تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

خونه نشستیم و داریم با امیر تلویزیون تماشا می کنیم. هر دو تا مونم حسابی تو بهر فیلمیم !

امیر همونطور که از رو مبل خم شده رو میز جلوش و داره پسته میشکنه که بندازه بالا و تلخی آ ب ج و رو کمتر کنه در حالی که نگاش به تلویزیون و حواسشم اونجاست به من و میگه : آست ! اون دختره بود که اون شب جلومون نشسته بود ؟؟!!

من در حالی که اصلآ حواسم نیست امیر چی میگه لیوانم و سر میکشم و میزارمش رو میز و یه پک غلیظ به سیگارم میزنم و میگم : خب خب !

دوباره امیر همونطور که خیره، با تمام وجودش داره فیلم و تماشا میکنه بدون اینکه سرش و بچرخونه میگه : اونی که رو به روی تو بودا !! میگم : خب خب !

میگه : فهمیدی کدوم و میگم که ؟؟  میگم : آره بابا چند بار میپرسی ؟؟

همون که لباس مشکی پوشیده بود همش وسط مجلس میرقصید دیگه !!

یهو امیر روش و بر میگردونه به من و لیوانش و میزاره رو میز و با تعجب خاص خودش میگه : مَشدی کی رقصید که من ندیدم ؟!

میگم : آخه تو همش حواست به اس ام اس بازیت بود !!

با تعجب بیشتر میگه : مَشدی من اصلآ موبایلم تو ماشینم جا مونده بود.

من همونطور که بی خیال دارم ادامه فیلم و میبینم میگم : امیر جان! مثل اینکه جنسش خوب بوده بد جور توهم زدیا ! بده ما هم بکشیم ! مَشتی مگه با ماشین من نرفتیم ؟   میگه : کجا ؟؟

میگم : مهمونی دیگه !    میگه : کدوم مهمونی ؟

میگم : اَی بابا ! پس کجا این دختره رو دیدی ؟ میگه : بابا من دارم اون شب که رفتیم ساندویچ بخوریم و میگـــــــــــم !!!!

یه دفه بر میگردم و رو میکنم بهش و با تعجب نگاش میکنم و میگم من فکر کردم داری از مهمونیه میگی و همزمان هر دو تا مون خنده مون میگیره ازین اشتباهی که هر جفتمون مرتکب شدیم.

حالا این پسر لا مصب اونقدر خوش خنده اس ! مگه خنده اش بند میاد !!


- تازگیها فهمیدم باعث و بانی خشکسالی های اخیر کشور من بودم ! درست شنیدید. خود ِ من. من الان خودم از خودم شرمنده ام ! چشام پر اشک شده ! احساس گناه دارم نسبت به همه کشاورزان عزیز مملکتم.

چون دیروز که داشتم حساب میکردم دیدم ظرف هشت ماه گذشته ماشینم و کارواش نبردم.

چه ربطی داره ؟!

خب معلومه دیگه. هر وقت من ماشینم و میبرم کارواش خدا یادش می افته که بارون بباره و چون ظرف این چند وقت من یادم رفته بوده ماشین و ببرم کارواش نتیجتآ ایشون هم یادش رفته بوده بارون بباره.

خدایی ( بدون اغراق ) هر وقت میرم کارواش همون روز عصر بارون میاد !!!!


واسه روز تولدم تو خونه بودم دیدم زنگ میزنن. آیفن و برداشم دیدم یکی میگه : آقا ! راننده آژانسم و یه امانتی براتون آوردم. بهش گفتم اومد بالا و دیدیم یه دسته گل به چه بزرگی تحویلم داد. روشم نوشته شده بود تولدت مبارک.

کلی کف نمودیم و خداحافظی کردم و اومدم داخل. تصورم بر این بود که حداقل اسمی، آدرسی تلفنی روی سبد گل ِ خواهد بود دیگه و به همین خاطر هم از راننده آژانسه نپرسیدم از کجا اومده و یا از کی تحویل گرفته.

ولی دریغ از درج حتی یه اسم کوچولو.

بلافاصله دست به کار شدم و به اون دوستانی که شک داشم شاید این زحمت و کشیده باشن اس ام اس دادم. نمیشد زنگ بزنی بگی فلانی تو واسه تولد من گل فرستادی ؟ اون وقت اگه طرف این کارو نکرده بود کلی شرمنده میشد و فکر میکرد من عمدآ دارم تولدم و بهش گوشزد میکنم.

به نفر اول اس ام اس دادم که : دست شما درد نکنه !! میخواستم عکس العملش و ببینم و بفهمم کار ایشون بوده یا خیر !! جواب اومد بابت چی ؟ فهمیدم که ایشون ارسال نکرده ولی دیگه نمیشد کاریش کرد. زدم به شوخی و خنده که : دست شما درد نکنه که تولدمون و تبریک گفتید. مرسی !!! دیدیم یهو این دوستمون زنگ زد و گفت: آی شرمنده و ببخشید و یادم نبود و  . . .

