تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

همیشه سر به سر دوستام میزارم و میگم : خاک تو اون سر بی کفایتتون کنن که تو دوره ج م ه و ر ی – ا س ل ا م ی به دنیا اومدین و هر جا برین بهتون میگن نسل انقلاب !

جالبه که همه شون معمولآ همزمان حرصشون در میاد و میگن : آها ! نه اینکه خودت تو بهبه انقلاب کوکتول مولوتوف پرت میکردی و شعار مینوشتی ؟ ! بعد منم خونسرد و با لبخند میگم : حداقلش اینه که من یکی دوسالی هوای طاغوت ( ! ) و استشمام کردم هر چند تو قنداق !

حالا درسته روز جشن پرشین بلاگ من ساعت ۷ صبح عازم به سفر خارجی ( الیوم اعلام اینکه سفر خارجی نبوده در حکم محاربه با امام زمان است و اعلام آن واجب شرعی و کفایی ) بودم و حالا که برگشتم میبینم تقریبآ همه اونایی که شرکت کردن از بی برنامگی و بهم ریختگی در مراسم نوشتن ولی میخوام بگم خب حداقلش اینه که شما ها تو اون فضا تنفس کردید و ما بی بهره موندیم.

ولی بعدش خوشحال شدیم که توطئه پرشین بلاگ جهت ربودن ما و بعد انتقال ما به آمریکا و بعد ترش تحت فشار قرار دادن امت حزب الله و گرفتن امتیاز از ایشان جهت عودت ما ناکام ماند و ما به حول و قوه ء الهی با تغییر چند تا از برنامه هامان در همان روز از کشور خارج شدیم و پرشین بلاگ وقتی متوجه این قضیه شد که ما در دیسکو های آن ور ِ آب سُم میکوبیدیم. 

بگذریم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 19:5  توسط آسِت  | 

آه کردم، چون رَ سَن شـد آه ِ من

گشت آویزان رَسَـــن در چاه ِ من

آن رَسَن بگرفتم و بیـــــرون شدم

شاد و زفت و فربه و گلـگون شدم

در بُن ِ چاهــی هـــمی بودم نگون

در دو عــالم هم نمی گنجم کنــون

میدونید، درد همیشه هم بد نیست. گاهی یه درد کوچولو باعث میشه ما به درد های بزرگترمون پی ببریم و در مقام درمانشون عمل کنیم. گاهی هم اتفاقات کوچیک ( و یا بزرگ ) در زندگی ما حکم درد رو دارند و باعث میشن ما به نواقص بزرگ ترمون پی ببریم. یه گوش درد کوچولو باعث پی بردن به یه طومار بزرگ میشه. گاهی نرسیدن به چیزی باعث به دست آوردن یه چیز ارزشمند تر میشه. گاهی یه عشق زمینی، زمینه ساز دستیابی به عشق الهی میشه و گاهی یه برخورد، یه اتفاق، باعث چشیدن و درک لذت همنشینی با آدم هایی ساده ولی ماورایی که اگر چه فرسنگ ها دورند ولی انگار همینجا هستند، در ما میشه. 

و گاهی لبخند یه فاحشه ما رو عاشق میکنه. گاهی ورود یه دهگذر تو رو دگرگون میکنه و گاهی رفتن یه دوست تو رو زیر و رو. گاهی یکی اونقدر عادی وارد زندگیت میشه، ولی دست روی قسمت هایی از احساساتت و زندگیت میزاره که تا حالا خودتم کشفش نکرده بودی و . .

گاهی یه شعر، گاهی یه جمله، گاهی یه دوست . . . .

یه زمان . . .

بهر حال "بی خبر از کار دنیا" !

عصر که شد رفتم دنبال مهدی و رفتیم خونه یکی از دوستای مهدی. هنوز تو خودم بودم و کاملآ دَمَق. وارد شدیم. جای غریبی بود. یه نفر داشت صحبت میکرد که ما وارد شدیم. جمع تقریبآ دوستانه بود چون همه با هم تقریبآ صمیمی بودند.

