تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

وای من که دیگه روده هام داشت پیچ میخورد از خنده. از بس خندیده بودم و دلم و گرفته بودم یه کفشم هی از پام در میومد. مجتبی ماخوذ به حیا بود ( الانم هست ) و ریز ریز میخندید ولی چشای اونم سرخ شده بود و اشک میوم.

مخصوصا این تیکه آخرش که کلمه "صفا" رو از انتهای اسم فامیلش تو پرانتز تکرار کرده بود. دیگه تکیه کلام ما شده بود که رحمتی صفا، تو پرانتز صفا !

خلاصه شبش خونه مجتبی اینا جلسه تشکیل دادیم که ببینیم حالاباید چکار کنیم.

اونجا تفرقه افتاد بینمون. یه عده رگ رفاقتشون گل کرد و میگفتن بی خیال شیم و بهش بگیم ولی منو مجتبی میگفتیم نه، جنگ جنگ تا پیروزی تا رفع آتش افروزی ( از بس در مورد داشتن دوست دختر خالی می بست ).

خلاصه قرار بر این شد که فعلآ دست نگه داریم. نه جلو بریم و نه اقدامی کنیم. یه دو روز گذشت. هر بار که زنگ تفریح میخورد و بر میگشتیم کلاس این اِبرام سریع میپرید سر کلاسورش و بعد انگار یه عرق سردی میومد رو صورتش و ناامید ازینکه فامیل دختره نامه ای نزاشته تو کلاسورش.

مجتبی هم کمی تحت تاثر قرار گرفت و گفت : آست ! بیا بی خیال این ابرام شو. طفلک بد جوری تو کفه و داره جلز و ولز میکنه. آدم دلش میسوزه. ولی من اعتقادم این بود که باید این پسره رو درستش کنم !!!

خلاصه بعد از چند روز قرار شد بسته پیشنهادی دوم یا همون نامه دوم  رو بزاریم تو کلاسورش. یه روز که اصلآ منتظر نبود من چند دقیقه زود تر خودم و رسوندم تو کلاس و چون درست میز پشتیش مینشستم از شلوغی کلاس استفاده کردم و نامه دوم و گذاشتم تو کلاسورش لای کتابش.

وقتی که اومد تو کلاس و همینطور که داشت تخته سیاه و تماشا میکرد و دستش و کرد تو کلاسورش که کتاب در بیاره مثل اینکه دستش خورده بود به نامه ِ و یه دفه دیدم گل از گلش شکفت و با عجله از کلاس رفت بیرون که نامه رو دور از چشم ما بخونه.

حالا نامه چی بود ؟ یه نامه بود با این مضمون :

سلام اقای ابراهیم

شرمنده که چند روزی بی خبر گذاشتمتون. حقیقتش مریض بودم و نتونستم نامه ای بدم. داداشم هم از سربازی اومده مرخصی و نمیتونستم بیام بیرون. اگه میشه جواب نامه رو بنویسید و بزارید تو کیفتون. اگه میشه یه عکس هم از خودتون به همراه نامه بزارید.

ساناز ِ تو– دوستت دارم – فدات ! ( اینجا هم یه عکس قلب کشیده بودم  که توش یه نیزه رفته بود و داشت خون می چکید )

وقتی اومد سر کلاس دیدم تو پوست خودش نمیگنجه . اونقدر خوشحال بود که من واقعا فکر کردم نکنه یه نامه دیگه رو خونده و نه نامه ای رو که من نوشتم.

خلاصه باز این ابرام ِ اون روز شد سوژه خنده ما تا عصری. قرار شد فردا مجتبی جواب ایشون و از تو کلاسورش برداره. دیگه جزو برنامه کلاسیمون شده بود که نامه بزاریم و نامه برداریم. برا خودشم عادی شده بود دیگه !!

فرداش مجتبی جواب نامه و یه عکس فیگور گرفته از اِبرام و آورد و داد دستم. ولی گفت که دیگه ادامه نمیده. گفت بنده خدا این یارو بد جور داره وابسته این نامه نگاری های الکی ما میشه. و بعدشم گفت: همین حالا چطور میخوایم بهش بگیم ؟؟!! وای بحال اینکه ادامه هم پیدا کنه !!