رفتیم سراغ نفر دوم. فلانی دست ِ گلت درد نکنه!! جواب : بابت ِ ؟  فهمیدم که کار این یکی هم نیست دوباره جواب دادم که بابت این که تولدمون و تبریک گفتی دیگه !!  دیدم بلافاصله اون بنده خدا هم زنگ زد و . . . .

خلاصه هر کی هم از تولد ما بی خبر بود بخاطر این دسته گل ِ آگاه شد ولی ما هنوز نفهمیدیم کی بالاخره این زحمت و کشیده بود.

حالا جالب اینجاست که وقتی جریان و واسه هر کدوم از بچه ها تعریف کردم قسمم دادن که وقتی متوجه شدم کی فرستاده به اونا هم بگم !!!

احتمالآ یه بار دیگه باید به همه شون زنگ بزنم اینبار بگم که کی بوده.


پی نوشت : امسال بدون اغراق اولین و زیبا ترین تولد عمرم رو داشتم.ایکاش می تونستم شادیم و باهاتون تقسیم کنم.

نمیتونم شادیم و از خوندن پیام خصوصی یه دوست که اصلآ فکر نمیکردم این تاریخ رو هنوز به یاد داشته باشه و برام پیام مهربانانه تبریک بفرسته ازووووووووووووووووون ور دنیا (fm far far far away)! ابراز کنم. آروم نشدم تا این بغض و نشکستم.

مهربانی یه دوست عزیز دیگه که منو غافلگیر کرد و در مهمونی خودش یهو یه کیک تولد هم گذاشتن جلو من ! قیافه من دیدنی بود بین اون همه غریبه ء آشنا وقتی گفتم : ای کاش اولش میگفتید واسه منم جشن گرفتید که حداقل کمی مودب تر می نشستم و اینقدر  ثُم (پاشنه ) نمیکوبیدم !!!

مجازی که هرگز ندیدمش ولی لطفش اونقدر شامل من شده که وقتی از ترانه ای خوشم اومد بلا درنگ تقبل زحمت کرد و برام فرستاد.

تبریک یه دوست عزیز دیگه که وقتی ناراحتی من ِ ندیده رو میبینه اونقدر می شنوه و میشنوه تا من و آروم و رها از هر چی باعثش شده بکنه و  . . .

تماس های دوستان مجازی که من واقعآ اصلآ انتظار نداشتم منو یه یاد داشته باشند و تقبل زحمت کنند !

خدایا بخاطر پیامی که امسال توسط این همه دوست بهم  دادی ممنونم. هیچ وقت این روز رو فراموش نمیکنم.

فقط، دو تا سبد گل زیبا و بزرگ به آدرس خونه ام ارسال شده بود که اسمی از ارسال کننده روش نبود. ممنون میشم هر دوست عزیزی که تقبل زحمت کرده و خواننده اینجا هم هست بهم اطلاع بده که حداقل تشکری هرچند کوچولو بکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 17:24  توسط آسِت  | 

یادم میاد درست سی سال پیش بود. آره اگه حافظه ام یاری کنه باید بگم که بر اساس شواهد و قرائن موجود شهوریور ماه بود . رو دیوار ها یواش یواش شعار می نوشتن و هر روز یه جا اعتصاب بود.

گه گاهی صدای تیری و بعدش حجله ای !!  هنوز انقلاب نشده بود ولی تب انقلاب همه رو گرفته بود. هوا رو به خنک شدن گذاشته بود و نسیم خنکی میوزید. آسید نصرالدین هنوز مغازه سبزی فروشیش و داشت و به همراه کــَــــل جَفَـــر کاراش و انجام میدادند.

مــَــش بی بُــقلی مرد قد دراز کوچه مون هنوز نمرده بود و همچنان با مـَـش غلامحسین بقالی کوچه مون سر ناسازگاری داشت.

پسر مـَـش غلامحسین هنوز تو کوچه بدون تمبون بازی میکرد و هنوز دکتر نشده بود.  آقا ناصر مرد قوی هیکل همساده مون هنوز هوو نیاورده بود سر معصومه خانم و هنوز دست بزن پیدا نکرده بود و گیسای زنش و نمیگرفت و دور حیاط نمی چرخوندش.

محبوبه خانم زن ِ مهربان همساده، هنوز داغدار مرگ شوهر و تنها پسرش در اثر تصادف نشده بود و هنوز منو ندیده بود که اونقدر دوستم داشته باشه. هنوز طعم بوسه های لطیف آمیخته با بوی سیر همیشگی و حسرت بوسیدن و بوییدن زنی به نام مادر !! رو در دلم ننشونده بود و . .

هنوز سایه کبری خانم با اون چشای لوچش و اون دندون های طلاییش بالای سر مریم دخترش بود و مریم ستم کشش هم هنوز زن اون مرتیکه مافنگی اولاغ ِ ریقّو نشده بود.

خواهر و دایی و خاله ء مهدی داشتن مبارزه مسلحانه میکردن و هنوز انقلاب نشده بود که اونا هم تیرباران بشن.

