بچه که بودم یه بار با خانواده رفتیم مشهد. مامانم چون اعتقادات مذهبی داشت به منو داداشم گفت: چون شماها بچه اید و امام رضا خیلی بچه ها رو دوست داره وقتی وارد حرم شدیم اولین چیزی که از امام رضا میخواید این باشه که بهش بگید : یا امام رضا هر چه زود تر یه خونه به ما بده !
انگار امام رضا بنگاه معاملاک ملکی داشت اون زمان.
اون زمانا تو شهرستان روابط بین دختر و پسر مثل الان نبود و اگه میخواستی با یه دختر دوست بشی باید هفت خوان رستم و رد میکردی. اول باید یه شیش ماه از در مدرسه شون می افتادی دنبال دختره ! تازه بعدش اگه از دست برادراش و بچه محل هاش و پاترول های کمیته و بسیج جون سالم بدر میبردی نوبت این بود که شماره تلفنت روی یه کاغذ رنگی قرمز بنویسی و روش هم بنویسی "تقدیم به عشق" و یه روز بری جلو و بگی : ببخشید میتونم چند لحظه مزاحمتون بشم ؟! و بعد شماره ات و بدی بهش ! تازه اگر دختره اَن محلت نمیکرد و شماره ات و میگرفت اول ِ مصیبت عظما بود. چون باید طوری برنامه ریزی میکردی که وقتی طرف زنگ میزنه خودت گوشی رو برداری وگرنه اگه مامان خانوم گوشی رو برمیداشت طرف یا مجبور بود الکی بگه : ببخشید منزل آقای احمدی و یا مجبور بود خفه خون بگیره و حرف نزنه و اون وقت بود که مامان خانوم پشت تلفن طرف و می شستش و آب می کشید و و ِلاش میکرد رو بند رخت تا خشک بشه که : آی دختره ی چطور فلان شده!چی میخوای از جون پسر ما ؟ دست از سر پسر ما بر میداری یا بیام در خونه تون به بابا مامانت بگم ؟!
اصولآ این جمله درون زمان کارساز ترین حربه برای دفع بلا از طرف خانواده ها بود چون در حکم دریدن بکارت یه دختر محسوب میشد اگه به مامان و باباش اطلاع داده میشد که با یه پسر دوسته.
از چت و ایمیل و اس ام اس و موبایل هم خبری نبود. واقعآ قحط وسایل ارتباطی بود ها !
حالا تو این هاگیر واگیر که ما تازه تلفن دار شده بودیم و اگه صدای رینگ تلفن در میومد اول خواهر کوچیکه چار دست و پا گوشی رو بر میداشت و با اَد َ اودو جواب یارو رو میداد و بعدش برادر کوچیکه با دعوا و مرافهه گوشی رو ازش میگرفت و مثل یه مرد ۵۰ ساله صداش و کلفت میکرد و میگفت : الو - بفرما - با کی کار داری ؟ و بعدشم تازه سروکله مامان خانوم پیدا میشد و به زور و سرو صدا گوشی رو از دست داداشه میگرفت و تا یه "الو" میگفت طرف اون ور خط خودش و باخته بود و بخیه هاش دَر رفته بود، کار من خیلی خیلی سخت بود.
همه اینا رو گفتم که بگم به دلایل ذکر شده من هرگز نتونستم در زمان نوجوانی دوست دختری داشته باشم و این قضیه برام اول به صورت یه آرزو و بعد ها بصورت یه عقده درومده بود که منم دوست دختر داشته باشم!! و همش به اون دوستام که دوست دختر داشتن مدام سفارش میکردم که اگه دوست دخترشون خواهری، دختر خاله ای، دختر عمه ای . . . داره به من معرفی کنند که منم ار قافله عقب نمونم !!!
دوستامم که خودشون یه زور یکی رو تور کرده بودند اگه طرف فامیل به درد بخوری داشت میخوابوندنش تو آب نمک برای روز مبادای خودشون !!
بهر حال ما وقتی به مشهد رسیدیم و وارد حرم شدیم مامانم گفت : بچه ها اونی که بهتون گفتم از امام رضا بخواید !!