اون روز خنده ء این کارمون با صحبت مجتبی رو لبامون خشک شد و عین روغن یه بار استفاده شده ماسید رو لبا و زبونمون.

حالا بعد از چند دقیقه خود ابرام هم غافل از همه جا تو حیاط دبیرستان به ما ملحق شده بود و انگار تو باسن مبارکش عروسی بود. مجتبی که خوشحالی و شعف  اینو میدید کمی دمق شده بود. جالب این بود که ابرام دلداریش میداد که : مجتبی چی شده ؟ خب بگو به ما ! بابا ولش کن ! دوست دخترت ولت کرده ؟ ولشون کن بابا این دخی مخی هارو ! دنیا پ ش م ت ه . بخند بابا ! دنیا . . . . .ت ِ !!

با حرفاش داشت کفر منو در می آورد دیگه. میخواستم بلند شم همونجا نامه و عکسش و بزارم جلوش و ب ر ی ن م تو حالش ولی هی خودم و نگه میداشتم.

خلاصه شب با مجتبی نشستیم که ببینیم چه گ ه ی باید بخوریم. اینجور که این مردک عاشق شده بود میترسیدیم از نظر روحی داغون شه وقتی بهش بگیم جریان و.

لیدر قضیه هم من بودم پس طبیعی بود که نامه ها و عکس ها دست من باشه. تصمیم بر این شد که دیگه ادامه ندیم ولی بهشم نگیم که ما بودیم و قضیه رو مشمول مرور زمان کنیم.

یه چند روز که گذشت، آقا ما هر روز یه سری به کلاسور این بدبخت میزدیم و یه نامه از تو کیف این در می آوردیم که دیگه  این آخرا تو نامه هاش  الــــــــــــــتماس میکرد که دختره جوابش و بده .

تموم نمیشد این قضیه لا مصب. حالا دیگه هم من و هم مجتبی دچار عذاب وجدان شده بودیم و اگه این مجتبی رو منعش نمیکردم میخواست بره خودش و به پلیس معرفی کنه !! ( بسکه بچه ام با وجدان بود از همون زمان ) والله ! اونقدر ترسوندمش که منصرف شد بالاخره. هی در گوشش خوندم بدبخت اعداممون میکنن. سرمون میره بالای دار !!!

خدا یا چکار کنیم ؟! این چه غلطی بود ما کردیم ! بابا ما خواستیم این یارو رو آدمش کنیم نه اینکه عمه اشو شوئر بدیم!!

قرار شد یه روز با مجتبی و مـِـهری که خیلی هیکش گنده بود و ناظممون همیشه صداش میکرد گنده بگ ِ سیبیل ( اسمش بهرام بود فامیلش مـِـهری ) قضیه رو براش آهسته آهسته شرح بدیم. بهرام و با خودمون بردیم چون بهرام علی رغم ترسو بودنش هیکلش اونقدر درشت و غلط انداز بود که حتی بشه تو دعواهای زنگ آخر هم ازش استفاه کرد.

خوبیش این بود که با وجود بهرام و نیز مجتبی حتی اگه هم عصبانی میشد دیگه تخم . .  ببخشید جرات نمیکرد دعوا راه بندازه.

خلاصه یه روز زنگ تفریح نگهش داشتیم سر کلاس  که براش شرح بدیم. من شروع کردم و بحث دختر و پیش کشیدم و  . .  اینم همیشه خودش ادامه اش و میومد.

بحث رسید به اونجا که دختر نباید باعث خراب شدن رفاقت پسرا بشه و دخترا الّن و بلّن و . . . .

اینجا که رسید یه دفه من نخ و گرفتم و هی سعی کردم بازگو کنم داستان و.

حالا من سعی داشتم قضیه رو مطرح کنم و قرار هم شده بود که بگم اون دختره ( ساناز ) هم مثلآ دختر خاله ام بوده ولی حالا الان به دلایلی پشیمون شده، که دیدیم نه بابا این اونقدر سیریش و عاشق شده که اگه اینو بهش بگیم همین امشب میره در خونه خاله ما خواستگاری !!!!

