تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

 

من رشته محبت تو را پاره میـــــکنم

شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم

 

 پی نوشت : آخر اگر پرستش او شد گناه من، عذر گناه من، همه، چشمان مست اوست

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:3  توسط آسِت  | 

خالجانمان از شهرستان زنگ زده روی مبالمان و خیلی سریع میگوید آست جان تماس بگیر کارت دارم و بعد هم بلا درنگ و بدون خدا حافظی قطع میکند.

تماس میگیرم و حال و احوالی و  . .

میگوید : خواستم تولد حضرت علی را بهت تبریک بگم.

من در حالی خُم ز ِ خُم خاطرُم جم بی : خب. بعدش !!؟؟ اون مطلبی که میخواستی بگی چی بود ؟

- هیچی همین دیگه !! فقط میخواستم تبریک بگم !!

من : من تماس بگیرم با شما که شما هوس کرده بودی به ما تبریکات فائقه بگویی؟؟؟ جل الخالق !! فکر این را نمیکنید که اگر قلب ما با قوه پارس کار میکرد الان دی شارژ شده بود ؟؟


آن یکی خالجانمان تماس گرفته اند و میگویند :

- آست جان به عنوان نوه ارشد راه را برای سایرین بند آورده ای ! آخه پسر جان پس تو بالاخره نمیخوای یه آستینی بالا بزنی ؟؟

من : والله خالجان کار ما از آستین ماستین گذشته. نمیبینید مگر که پاچه هایمان را هم بالا زده ایم ولی خبری نمیشود لا مص ص ص صب !!


این روز ها عجیب برای دختری که به خواستگاریش مشرف شدیم و نیم ساعت اول اشتباهآ با خواهرش در مورد زندگی مشترکمان گفتگو کردیم ناراحتیم و دلمان میسوزد. مخصوصآ با آن حرف هایی هم که ما زدیم !!  بخاطر حماقت ما بد طور خورد تو برجکش بنده خدا !! ما خودمان را نمی بخشیم. هرگز !!

علت یادآوری این مسئله مضحک این بود که چند روز پیش جایی بودیم که ما را با مدیر شرکتمان اشتباهی گرفتند فلذا کلی تحویلمان گرفتند و در صدر نشاندنمان. چه حالی ببردیم !

ولی هنگامی که فهمیدند نیم ساعتی ست در مورد کار مشترکمان با ما گفتگو میکنند و سر کارند، بد طور ما را اَن محل نمودند .

ما آنها را هرگز نمی بخشیم !! هرگز !


مدتی ست به قول اخوان ثالث عزیز گرگ هاری شده ایم. هرزه پو و دله دو !!

چند وقتیست هر کدام از اطرافیان و دوستان که ما را به جایی یا مراسمی دعوت میکند تا دختر دم بخت و پَر پَختی را برای یک عمر زندگی مشترک ( زککی !!) معرفی کنند بیشتر از آنکه آن طفل معصوم توجه مان را جلب کند ما شیفته سایر نسوان در آن جمع میشویم.

از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نماند منظورمان اصلآ اخلاق و رفتار نیست. 


همشیره محترم تماس میگیرند.

- آست جان میخوایم بریم سینما.میای بریم ؟

من : چه فیلمی ؟

- زن ها فرشته اند !

من : نه عزیزم ! فیلم های تخیلی دوست ندارم.


اطلاعیه :

از آنجا که تعداد قابل توجهی از نسوان و جامعه کثیر بانوان توسط ارسال نامه، درج نظر های خصوصی و عمومی، فکس، تلفن، درج پیام در روزنامه های متعدد، راهپیمایی و نصب پلاکارد و پارچه نوشته نسبت به پاراگراف آخر پست اخیر این حقیر ابراز انزجار نموده اند و حتی بعضآ اینجانب را مهدور الدم معرفی نموده اند و اعلام داشته اند نات اُنلی زن ها فرشته اند بات آلسو از مَلِک هم برترند ما، آست از همین تریبون اعلام میداریم که :

باید بـــــــــگم یک زن بااراده

از سر ِ صدتا مرد ِخوب زیاده

 

فلذا خواهشمندیم دیگر ما را با محارممان وصلت ندهید چون ما خیلی غیرتی می باشیم !

 

سیب زمینی بی رگ یعنی کسی که خیلی با غیرته دیگه ؟؟ آره ؟؟ چون والده محترم همیشه ما را سیب زمینی بی رگ خطاب میکنند.

 

و من الله توفیق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 16:3  توسط آسِت  | 

منشی شرکت تماس گرفته

- سلام آقای آستی !

+ به . . .  . ! سلام خانوم.

- خواستم روز پدر و بهتون تبریک بگم.

+ ما رو سَــنَــنَ ! خانوم ما که هنوز نه همسر هستیم و نه پدر.

ـ اشکال نداره. همسر خوب که وجود نداره ولی امیدوارم در آینده پدر خوبی باشید.

+ خانوم ما فقط میتونیم  "پدر سوخته " ی خوبی باشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 16:40  توسط آسِت  | 

موقعیت مکانی : در تاکسی

راننده تاکسی : آقااااا پدر مردم و درآوردن. این آ خ . . د های ج ا ک ش  هم که دیگه ریدن تو مملکت .