منم سرم و انداختم پایین و مثل بُــــــــز تو دلم اول به امام رضا گفتم : یا امام رضا یه دوست دختر به من بده و بعد هم برای اینکه وقت کم نیارم سریع با صدای بلند گفتم : یا امام رضا ! یه خونه به ما بده!! که دیدم مامانه یکی زد پس کله ام و گفت : یـــــــــــواش !! تو دلت بگو، آبرو حیثیتمون و بردی ! همه اینجا فهمیدین که ما خونه نداریم و مستاجریم .
این باعث شد که تا همین چند وقت پیش عذاب وجدان داشته باشم که اگه دیر خونه دار شدیم بخاطر این بوده که من اول از امام رضا یه دوست دختر خواستم !
البته گرچه خودم و هیچ وقت نبخشیدم و تا مدتها دچار عذاب وجدان بودم. چون امام رضا نه تنها خونه دارمون نکرد بلکه تا مدتها حتی ما رو دایورت کرده بود رو نوک ِ مناره های حرمش و روی ما رو هم زمین انداخت و یه دوست دختر هم به ما نداد. احتمالآ گفته : حالا گیریم که من یه دوست دختر هم بهت دادم چطور میخوای باهاش صحبت کنی با این وضع تلفن خونه تون ؟!
حالا یا امام رضا ! من که میدونم اون زمان که رومون و زمین انداختی ملاحظه تلفن خونه مون رو کردی ولی الان دیگه احتمالآ باید بدونی که یه خط تلفن خونه دارم و دو خط هم موبایل و طرفم الان دیگه واسه خودش خانومی شده انشالله! دِ بجمب سر ِ جدّت !! فرصت داره از کف میره . فقط شماره تلفنشم بدی بخــــــــــــــدا خودم پیگیری میکنم و پیداش میکنم !
داشتم با دوستم صحبت میکردم میگفت : پسر من وقتی خالی میبندم اونقدر طبیعی خالی میبندم که عمرآ کسی متوجه بشه و تمام اطرافیانم باور میکنند.
گفتم این که چیزی نیست بابا جون. من وقتی خالی میبندم علاوه بر اینکه دیگران باور میکنند بعد از مدتی خودمم کاملآ باورم میشه! مثلآ وقتی برای نرفتن به مهمونی بهونه میارم که تصادف کرده ام وقتی میرم سوار ماشینم بشم و یه خط رو ماشین میبینم با خودم میگه : اَک ِ هِی !! نسناس زده و رفته !! از مهمونی مونم انداختمون. و تا مدت ها دنبال یارو میگردم که زده و رفته !!!!!! حالا خدا رو شکر بعدش به خودم مسلط میشم وگرنه ممکنه برم ازش شکایت هم بکنم !!!!!
یه بار داشتم با یه دختره چت میکردم و پیتیکو پیتیکو مثل حضرت ذوالجناح یورتمه میرفتم. دختره گفته بود : که دانشجو پزشکیه ( اروای عمه اش – احتمالآ آمپول زنی – تزریقات چی، چیزی بوده ) و تو تهران درس میخونه و . .
از خدا که پنهون نیست از شما هم نباشه، ما هم گفته بودیم که مهندسیم و خونه مون جردنه و . . . .
اسم و سن و محل زندگی و . . . ازش پرسیدم و کار رسید به مشخصات ظاهری! منم پینگیلیش تایپ میکردم .
Vazn ?
Sabze ei ya sefid ?
Laghari ya topol mopol ?
نمیدونم چی شد که در حین چت کیبوردم فارسی شد . اومدم بنویسم ?ghad ،که چون کیبوردم فارسی شده بود تایپ شد: لاشی ؟
طرف اول چند لحظه ای سکوت کرد و بعد شروع کرد به دری وری گفتن : که لاشی عمه اته ! لاشی اون . . . اته ! کثافت بی شعور ِ ایکپیری ! فکر کردی همه مثل خودتن لجن ؟!
حالا ما هی میخوایم حالی کنیم به طرف که چه اتفاقی افتاده مگه مجال میداد لا مصـــّــب !
هیچی دیگه آخرش نشد که بشه. خب بچه های عزیز، ما ازین داستان چه نتیجه ای میگیریم ؟؟
خانوم ما بگیم ؟ - بگو عزیزم.