خلاصه بهرام زد به سیم آخر و یهو براش شرح داد که کار بچه ها بوده و لیدرشونم آست بوده. اولش که یه پنج دقیقه ای مبهوت به ما زل زده بود و حرف نمیزد. پعدش که به حرف اومد رو به مجتبی کرد و گفت : اینا چی میگن ؟ راسته ؟ مجتبی هم اشاره کرد که بله راسته راسته !! بغض کرد و غرورش هم اجازه نمیداد گریه کنه پس از کلاس رفت بیرون و تا زنگ آخر هم نیومد کلاس !!

به شرافتم قسم ( اگه چیزی ته موندش مونده باشه )  تا سه چار روز که دچار دپرشن عمیقی شده بود و ضمن اینکه باورش هم نمیشد که برنامه هدایت شده از طرف ما بوده باشه. هر چند دقیقه یه بار میومد کنار من و در حالی که با دست راستش آروم میزد سر لُپش میگفت : آست ! جون مادرت ! این تن بمیره ! کار خودت بوده ؟ هی ما قسم و آیه و نشانه که آره بابا ! باز دو دقیقه دیگه : آست ! بگو مرگ ِ مادرم کار من بوده ! بگو جون ِ . . . .

ده دقیقه بعد میومد و میگفت : آست، بگو جون مادرم واقعآ ساناز دختر خاله ام نیست !! خلاصه اون چند روزه نــِـــمود مارو.

بعد از دو سه روز که از دپرشن درومد و مدیریت رفتارش و به دست گرفت باز میخواست جلو ما کلاس بزاره نسناس !!! اکِّ دهنت سرویس بچه هی !! چقد تو رو داری آخه ؟!  میگفت : نه بابا ! من خودمم میدونستم سر کاری بوده و میخواستم بشناسم که کی بوده و . .

ولی تا من وارد جمع میشدم خفه خون میگرفت. تا اینکه ازینجا به بعد قسمت دوم عملیات کثیف ما آغاز شد.

بله ! عکسش که یه قلب و سر نیزه خونی پشتش کشیده شده بود با امضای خودش  و نامه هاش با دستخط خودش دست من بود پس نیاز نبود که هر وقت با مجتبی هوس شیرینی میکنیم دست به جیب بشیم. کافی بود دستمون و دراز کنیم طوری که به جیب ایبراهُم برسه. اون وقت میتونستیم دهنمون وشیرین کنیم. یادش بخیر قنادی جلو دبیرستانمون آقا فـَـت ُ الله میگفت : لا مصبا چقد نون خامه ای میخورین شماها !! مرض قند میگیرین آخه !!

هنوزم که هنوزه هر کدوم از بچه های زمان دبیرستان که ابراهیم و تو خیابون میبینن ازین ور خیابون اسم ِ فامیلیش و هوار میزنن که : رحمتی صفــــــــــــــــــا، تو پرانتز صفــــــــا . . . .و بعد هم ابرویی به نشونه یادآوری حادثه ای که اون زمان به وقوع پیوست بالا میندازن و لبخندی و  . . . 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 11:30  توسط آسِت  | 

دبیرستان که بودم یه بچه شلوغ، شر تو مدرسه ولی در عین حال درس خون بودم. رفقام همه از بچه مچه های خلاف مدرسه بودن و خودمم همیشه پاشنه های کفشم خوابیده بود و ولع عجیبی برای لاتی حرف زدن داشتم. طوری که ازین نوع رفتار احساس رضایت میکردم و به نوعی روحم ارضا میشد.

تقریبآ همه دبیرها و مسئولین مدرسه هم متعجب بودن که من که تقریبآ جزو اراذل و اوباش مدرسه دسته بندی میشدم چطور در عین حال درسم هم خوب بود و نمره هامم خوب!!!  همین باعث شده بود بین بچه های خلاف ملاف مدرسه هم از ارج و قرب نسبی برخوردار باشم. به همین خاطر وقتی تو جمعشون صحبت میکردم و یا جک میگفتم سکوت و رعایت میکردن و با گفتن ِ "باریکلا مهندس"، "ایول آقای مهندس" و  . .  تشویقم میکردن. برعکس وقتی که کس ِ دیگه ای میخواست صحبت کنه که هی میپریدن تو حرفش و مزه میپروندن و صحبتش و قطع میکردن.