مهدی آروم دم گوشم گفت : حالش و داشتی به حرفای این بابا گوش کن. شـــاید (!) به دردت بخوره.

بناچار نشستم. با فضا زیاد مانوس نبودم ولی خفه خون گرفتم و هیچی نگفتم.

بابایی که داشت صحبت میکرد به نظرم یه آدم اُمی میومد. معمولی لباس پوشیده بود و یکی از جوراباشم سوراخ بود. ( چون زیاد به جزییات گیر میدم ).

خیلی معمولی و عامیانه صحبت میکرد. تقریبآ نصف دندوناش یکی در میون ریخته بود و چون جمع مردونه بود مابین جمله هاش از کلمات و جملات رکیک هم استفاده میکرد و گاهی که فضا اجازه میداد بقیه هم نیشخندی میزدن.

من ساکت بودم و فقط تماشا میکردم. با خودم گفت : آست خاک تو اون سرت کنن که اینقدر ضعیفی که باید پات به همچین جاهایی باز بشه که این یارو . . . .

یادم افتاد که من در مقام قضاوت نیستم و نباید . . . .

داشتم با خودم فکر میکردم که اگه هر مساله ای رو الان اینجا مطرح کنن من خودم یه تنه حریفم که همه اینا رو قانع کنم و داشتم ازینکه پام به همچین جایی باز شده خودم و سرزنش میکردم که . . .

همونی که با یه دهن کج و ماوج و بدون دندون داشت حرف میزد و لابلای صحبت هاشم یه خنده ای میکرد، اتفاقی چشاش و به من دوخت و همون طور که صحبت میکرد جمله ای گفت، که انگار آب روی آتیش درون من ریخت.

با گفته اش چیزی رو به من منتقل کرد و با سر ازم تاییدیه گرفت که من اگرچه تا حالا صدها بار شنیده بودمش و خودمم برای دیگران ده ها بار در مقام یه مشاور غِرغِره اش کرده بودم ولی هرگز اینطور در هنگام عجز کسی بهم نگوشزد نکرده بودش و اینطور در نسوجم رسوخ نکرده بود.

کاملآدچار بهت شده بودم.

این سه روزه از زندگی من حاصل هرگز ها و عجب ها و ایکاش ها  بود.

یه روزش در اوج شادی و سرخوشی، روز بعدش در حضیض دره های اندوه و تشویش و دوباره روز بعدش در یه آرامش نسبی و . .

تعجب من ازین بود که در شب اول اونقدر سر خوش و مست بودم که به خودم گفتم آست اگه الان دردناک ترین خبر ها رو هم بهت بدن کَکِت نمیگزه ها، ولی گزید.

روز بعدش اونقدر دچار تشویش و سردرگمی و یآس بودم که احساس نمیکردم روان شناس ترین ِ روان شناسان هم بتونن منو قانع و آروم کنن، ولی در عین انکار و ناباوری توسط چند تا آدم بسیار معمولی که من در مراودات روزمره ام اصلآ براشون تره هم خورد نمیکردم به آرامش رسیدم.

بهر حال تو اون جلسه دوستانه من دیگه تا آخر مجلس چیزی نشنیدم. علی رغم اینکه سعی میکردم حواسم و متمرکز کنم که شاید بتونم چیزی دیگه ای هم بفهمم ولی قادر به این کار نبودم. فقط سعی میکردم که جمله ای رو که شنیدم فراموش نکنم.

ولع سیگار داشتم و چند دقیقه ای زود تر از مهدی اومدم بیرون . . . .

داشتم قدم میزدم که مهدی اومد بیرون. بی اختیار خنده ام گرفت. تا اومد جلو که دست بده بغلش کردم و با خنده  گفتم : مهدی ! دیدی این دو شبه چقد تو رو اذیت کردم و خودم و ضایه ؟! مهدی دیدی چقد مثل بچه ها هی وَر زدم ؟!

