وای من که دیگه روده هام داشت پیچ میخورد از خنده. از بس خندیده بودم و دلم و گرفته بودم یه کفشم هی از پام در میومد. مجتبی ماخوذ به حیا بود ( الانم هست ) و ریز ریز میخندید ولی چشای اونم سرخ شده بود و اشک میوم.
مخصوصا این تیکه آخرش که کلمه "صفا" رو از انتهای اسم فامیلش تو پرانتز تکرار کرده بود. دیگه تکیه کلام ما شده بود که رحمتی صفا، تو پرانتز صفا !
خلاصه شبش خونه مجتبی اینا جلسه تشکیل دادیم که ببینیم حالاباید چکار کنیم.
اونجا تفرقه افتاد بینمون. یه عده رگ رفاقتشون گل کرد و میگفتن بی خیال شیم و بهش بگیم ولی منو مجتبی میگفتیم نه، جنگ جنگ تا پیروزی تا رفع آتش افروزی ( از بس در مورد داشتن دوست دختر خالی می بست ).
خلاصه قرار بر این شد که فعلآ دست نگه داریم. نه جلو بریم و نه اقدامی کنیم. یه دو روز گذشت. هر بار که زنگ تفریح میخورد و بر میگشتیم کلاس این اِبرام سریع میپرید سر کلاسورش و بعد انگار یه عرق سردی میومد رو صورتش و ناامید ازینکه فامیل دختره نامه ای نزاشته تو کلاسورش.
مجتبی هم کمی تحت تاثر قرار گرفت و گفت : آست ! بیا بی خیال این ابرام شو. طفلک بد جوری تو کفه و داره جلز و ولز میکنه. آدم دلش میسوزه. ولی من اعتقادم این بود که باید این پسره رو درستش کنم !!!
خلاصه بعد از چند روز قرار شد بسته پیشنهادی دوم یا همون نامه دوم رو بزاریم تو کلاسورش. یه روز که اصلآ منتظر نبود من چند دقیقه زود تر خودم و رسوندم تو کلاس و چون درست میز پشتیش مینشستم از شلوغی کلاس استفاده کردم و نامه دوم و گذاشتم تو کلاسورش لای کتابش.
وقتی که اومد تو کلاس و همینطور که داشت تخته سیاه و تماشا میکرد و دستش و کرد تو کلاسورش که کتاب در بیاره مثل اینکه دستش خورده بود به نامه ِ و یه دفه دیدم گل از گلش شکفت و با عجله از کلاس رفت بیرون که نامه رو دور از چشم ما بخونه.
حالا نامه چی بود ؟ یه نامه بود با این مضمون :
سلام اقای ابراهیم
شرمنده که چند روزی بی خبر گذاشتمتون. حقیقتش مریض بودم و نتونستم نامه ای بدم. داداشم هم از سربازی اومده مرخصی و نمیتونستم بیام بیرون. اگه میشه جواب نامه رو بنویسید و بزارید تو کیفتون. اگه میشه یه عکس هم از خودتون به همراه نامه بزارید.
ساناز ِ تو– دوستت دارم – فدات ! ( اینجا هم یه عکس قلب کشیده بودم که توش یه نیزه رفته بود و داشت خون می چکید )
وقتی اومد سر کلاس دیدم تو پوست خودش نمیگنجه . اونقدر خوشحال بود که من واقعا فکر کردم نکنه یه نامه دیگه رو خونده و نه نامه ای رو که من نوشتم.
خلاصه باز این ابرام ِ اون روز شد سوژه خنده ما تا عصری. قرار شد فردا مجتبی جواب ایشون و از تو کلاسورش برداره. دیگه جزو برنامه کلاسیمون شده بود که نامه بزاریم و نامه برداریم. برا خودشم عادی شده بود دیگه !!
فرداش مجتبی جواب نامه و یه عکس فیگور گرفته از اِبرام و آورد و داد دستم. ولی گفت که دیگه ادامه نمیده. گفت بنده خدا این یارو بد جور داره وابسته این نامه نگاری های الکی ما میشه. و بعدشم گفت: همین حالا چطور میخوایم بهش بگیم ؟؟!! وای بحال اینکه ادامه هم پیدا کنه !!
اون روز خنده ء این کارمون با صحبت مجتبی رو لبامون خشک شد و عین روغن یه بار استفاده شده ماسید رو لبا و زبونمون.
حالا بعد از چند دقیقه خود ابرام هم غافل از همه جا تو حیاط دبیرستان به ما ملحق شده بود و انگار تو باسن مبارکش عروسی بود. مجتبی که خوشحالی و شعف اینو میدید کمی دمق شده بود. جالب این بود که ابرام دلداریش میداد که : مجتبی چی شده ؟ خب بگو به ما ! بابا ولش کن ! دوست دخترت ولت کرده ؟ ولشون کن بابا این دخی مخی هارو ! دنیا پ ش م ت ه . بخند بابا ! دنیا . . . . .ت ِ !!
با حرفاش داشت کفر منو در می آورد دیگه. میخواستم بلند شم همونجا نامه و عکسش و بزارم جلوش و ب ر ی ن م تو حالش ولی هی خودم و نگه میداشتم.
خلاصه شب با مجتبی نشستیم که ببینیم چه گ ه ی باید بخوریم. اینجور که این مردک عاشق شده بود میترسیدیم از نظر روحی داغون شه وقتی بهش بگیم جریان و.
لیدر قضیه هم من بودم پس طبیعی بود که نامه ها و عکس ها دست من باشه. تصمیم بر این شد که دیگه ادامه ندیم ولی بهشم نگیم که ما بودیم و قضیه رو مشمول مرور زمان کنیم.