یکی از مسافرا از پشت : آقای محترم چرا توهین میکنید ؟

راننده با تعجب و کمی ترس : ببخشید آقا ! شما آ خ و . . . د ؟

مسافر : نخیر. من ج ا ک ش م.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:28  توسط آسِت  | 

این شعر رو تو بلاگ سرکار خانم زهرا دُری خوندم و با اجازه شون اینجا درجش کردم. متن و بدون دست بردن توش نوشتم و ممکنه توش غلط املایی باشه.

 

حضرت حوا . . . .

 

آهای تو که از تیپ من دلخوری

حضرت حوّا که نبود چادری !

 

- شوهرشم تعصبش به جا بود

پدربزرگ خوب انبیا بود –

 

حضرت حوّا که نماد عشقه

بی همه کَس ، اِند ِ سواد عشقه

 

برگ درختا رُ که چید با موچین

(دنبال مدّ پیرهنش نباشین !)

 

لباسشو پشت درختا پوشید

واسه دل خودش یه هفته رقصید

 

البته اولش همش می خندید

لختکی بود که شوهرش پسندید

 

اینجا که بود رسید یه حکم تازه

که یک نظر حلاله و مجازه 

 

سیبشو چید توو روز خوب و روشن

اون که نیفتاد رو سرِ اَنِشتن !

 

آدمو دید ، اما محل ندادش

ول که نبود ، شهد و عسل ندادش

 

گُف با خودش : " غرور اَزم می باره

اگر بخواد ، خودش میاد دوباره

 

باید بگم یک زن بااراده

از سر ِ صدتا مرد خوب زیاده "

 

***

آدم ِ اول که نبود لیق و هیز

کاری نداشت به پاهای زیر میز

 

بنده خدا ،پشت درختا ایستاد

حوّا را دید ، دلش به تاپ تاپ افتاد

 

دل توو دلش نبود که این دختره

دیر بشه با فرشته ها می پرّه

 

(با اینکه اون روزا نبود یه آخوند )

رو به خدا نماز حاجتو خوند

 

گف به خدا : " چی کار کنم خر بشه ؟

حوّا خانوم ، آدمو همسر بشه ؟! "

 

خدا شنید صداشو ، گف به آدم :

"هولی چرا ؟...یواش یواش و کم کم

 

حرفو دُرُس بزن ، چی چی شنیدم ؟

من که هنوز خرو  نیافریدم !

 

همین حالا فضول کار مایی

نیومده طلبکار خدایی

 

دو روزه که آدم شدی برادر

نیومده ، رفتی تو فکر خواهر ؟!

 

تا مشکلی برات می شه مهیّا

فوری میای سراغ حق تعا لی

 

خودت برو با حوّا صحبت بکن

به قول گفتنی باهاش چت بکن

 

حرف رکیکی نزنی به حوری

جنبه اگه نداری ، بی شعوری ! "

 

آدم دوباره گف : " خدای مهتر !

تنهام و بی تجربه و بی پدر

 

ننه ندادیم که بره سراغش

حوّا مگه کیه با اون دماغش ؟! "

 

خدا دوباره گف جواب آدم :

" باید که حوّا بکنه روتو کم

 

دختر ِ ماه و ساده آفریدم

نازشو هم هزار هزار خریدم

 

فک میکنی مفتکی میزنیش تور ؟

دماغشو چیکار داری لندهور ؟!

 

باید بری گل بریزی زیر پاش

لحظه به لحظه گوش بدی به حرفاش

 

یه اِبسیلُن صداقت و رفاقت

می کنه زندگیتو گرم و راحت

 

واسه خودت زلزله ای ، نه آدم

چن میلییون سال دیگه برو بم ! "

 

***

 

آدم اومد دوباره اونطرفها

هیچّی نبود کادو بده به حوّا

 

با وسوسه نزدیک حوّا ایستاد

یهو یه نارگیل روی کلّه ش افتاد

 

نارگیلو برداشت و با ذوق بسیار

با سند منگوله دار ِ یک غار !

 

با خُلق و خوی پاک آدمیّت

رسید سر ِصیغه ی محرمیّت

 

***

 

اگر که حوّا می دونس  توو دنیا

حقّشو آدم می خوره این هوا

 

اگر می دید که خون بهاش ارزونه

نصفه ی خون آدم ِ میمونه

 

اگر می دید که ارثیه ش یه نیمه س

زیر نگاه هیز نرها بیمه س

 

اگر می فهمید که بخاطر زور

نمیتونه باشه رییس ِ جمهور

 

اگر می دید بخاطر کفش پاش

باباشو میارن جلوی چشماش

 

اگر می دید که نرها خوب و آزاد

روی موتور ویرا ژ می دن شادِ شاد

 

اگر می دید باید فقط خم بشه

چادری باشه تا گناه کم بشه

 

اگر می دید بخاطر روسریش

بیاد بشه مضحکه ی ریش و پیش

 

اگر می دید حق نداره بخونه

ترانه های ناب و عاشقونه

 

اگر می فهمید که به اذن شوهر

میشه سفر کنه به جای دیگر

 

به جای بله گفتنش به آدم

یه راست و دربستی می رف  جهنّم !

 

***

حضرت حوّا  توو بهشته  شرعا

آپارتمان خوبی داره حتما

 

مطمئنم نشسته عاشقونه

هایده هم داره براش می خونه !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:39  توسط آسِت  | 

خدایا ! بدینوسیله مراتب تشکر و امتنان خود را ازینکه در شب لیله الرغائب نیز ما را همچنان به روی ت خ م های جبرائیلت دایورت نموده بودی اعلام میداریم.