ما ازین داستان نتیجه میگیرم که باید همیشه حواسمون به زبان کیبوردمون باشه.
آفرین، صد آفرین، پسّر ِ خوب و نازنین، فرشته ء روی زمین ، سیبیل کلفت نازنین ، از مدرسه تا مدرسه . . .
دبیرستان که بودم یه دوست داشتم که خیلی فیلم تر از من بود. یه پیکان چراغ بنزی ِ سپر جوشن داشتن که گه گاهی که باباش نبود ورش میداشت و میومد سراغ ما که بریم که . . . چرخی بزنیم.
گه گاهی هم که دُخی مُخی کنار خیابون بود به عنوان مسافر سوارش میکردیم ( مدیونید اگه فکر کنید میبردیمشون بیابون های جاده قم ) و به بهانه مسافر کشی کمی باهاشون ل ا س میزدیم و کمی از عقده هامون وا میشد.
این دوستمون اصولآ عادت داشت که مردم و بزاره سر ِ کار !! و وقتی پیر مرد پیر زنی رو به عنوان مسافر سوار میکردیم الکی پشت فرمون خودش و میزد به غشی !! و دست و پاش و تکون میداد و حالت تشنج میگرفت و از دهنش کف میداد بیرون و . . .
مسافرا هم کلی تعجب میکردن و می ترسیدن و هی به من که صندلی جلو نشسته بودم میگفتن : آقا تروخدا نگهش دار! الان زبونش و گاز میگیره ! آقا تروخدا !! الان تصادف می کنیم !
منم خیلی خونسرد بر می گشتم عقب و دلداریشون میدادم که : نـــــــــه! حاج خانوم نگران نباشید ! این عادتشه ! الان درست میشه ! همیشه همینجوری میشه و خودش بعدش درست میشه !
حالا اونا از ترس رنگ و روشن پریده بود و زبونشون بند رفته بود ما هم راحت و ریلکس براشون توضیح میدادیم و دلداریشون میدادیم.
تا اینکه یه بار در حین همین جنگولک بازیا که یه پیر مرد و دو تا خانوم که انگار تازه از مهمونی بر میگشتن و سوار کردیم.
این رفیق ما هم نسناس گاهی بدون هماهنگی با من یهو خودش و میزد به غشی و تشنج !
درون لخظات واقعآ منم برای چند لحظه اول دست و پام و گم میکردم و فکر میکردم واقعا تشنج کرده.
همینطور که این داشت رانندگی میکرد و از دهنش کف میداد بیرون و پشت فرمون حالت تشنج گرفته بود و مسافرا هم عقب ماشین جیغ و ویغ میکردن و سر و صورتشون و چنگ میزدن و منم سعی میکردم آرومشون کنم، یهو یه پاسبان راهنمایی رانندگی که سر خیابون واستاده بود بهمون ایست داد.
درون لحظه خود من واقعآ تشنج گرفتم و دست و پام شروع کرد به لرزیدن و فقط از دهنم کف خارج نمیشد.
جالبش اینجا بود که رفیق ما که در حالت تشنج بود با ایست افسره ماشین و زد کنار ولی همچنان به کارش ادامه داد.
این مسافرا هم که رنگ به رخسارشون نمونده بود سریع پریدن پایین و از افسره کمک میخواستن و هوار هوار یَـــک کمک کمکی میکردن و بالا و پایین می پریدن که انگار نِــشادُر کردن ما ت ح ت ش و ن.
من نشسته بودم تو ماشین و فک میکردم الانه که این رفیق ما پاش و بزاره رو گاز و دِ برو که رفتی !!! که دیدم این لا مصب همچنان پشت فرمان داره تکون تکون میخوره !!!
جل الخالق !! من زبونم بند اومده بود.
افسره با دست پاچگی خودش و رسوند کنار ما و این رفیق ما رو از ماشین کشید بیرون و دستش و گذاشت بین دندوناش که زبونش و گاز نگیره و . . . .
حالا ملت هم جمع شده بودن و منم بد تر از همه دست و پام و گم کرده بودم و . . . این رفیق ما هم جدی دست از کارش بر نمیداشت. خدایی من که از ترسم پاپیون کرده بودم !!!
