از بچگی زنگوله هیئت محله بودم. چون پدر بزرگم رییس هییت بود. مادر بزرگ و خاله هام محرم که میرسید میفرستادنم تو هیئت تا اندک زمانی از شرارت های این بچه ء نا گوش گیر رها بشن.
یه عَــلَمِ ۵ تیغه کوچولو هم مخصوص من و بچه های هیئت ساخته بودند که محرم ها رو دوشم بود و چه کیفور میشدم وقتی به علم های بزرگ سلام میدادم و . . . . سید هم بودم و شال سبزی میبستند کمرم و . . .
زنای کوچه و همساده با دیدن من تو لباس مشکی و موهای چتری بچگونه ام و شال سبز به کمر زیر علم ِ امام حسین فقط اشک میریختن. شانس می آوردم که لباسام و جهت تبرّک ( حمیـــــــــــــــــــــــد !! ) نمیبردن وگرنه الان واسه خودم منم کسی بودم. گاهی هم نقش یکی از دو طفلان مسلم با من بود. رو اسب کل شهر و میگشتم و . . .
ولی نمیدونم چرا خودم هیچ وقت اعتقادی به این جور مراسم پیدا نکردم. حتی دیدنش هم لذتی واسم نداره !! بیشتر در حکمِ . . . . ول کن بابا ! شورتمون و پرچم میکنند.
یادم افتاد تو اون زمان وقتی که مراسم سینه زنی و علم کشی ِ ظهر عاشورا تموم میشد و قیمه های چرب تو سینی ته میکشید، همه مسجد و ترک میکردن ولی من چون نور چشمیه هیئت بودم میموندم تو مسجد و خودم و مشغول میکردم به تیغه های علم و پارچه های رنگا رنگ. کنار چند نفری از سینه زنان حرم حسینی که راهبر و طبال و سِـنج زن ِ و . . . هیئت بودند !
یادم میاد که خلوت که میشد اینا جمع میشدن تو آشپزخونه بزرگی که پشت مسجد بود و چند دقیقه ای طول میکشید تا چایی تازه دم و بساط منقل و . . . . فراهم میشد.
پُک های پشت سر هم که زده میشد و بازدم های دود آلود هوا رو میگرفت و سرا که گرم میشد، تازه تعریفا گل مینداخت و قهقهه ها میرفت هوا. پیرهن های مشکی که سر شونه هاش گِل مالیده شده بود و پشتش از بس زنجیر خورده بود بور و پاره شده بود گوشه ای ولو میشدند و علم کشان تنومند هیئت که تا چند ساعت پیش عرق ریزان علم میکشیدن و صلوات میفرستادند و ذکر میگفتند یه وری دراز می کشیدند روی متکاهای چرک و لَـم میدادند و . . .
یکی وافور رو لبش بود و اون یکی هم حواسش به خاکستر ذغال بود که پخش نشه.
مطاع که تموم میشد چایی و نبات بود که میرسید و بحث با صداهای دورگه ادامه پیدا میکرد. بر سر باسن تاقچه ای زن ِ . . . . و طرز . . . . شوئر فلانی و . . . زن ِ بهمانی و . . . . فلان ِ فلان کس که مثل کله بوقلمون میمونه و . . .
دیگه حالم از هر چی عزادار و سیاه پوش بود بهم خورد و هنوزم نتونستم واسه خودم حلش کنم. یاد این گفته دکتر شریعتی افتادم که : در شگفتم از مردمی که خود در ظلم و جور و ستم و استبداد زندگی میکنند و بر حسین ِ آزاده ای می گریند که با سربلندی و عزت زندگی کرد و با افتخار به شهادت رسید.
بدون شک مشکل از حسین نبوده و نیست. مشکل از عزاداران حسین هم نبوده و نیست. مشکل از من بود. مشکل از دیدگان تیز من بود که همه چیز و ضبط کرد و چیز هایی رو دید که نباید میدید !!
. . . .
حالا دیشب داشتم تلویزیون تماشا میکردم و پیام مقام معظم رهبری رو گوش میدادم. شدت هیجان اخبارگو نشان دهنده عمق فاجعهء به وقوع پیوسته بود. با خودم گفتم پناه بر خدا ! باز ببین کجای این سرزمین زلزله ای، سیلی چیزی اومده و باز یه مشت بدبخت بیچاره و با خودش برده که . . .