امضاء : آسـِـت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 13:6  توسط آسِت  | 

- چرا تو اسلام مرد ها نمیتونند بیش از ۴ تا زن اختیار کنند ؟

- خب، چون اگه ۵ تا اختیار کنند باید یکی شو به عنوان خُــمس بدن به سید  !!

با احترامات فائقه : آسِــــــت.

پی نوشت : ( بی زحمت به معنی آسِت در گوشه سمت چپ وبلاگ توجه کنید )

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 15:1  توسط آسِت  | 

چند روزیه دقت میکنم درست رانندگی کنم تا تصادف نکنم.

آخه دوستم چند روز پیش میگفت وقتی دو تا ماشین وسط چهار راه با هم تصادف میکنند  افسر راهنمایی و رانندگی که میاد  نمیتونه تشخیص بده که کدوم ماشین در حالت چراغ سبز عبور کرده و کدوم ماشین در حالت چراغ قرمز، که بعدش بتونه مقصر و مشخص کنه.

گفتم : پس چیکار میکنه.

گفت : راننده ها رو قسم میده که راستش و بگن!

گفتم : اگه هر دو تاشون قسم خوردن که چراغ سبز بوده که حرکت کردن چی ؟

گفت : اون وقت فحش میده !

گفتم : یعنی چی ؟

گفت : میگه فلانم به فلان اونی که دروغ بگه !!!

گفتم : آها !!!!  مطمئنآ اینجوری حتمآ اونی که دروغ گوئه به حرف میاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 17:13  توسط آسِت  | 

یکشنبه آف بودم و تو خونه. تازه ظرفا رو شسته بودم و دراز کشیده بودم. حوالی ساعت دو و نیم بعد از ظهر که سگ و لگد بزنی از لونه اش نمیره بیرون، دیدم زنگ خونه رو میزنن. از اونجایی که هر کس بخواد بیاد خونم قبلش حتمآ هماهنگی میکنه، کمی تعجب کردم ولی آیفن و جواب دادم و گفتم : بله !

ازون ور یه دختر با صدای خیلی نازک ولی خوش صدا، با عشوه و ناز بطوریکه آنان که در دل مرضی دارند به گناه می افتند  گفت : سلام آقا! خانوم خونه تشریف دارن ؟ ( لام و شینش و مثل عهدیه بکشید )

اونقدر با ناز و عشوه و البته مصنوعی این جمله رو ادا کرد که من تصور کردم دوستامند که صداشون و تغییر دادن و میخوان سر ظهری منو سر کار بزارن ولی باز با این حال برای اینکه رَکَـــب نخورم  گفتم : با کدوم واحد کار دارید ؟ و . .

با اصرار گفت : آقا من با خانوم خونه کار دارم. تشریـــــف دارن ؟

منم که دیگه شکم به یقین حاصل شده بود که سر ِ کارم، صدام و کمی نازک کردم و گفتم : بــــــــله عزیزم. بـــــــله جیگر. خانوم خونه هم تشریف دارن. شما بیا بالا !  اصلآ من خودم هم آقای خونه ام هم خانوم خونه. شما بخوای اصلآ میشیم فقط خانوم خونه !! تشریف بیارید و  . . .

دختره که سر ظهر تو کوچه خلوت ما حسابی ماستش کیسه شده بود برگشت گفت : این چه طرز صحبت کردنه آقا ! واقعآ خیلی وقاحت دارید و . . .

ضمنآ دیگه هیچ آثاری هم از عشوه و ناز در صدا موجود نبود !!

دیدم بد جور عصبانی شده فهمیدم که اشتباه کردم گفتم :خانوم ازتون پرسیدم با کدوم واحد کار دارید شما اصرار  کردید که با "خانوم خونه" کار دارید. منم تصور کردم که از دوستامید که میخواید سر به سرم بزارید و گرنه جسارت نمیکردم { به جان شما } !!

دختره که خودشم دیگه کمی خنده اش گرفته بود گفت : من پیک تبلیغاتی رو تختی و رو مبلی هستم و میخواستم یه سری توضیحات در مورد محصولاتمون واسه خانوم های آپارتمان بدم!!!

گفتم : حالا بالاخره تشریف میارید بالا ؟؟!!

نتیجه اخلاقی : اگه همون اول هر کسی منظورش و رک و راست بیان کنه نه بهش توهین میشه و نه وقتش تلف.

پی نوشت :

حلالِ دشنـه ء تو پشت من شغاد، بزن
رفيق و هم نفسم ،خوب خانه زاد، بزن
اگر كه دشنه قرار است سهم من باشد
چرا غـــريبه!؟ بيا از همين نـــــــــژاد بزن
بزن رفــــيق ، بزن آشــــــنا كه غير از تو
كسي نمانده برايم در اين بـــــــلاد، بزن
حضــــــــور نام تو در شاهنامه، جاويدان
اگر به كشتن من مي شود؟ زيـــــاد بزن
نه! من كه نام تورا فاش، نه نخواهم كرد
صبـــــور باش و از روي اعتـــــــــــماد بزن
بزن نترس، بزن نازنين، بزن، آنســــــــان
كه كار جز تو كسي نيست زنده باد، بزن

شعر : حسن سرداری

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 18:7  توسط آسِت  | 

چند روزیست که تصور میکنم جناب عزراییل خان حوالی مکان شرکت ما و ایضآ محل سکونتمان سیر میکند.