دایی ! این کشتی گیر محله و پهلوان فامیل هنوز گــَــرتی نشده بود.

و مامان هنوز با بابا زندگی میکرد و . . . .

خلاصه دنیا و یا حداقل محله ما در آرامشی مثال زدنی بود.

حوالی ساعت ۵ صبح بود که احساس کردم دیگه وقتشه!!!

همونطور که خودم و گولّه کرده بودم و می لولیدم  لگدی رو بدون هدف نثار کردم. صدایی نیومد. یکی دیگه زدم و اینبار صدای خفه ای شنیدم که گفت : آی!!

یه چند دقیقه منتظر عکس العمل شدم ولی دیدم خبری نشد لذا یه لگد محکمتر دیگه زدم. اینبار صدای "آی" غلیظ تر شد.

اولش در حکم یه بازی بود برام ولی بعدش دیگه نمی تونستم منتظر بمونم. راه نفسم داشت بند میومد. چند تا لگد دیگه پیاپی زدم و کمی خودم و جابجا کردم.

اینبار با هر ضربه ای که میزدم یه ضربه آروم هم می خوردم. یادمه یه ساعتی به همین منوال گذشت. حسابی عصبی شده بودم و ضربه هام و محکم تر میزدم. . .

تا اونجا که احساس کردم داخل یه بشگه دارم میچرخم!!! مادرم بابام و از خواب بیدار کرد و با نگاه های ملتمسانه و مضطربش فهموند که وقتشه و در حالی که داشت بلند میشد با بغض گفت : مثل اینکه وروجکت میخواد بیاد !!

رسیدیم به بیمارستان. دکتر وزیری هم اومد و داشت مادرم و مهیا میکرد واسه زایمان.

و من همچنان بخاطر کمبود اکسیژن به هر طرف لگد میزدم و مادر بیچاره ام فقط با گفتن ِ "آی" از خودش در مقابل این تنها پسر تُــخصش دفاع میکرد.

اول قرار بود طبیعی بیام ولی ازونجا که وقتی همه چیز بر وفق مرادم باشه من گـُـمان میافتم و خلافش و عمل میکنم، در لحظات آخر پشیمون شدم و تصمیمم و عوض کردم. گفتم: نکنه اینجا آسایش بیشتری داشته باشم و جام بهتر باشه ؟! که بـــــــــــود !!!

تصمیم گرفتم نیام و به تاسی از ملت مظلوم فلسطین مقاومت کنم فقط مشکل این بود که سنگ نداشتم. با یه حرکت سوق الجیشی خودم و جابجا کردم و  . . . .

 مادرم دیگه ضجه هاش و جیغ هاش به هوا رفته بود و صورتش کاملا خیس شده بود.

بابام چشاش پر از اشک بود و سیگار با سیگار روشن میکرد. مادر بزرگم مدام داشت دعا میخوند و فوت میکرد که من به سلامت و زود تر بیام و دخترش هم بمونه. فکر کنم پدر بزرگم هم داشت با داییم صحبت میکرد ولی دقیقآ یادم نیست.

خاله کوچیکه که حسابی بغض کرده بود.

وقتی دکتره و تیم پزشکیش از پس ِ این بچه شرور بر نیومدن چاره ای جز سزارین ندیدین و خیلی سریع نیروهای واکنش سریع وارد عمل شدند.

من با اینکه دیگه نمی تونستم نفس بکشم ولی هنوز داشتم مقاومت می کردم.

وقتی کار به خشونت و چاقو کشی و عربده کشی رسید اونقدر همه جا شلوغ شده بود و صدا میومد که دیگه چیزی نفهمیدم. یه لحظه سرم گیج رفت و دستام شل شد و سُـــــر خوردم . فقط وقتی به خودم اومدم و به ساعت نیگاه کردم دیدم ساعت ۹ صبحه.

بالاخره راس ساعت ۹ صبح جمعه بیست و سوم شهریور سال ۵۶ به سفارش عمه ام و به همت پدرم با سر به دنيا آمدم.

وقتی به دنیا آمدم چنان از بدنیا آمدن خودم شگفت زده شدم که تا یک سال و نیم نمی تونستم صحبت کنم!  با ورود من نه طاق کسرا شکست خورد و نه خورشید کسوف کرد و نه ک و ن آسمان پاره شد و من بدون هیـــــــــــچ تشریفاتی پا به دنیایی گذاشتم که در خوابی عمیق بود و داشت خواب ها برام میدید.

منم درست مثل همه وقتی اومدم با بُهت به اطرافم نیگاه میکردم و بعد از چند لحظه بدون هدف شروع به عر عر کردم.

وقتی اومدم مادرم بیهوش افتاده بود و از رها کردن من نفس های عمیق و آرومی میکشید و انگار دیگه خیالش راحت شده بود. بابام داشت اشکاش و پاک میکرد و سیگار با سیگار روشن میکرد و زنای فامیلمون هم بیمارستان و گذاشته بودن رو سرشون بخاطر ورود این اولین نوه که از خوش ِ روزگار پسر هم شده بود. پرستاره عرق های دکتر وزیری رو پاک کرد و بهش خسته نباشید گفت.