که دیدم حرف از غزه است و فلسطین. بچه های فلسطینی و زن و مرد هایی که عصبانی و هوار کشان از جلو دوربین رد میشدند و تو آغوش هر کدوم طفلی و مجروحی . . . .. دلم گرفت و ناخودآگاه اشکم سرازیر شد. کاش میشد کاری کرد !!
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی . . . .
حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام
زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ انسان را در کجا باور کنم ؟!
حالا هی پیرهن پاره کنیم و داد سر بدیم شرحه شرحه !! ماهایی که تو این مملکت داریم زندگی !!! میکنیم و کسانی رو میشناسیم که به مراتب وضعیت سخت تری ازین دوستان در حال جنگ دارند مطمئنآ در آینده "آست" هایی خواهیم شد که دیگه کمک به همنوع براشون حکم عزاداری های دروغین ِ چشم چران های عزادار ِ سیاه پوش رو پیدا خواهد کرد. نمونه هاش مشهوده ! تا میگن : کمک به بوسنی - میگیم : ای بابا ! خودمون ..
تا میگن کمک به فلسطین - میگیم : ای بابا ما که خودمون . . .
از هر بنی بشری اعم از زن و مرد و پیر و جوون و عالم و جاهل و روحانی !! و جسمانی بپرسی سیاست چیه ؟ تقریبآ همه بدون استثنا با این جمله شروع میکنند که : سیاست چیز کثیفیه ! ولی . . . . ( و بعد ادامه میدن ).
همه قبول داریم که سیاست مقوله ء کثیفیه ولی هنوز هم اصرار داریم که دیانت ما عین سیاست ماست . خدایا اگر داد این است، پس بیداد چیست ؟؟!!
این تشبیه کثیفترین مقوله در نظام هستی با دیانت ِ ما، ظلم به دیانتمون نیست ؟؟ راستی چرا فقط ما پایه های دیانتمون رو روی کثیف ترین ِ چیز ها بنا کرده ایم ؟
مگه روایت نیست که وقتی میخواین انفاق کنید ارجحیت با خویشاوندانه ؟! پس چرا ما در حالی که خویشانمان در رنج و عذابند دایه مهربانتر از مادر هستیم ؟!
قضیه عزاداری امام حسین نیست ؟ نمیشنوی قهقه های مستانه شان را در خــِـفا بعد از اینکه گـُــرده ها و سینه هاشان را برای مظلومان عالم سرخ کردند ؟
مخم و زیاد درگیر نمیکنم چون فقط اعصابم خورد میشه. یاد دوران سربازیم افتادم که روحانی !!!! که من ِ جسمانی سربازش بودم من و مجبور کرد در نماز جماعت شرکت کنم در حالی که خودش نیومد و نمازش و به فُرادی ( فُرادا ) تو اتاقش خوند ( به دلیلی که خودش و عالم تر از امام جماعت در آن زمان میدونست و اقتدا عالم تر به عالم و صحیح نمیدونست ) و وقتی من یه جمله به نقل از حضرت علی رو نوشتم و آویزون کردم سر در اتاقش که : اگر خدا بر همه چیر آگاه است، دیگر ریا چرا ؟؟ پاداشم ۴۸ ساعت بازداشتی شد.
با خودم میگم : پس زبون به دهن بگیر تا دوباره بازداشت نشی. ۴۸ ساعت و میشه تحمل کرد ولی ۴۸ ماه رو نه ! حداقل از عهده تحمل من خارجه !!
بی اختیار یاد اِبرام می افتم که تو دفتر یادبودم نوشت : در دست ِ راست رود ِ جهالت است و در سمت چپ، دریای ظلمت. و آن به این میریزد.
و دریا گزاران بر زورق های تـــــــزویــرند که "تاء ِ" آن تهمت است و "زاء ِ" آن زشت گردانیدن روی جهان، و "واو ِ" آن ویل است که مر ایشان ساخته اند از برای غرض هاشان، . . .و "یاء ِ" آن یاس است از برای جهانیان و "راء ِ" آن ریاست است که می جویند در نهان.
پی نوشت ۱ : محرم هم اومد برا اهلش.
پی نوشت ۲ : ما را به رخت و چوب شبانی فریفته اند
این گرگ سالهاست که با گلّه آشناست