چند روز پیش بچه سرایدارمان به علت ناراحتی مادرزادی قلبی و قبلی مرحوم شد.

سرایدار شرکتمان پایش در رفته و خانه نشین است.

فرشید در کامنت دانی تهدیدمان میکند.

آن یکی در پیام خصوصی !

همکارم امروز صبح مسموم گشته و راهی بیمارستان.

مادرم نیز این روزها در مسیر خطی خانه - بیمارستان سیر میکند.

آن یکی همکارم در خارک در حمام گیر کرده و دچار مسمومیت با بخار و گاز حمام گشته و حین شکستن در حمام تاندون پایش نیر دچار آسیب دیدگی شده ! 

مدیرمون از کمر درد میناله و یکی از بچه های قسمت مالی تقریبآ هر روز از حال میره و ما مجبوریم تماس بگیریم اورژانس!

اپراتور اورژانس هم دیگه ما رو کاملآ میشناسه.  تا زنگ میزنم میگه : اول بگو ببینم آپ کردی یا نه ؟ میگم بابا این یارو کنار من داره جان به جان آفرین تسلیم میکنه تو احوال وبلاگ ما رو میپرسی ؟ !

احتمالآ بعد از هر بار سقط شدن کسی در اطرافم، جمله ء  " آه، ک. . . . . . توش - خورد پهلوش " در آسمان ها میپیچه !!!

به این نتیجه رسیدم که نشانه گیری حضرت حق چندان با دقت نیست و این عزراییل هم بعد از این همه مدت چش و چالش درست و درمون کار نمیکنه.

من الان عذاب وجدان دارم که عزراییل بخاطر من تا حالا چند نفر و اشتباهی ناک اوت کرده.

خدایا ما را ببخش و بیامرز.

من الان چشام پر از اشکه. تحت تاثیر قرار گرفتم. اصلآ یه آدم دیگه شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:20  توسط آسِت  | 

همی یادمان آید که در سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و سه، همانا آست، یکی از بزرگان اهل تمیز، به موقع بحث و دعوا با ابوی محترم سرش خورد به میز و برای آنی خون به مغزش نرسید فلذا سخنی با جعبه ول همی بکرد و اعتناق همی کردنی و پیشنهاد رفتن به خواستگاری را پذیرفت !

البسه و کت و شلواری ابتیاع نمود و کراواتی به مثال یوغ بندگی بر گردن خویش آویزان نمود و دسته گلی به آب . . ، ببخشید دسته گلی هم ایضآ ابتیاع همی نمود.

در زمان ماضی دور این جناب مستطاب این نوع خاص از خواستگاری رفتن ها با خانم والده و ابوی گرام و همشیره به اتفاق جزئش و ایضآ خاله و زن عمو و  . . . . را به مثابه تفریح شب جمبه ( اون جمبه به جمبه - سر و گوشش می جمبه ! ) همی انگاشت و زیاد جدی بنگرفت تا اینکه این خواستگاری که شرحش در ذیل خواهد آمد حادث شد.

اتول ابوی را هندل همی زدیم و طایفه عینعلی و زینعلی را به زور و فشار ! درآن گنجاندیم ( لازم به ذکر است نویسنده در آن زمان خود از اعضای فعال گروه فشار ! بود و سر چار راه ها پست همی بداد و صلواتی حال همی پخش بکرد ) 

وارد سر سرایی شدیم که زیر ایوان آن اتول مقسدس بنقزی ( مرسدس بنز ) همی پارک بود و در سر سرای آن سوی ایوانک بی ام و ایقس تری همی چشمک بزد برین حقیر.

در فکرمان غوطه ور بودیم و با خود گفتمی که : آست - دمت گرم - نونت بد جور افتاد تو روغن. و سپس ازینکه بعد از ناله و لابه و تضرع و خشوع به درگاهش اینطور قلم سرنوشت ما را چرخانده بود روی نیاز به درگاه بی نیازش کردیم و گفتمی : آخدا - کجش کردی، خوب کجش کردی !

مه رویی در را باز نمود و خوش آمدمان گفت که ما خوشمان آمد ز خوش آمد گفتنش و تمام عقده های روانی مان در یک آن همی باز بشد و بر زمین بریخت.

جلوس کردیم بر روی مبل هایی نرم تر از تخت حریر و اندکی مباحثه و گفتگو نمودیم و به پیشنهاد ابوی محترمان که بد جور در بند والده محترمشان بود قرار شدندی که فردا با هم به گشت گلعذار و خیابان های طهران همی نائل شویم.

فردا رسید. دوشیزه در بغل ما و ما همی اتول میراندیم ( ناگفته پیداست که منظور از بغل، همانا بغل دست میباشد و نه بغل ِ اینجانب چه احتمال داشت توسط برادران به مقدار متنابهی ارشاد شویم ).

ساعتی بگذشت که ما همی لال بودیم! زبان در کام و آست خام ؟ حاشا و کلا !  ازو بپرسیدیم : بانوی زیبا ! همانا این پسر بچه شهرستانی از مکان ها و موقعیت های انواع قافی شاب ( کافی شاپ ) در طهران بی بهره اند ( بسکه سرمان به خشتکمان بود در زمان ماضی) و تا بحال حض وافر بصری نبرده اند از مشایعت بانویی درین جور مکان های فسق و فجور. فلذا از محضر منور بانو عاجزانه تقاضا بکردندی که همی مرحمت نمایند و آدرس قافی شابی که در شان ایشان باشند معروض دارند ایضا اضافه نمودیم که فکر مخارجش را نیز نکنند که همانا از خزانه ابوی جانمان قابل پرداخت است ( جان عمه جانمان که همشیره ابوی ست ).