منو که مثل یه بچه میمون تمام بدن و صورتم از مو پوشیده شده بود برای شستشو از مادرم جدا کردن و . . .

و بدین ترتیب طفلی که از آل (۱) و سقط و استرس و . . . . جَسته بود خودش زنده، به عنوان آل ِ زندگی به دنیا اومد ولی . . . .

ولی همان روز اول که بدنیا اومد مُــرد اندر حسرت فهم ِ درست !!!!

ظهر که شد منو سپردن به مادرم که بهم شیر بده. منو در آغوشش کشید و بوسید و کمی فشار داد و سینه اش و تو دهنم قرار داد.

من با هر دو دست کوچکم یکی از سینه هاش و گرفته بودم و حسرت وار ِ حسرت وار می مکیدم بی خبر از کار ِ دنیا . . . . .

آ آ آ آ ی که اگه مادرم میدونست این کودک غریبه ء خاموش ِ مومشکی اش و هفده هجده ســـــــــال نخواهد دید و وقتی دست قضای روزگار این غریبه رو در برابرش قرار میده که دیگه شقیقه هاش سفید شده و نقشی ز پود و تارش نیست و  . . . .  آی یای آی یای آی !! 

آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ. . . خ که اگه میدونستم این دنیا چه سرنوشتی برام رقم زده !!!!  آخ که اگه میدونستم همون روز با هر چه در دستم بود نمیزاشتم ازون حفره و دالان بکشنم بیرون.

آخ که اگه میدونستم !!   آخ که اگه میدونستم !!

ولی من ِ بی سحر ِ بی خبر ِ بی رمق از برای کار دنیا، اومدم.

پدرم آلبوم نوزادی رو که از قبل تهیه کرده بود برداشت و در صفحه اولش نوشت : در تاریخ بیست و سوم شهریور یکهزار و سیصد و پنجاه و شش پسرم، میوه ء باغ زندگیم، آست به مبارکی و میمنت به دنیا آمد.

اگر این شعر حکیم عمر خیام رو مبنا قرار بدیم که میگه : اندیشه ء عمر بیش از شصت منه  . . . . . . . . .  دیگه این روزا باید بگم که : عمرم از نیمه گذشت و غلطک سان دَوَم - از سراشیبی کنون سوی عــــــــــــــــــدم !  

 توضیحات:

۱ - زنهای آبستن از « آل » میترسیدند. تصور جمعی در قدیم این بود که می پنداشتند آل جانور وحشتناکی است که دشمن زنهای آبستن و پابه ماهست. در شهرستان ما و در سرتاسر ایران قدیم برای جنگیدن  با این حیوانی که تا کنون دیده نشده بود کفش یا  گیوه یا . . . را بر سر سیخ کباب زده به چفت در اتاق زن  آبستن نصب می کردند و به باردار دعا می خواندند و سنگهای سبز و سفید و قرمز بسرش می بستند. با دیدن این زنبُل و زیمبل ها حیوان ملعون که معمولاً مخفی از انظار حمله میکرد میترسید و پیش نمی آمد. 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 9:0  توسط آسِت  | 

 
آی ی ی ی ی دَم به دَم بر همه دم، تخمه میدم، آجیل میدم،  بیا این ور بازار . . .
 
رييس اتحاديه طباخان تهران از تصويب نرخ 9 تا 11 هزار توماني کله‌‏پاچه براي عرضه در ماه مبارک رمضان خبر داد.

حسين رواسي در گفت‌‏وگو با ايسنا، اظهار كرد: قيمت هر دست کله‌‏پاچه مرغوب با بهترين کيفيت 11 هزار تومان و حداقل قيمت براي کله‌‏پاچه‌‏هاي با کيفيت پايين‌‏تر 9 هزار تومان تعيين شده‌‏است.

وي ادامه داد: معيار ما براي تعيين قيمت‌ها کيفيت است اما محل کله‌‏پزي در شهر هم در قيمت‌ها تاثير دارد.

او در پاسخ به سوالي درباره فروش كله‌پاچه با قيمت‌هاي بالاتر گفت: در حال حاضر کله‌‏پزي‌‏هايي وجود دارد که کله پاچه را با قيمت‌هاي 13 تا 14 هزار تومان مي فروشند که اين امر از نظر ما تخلف محسوب مي‌‏شود.

رييس اتحاديه طباخان تهران ادامه داد: هر قدر هم كه اين واحدهاي صنفي کيفيت بالاي غذاي خود را دليل قيمت بالاي خود عنوان كنند طبق محاسبات اتحاديه، قيمت آن‌ها براي هر دست كله‌پاچه با سود مناسب نبايد بيش از 11 هزار تومان شود.

او اضافه كرد: البته قيمت 9 تا 11 هزار تومان بدون احتساب هزينه سرويس است.
 