خلاصه حرفام و راه حل های که نشون میدادم رد خور نداشت که مقبول اکثریت نشه. یه رفیق پا به رکابم داشتم که گرچه مثل من لات و اوباش نبود ولی یار غار و گرمابه بود و اونم معمولآ تو جمع های ما شرکت میکرد و بعد از من چاخان های منو تایید میکرد و همین باعث میشد باور پذیری حرفها و . . . شـِـرهای من بیشتر باشه.

تو یکی از همین دوره های جمعی تو مدرسه متوجه شدم یه پسر تازه وارد که خیلی هم خوش پوش بود وارد جمع دوستانه ما شده  ( که بعد ها از دوستان نزدیکمون هم شد ) و چون دست به جیبش خوب بود و عصرا بچه ها رو مهمون میکرد این گدا گودول های مدرسه ما زیاد دور و برش می پلکیدن.

آقا ! هر وقت اسم دختر و دختر بازی میمود، این یارو که اسمش "ابراهیم" بود و بچه ها صداش میکردن " اِبرام " و منم صداش میکردم " ایبراهُم "  ( که چقدم شاکی میشد که اینجوری صداش می کنم ) یه عکس سکسی ازین هنر پیشه های خارجی  از تو کیف پولش در می آورد و میگفت : اینو میبینید !؟ یه دوست دختر داشتم شبیه این بود ! ما هم همه جزو اراذل مدرسه، دختر ندیده ، همچین آب از لب و لوچه مون آویزون میشد که نگو و نپرس !!!

فقط بچه ها غرورشون اجازه نمیداد وگرنه میگفتن : تروخدا یکی هم مثل این واسه ما پیدا کن.

و این قصه همینطور ادامه داشت. باز وقتی دوباره بحث میشد اینبار عکس یه دختر شیر برنج ( خیلی سفید ) که چشاشون و خمـــــــــــــار کردن و، در می آورد و میگفت اینو میبینی ؟! دختر همسایه مون شبیه اینه . گیر داده به من ! ولی من اَن محلش میکنم و تحویلش نمی گیرم.

ما رو میگی ! با خودمون می گفتیم عجب آدمیه این ؟! آخه مگه میشه از خیر همچین دختری گذشت ؟! و تو تخیلاتمون، خودم و میزاشتم جای اون که رابطه رو پذیرفتم و اینا !!

تا اینکه یه روز یکی از فامیل های یکی از دوستانم تو مدرسه این پسره ابراهیم رو شناخت و آمارش و داد به من و پرونده شم واسم ریخت رو دایره. از خدا که پنهان نیست از شما هم نباشه بهمون گفت : بابا! این یارو همسایه عمو اینای منه ! و اینو اصلآ کسی تو محلشون تحویل نمیگیره. نیگه به سر و وضعش نکنید. تا حالا هی خواسته با دختر فلانی و دختر بهمانی ارتباط بزاره ولی ر ی د ن تو حالش و دَکش کردن.

گفتم : آها !! این شد ! لازم شد درستش کنم حالا !

با مجتبی هماهنگ کردم که چکار میخوام بکنم و اونم تایید کرد.

به بقیه بچه ها هم خبرش و دادیم و . . .

زنگ تفریح و که زدن مجتبی و من و اِبرام و بقیه رفتیم حیاط. به بهانه دستشویی من ازشون جدا شدم و رفتم تو کلاس. نامه ای رو که از قبل آماده کرده بودم با این مضمون گذاشتم تو کلاسورش. ( قسمت های آبی اضافه شده توسط اینجانب میباشند )

سلام آقای ابراهیم

من ساناز هستم و تو دبیرستان طالقانی ( دبیرستان دختر پولدارای اون زمان بود و هر کدوم از ماها  آرزومون بود که یه دوست دختر ازون دبیرستان داشته باشیم )  درس میخونم . دوم دبیرستانم . مدتیه شما رو ظهر ها با یکی از دوستاتون  تو مسیر خونه میبینم. راستش من از شما خیلی خوشم اومده و میخوام با شما دوست بشم ولی میترسم خودم بیام جلو.  یکی از فامیل های ما تو دبیرستان شماست و من ازش خواهش کردم این نامه رو تو کلاسور شما بزاره. خواهش میکنم جوابتون و بنویسید و توی کلاسورتون بزارید. طی یکی از روزهای آینده همین فامیلمون میاد و از تو کلاسورتون بر میداره.  خواهش میکنم سعی نکنید فامیل ما رو بشناسید.