ایشان به محض شنیدن این سخنان همچون مادیانی که قاطر مشاهده کرده باشند شیهه ای بکشیدند و گفتندی : اوا خاک عالم. من اصلآ نمیدونم کافی شاپ کجاست !! من اصلآ اهل این جور چیز ها نیستم بخدا. و بعد هم پشت چشمی نازک نمودندی و اضافه همی بکردند که : آقای آست من ازون دخترا نیستم !!!

ما که مات و مبهوت شیهه ایشان بودیم هییییچ ، جمعیت در ترافیک ولیعصر نیز ایضآ با گردن هایی ۱۸۰ درجه چرخیده همچو جغد منبع صدا را ره گیری میکردند. با خودمان گفتیم یحتمل ایشان معنی کافی قافی شاب را نمیدادند که اینطور فریاد وا مصیبتا سر دادند و خیالشان برده است منظور ما از قافی شاب نَـــقل ِ هرویین و یا تریاق ( تریاک ) میباشد !!

علی الحال سر خر را کج نمودیم و طبق عادت مالوف و مرسوم به همان هتل همای خودمان مشرف همی شدیم.

در آنجا مقداری خزعبلات شنیدیم و ایضآ مقداری هم در بسته بندی های زیبا تحویل دادیم. حال آنکه از بدو جلوسمان در قافی شاب هتل هما همیشان که تا بحال قافی شاب را به چشم سر و بصر ندیده بودند مدام و خیمه در خیمه با حالت هایی همانند کودکان عقب مانده ذهنی همی سخن میراندند که : فلان روز با بابام اومده بودیم اینجا و روی اون میز نشسته بودیم. فلان روز که تولد دختر خاله ام بود با بچه ها دسته جمعی اومده بودیم اینجا، اون میز درازه نشسته بودیم و  . . .

و ما بسکه از تعجب انگشت سبابه مان را به مثابه داگ (سگ) گاز همی گرفتیم، اندازه انگشت شصت پایمان شده بود از حیث ابعاد.

راه بازگشت همی آغاز نمودیم به سمت منزل ضعیفه !

در راه از ما پرسیدن کردندی : جناب آست خان اولیا! فرمودیم : هان ! بپرسیدند : نظر شما در مورد حجاب چیست ؟ در آن هنگام که فهمیدیم در جاهایی خوب خوب داریم دخول می کنیم و هیچ حجاب بین ما و ایشان حائل نیست فرمودیم : نظر ما در مورد حجاب همان نظر انبیاء و اولیاست ولی از آنجا که ما در خانواده ای اصیل رشد همی بکرده ایم که زیاد در بند حجاب مجاب نبوده اند زیاد هم برایمان مهم نیست که ضعیفه مان حجاب مجاب داشته باشند و روسری به سر، چه حتی در مواردی این را نمی پسندیم و ارحج و اصلح مکفی برین است که حجابی در میان نباشد که تو خود حجاب خودی از میان بر خیز. ایضآ هر طور که راحتند حجاب استعمال نمایند. ( و در اندرونی دلمان بسیار به این پولوتیک خودمان خنده همی کردندی) و بعد که لبخندی ملیح بر لبان دوشیزه نقش بست و فهمیدیم که تیرمان اثر نموده امر کردیم زبان به سخن بگشایند تا بدانیم نظر ایشان در مورد حجاب چیست !

لبخندی از رضایت بر لبانشان نقش بست و درحالی که در افکار خود غوطه ور بودند جهت انتخاب اسماء توله هایمان در آینده، نیش باز همی بکردند و این چنین سخن راندند : من درسته که تو یه خانواده باز ! بزرگ شدم ولی همیشه حدود خودم و رعایت کردم و همیشه همینجوری هستم که الان با شما هستم. و البته اینم بگم اگه ازدواج کنم بیشتر نظر شوهرم واسم مهمه. نظری نمودیم بر ایشان همچنان که برادر بر همشیره نظر می افکند بدون خط و خش ! و ایشان را به غایت عادی و معمولی بیافتیم و گفتیم اوممممم همینجوری اگه باشه خوبه !

در گوشمان ندایی آمد که : یه وری بخواب و کمتر ب چ س گرمایی پختم !!

به درب منزل که رسیدیم بای بای نازی نمودند و برفتند و دل ببردند به یغما. قرار بعدی برای آخر هفته شد.

طی روزهای باقی مانده پیامکی بزدند و امر همی کردند که تماس تلفنی هم داشته باشیم تا زود تر به شناخت نائل شویم فی سبیل النکاح. با اکراه پذیرفتیم از برای اینکه واهمه داشتیم تماس های مکرر ایشان ما را از سایر خواستگاری هایمان بیندازد !!

الیوم سه شنبه تماس گرفتند. پرسیدیم : مشغول به چه کارید ؟ فرمودند : خونه ام عزیزم. تازه از سر کار اومدم دارم لباسام و عوض میکنم. آب دهان را لا جرعه قورت بدادیم و گفتیم حال چکار میکنید ؟ بفرمودند : گوشی گوشی ( ظاهرآ لباس را عوض می نمودند با آه و اوه فراوان) و بعد فرمودند : میخوام کیک درست کنم، راستی دوست داری عزیزم ؟!