پی نوشت : ما چقدر انسانهای فرهیخته ای هستیم!! بلا نسبت گوسفند نیستیما !!!!!
 
لینک خبر
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:21  توسط آسِت  | 

دیشب بعد از ۶-۷ ماه امیر اومده بودم پیشم. تا دیدیمش گفتم : امیر این چه قیافه ء شُخمیه ( بر وزن تُ خ م ی ) واسه خودت درست کردی ؟

دستی میکشه تو ریشاش و میگه : آها ! ریشا رو میگی ؟ آخه دُخی مُخی ها گفتن با ریش جذاب تری !

گفتم : زرشـــــــک ! سر ِ کارت گذاشتن پسر !!! تو چرا گوش به حرفشون دادی ؟

بعد رو میکنه به من و میگه اصلآ تو خودت چرا ریش گذاشتی ؟

میگم : من ؟ من ؟ و دست میکشم صورتم و تازه یادم می افته خودمم ته ریش گذاشتم.

میگم : والله ! والله ! به منم گفتن ته ریش بهم میاد.

امیر دستش و جلو من باز و بسته میکنه و میگه : ببین اینطوری واست خالی بستن. ولی خداییش با ریش خیلی قیافه ات شخمیه !!

میگم: بدبخت! از قیافه خودت خبر نداری !

یه دفه امیر پا میشه و همونطور که داره ریشاش و میخارونه با تعجب میگه : نکنه این دُخی مُخی ها دستمون انداختن و منو تو هم باورمون شده ؟؟!!

اشاره میکنم بهش و میگم : واقعآ از همچین آدم های بی جنبه ای بعید هم نیست !!

پی نوشت :

خاطر دوســــــت اگر در دل ما خانه نداشت

عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 12:33  توسط آسِت  | 

از شخصی پرسیدند : آیا تا بحال در موقعیتی بوده ای که نه راه پَس داشته باشی و نه راه پیش ؟

گفت : آری !

پرسیدند : چه موقعیتی ؟

گفت : زمانی اَر ّه در ماتحتم گیر کرده بود !!!

پی نوشت : این روزها بد طور ارّه زمانه در ماتحتمان گیر کرده است !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 13:23  توسط آسِت  | 

سخته که  تو خیابون ببینیش و شک کنی که آیا این مادرت ِ یا نه !!

سخت تر اینکه ترسیم چهره ای ازش تو مخیله ات نمونده باشه که بتونی مطابقت بدی و هاج و واج ندونی درون لحظه باید چه عکس العملی نشون بدی !!

سخت ترش شبی ِ که پا میزاری به خونه و تنهـــــــــــــــــــــا . . . . .

. . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 19:52  توسط آسِت 

سالها پیش با دختری آشنا شده بودم که چون به نظرم کیس ایده عالی اومد همون روز اول خیر سرمون برای کلاس گذاشتن اسممون و یه چیز دیگه گفتیم و گفتیم مهندسیم و . . . . .و کلی از صداقت و یک رویی و  . . .  حرف زده بودیم و اَه آَه و پیف پیف ازین پسرایی که خالی میبندن و اِلّ و بِلّ و . . . .اینا !

طی روزهای بعد چون دیگه روز اول همش از صداقت گفته بودیم و اینا نمیشد اطلاعاتی رو که داده بودیم عوض کنیم مثلآ چون گفته بودیم مهندسیم باید تا روز آخر خیر سرمون مهندس می موندیم چون در غیر این صورت تف سر بالا میشد. اون وقت می تونست به این بهانه رابطه رو کات کنه و یا ادعا کنه تو که همش دم از صداقت میزدی که از همون روز اول واسه ما خالی بستی و ر ی د ی.

حالا قضیه شغل و خانواده و اینا رو میشد یه جوری ماست مالی کرد چون احتمال اینکه بخواد تو همچین موقعیت هایی ما رو ببینه خیلی کم بود ولی لا مصب این اسم مستعاری که رو کرده بودیم بد جوری خفتمون و گرفته بود و مدام مجبور بودم به دوستام تذکر بدم که منو به نامی که خودم و روز اول معرفی کره بودم صدا کنند.

ضمنآ از خدا که پنهان نیست از شما هم نباشه که مای گردن شکسته خودمون و با نام "پَـــــرهام" معرفی کرده بودم !! هنوزم نفهمیدم که خودم این اسم و از کجام در آوردم و یا از کجا شنیده بودمش !!

یه روز قرار بود همدیگه رو ببینیم. کجا ؟ ها ؟ عمرا اگه کافی شاپ ماپ قرار بزارم من !!

بهترین جا و مناسب ترین مکان خونه صمیمی ترین دوستم امیر بود. فقط یه مشکل وجود داشت. این امیر ِ ما بعضآ فراموش کار بود و گاهی عجیب آدم و ضایع میکرد و . . . . .