تقدیم با عشق : ساناز  

باید خدمت جوون های امروزی بگم که این نوع نامه نگاری ها اون زمان شیوع خاصی داشت. برای اینکه ملت از داشتن اینترنت و میل باکس و تلفن همراه و حتی تلفن خونگی محروم بودن و دیگه اونی که وضعش خیلی خوب بود یه تلفن مشترک با همساده طبقه پایینیشون داشت که وقتی زنگ میخورد میدیدی همزمان چار پنج نفر از جاهای مختلف گوشی رو برمیدارن و همزمان میگن الو ! بفرما ! با کی کار داری ؟!

خلاصه ما از حیاط که بر گشتیم این دس کرد تو کلاسورش که کتاباش و در بیاره،  نامه رو هم دید. با تعجب برش داشت و طوری که ما نتونیم بخونیمش شروع به خوندش کرد. ما هم که از جریان خبر داشتیم خودمون و زدیم به کوچه علی چپ و هی تیکه مینداختیم که : ها چی شده ؟ عاشق شدی ؟ دختر نامه داده ؟ نامه فدایت شوم ِ ؟ گفته میخواد بیاد خونه تون ؟ ایول و . .  ! ما هم هستیما ! گفتی بهش ما سه نفریم ؟؟!!

خلاصه اون روز گذشت و موقعی که تعطیل شدیم نزاشت من باهاش برم نسناس ! مثلآ میخواست منو به عنوان سر خر با خودش همراه نکنه. و به خیال خودش ما رو اون روز دَ ک کرد.

ما هم که می دونستیم چه خبره ! هی گیــــــــــ . . . ـــر که حالا بزار تا یه مسیری با هم بریم !!

اونم بنده خدا فکر میکرد اگه تنها بره احتمالآ دختره میره جلو و خودش و معرفی میکنه .

خلاصه اون روز چقد با بچه ها خندیدیم بماند و قرار شد بقیه ماجرا رو فردا دنبال کنیم.

فرداش که اومد کلاس، زنگ تفریح که خورد منو کشید کنار و گفت : آست ! تو از تو حیاط از پشت پنجره کلاس و نیگاه کن ببین تو زنگ تفریح کی میاد میره سر کیف من ؟

منم خودم و زده بودم به نفهمی که : چی ؟ نکنه کیفت و زدن داداش ؟ آره ؟ چقد پول داشتی نوکرتم ؟ بزار یارو رو پیداش کنم خشتکش و میکشم سرش و . . . . اونم قسم که نه بابا ! کار دارم و . . . .

خلاصه وقتی دید ممکنه من کولی بازی در بیارم و آبروش بره، دس به دامن مجتبی شد و اون و مامور کرد و خودش با من اومد حیاط که بریم ساندویچ کالباس بخوریم ( مهمون اون ). چشمک و که به مجتبی زدم فهمید که باید خودش اینبار جواب نامه رو از تو کلاسور ابراهیم برداره.

وقتی برگشتم کلاس دیدم داره با مجتبی آروم آروم حرف میزنه. مجتبی هم یَک قیافه مظلومی به خودش گرفته بود و همش میگفت : نه والله به جون اِبی کسی و ندیدم بیاد تو کلاس. من فقط یه لحظه رفتم دست شویی و . . .  ولی کسی و ندیدم.

طفلک مجتبی اونقدر استرس داشت که تا زنگ آخر جرات نکرده بود جواب نامه اینو که از تو کلاسورش برداشته بود باز کنه و بخونه.