از شنیدن "عزیزم" مشعوف شدیم چنان که دانکی از خوردن کیک تشکی ( تی تاب ). فرمودیم : آری آری، حال چکار میکنید ؟ فرمودند : دارم ظرفامون و از ماشین ظرفشویی میارم بیرون که بچینم تو کابینت ( استرس جمله روی ماشین ظرفشویی ). از همین مدل ماشین ظرفشویی واسه جهازم هم خرید اند مامی و پاپی. اونقذه خوبه ه ه ه ه ه ه ه. . . .

و حال چه میکنید ؟ فرمودند : الان دارم صندلام و عوض میکنم که برم تو اتاق. چون تو اتاقمون فرش ابریمشی هست و نمیشه روش راه رفت ( استرس جمله روی فرش ابریشمی ) .اتفاقآ پاپی و مامی از همین فرش دو تخته برای منم گفتن و گفتن هدیه عروسیته .

حال چه میکنید ؟ فرمودند : اومممممم . عشوه ای نمودند و گفتند : شما چی دوست دارید ؟

ما شهرستان بازی مان گل نمود و همی بگفتیم : ما غلط بنماییم چیزی خارج از موازین شرعی دوست داشته باشیم و فورآ از ترسمان قطع نمودیم .

روز موعود هنگاهی که برای استقبال ازیشان به خیابان محل سکونتشان مراجعه همی بکردمی ترافیکی یافتیم بس طولانی و سنگین از هر حیث. با خود همی بگفتمی ای بخشکی شانس هی !

همچنان که نزدیک تر میشدیم بانویی یافتیم ایستاده در کنار خیابان، بسی شیق پوش ( شیک پوش )، مانتو به کوتاهی بخت ِ ما. شلوار چسبان به مثابه شانس گند ما و صندل هایی که همی با یک نخ نازک به پا متصل همی بود. لبان به سرخی انار ساوه و چهره در گرفته از هاله ای نور و خط چشم ها به درازای چلیپای یار، موها، هایت لایت و افشان همی گشته بطوریکه دل جنبنده ای از دیدار آن رخ همی هلاک و سپس استوار می گشت و آب دهان بود که ملت قورت همی بدادند لا جرعه و یک نفس!

با خود زمزمه همی نمودیم : عجب دافیست رخ عیان کرده ! و بعد از قورت دادن بزاقمان که بلادرنگ ترشح میکرد بگفتیم : آست جان! بی خیال خواستگاری. بوقی بزن و دافی به تور و برو حالش و ببر که الیوم! عدم التعجیل بمثابه الغزه الی الله ( همانا تعجیل نکردن درین امر به مثابه جنگ با خداست ) بناگاه دیدمی در میان حیرت همگان ِ در ترافیک این بانو برایمان دستی تکان بداد و چشمکی حرام ما کرد و به سمت ما روانه همی گشت.

بیشتر که با چش و چالمان نگریستیم دریافتیم که این بانو همان دوشیزه ایست که ما بر قرار خواستقاری به پیشوازش مشرف شده ایم و این همه ترافیک عصر گاهی همه از برای اوست که استوار ! همی گشته. جل الخالق !! 

جل الخالق : ها! چی میگی ؟ چه مرگته باز ؟

ما : هیچی، غلط همی نمودیم. هیچی! بزار به کارمان برسیم.

در اتول را باز نمودیم و ایشان همی بر مرکب سوار شدند. و این حقیر خواندم بر لبان کل استوار شده گان در ترافیک که : عجب دافی رو بلند کرد یارو.

ما همچنان بر سبیل استقامت بودیم و اوتول میراندیم که ایشان زبان باز همی کرد که : بهم میاد ؟ سری تکان دادیم و ملاحظه ای بکردمی و عرض نمودیم : هم می آید و هم می رود. از دو کرانه زمان !

ما همان بودیم که بودیم ولی هیچ نمیدانم چرا هر پدر سوخته ای که از کنارمان گذر همی کرد متلکی میگفت چنان که النار ثم الغار ! ( در غاری آتشی بر افروخته میشد )  که ایضآ به چند نمونه اشاره میشود :

خوشگله حیف تو نیست با این ریقو ؟!

بخورمت جیگر! بیا با خودم با بی ام و میبرمت

مگه مال ما خار داره فلان فلان شده !

خدایا هر چی سیب سرخه دست آدم کچله !

و . . . .

ایشان همی بفرمودند که بریم در جایی قدم بزنیم و این حقیر که هماره در رفتن و قدم زدن با نسوان ابا داشته ام و حتی خانم والده محترم را همیشه چند قدمی جلوتر از خودمان راهی کوی و بازار می نمودیم که احدی به همراهیمان با نسوان شک نبرد حال چگونه همچین مصیبت عظمایی را تحمل می توانستیم؟؟!!

بهانه آوردیم که کمرمان بیل خورده است و اندر کلفتی نتوانیم طاقت !، و معذوریم. همان در اتول بمانیم بـِــیتـَـر میباشد. بلادرنگ پذیرفت نسناس !

بعد از چرخی که همی زدیم بپرسیدیم که ای دوشیزه ! قافی شاپ که معرفیمان نکردی. بیا مردی کن اینبار و حداقل اغذیه فروشی در خور، معرفی بنما. ای صنما و رخصتی به ما بنما.