خلاصه از دو روز قبل که قرار بود ما این مثلآ دوست دخترمون و دعوت کنیم خونه ء امیر زنگ زدیم به امیر که امیر جان همه چیز رو براهه دیگه ؟ ننه بابات مثل قرقی سر نرسن ؟؟    - آره داداش ! نه ! خیالت راحت  ا

اوکی. اوکی امیر جان یادت نره ها !! من اسمم آست نیست ها. پرهامم ! یادت میمیونه که ؟   - آره بابا ولی آست جان یه دو روز قبلش باز بهم یاد آوری کن.

گفتم چی چیو دو روز قبلش یاد آوری کنم باباجون ؟ پس فردا قراره بیایم دیگه !! پس فردا همون دو روز دیگه اس دیگه !!

گفت : آها ! راس میگی اوکی حواسم نبود.

فردا دوباره زنگ زدم بهش و گفتم : سلام امیر جان ! خوبی داداش ؟؟!! در حالی که داشت لقمه های صبحونه رو سُقُلمه میزد گفت : بـــَــــــه! چاکرّم. مخلصیم آست جان.

امیر جان یادت که نرفته ؟؟      - چیو ؟؟

ای خـــــــــــــــــدا، د ا شّ ا ق خر مش رحمان و !!! اسم منو دیگه !! 

- نه بابا چرا عصبی میشی پسر؟؟!!  اصلآ از همین الان "پرواس" صدات میکنم که یادم بمونه. خوبه ؟؟

گفتم : یا قمر بنی هاشوم !! پرواس کیه دیگه ؟ من گفتم پرهام !! و بعد هم با عصبانیت ادامه دادم که : امیر، جون ِ عزیزت کم منو حرص بده !! اگه میخوای، بگو نیام اصلآ کنسل میکنم قرار و.  

گفت : نه بابا. خب اسم سختی و انتخاب کردی!!! میمردی هوشنگی، اسحاقی، چیزی انتخاب کنی ؟؟! حالاشم شرمنده. اسم ِ یه کم سخته یادم نمونده بود .

گفتم: بابا جون مرغ و که میندازی تو آتیش چی میگه ؟ میگه : آی "پرهـــــــــــام" سوخت !! هر وقت یادت رفت این و یادت بیار . اوکی ؟   - اوکی اوکی

گفتم : اصلآ از همین الان منو پرهام صدا کن.  در حالی که داشت چای شیرینش و هورت می کشید گفت : باشه آست جان !! تو ما رو نــِــمودی.

صبح روزی که قرار داشتم دوباره زنگ زده بهش. خوبی امیر جان ؟ دیدم نیشش و باز کرد و گفت : مخلصیـــــــــــــــــــــــــم داش آست گُل.

گفتم : ای حُناّق و داش آست ِ گُل. آست و رو تخته بشوری کم منو حرص بده سر ِ جدت امیر جان آخه !!!

مگه قرار نشد منو پرهام صدا کنی ؟؟   گفت : ای جان! جون داداش حرص نخور. باشه ! اصلآ پرهام جان. خوبه داداش پرهام. اصلآ کلآ ازین به بعد بهت میگم پرهام. تا آخر عمرمون هم پرهام صدات میکنم. اگه بعد ها هم زنت ازم پرسید چرا آست و پرهام صدا میکنید میگم دوست داریم پرهام صداش کنیم. همینه که هست. ناراحتی؟ هــِــری خونه بابات!

گفتم : اوکی ! جوش نزن حالا. بخیه هات در میره.

خلاصه عصر ما رفتیم دنبال دختره و نشست تو ماشین ما ! کمی حرف زدیم و صحبت و . . . . .

به بهانه خریدن آدامس از ماشین پیاده شدم و از تو سوپر یه زنگ زدم به امیر که : امیر جان آماده ای ؟مشکلی نیست ؟     - گفت : آره پرهام جان. آماده ء آماده ! نه بیا داداش مُجلی نیست.

گفتم : امیر جان، جون من ضایمون نکنی ؟! و بعد هم با حالت التماس ادامه دادم   : یه چند بار تکرار کن این تن بمیره ملکه ذهنت بشه !

خلاصه ما با اعتماد به نفس کامل رسیدیم در خونه ء امیر.

از ماشین مثل یه جنتل من پیاده شدیم و ز ِررررررررررر زنگ و زدیم.

آقا امیر آیفن و برداشت و پرسید کیه ؟

گفتم : منم داداش !

گفت : بـــَـــــــــــــــه سلام آست جان ! خیلی خوش آومدی ! بیا تو داداش.

پی نوشت : حالا دیگه بخاطر واقعه اون روز کاملا یادش مونده و ازون روز به بعد ما رو پرهام صدا میکنه !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 18:17  توسط آسِت  | 

بابام علی رغم اینکه توخونه برا بچه هاش ادا اطوار در می آورد و تا صدای موزیک در میومد خودش اول همه می رقصید ولی وقتی میرفتیم مهمونی خیلی مبادی آداب بود و همیشه ما ها رو نصیحت میکرد که :

موقع آب خوردن صدای دهنتون نیاد - موقع غذا خوردن دهنتون و ببندید و  . . .