یه چند روز که گذشت، آقا ما هر روز یه سری به کلاسور این بدبخت میزدیم و یه نامه از تو کیف این در می آوردیم که دیگه این آخرا تو نامه هاش الــــــــــــــتماس میکرد که دختره جوابش و بده .
تموم نمیشد این قضیه لا مصب. حالا دیگه هم من و هم مجتبی دچار عذاب وجدان شده بودیم و اگه این مجتبی رو منعش نمیکردم میخواست بره خودش و به پلیس معرفی کنه !! ( بسکه بچه ام با وجدان بود از همون زمان ) والله ! اونقدر ترسوندمش که منصرف شد بالاخره. هی در گوشش خوندم بدبخت اعداممون میکنن. سرمون میره بالای دار !!!
خدا یا چکار کنیم ؟! این چه غلطی بود ما کردیم ! بابا ما خواستیم این یارو رو آدمش کنیم نه اینکه عمه اشو شوئر بدیم!!
قرار شد یه روز با مجتبی و مـِـهری که خیلی هیکش گنده بود و ناظممون همیشه صداش میکرد گنده بگ ِ سیبیل ( اسمش بهرام بود فامیلش مـِـهری ) قضیه رو براش آهسته آهسته شرح بدیم. بهرام و با خودمون بردیم چون بهرام علی رغم ترسو بودنش هیکلش اونقدر درشت و غلط انداز بود که حتی بشه تو دعواهای زنگ آخر هم ازش استفاه کرد.
خوبیش این بود که با وجود بهرام و نیز مجتبی حتی اگه هم عصبانی میشد دیگه تخم . . ببخشید جرات نمیکرد دعوا راه بندازه.
خلاصه یه روز زنگ تفریح نگهش داشتیم سر کلاس که براش شرح بدیم. من شروع کردم و بحث دختر و پیش کشیدم و . . اینم همیشه خودش ادامه اش و میومد.
بحث رسید به اونجا که دختر نباید باعث خراب شدن رفاقت پسرا بشه و دخترا الّن و بلّن و . . . .
اینجا که رسید یه دفه من نخ و گرفتم و هی سعی کردم بازگو کنم داستان و.
حالا من سعی داشتم قضیه رو مطرح کنم و قرار هم شده بود که بگم اون دختره ( ساناز ) هم مثلآ دختر خاله ام بوده ولی حالا الان به دلایلی پشیمون شده، که دیدیم نه بابا این اونقدر سیریش و عاشق شده که اگه اینو بهش بگیم همین امشب میره در خونه خاله ما خواستگاری !!!!
خلاصه بهرام زد به سیم آخر و یهو براش شرح داد که کار بچه ها بوده و لیدرشونم آست بوده. اولش که یه پنج دقیقه ای مبهوت به ما زل زده بود و حرف نمیزد. پعدش که به حرف اومد رو به مجتبی کرد و گفت : اینا چی میگن ؟ راسته ؟ مجتبی هم اشاره کرد که بله راسته راسته !! بغض کرد و غرورش هم اجازه نمیداد گریه کنه پس از کلاس رفت بیرون و تا زنگ آخر هم نیومد کلاس !!
به شرافتم قسم ( اگه چیزی ته موندش مونده باشه ) تا سه چار روز که دچار دپرشن عمیقی شده بود و ضمن اینکه باورش هم نمیشد که برنامه هدایت شده از طرف ما بوده باشه. هر چند دقیقه یه بار میومد کنار من و در حالی که با دست راستش آروم میزد سر لُپش میگفت : آست ! جون مادرت ! این تن بمیره ! کار خودت بوده ؟ هی ما قسم و آیه و نشانه که آره بابا ! باز دو دقیقه دیگه : آست ! بگو مرگ ِ مادرم کار من بوده ! بگو جون ِ . . . .
ده دقیقه بعد میومد و میگفت : آست، بگو جون مادرم واقعآ ساناز دختر خاله ام نیست !! خلاصه اون چند روزه نــِـــمود مارو.
بعد از دو سه روز که از دپرشن درومد و مدیریت رفتارش و به دست گرفت باز میخواست جلو ما کلاس بزاره نسناس !!! اکِّ دهنت سرویس بچه هی !! چقد تو رو داری آخه ؟! میگفت : نه بابا ! من خودمم میدونستم سر کاری بوده و میخواستم بشناسم که کی بوده و . .
ولی تا من وارد جمع میشدم خفه خون میگرفت. تا اینکه ازینجا به بعد قسمت دوم عملیات کثیف ما آغاز شد.
بله ! عکسش که یه قلب و سر نیزه خونی پشتش کشیده شده بود با امضای خودش و نامه هاش با دستخط خودش دست من بود پس نیاز نبود که هر وقت با مجتبی هوس شیرینی میکنیم دست به جیب بشیم. کافی بود دستمون و دراز کنیم طوری که به جیب ایبراهُم برسه. اون وقت میتونستیم دهنمون وشیرین کنیم. یادش بخیر قنادی جلو دبیرستانمون آقا فـَـت ُ الله میگفت : لا مصبا چقد نون خامه ای میخورین شماها !! مرض قند میگیرین آخه !!
هنوزم که هنوزه هر کدوم از بچه های زمان دبیرستان که ابراهیم و تو خیابون میبینن ازین ور خیابون اسم ِ فامیلیش و هوار میزنن که : رحمتی صفــــــــــــــــــا، تو پرانتز صفــــــــا . . . .و بعد هم ابرویی به نشونه یادآوری حادثه ای که اون زمان به وقوع پیوست بالا میندازن و لبخندی و . . .