همیشان مجددآ پشت چشمی نازک بکردند و همی سخن براندند که : اوم م م م  یه رستوران هستش که ما تموم مهمونی های خانوادگی مون و اونجا برگزار میکنیم. یه کم گرونه ها و حتمآ باید میز رزرو کنی ولی چون با  بابا آشناست میتونیم بریم. همه هنر پیشه ها و بزرگا میان اونجا. بریـــــم ؟

با خود بگفتمی : جهنم و ضرر و با صدای بلند که اثری از لرزش درآن هویدا نباشد گفتمی : برویم !

و رفتیم.

از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نماند و جای شما خالی نباشد انشالله ولی به قرار دو ساعت و اندی ما همی در شهر . . . . چرخ همی بزدیم که رستورانی را که سرکار الیه فرموده بودند تماااااام ! میهمانی هایشان را در آنجا برگزار میکنند پیدا کنیم ولی دریغ از رصد حتی تابلوی آن به چشم سر !!

با فکی افکنده و دلی پر اندوه بالاخره بعد از تلگراف های متمادی با ابوی و والده شان بالاخره رستوران نمایان همی گشت.

آشغال ترین غذای عمرمان را کوفت نمودیم و سر خر را کج همی نمودیم به طرف منزل بانو !

هنگامی که شب چادر سیاه خود را بر شهر افکند و ما ایشان را همی مشایعت کردیم تا درب منزل، همچون سگ تیپا خورده لنگ ِ زیر باران مانده ء ک و ن دِریده از درد کمر به خود همی بپیچیدیم و  نفرین همی بکردیم که : فلان به فلان ِ فلان اگر هر کس دوباره هوس تفریح آخر هفته به سرش بزند !

فردا که آفتاب همی گرمای خویش را بر دماوند بتاباند تلفنی بزدیم به بانو که : آی بانو ! آی بانو ! بنشین بروی زانو ! غوغا به پا کن - ولی - ما را رها کن !. . . . .

که برای بار ثانی افتخاری نصیبمان شد که شیهه ء مادیان را بشنویم. رعدی بزد و غرشی و اشکی سرازیر بگشت.

سخن به داد و مرافهه باز همی گشت که : شما هنوز منو نشناختید ! شما هیچ میدونید دارید چیکار میکنید ؟ شما دارید با احساسات من بازی میکنید ! شما هنوز منو نشناختید( بخدا اینو خودش دو بار گفت ) ! من احساس میکنم اصلآ قضیه خواستگاری مطرح نبوده ! شما میخواین با آبروی خانواده من بازی کنید ! میدم بابام پدرتون و در بیاره ! چی فکر کردید ؟ فکر کردید همینجوری الکیه ؟ من بابام کلی آشنا داره ! آقای . . . . دوست بابامه ! قاضی . . . . . مشتری بابامه. میگم واستون پرونده درست کنه ! و بعد که مروارید های سرازیر گشته را پاک همی بکرد اضافه نمودندی که : ها ! چی فکر کردی ؟!

ما که از ترس روده هامان و ایضآ قسمت دیگری از اعضاء بدنمان جفت همی بگشته بودندی و عنقریب بود که از فرط ترس ریق رحمت را سر کشیم صدایمان را کمی مضخم ( ضخیم تر - کلفت تر ) نمودیم و هیهات و وا مصیبتا سر بدادیم که هی هی هی هی هی هی . . .

شما چه فکر کرده اید ضعیفه ؟ هان ! چه فکر کرده اید ؟

درینجا مکالمه مدتی به سکوت گرایید چون داشتم دنبال جمله تاثیر گذارتر میگشتم.

هان! شما چه فکر کرده اید ؟ ( ببخشید. این و مثل اینکه دو بار گفتم ) .

شما تصور همی نموده اید ما ازون بچه شهرستانی های لهجه داریم ؟ نخیرم . هـــِـــچ هم لهجه نداریم. ضمنآ اگر پاپی شما در عدلیه و آژدانی پارتی دارد ما هم عمویمان سپاهیست. میگوییم برایتان پرونده ای درست کند که شواهدش نشان دهد که به کسی (!!!!) فحش داده اید ؟ طلبه اید ؟

خانــــِـــم جان ! به این لفظ قلم صحبت کردن و ناز کشیدن و سوسول بازی های ما نگاه مکنید. گر به پایش بیوفتد از آن شارلاتان های عهد رضا شاه کبیر هم کبیر تریم. و براستی که اگر دهانمان باز همی شود دُر و گوهر هویدا نخواهد شد ها.

کوتاه که آمد دریافتیم که طرف کم آورده فلذا صدایمان را مضخم تر نمودیم تا بیشتر کم بیاورد.

از آن پس تلقرافی نشد و قراری نیز حاصل نگشت. طوطیان گفتار و ناقلان رفتار، خبر بدادندی که نامبرده در سنهّ یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت شمسی از شوئر ثانی اش طلاق همی بگرفت و به زندگی در کنار پاپی و مامی ادامه همی بداد.