خندید و منم از خنده اش خنده ام گرفت.

رفتیم و کمی قدم زدیم. احساس سبکی میکردم. به یه پارک رسیدیم نزدیک خونه ام. بعد از حدود دو سال که من اونجا ساکنم این اولین بار بود که به این پارک میرفتم.

سر گرم صحبت بودیم. بوی سبزه ها و گل ها به مشامم میخورد و دلم میخواست گلها و سبزه ها رو بجَوَم.

عصر خنکی بود و نسیم آرومی میوزید و به بدنم میخورد و نوازشم میکرد. این صحنه چیزی شبیه به صحنه هایی بود که من زمانی که تو جنوب کار میکردم زیر آفتاب سوزانش این صحنه های خنک و سر سبز و سایه سار رو برای خودم متصور میشدم و تجسم ذهنیش منو به آرامش می رسوند.

احساس کردم تو همون فضایی دارم قدم میزنم که مهدی هم شب اول تو مراقبه برام توصیف کرد، فقط پرده های سفید توش نبود.

جریان من مثل اون غریبه اییه که وارد شهری شد و دید مردم دارن غذا تقسیم میکنند. علت رو پرسید. گفتند آخرین روز ماه رمضانه. متعجب شد و  با کمی افسوس به خودش نهیب زد گفت : چه ماه هایی میاد و میره و ما بی خبریم !!

حالا منم نمیدونم تا حالا چند تا نشانه تو زندگیم اومده و رفته و من ندیدمشون. نمیدونم کدوم یک از انسانهای اطرافم حکم نشانه و آیت رو برای من داشته اند، ولی با دیدن این آخرین نشانه ، ازین به بعد باید بیشتر دقت کنم. حتی سر چیز های ساده و پیش پا افتاده زندگیم. اعتراف نمیکنم با شنیدن یه جمله مشکلم نیست شد و یا حل شد و . . . که هنوز هست ولی شنیدن یه جمله آنچنان منو متوجه این نشانه ء عزیز کرد و منو از انرژی و نیروی برتر لبریز کرد که احساس کردم سرشار از صبرم، سرشار از محبت و لبریز از باران ( !! )

اینکه برای من چه مشکلی به وجود اومد و چه جمله ای شنیدم که آروم شدم زیاد مهم نیست چرا که مصداق اینه :

لب ببند و چشم ببند و گوش ببند

گر ندیدی سِـــّر ِ حـــــق آنجا بخند

بهر حال طی این چند روزی که حالت هاش اینجا درج شد من حس هایی رو تجربه کردم که طی این چند سال زندگیم هرگز و هرگز درک نکرده بودم. دریافتم انسانهایی درین دنیا وجود دارند که میتونه دیدار مجازیشون آنچنان قلب منو گرم و لبریز از محبت کنه که آغوش لمس نکرده ء مادر هم توانایی اش و نداشته. نیرو و قدرت ماورایی رو در کنار خودم دیدم که هرگز نزدیکیش و تا این اندازه درک نکرده بودم و خدایی که میشناختم (!)، آنقدر همنشین یافتم و آنقدر نزدیک با من اتمام حجت کرد که صدای لرزش لب هاش و روی لاله ء گوشم احساس کردم.

اینا رو ننوشتم که بگم روحانی شدم. نه! نه! من هنوز همان آست جسمانی هستم. هنوز هم دارای نواقص، هنوز هم دارای خشم، دارای کمبود ها، شهوت، دغل بازی و . . .  و البته کمی هم خلقیات خوب.

فقط خواستم حالا درونیم و درج کرده باشم و احساستم رو. حس های بد رو برای اینکه بتونم ازشون رها بشم و حس های خوب رو برای اینکه عمیق تر تو ذهنم حک شون کنم. حس هایی که هیچ وقت تجربه نکرده بودم.