خلاصه بعد از چند دقیقه بالاخره رضایت داد که آروم بشه ولی همچنان تمارض به ضعف و بی حسی میکرد.
افسره بعد از اینکه این آروم شد کمی باهاش صحبت کرد و دلداریش داد که : نه بابا جان چیزی نیست. الان خوب میشی و . . . .
و شروع به سوال جوابمون کردن. سوال هاشم از من میپرسید چون مثلآ رفیقمون خیر سرش در حالت عادی نبود. منم که انگار خدا آفریده برای اینکه درین جور مواقع بند و به آب بدم، ولی خدا رو شکر جم و جورش کردم و متعجبانه بهش گفتم سابقه همچین بیماری نداشته و این اولین باره که همچین اتفاقی می افته و . . .
بعد از اینکه کمی آب زدن به صورت این و مثلآ حالش و جا آوردن، افسره از رو خیر خواهی مگه میزاشت ما بریم خونه!!! منم که خیر سرم اون زمانا مثل ماس، رانندگی بلد نبودم.
افسره بنده خدا بعد از اینکه مسافرا رو راهی کرد کلاش و گذاشت رو داشبورد و نشست پشت فرمون تا ما رو برسونه به خونه چون میگفت ممکنه دوباره این اتفاق بیوفته.
حالا ما هی قسم و آیه که نه دیگه اینطوری نمیشه ولی افسره نه تنها به خرجش نمی رفت که حتی به درجش هم نمی رفت.
خیلی مودب نشستیم تو ماشین و کمی راه رو طی کردیم که این رفیق ما دوباره خودش و زد به غشی !!! من که دیگه کاملآ عصبی شده بودم و از ترس کنترل رفتارمم از دست داده بودم و از طرفی شک کرده بودم که نکنه این واقعآ غشیه و ما نمی دونستیم واقعآ متعجب بودم که چرا دوباره این کار و در حضور افسره تکرار میکنه !!!! افسره بنده خدا بلا فاصله دوباره زد کنار و کمی با این رفیق ما وَر رفت تا مثلآ دوباره حالش و جا آورد.
رسیدیم در خونه دوستم و هـــــــی ما تشکر که یعنی برو دیگه بابا ! ولی افسره گیــــــــــــــــر که باید با بابات صحبت کنم که نزاره دیگه پشت ماشین بشینی و . . . .
من که دیگه کم مونده بود ب ش ا ش م به خودم. چون این رفیق ما یَک بابای حاجی بازاریِ بی چاک و دهنی داشت که نگو و نپرس. من که هر وقت زنگ میزیدم خونه این دوستم و باباش گوشی تلفن و بر میداشت از ترسم قطع میکردم.
خلاصه این رفیق ما هم که دیده بود هوا پسه مجبور شده بود برای در امان ماندن از کتک باباهه و . . . اون شب یه چند بار دیگه این فیلم و واسه خانواده اش هم بازی کنه.
یادم نمیره چند سال پیش که دوباره دیدمش و خاطرات و یاد آوری میکردیم قه قهه میزد و میگفت : آست! بعد از اون جریان یادته چه دهنی از ما سرویس شد ؟! هنوزم بابام نمیزاره پشت ماشین بشینم !! تا مدتها مجبود بودم واسه خانواده فیلم بازی کنم. بنده خدا میگفت : حالا اینا هیچی ! گریه زاری های مامانم که گه گاهی میومد بالا سرم و زار زار اشک میریخت و نوازشم میکرد از همه بیشتر اذیتم میکرد.
می گفت : هر چی ام بهش میگفتم که بابا اصلآ این خبرا نبوده . اصلآ همه چیز عمدی بوده و فیلم بوده مادره با چشای خیس و بغض میگفته : الهی قربونت برم پسرم که اینقدر صبوری!! ماشالله چه روحیه ای داره ! میخواد که ما ناراحت نشیم و خیالمون ناراحت نباشه همش میگه شما نگران نباشید. خودم عمدی تشنج کردم و . . .
خدا بیامرزدش ! این دوستمون چار پنج سال پیش تو یه سانحه تصادف به رحمت خدا رفت.