه ادامه پیدا میکرد. بر سر باسن تاقچه ای زن ِ . . . . و طرز . . . . شوئر فلانی و . . . زن ِ بهمانی و . . . . فلان ِ فلان کس که مثل کله بوقلمون میمونه و  . . .

دیگه حالم از هر چی عزادار و سیاه پوش بود بهم خورد و هنوزم نتونستم واسه خودم حلش کنم. یاد این گفته دکتر شریعتی افتادم که : در شگفتم از مردمی که خود در ظلم و جور و ستم و استبداد زندگی میکنند و بر حسین ِ آزاده ای می گریند که با سربلندی و عزت زندگی کرد و با افتخار به شهادت رسید.

بدون شک مشکل از حسین نبوده و نیست. مشکل از عزاداران حسین هم نبوده و نیست. مشکل از من بود. مشکل از دیدگان تیز من بود که همه چیز و ضبط کرد و چیز هایی رو دید که نباید میدید !!

. . . .

حالا دیشب داشتم تلویزیون تماشا میکردم و پیام مقام معظم رهبری رو گوش میدادم. شدت هیجان اخبارگو نشان دهنده عمق فاجعهء به وقوع پیوسته بود. با خودم گفتم پناه بر خدا ! باز ببین کجای این سرزمین زلزله ای، سیلی چیزی اومده و باز یه مشت بدبخت بیچاره و با خودش برده که  . . .

که دیدم حرف از غزه است و فلسطین. بچه های فلسطینی و زن و مرد هایی که عصبانی و هوار کشان از جلو دوربین رد میشدند و تو آغوش هر کدوم طفلی و مجروحی . . . .. دلم گرفت و ناخودآگاه اشکم سرازیر شد. کاش میشد کاری کرد !!

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی . . . .

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام

زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ انسان را در کجا باور کنم ؟!

حالا هی پیرهن پاره کنیم و داد سر بدیم شرحه شرحه !! ماهایی که تو این مملکت داریم زندگی !!! میکنیم و کسانی رو میشناسیم که به مراتب وضعیت سخت تری ازین دوستان در حال جنگ دارند مطمئنآ در آینده "آست" هایی خواهیم شد که دیگه کمک به همنوع براشون حکم عزاداری های دروغین ِ چشم چران های عزادار ِ سیاه پوش رو پیدا خواهد کرد. نمونه هاش مشهوده ! تا میگن : کمک به بوسنی - میگیم : ای بابا ! خودمون  ..

تا میگن کمک به فلسطین - میگیم : ای بابا ما که خودمون . . .

از هر بنی بشری اعم از زن و مرد و پیر و جوون و عالم و جاهل و روحانی !! و جسمانی بپرسی سیاست چیه ؟ تقریبآ همه بدون استثنا با این جمله شروع میکنند که : سیاست چیز کثیفیه ! ولی . . . . ( و بعد ادامه میدن ).

همه قبول داریم که سیاست مقوله ء کثیفیه ولی هنوز هم اصرار داریم که دیانت ما عین سیاست ماست . خدایا اگر داد این است، پس بیداد چیست ؟؟!!

این تشبیه کثیفترین مقوله در نظام هستی با دیانت ِ ما، ظلم به دیانتمون نیست ؟؟ راستی چرا فقط ما پایه های دیانتمون رو روی کثیف ترین ِ چیز ها بنا کرده ایم ؟

مگه روایت نیست که وقتی میخواین انفاق کنید ارجحیت با خویشاوندانه ؟! پس چرا ما در حالی که خویشانمان در رنج و عذابند دایه مهربانتر از مادر هستیم ؟!

قضیه عزاداری امام حسین نیست ؟ نمیشنوی قهقه های مستانه شان را در خــِـفا بعد از اینکه گـُــرده ها و سینه هاشان را برای مظلومان عالم سرخ کردند ؟ 

مخم و زیاد درگیر نمیکنم چون فقط اعصابم خورد میشه. یاد دوران سربازیم افتادم که روحانی !!!! که من ِ جسمانی سربازش بودم من و مجبور کرد در نماز جماعت شرکت کنم در حالی که خودش نیومد و نمازش و به فُرادی ( فُرادا ) تو اتاقش خوند ( به دلیلی که خودش و عالم تر از امام جماعت در آن زمان میدونست و اقتدا عالم تر به عالم و صحیح نمیدونست ) و وقتی من یه جمله به نقل از حضرت علی رو نوشتم و آویزون کردم سر در اتاقش که : اگر خدا بر همه چیر آگاه است، دیگر ریا چرا ؟؟  پاداشم  ۴۸ ساعت بازداشتی شد.

با خودم میگم : پس زبون به دهن بگیر تا دوباره بازداشت نشی. ۴۸ ساعت و میشه تحمل کرد ولی ۴۸ ماه رو نه ! حداقل از عهده تحمل من خارجه !!

بی اختیار یاد اِبرام می افتم که تو دفتر یادبودم نوشت : در دست ِ راست رود ِ جهالت است و در سمت چپ، دریای ظلمت. و آن به این میریزد.

و دریا گزاران بر زورق های تـــــــزویــرند که "تاء ِ" آن تهمت است و "زاء ِ" آن زشت گردانیدن روی جهان، و "واو ِ" آن ویل است که مر ایشان ساخته اند از برای غرض هاشان،  . . .و "یاء ِ" آن یاس است از برای جهانیان و "راء ِ" آن ریاست است که می جویند در نهان.

پی نوشت ۱ : محرم هم اومد برا  اهلش.

پی نوشت ۲ :  ما را به رخت و چوب شبانی فریفته اند

                     این گرگ سالهاست که با گلّه آشناست

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 0:22  توسط آسِت  |