همین و بس.

از لابلای همین نشانه ها دوستان خوبی همچون شما ها یافتم و لذتی رو تجربه کردم که هیچگاه احساس نمیکردم اینجا بتونم درکش کنم.

پی نوشت : چند روزی نیستم. اگه نتونستم جواب محبت هاتون و بدم، عفو بفرمایید تا برگردم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 17:17  توسط آسِت  | 

شبی رسیـــــــــد که در آرزوی صبح امید

هزااااااااااااار عمر دگر باید انتظار کشید

بیا که طبع جهان ناگزیر ِ این عشق است

به جـــــــــــادویی نتوان کـُشت آتش ِ جاوید

مهدی گفت : اوکی اشکال نداره - فعلآ فکرشم نکن. آروم باش پسر. اتفاقی نیوفتاده که. دنیا که به آخر نرسیده .

مگه خودت اینو واسم نخوندی و ننوشتی که :

امروز نه آغـــــــــاز و نه انجــــــــام جهان است 

ای بس غم و شادی که پس ِ پرده نهان است

. . . .

گر مـــــــــرد رهی غم مخور از دوری و دیـــــری

دانی که رسیـدن هنـــــــر ِ گــام زمــــان است

دردا و دریغـــــــــــــا که درین بازی خونــــــــــین

بازیـــــــــــــــچه ء ایام دل ِ آدمیــــــــــــان است

تو که از بس اینو واسه همه مون خوندی حفظ شدیمش. پس حالا چیه که خودت قبولش نداری ؟؟

اون میگفت و من صورتم تو دستام بود و . . . .

مهدی یه سیگار برام روشن کرد. میتونم بگم با چهارمین پک تموم شد. خودم یکی دیگه روشن کردم و . .

همینطور که سرم رو زانوم بود و داشتم به سیگارم پک میزدم مهدی شروع کرد شونه هام و ماساژ دادن.

مهدی هیچ عکس العملی نشون نمیداد و طی این مدت ساکت بود و فقط گوش میداد ولی دیگه از بین حرف ها و ناله های من فهمیده بود من در مورد ِ چی صحبت میکنم.

و گذاشت تا من اونقدر اشک ریختم که دیگه خودم خسته شدم. حوالی ساعت ۵ صبح بود که احساس کردم چند دقیقه ای میشه که به مهدی خیره شده ام.

دستش و با فاصله جلو صورتم تکون داد و با لبخند گفت : این همه اشک و از کجات میاوردی ؟ یاد کارتون سِرندی پیتی افتادم !!

تازه فهمیدم بیش از چند دقیقه است که آرومم و خیره به مهدی دراز کشیدم. پرسید بهتری ؟ با اشاره سر فهموندم اِ ی ی.

اومد و نشست جلوم و اشاره زد که پاشو. صدام در نمی یومد. با صدایی خفه گفتم : مهدی حسش نیست. ولم کن.

کمی جدی تر گفت : میگم پاشو بشین. ازونجا که اونشب واقعآ از روی عجز و بی کسی از مهدی کمک خواسته بودم و درخواست کرده بودم که بیاد پیشم و کمی باهاش رو دروایسی داشتم به سختی پاشدم و نشستم.

اشاره کرد که دو زانو بشین و من نشستم.

خودش روبروم نشست و دستام و گرفت تو دستش و گفت به هیچ چیز فک نکن و هر چی من میگم تو فقط یه تصویر ذهنی واسه خودت بساز.

مجبور بودم هر چی میگه بپذیرم.چون اعتقاد راسخی نداشتم سخت بود برام ولی چاره ای نداشتم  اول چند تا جمله ء اندرز گونه گفت که من با اینکه گیج و منگ بودم احساس میکردم دارم حقیقتی برهنه رو درون جملات می یابم. خودمم ازینکه در این آستانه هوشیاری مفهوم جملات و اینقدر خوب درک میکردم متعجب بودم.