حسن این قضیه درینجا بود که ما که از روز ازل از ازدواج و نکاح بصورت اتوماتیک و ایضآ غریزی واهمه همی بداشتیم با این تجربه ء گران سنگ به کل گُرخیدیم، گرخیدنی ! و عطای یار در زیر یک سقف را به لقای عدمش در زیر همان سقف همی بخشیدیم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:42  توسط آسِت  | 

 

در بخش انتهایی اخبار ساعت ۲۱ شبکه اول دیشب هنگامی که رییش جمهور محترم گزارش فعالیت سالانه خود را به ملت همیشه در صحنه و امت حزب الله ! داد، در پایان مجری محترم برنامه از ایشان پرسید : به عنوان آخرین سوال . . .

 

با خودم گفتم حتمآ این صدا و سیما باز هم هوس کرده مانوری بدهد کمی مقبولیت جذب کند و الانه که یه سوال همچین آب دار بزارن تو دامن جناب رییس جمهور که . . .

 

شنیدم مجری ادامه داد : به عنوان آخرین سوال میخواستم از شما بپرسم امروز چه غذایی از خونه با خودتون به محل کار بردید ؟

( نه اینکه چه غذایی خوردید ها ! چه غذایی با خودتون از خانه به محل کار بردید ؟ این نشان دهنده این است که ضمن اینکه ایشان غذای ریاست جمهوری را میل نمیکنند ضمنآ موید این امر نیز میباشد که مجری از قبل هیچ گونه هماهنگی با ایشان ( ! ) نکرده بودند { جان عمه جانشان } وگرنه میپرسیدند امروز چه غذایی در دفتر ریاست جمهوری خوردید !!!! )

 

ایشان همراه با لبخند همیشگی در حالی که احساس می کردند باز هم دارند یکی از خبرنگاران خارجی را میپیچانند فرمودند : شما فکر میکنید چی خوردم ؟

در اینجا من همانطور که نشسته بودم احساس کردم چیزی داخل خشتک شلوارم افتاد و وقتی نگاه کردم دیدم فــَــک اینجانب است.

 

مجری در حالی که کاملآ ا.ن کف شده بود از این همه . . . : والله من نمیدونم. شما خودتون بگید !!

 

ایشان مجددآ همراه با لبخند همیشگی : با اجازه تون حاج خانوم قرمه سبزی پخته بودن و ما هم امروز قرمه سبزی با خودمون آوردیم.

و بعد در میان لبخند های خویش و مجری اضافه نمودند که :

همه میدونند که من به غیر از غذای حاج خانوم و خانم والده غذای کس دیگه ای رو نمیخورم.

( اِوا خاک عالم - خاک تو گورم - حالا تو سفر های استانی و خارجی چکار کنیم ؟! )

 

یادم افتاد که اگر چه اینجانب هم کلیه خویشان و نزدیکان را مدیون ۱۲ امام و ایضآ دو تا بیشتر برای محکم کاری کرده ایم اگر قرمه سبزی طبخ کنند، و ما را خبر نکنند، و از این حیث به خود میبالیم که شبیه به ایشانِ محترم هستم ولی همچنان دارای دو تفاوت اساسی نیز میباشیم.

 

۱) ما هرگز حاج خانومی نداشته ایم که برایمان قرمه سبزی طبخ کنند و ما فقط غذای ایشان را کوفت کنیم.

۲)  بیست و پنج سال هم هست که دست پخت خانوم والده را هم ایضآ میل نفرموده ایم.

 

و بعد بلادرنگ یاد سایر تفاوت ها و نیز این شعر ( که نمیدونم شاعرش کیه ) افتادم :

 

کــــــــــارگر در زیر بـــــــــــار و دخترک در زیر یار

هر دو مینـــــــــالند، اما این کجــــا و آن کجـــــا

 

دختـر دروازه غــــــــــار و دختــــــــــــــر دریا کنار

هر دو عریــــــــانند، اما ایــــــــن کجا و آن کجــا

 

نــــــــو عروس در حجـــــــله و جنگجو در کار زار

هر دو خونیـــــــنند، اما این کجا و آن کــــــــــجا

 

بند تمبان حاجی و ک ر س ت شمسـی خانوم

هر دو چســــــــبانند، اما ایــــن کجــا و آن کجا

 

نیزه دارن در مصاف و ب ی ض ه داران در لحـاف

هر دو در رزمنــــــد، اما این کجــــــا و آن کــــجا

 

خشت سازان در بیـــابان و عشقبـــــازان در اتاق

هر دو م ی م ا ل ن د، اما این کجـــا و آن کجـــا

 

چـــرخ و دنـــــده زیر ماشن، مــرد و زن زیر لحاف

هر دو درگـــــیرند، اما ایـــــن کجـــــا و آن کـــجا

 

میتــــــرا با رژ لـــب و مــــــش حسن با ماله اش

هر دو م ی م ا ل ن د، امــــا این کجـــا و آن کجا

 

چکمــــــه ء خانم شهیــــن و چکمه ء شمر لعین

هــــر دو از چرمنــــــد، اما ایـــــن کجا و آن کـــجا

 

بچــــــــــه در قنــــــداق و ایـــــشان ( ! ) در وطن

هر دو م ی ر ی ن ن د، امـــــا این کجــا و آن کجا

 

پاورقی : خواهشمند است از درج نظر هایی که بوی "قــــــــرمه سبزی" ازآن متصاعد میشود خودداری بفرمایید.
بدیهی است اگر درب این وبلاگ گِل گرفته شود دیگر از نوشته های اینجانب محضوظ نخواهید شد .

اجرکم عندلله { محفوضکم }.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 16:15  توسط آسِت  |