زنگ که خورد بهانه آوردم و با مجتبی هم مسیر شدم. تو راه نامه رو باز کردیم و جواب اِبی و خوندیم با این مضمون :

سلام ساناز خانوم ( انگار رفته خواستگاری لا مصب )

خیلی خیلی خیلی خوشحالم کردید که اون نامه رو برای من نوشتید. شرمنده که فامیلتون هم به زحمت افتادن. از طرف من عذر خواهی کنید ( اِند پاچه خواری . . . .) .

میشه یه عکس از خودتون برام بفرستید یا یه روز سر راه بیایید که همدیگه رو ببینیم.

( لامصبم راس رفته بود سر اصل مطلب )

دیگر سرتان را درد نمی آورم.

دوستتان دارم

ابراهیم رحمتی صفا ( صفا )

ادامه دارد . . .

پی  نوشت : روز جهانی عصای سفید رو به همه دوستان روشن دل عزیز تبریک میگم. به امید روزی که این دوستان هم مثل همه ما بتونن از تمام حقوق شهروندی معین شده براشون استفاده ببرن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 11:50  توسط آسِت  | 

 

Teacher in our class : Endanger Species are the animals whom . . . . . . . . .! We have to protect them whereas we must deliver the same to the next generation ! 

Who is going to give us an example ? 

Aset : Endanger  Species !!!Ummmm, Like very Pretty Girls which are arrested at street by Patrol ( Police ) then kept  for next generation !

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 16:10  توسط آسِت  | 

 

بعد مرگــــــــــم نه به خود زحمت بسيار دهيد
نه به من برســــر گور و کفــــــــن آزار دهيد

نه پـــــــي گورکن و قــــــــاري و غسال رويد
نه پي سنگ ِ لحـــــــد پول به حجــــــــار دهيد

بـِـه که هر عضو مرا از پـس ِ مرگم به کسي
که بدان عضو بود حــــــــــــــاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوی را به فلان چشم چــران 

که دگر خــــــــوب دو چشمش نکند کـار دهيد

وين زبان را که خداوند زبــــــان بازي بود !
به فلان هوچی ِ رند، از پی گفتــــــــــار دهید

کله ام را که همه عمر پر از گــچ بوده ست
راست تحويل علي اصغر گچـــــــــکار دهــيد

وين دل ِ سنگ مرا هم که بُــوَد سنگِ سيـاه
به فـــــلان سنگتــــــــــراش ِ ته بازار دهـيد

کليه ام را به فلان رند ِ عرق خوار که شـد
ازعرق کليه ء او پاک لَــــــــت و پار دهــيد

ريه ام را به جواني که زدود و دم ِ{بنــگ}   *
در جواني ريه ء او شده بيــمار دهــــــــــيد

جگرم را به فـــــــلان بی جگر ِ بی غیــرت
کمرم را به فـــــــلان مردک ِ زن بار دهیــد

چانه ام را به فلان زن که پي وراجـي ست
معده ام را به فلان مـــرد شکمـخوار دهـيد

گر سر سفره خورد فاطمه بي دنــــدان غـم
بـــِــه که، دندان مرا نیز به آن یـــــار دهیـد 


تا مگر بـــَـــــند به چـيزي شده باشد دستش
لااقـــل تُ  خ  م ِ  مرا هم به طلبـکار دهید.

* : درین مصرع در متن اصلی کلمه " بنز" به چشم میخوره که به نظرم منظور نویسنده همون " بَنگ" بوده که اینجانب با رعایت امانتداری این کلمه رو جایگزین، و نیز داخل { } قرار دادم. با عرض پوزش از مرحوم حالت !

با تشکر از احسان عزیز به جهت تصحیح بیت دهم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 13:15  توسط آسِت  | 

 

میگه : بابا دیشب زنگ زده و گفته حالا که رفتید مشهد زیارت، دعا کنید آست ِ ما هم سرو سامونی بگیره و زود تر دست یکی و بگیره و بیاره تو خونش و . . . .  !

میگم : خب ! { دعا } کردی ؟

میگه : نه بابا ! چند دقیقه بعدش که خوابیدم امام رضا اومد خوابم و گفت : خودت و سبک نکن !!