یه بار که من و بابام تو یه مهمونی سر سفره نشسته بودیم من دستم و دراز کردم که از خورشتی که وسط سفره بود واسه خودم بکشم که بابام در گوشم با عصبانیت گفت : پسرم ! آدم وقتی تو یه مهمونی در حضور بزرگترا نشسته دستش و مثل میــــــــــــــــــــــــــــــمون ( درست یادمه "ی" میمون و حسابی کشید ) دراااااااااااااااز نمیکنه که از وسط سفره چیزی برداره . این کار زشتیه !!!

ازین قضیه گذشت تا یه بار دیگه جایی رفته بودیم مهمونی. من هنوز حرف باباهه تو گوشم بود. بناچار بشقابم و دادم به بابام و هی میزدم به پاش که زود تر رون سرخ شده مرغه رو واسه من بزاره تا کسی بر نداشتته اش.

دیس مرغ از ما کمی دور بود. بابام بناچار یه دستش و تکیه گاه خودش کرد و خودش و خم کرد رو سفره که دیس مرغ و بکشه جلوتر که یه دفعه من ناخود آگاه یاد حرفش افتادم و جلو همه مهمونا گفتم : بابا مگه خودت نگفتی تو یه مهمونی آدم نباید دستش و مثل میـــــــــــــــــــــــــــمون دراااااااااااااااااااااز کنه وسط سفره ؟؟!!

باباهه بنده خدا همونطور که وسط سفره خم شده بود خشکش زد و مرغ و با عصبانیت گذاشت جلو من و گفت : کوفت کن!!


بندر عباس که بودم داشتم از اسکله بر می گشتم شرکت. یه نیسان وانت جلوم بود که راهنمای سمت راستش و زده بود. با خودم گفتم حتمآ میخواد بره به راست دیگه. کمی منحرف شدم و اومدم سمت چپش که ازش رد بشم که دیدیم یه دفه راش و کج کرد سمت چپ و دَرَنگ کوبید به ماشین من!!

تازه پیاده شده و میگه مِگَ کوری ن َ ؟ اَفمی چِت کر ؟ ( ترجمه : مگه کوری ؟ می فهمی چیکار کردی ؟ )

و بعد ادامه میده که : مگه کوری ؟ ندیدی واست راهنما زده بودم ؟

میگم : دوست عزیز شما راهنمای راستت و زدی بعد پیچیدی به چپ ها !!

میگه : راهنمای سمت چپم کار نمیکنه خو !!

میگم : ای بمیری الهی ! خب خیر سرت راهنما نزن که پشت سریت گمراه بشه !

میگه پس چطور دور بزنم ؟؟؟!!!!!!


سرباز که بودم یه بار چند نفر و بردیم واسه س ن گ س ا ر. ما سربازهای حفاظتی بودیم که برای جلوگیری از هجوم مردم و احیانآ اغتشاش به مکان اعزام شده بودیم. قبل از اجرای مراسم ما رو به صورت حلقوی و ردیف اطراف محل اعدام چیدن. از شانس بد، من درست ردیف اول افتادم. یعنی طوری که با اون بد بخت هایی که قرار بود اعدام بشن حدودآ یک متر فاصله داشتم و شاهد ضجه ها و ناله ها و گریه هاشون بودم.

موقع اتمام مراسم هم ماها رو نگه داشتن که اجساد لاشه لاشه شده و بکشیم بیرون از تو گودال هایی که توش بودن.

دوست ندارم یه بار دیگه اون زمان و یاد آوری کنم. قضیه اون قدر وحشتناک شد که سرباز های اون منطقه شبها از ترس پست نمیدادن و خلاصه با گریه و . . . .مقامات راضی شدن که سرباز ها رو جابجا کنند. خودم تا مدتها وقتی کسی میخواست از خواب بیدارم کنه بدون اغراق نیم متر از جام می پریدم. یه بار مامانم که با چادر نمازش اومده بود بالا سرم که بیدارم کنه با دیدنش آچنان هواری کشیدم که بنده خدا قلبش درد گرفت !!!

اون زمان تو سربازی من شبا تو یه آسایشگاه ۳۰  نفری می خوابیدم و اگه اغراق نکنم دستشویی یک ۵۰۰ متری با آسایشگاه فاصله داشت.

اون روز که ازون ماموریت کذایی برگشتیم همه حالشون خراب بود و حالت تهوع داشتن. خلاصه هر کسی یه گوشه کز کرده بود و مشغول کاری بود. نزدیکای شب بود که دیدیم ارشدمون که یه ستوان دوم کادری بود با رختخوابش اومد تو آسایشگاه ما !! تعجب کردیم و گفتیم قربان چرا اینجا ؟

گفت : خوابم نمیبرد گفتم بیام پیش شما تلویزیون تماشا کنم. به رفیقم گفتم غلط نکنم از ترسشه ! نتونسته تنهایی تو اتاق خودش بخوابه.