و بعد خیلی با طمانینه گفت : از خدا بخواه !! ساکت بودم . دوباره با صدایی آهسته گفت : بخواه - هر چی میخوای از خدا بخواه. اولش خجالت می کشیدم اظهار کنم ولی بعد دوباره اشکام جاری شد سرم و پایین گرفتم و گفتم : صبر ! صبر ! صبر !

گفت بیشتر بخواه. گفتم فقط صبر . . .

بعد گفت : تصور کن تو یه حیاط بزرگ و سرسبز که توش پرده های سفید آویزونه و نسیم خنکی می وزه داری راه میری. از لا بلای پرده ها عبور میکنی و نسیم از تو لباسات میوزه و بدنت و نوازش میده . . . . . .

دستام بی حس و کرخت شده بودن و من احساس میکردم شاید بخاطر ضعفه جسمیه. یواش یواش سرم هم سنگین شد و . . .

. . . . .

چشام بسته بود و احساس می کردم گردنم خشک شده و داره از سرم جدا میشه. چشام و باز کردم دیدم دمر افتادم و یه بالش زیر سرمه و موبایلم گوشه اتاق زنگ میزنه. وقتی پاشدم حالت تهوع داشتم و سرم گیج میرفت. کمی آب خنک خوردم و لباسام و پوشیدم ( این کار لعنتی منم یه جوریه که حتی اگه بخوای بمیری باید بری شرکت و اونجا جون بدی ).

مهدی هم ظاهرآ بعد از اینکه منو خواب کرده بود گوشه اتاق دراز کشیده بود. پاشدم لباسام و پوشیدم رفتم شرکت.

. . . .

مهدی عصر زنگ زد و گفت عصری برنامه ات و خالی کن میخوایم با هم بریم جایی. نپرسیدم کجا و اوکی دادم بهش.

عصر که شد واهمه تنها رفتن به خونه رو داشتم. زنگ زدم به مهدی و ازش خواستم که بازم بیاد پیشم. جایی با هم قرار گذاشتیم و رفتم پیشش. انگار تو چشام خاک پاشیده بودن. خوابم میومد و چشام سوزش داشت. خوشبختانه اون روز تو شرکت سرم خیلی شلوغ بود و فرصت فکر کردن نداشتم.

موبایلم رو هم برای اولین بار خاموش کردم که این تعجب همه رو بیشتر بر انگیخته بود.حس صحبت کردن نداشتم مخصوصآ اینکه هر کی تماس میگرفت میپرسید صدات چرا گرفته !! و من باید خزعبلات تحویل میدادم.

عصر که مهدی رو دیدم دوباره یاد دیشب افتادم . بغلش کردم و با یه لبخند گفتم : نسناس دیشب خوب ما رو خوابمون کردیا !!

خندید و گفت : میریم پیش کسی که تجربه مشابه تو رو داره، فقط وقتی دیدیش قبل از اینکه به حرفاش گوش کنی در مورد نحوه صحبت کردنش و یا طرز لباس پوشیدنش و چیزای دیگه برای خودت قضاوتی نکن.

منظور مهدی این بود که من خودم و بالاتر از اون ندونم و این طور واسم متصور بشه که من شآنم ازون بالاتره و با این توهم به حرفاش توجه نکنم.

خودم میدونستم که احتمالآ تو این حالت ممکنه این تصور برام پیش میاد ولی اونقدر عاجز شده بودم که فقط میخواستم تنها نباشم و فکرم درگیر مساله ام نباشه.

تو دلم از خدا فقط "صبـــــــر و صبـــر"  طلب میکردم و ازینکه یه بار دیگه در برابر زندگی عاجز بشم و دوباره به ورطه ء بی تفاوتی ها بیوفتم واهمه و وحشت داشتم و حاضر بودم به هر تخته پاره ای چنگ بزنم که دوباره به اون دوران بر نگردم حتی اگه شده گوش به حرفای کسی بدم که شاید اصلآ روزی قبولش نداشتم.