میگم : خب !

میگه : خب لَتمه ! همین دیگه !

. . .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 1:24  توسط آسِت  | 

 

میگه : من وقتی کنار تو ام نهایت آرامش و دارم. آدم وقتی کنار توئه اصلآ احساس نمیکنه یه جنس مخالف کنارشه.

میگم : چطور ؟!

میگه : آخه همه تا موقیعت امثال من  رو میفهمن فقط انتظار س ک س دارن !

میگم : بله ! درسته ! البته این اشتباهیه که اکثرآ در مورد من مرتکب میشن !

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 13:39  توسط آسِت  | 

زمانی که سرباز { نیروی انتظامی } بودم یه آ خ و ن د ه رییس ما بود که از قضا خیلی هم چاق و درشت هیکل بود ! که اگه بعضی رفتاراش و اخلاق هاش و جدا میکردیم کلآ آدم ساده دلی بود ولی خیلی زود جو گیر میشد.

ظهر ها راننده مون باید میبرد میرسوندش خونه شون! ماشینی که تحویل قسمت ما بود یه تویوتا تک کابین هایلوکس شاسی بلند بود که جلوش علاوه بر راننده یه نفر بیشتر گنجایش نداشت.

یه روز دم ظهر یکی از روزهای سرد زمستون که رفیقم میخواست حاجی رو برسونه همینطور که حاجی داشت تو ماشین می نشست من یهویی پریدم جلوش و گفتم : حاجی منم باهاتون بیام تا یه جایی تو شهر میخوام نامه پست کنم ؟

حاجیه بنده خدا اشتباهآ تصور کرد که جمله من خبریه و من دارم ازش اجازه میگیرم که بعد از اینا منم برم بیرون و نامه ام و پست کنم و با این تصور گفت : باشه بفرما !

اینجور وقتها معمولآ سعی میکردیم همراه حاجی از گیت نگهبانی ناحیه خارج شیم چون دژبانها دیگه به احترام حاجی ازمون برگه مرخصی نمیخواستن.

منم سریع پریدم عقب وانت و یه گوشه کز کردم به تصور اینکه با خود ِ حاجی هماهنگ کردم دیگه. و ماشین راه افتاد. حالا حاجی ِ بی خبر از همه جا نمیدونه که من عقب وانت نشستم و واسه خودش بخاری ماشین و زده بود و راحت لم داده بود، منم اون پشت تو اون سوز و سرما کـُــلام و کشیده بودم رو سرم و دستامم جلو دهنم ها ! میکردم و بخار از دهنم خارج میشد.

حالا تو خودت تصور کن یه روز سرد زمستونی یه وانت از جلوت رد بشه که ببینی جلوش یه آخونده نشسته و شیشه ها رو تا بیخش داده بالا و بخاری ماشینشم روشن، و عقب وانته یه سرباز نحیف و لاغر مردنی و ببینی که از سرما یه گوشه کز کرده و داره دستاش و جلو دهنش میماله که کمی گرم بشه!!

اولین حرفی که میاد تو دهنت اینه که : اَی خــ..... . . . . .ده !! سربازه بدبخت و انداخته عقب اون وقت خودش راحت تو ماشین لم داده !! خجالتم نمیکشه ! دیدی که ماها هم عادت داریم سریع میچسبونیمش به دین و اسلام و مسلمونی و بعدم نتیجه میگیرم که : اگه این دَیــ . . . .  ها زمامدار دین و مسلمونی اند پس من کافرم !!!  نه ؟

خب حالا هر ماشینی که از ما سبقت میگرفت و یا هر عابری که ما رو میدید وا میستاد و سرش و میچرخوند و مارو تماشا میکرد و با انگشت هم به بقیه نشون میداد . در نهایت سری میجنبوندند و همون فحشی هایی که تو دهن شما اومد نثار میکردند و ( نثار حاجی ها نه من ) و . . . .