خلاصه خاموشی رو زدن و چراغا رو خاموش کردیم و مثلآ خودمون و زدیم به خواب.

آقا تا چراغا خاموش شد ما یادمون افتاد اکـِــهــِــی دستشویی نرفتیم.  حالا دیگه همه جا هم ظلمات و تاریک.

هی این ور شدیم ! هی اون وری شدیم ! هی خودمون و دلداری دادیم که الان صبح میشه. الان خوابت میبره. ولی نه ! فشار به حدی بود که خواب به چشمم نمی یومد.

هی واستادم کسی بره دستشویی که منم باهاش برم ولی زرشششک ! انگار به خواب اصحاب کهف رفته بودن !!

هی خودم و دلداری میدادم که پسر از چی می ترسی ؟ تو پس فردا میخوای بابای بچه ات که شدی بهش چی بگی ؟ بگی تو سربازی ترسیدی بری مستراح ؟

هی به خودمون نهیب میزدیم که : اگه خواهرت بفهمه داداشش شب ترسیده بره دستشویی چی ؟

یه چند باری هم سرم و بلند کردم که ببینم اوضاع چطوره ولی حسابی تاریک بود و  . . .

یه ساعتی دوام آوردم بعد دیدم نمیشه !! مثانه ِ الانه که بترکه !

تمام جرآتم جم کرد و با خودم گفتم از در آسایشگاه بدو بدو میرم دستشویی و اونجا هم سره پا و . . . بدو بر میگردم. بجاش تا صب راحت می خوابم.

از رو تخت آروم پا شدم و پریدم پایین ( چون تختامون سه طبقه بود ) و کور مال کورمال یه جفت دمپایی کردم پام و در آسایشگاه و که باز کردم با صدای در یکی دیگه سرش و از زیر پتو آورد بیرون و گفت : آست کجا ؟

خوشحال شدم که یکی هنوز بیداره و گفتم دستشویی ! قبل از اینکه من بهش بگم بیا با هم بریم گفت : صبر کن منم بیام.

اون که سریع داشت از تخت می پرید پایین یکی دیگه هم متوجه صحبت ما شده بود اومد پایین. با صدای جیر جیر تخت این دو تا بقیه هم که همه شون بیدار بودن و خودشون و زده بودن به خواب، بیدار شدن و گفتم صبر کنین با هم بریم.

نگو همه اون شب ش ا ش ب ن د شده بودن و همه تـِــر ذلّه تر از من منتظر بودن یکی پاشه بره دستشویی تا اونا هم باهاش برن.

خلاصه از ۳۰ نفر ۲۸ نفر پاشدیم که بریم دست شویی. اون دو نفر هم ترسیدن تنها تو آسایشگاه بمونن و همراه ما اومدن !!!!!

اون شب موقع برگشت از پیک نیک دستشویی به ارشدمون گفتم : خوب شد ما پاشدیم ها وگرنه تا فردا همه رختخواب هاشون و خیس کرده بودنا.

جالب اینجا بود که وقتی داشتیم از دستشویی مراجعت می کردیم یکی از تو دستشویی داد میزد : نامردا نرین ! ( منظوریش نروید بوده ) صبر کنید منم بیام. من تنها اینجا می ترسم.


یه دوست داشتم تو سربازی که خیلی قد کوتاه بود. یه بار یه متهم مواد مخدر سنگین داده بودن به این که ببره دادگاه. وقتی دستبند زده بود و داشت می بردش درست مثل این بود که یه بچه ۴ ساله دست باباش و گرفته از بس متهمه گنده منده بود.

خلاصه متهمه که میبینه این سربازه خیلی جغل مغله تو راه هی زمزمه میکنه که این دست بندش و وا کنه ولی این سربازه هم قبول نمیکنه.

یارو متهمه هم سربازه رو میزنه زیر بغلش و د ِ برو که رفتی !!! ( درست مثل یه بچه گرفته بودش بغل و فرار کرده بود)

رفته بود تو روستای خودشون و دستبند و بریده بود و اینو راهی کرده بود که بر گرده !!

دم عصر بود دیدیم خسته و کوفته با لباس های پاره داره میاد !! گفتم متهم ِ کو پس ؟ تحویلش دادی ؟

گفت : نرفتیم داد گاه. رفتیم روستاشون.

گفتم چرا ؟ مگه قرار نبود برید داد گاه ؟

گفت چرا ولی دیگه منو برد روستاشون !!!

گفتم : تو آخه چرا قبول کردی بری باهاش احمق ؟

گفت : من که دلم نمیخواست برم ولی نامرد بغلم کرده بود و می دوئید - منم هیچ کاری نمی تونستم بکنم. ضمن اینکه یه دستت گیر بود تو دستبندش !!! 

گفتم : حالا راستش و بگو ن. . . . . ت که ؟؟

گفت : نه خدا رو شکر. عجله داشت زود تر میخواست فرار کنه !!!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 17:33  توسط آسِت  |