به جرات اعتراف میکنم که این بار اولین باری بود که اینقدر عاجزانه و یک رو از خدا طلب چیزی رو میکردم. طی هیچ زمانی از عمرم چه زمانی که در اوج در بدری و بی کسی و . . .  بودم و حتی زمانی که تو یه شب کذایی ِ طوفانی فرمانده کشتیمون به برج کنترل بندر اعلام کرد ما تا چند دقیقه دیگه غرق میشیم من اینقدر ملتمسانه و از ته دل از خدا چیزی طلب نکردم.

بگذریم. و مثل همیشه بگذاریم و بگذریم، ببینیم و دل نبندیم !

بهر حال دگرگونی حالم در عرض دو روز کاملآ برام هویدا بود و بیش از همیشه برام معلوم شد که حتی اگه من همه چیز و برنامه ریزی کرده باشم نیروی ِ برتری وجود داره که میتونه به میل خودش با یه تلنگر همه چیز و خراب کنه ! من در تمام عمرم به این نیروی برتر اعتقاد داشتم و هرازگاهی حتی آغوش گرمش رو احساس کردم ولی هیچگاه اینجوری حجت بر من تمام نکرده بود و بهم آلارم نداده بود.

ادامه دارد . . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 12:47  توسط آسِت  | 

ما نگوییم بـــــــــــــد و میل به ناحق نکنیم

جامه ء کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

من همیشه تو زندگیم سعی کرده ام که در مورد هیچ کسی قضاوت نکنم. ( توجه کنید که گفتم "سعی" کرده ام نگفتم همیشه اینجوری بوده ام ).

حتی اگه دلایل محکم و منطقی هم برام آورده باشند بازم روم و کردم اون ور و گفتم : خب من و سَنَنَ.

مثلآ اگه کسی در حضور من اظهار کرده فلانی می شنگه ! شونه هام و انداختم بالا و با خودم گفتم خب بشنگه، مگه من و تو گور اون میخوابونن ؟ من اگه این عمل و بد و قبیح میدونم باید "خودم" مرتکبش نشم.

یا اگه مثلآ دوستم میگه فلانی با یه مرد زن دار رابطه داره (شاید) تو دلم خود ِ این عمل و نکوهش کرده باشم ولی سعی کرده ام خودم و در مقام "قضاوتِ اون طرف" قرار ندم که بعدش بخوام بگم : وای فلانی! چه کار بدی کرده.

یکی از مواردی که نتونستم خودم و کنترل کنم چند روز پیش بود.

اسم هایی که درج کردم حقیقی نیستند و صرفآ جهت گمراه نشدن خواننده گزیده شدند.

پیش چند تا از دوستام نشسته بودیم و صحبت میکردیم. فضا کمی غم گرفته بود مخصوصآ که ترانه ای هم که پخش میشد مزید بر علت شده بود.

همه تقریبآ میدونستیم که فرزاد خیلی وقته که خیلی مریضه ولی کسی نمیدونست دقیقآ چشه. مخصو صآ اینکه طی این دو ماه اخیر انگار صورتش و بدنش ذوب شده بود.

نیگا کردم دیدم سرش رو پاهاشه و بد جوری بغض کرده. اشاره زدم که میخوای بریم یه قدمی بزنیم ؟ با سر اشاره کرد که نه.

کمی که گذشت فرزاد گفت : بچه ها اگه تو عالم رفاقت چیزی ازتون بخوام روم و زمین نمیندازید ؟ و وقتی با پاسخ محکم ِ مثبت همه روبرو شد با بغض گفت : بچه ها من رفتنی شدم، حداکثر تا یه سال دیگه ، تو رو به رفاقتمون قسم، شما رو به عزیزاتون قسم، شما رو به اون چیزی که بهش اعتقاد دارید برام دعا کنید . . .