تو ترافیک چار راه ها که وا میستادیم ماشین های پشت سری که مارو میدیدند با دست اشاره میکردند و زیر لب نُچ نُچی میکردند که یعنی این حاجیه عجب . . . . . ایه و منم یه سری تکون میدادم که و با زبان اشاره باهاشون ارتباط برقرار میکردم و .  . . در نهایتم اونا سری به نشانه افسوس تکون میدادند و هنگام رد شدن از ماشین ما یَک نگاه سنگینی به حاجیه مینداختند و میرفتند.

این نگاه های سنگین و گاه معنا دار ملت به حاجی، باعث شد حاجی یه لحظه ناخودآگاه و از روی تعجب سرش و برگردونه به طرف عقب ماشین!! تا اینکه یه لحظه سرش و چرخوند عقب ماشین و اتفاقی منو دید که مثل یه گنجشک سرما زده ء از درخت افتاده اون عقب دارم سگ لرز میزنم !!

یَک دادی کشید سر راننده ِ و این رفیق ما یَک ترمزی زد که کم مونده بود من از پشت وانت پرت بشم صد متر جلو تر.

حاجی ِ ما که از قضا گفتم خیلی هم چاق و چله بود عباشو درآورد و انداخت رو صندلی ماشین و عمامه اش و راست و ریست کرد و به سختی پنجه یه پاش تکیه گاه کرد و گذاشت بیرون ( چون ماشین شاسی بلند بود و حاجی هم قدش کوتاه ) و با اون یکی پرید بیرون ماشین و در حالی که داشت دنبال نعلینش میگشت که از پاش درومده بود با عصبانیت اومد طرف من.

گفتم الانه که یکی بزنه تو گوشم! ماشالله اونقدر هم دستاش سنگین بود که اگه یکی به امثال من میزد هم نونمون میشد هم آبمون هم آبدوغ خیارمون !! ولی خیالم راحت بود که چون در ملاء عام بود هیچوقت همچین کاری نمیکرد.

با عصبانیت رو کرد به من و گفت : آخه پسر چرا اینجا نشستی ؟ نمیگی مردم به من ِ آخوند بد و بیراه میگن؟  چرا فکر آبروی منو نمیکنی ؟ اصلآ تو کی اومدی اینجا نشستی که من ندیدم و . . .و خلاصه اونقدر داد و بیداد و کولی بازی گوشه خیابون، سر ظهر خلوتی درآورد که چند تا ماشین و عابر جمع شدن !!!!

چقد اونروز کنار خیابون واسش توضیح دادم که بابا خودت گفتی بیا و . . .  و اون انکار که تو گفتی مرخصی میخوام و نگفتی که میخوای عقب وانت بشینی. . . .

خلاصه با صلوات های پی در پی ملت که هم میخندیدن و هم برای دیگران داشتن قضیه رو تشریح میکردن و هم بعد از اتمام صلوات دوباره یکی از تو جمع هوار میکشید : ( مثلآ ) یازدهمیش و بلند تر ختم کن . . . . قائله ختم به خیر شد.

ما رو با خفت و خواری! خــِـر کشمون کردن جلو ی ماشین !! منی که به قول بابام مثل پاکت نامه از هر دَرزی رد میشم اون روز کنار حاجی و راننده کاملآ دیگه پرس شدم ( طوری که دیگه از درز زیر در هم به آسانی رد میشدم ) تا رسیدیم در خونه حاجی ! از شما چه پنهان این دنده ء ماشین هم موقع عوض کردن هر بار یه جایی میرفت که زبان از توضیحش قاصره !!!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 13:45  توسط آسِت  | 

- میگه : خیلی ناراحتم ! دپرسم ! اوضام بهم ریخته از صُب !

. میگم : چرا ؟

- : امروز نتایج امتحان و دادن و من قبول نشدم این درس و !

. : ببین الان تو دنیا هفت میلیارد آدم زندگی میکنن! صد سال دیگه یکیشونم زنده نیست ! حالا ببین این یه درسی که تو افتادی به کجا بر میخوره !

چند لحظه سکوت . . .

- : راس میگیا ! چه حرف باحالی ! خوب شدم ! پاشو بریم سینما .

. : ول کن بابا کار دارم. حالا یه چیزی گفتم. نمیدونستم اینقدر خجسته ای که ازین رو به اون رو میشی !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:7  توسط آسِت  |