دعا کنید که خدا، جونم و زودتر ازم بگیره. به قرآن تعارف نمیکنم. بچه ها به عزیزاتون قسم دارم زجر میکشم. بچه ها به عزیزاتون قسم دارم زجر میکشم، بچه ها به ع ز ی ز ا . . . . .

و بعد سیل اشک همه راه افتاد . . . . .

من دچار یه بهت غلیظ و عظیم شدم. نمیدونستم باید چکار کنم ! واقعآ باید دعا میکردم که خدا فرزاد و زود تر ازین دنیا ببره ؟

باید دعا میکردم خدا هر چی صلاحشه براش پیش بیاره ؟ مگه خودِ خدا نمیدونه و منتظر ببینه من چی میخوام ازش ؟

صورتم تو دستام بود و داشتم شقیقه هام و فشار میدادم که به خودم مسلط باشم .

قرار شد آخر مجلس وقتی میخوایم مراقبه کنیم همه مون اولین چیزی که از خدا میخوایم مرگ ِ فرزاد باشه.

همه با صورت های خیس حلقه زدیم و نشستیم و درست چند ثانیه قبل از اینکه مهدی دعا بخونه حسین پاشد و گفت : بچه ها حالا که اینقدر امشب فضای روحانی حکمفرماست برای منم دعا کنید. منم مشکل ِ . . . . و دارم.

مشکلش به نظر من اونقدر احمقانه و بچه گانه بود که کم مونده بود پاشم بزنم پک و پوزش و بیارم پایین.

تو دلم گفتم : آخه مرتیکه احمق تو دیدی فرزاد چجوری همه رو تحت تاثیر قرار داد با این مشکل بزرگش بعد تو یه دفه پابرهنه پریدی وسط میگی واسه منم دعا کنید ؟ آخه مردک اینم مشکل بود تو عنوان کردی ؟ و بعد . . . .

دچار قضاوتِ حسین شدم.

با خودم گفتم آخه اصلآ این برای یه جوون سی ساله مشکله ؟ اصلآ تو چقد ضعیفی که . . . .

خلاصه مهدی دعا خوند و . . . .

وقتی رسیدم خونه هنوز دو ساعت از پایان اون دیدار روحانی و غم آلود نگذشته بود. کامپیوترم و روشن کردم تا میلام و چک کنم.

که با خوندن یه میل از عزیزی که خبری رو داده بود برآشفته شدم. نمیدونستم باید چکار کنم !! فکر کردم دچار توهم شدم. دوباره خوندم . مگه میشه ؟ چطور ؟ آخه چرا ؟ چرا اینطوری ؟

ای تف به این شانس.

آری دوستان ! هنوز دو ساعت نگذشته بود که من حسین و بخاطر اون عملش نهی کرده بودم که خودم دچار مشکل حسین شده بودم.

چیزی که همیشه تصورم این بود که برای من اصلآ مشکل نیست.

دوباره اشکام سرازیر شد ولی اینبار دیوانه وار.

درست یادم نیست چقدر تو خونه راه رفتم و چند تا سیگار کشیدم ولی یه لحظه احساس کردم این بغض لعنتی دیگه راه نفسم و بسته.

رفتم تو کوچه و قدم میزدم - پایین - بالا - ته کوچه - سر خیابون - سیگار و سیگار و سیگار و سیگار. . . 

فرزاد از یادم رفته بود و اگه اشکی میریختم دیگه واسه خودم بود.

این بغض های فرو خفته ی سالیان طوری شکسته بود و به اشک نشسته بود که اشکام از زیر گلوم لیز میخورد و از رو گردنم میریخت روی یقه تی شرتم.

ساعت و نیگاه کردم دیدم ۲ صبحه. میترسیدم برم خونه. تنها کاری که تونستم بکنم یه اس ام اس دادم به مهدی که مهدی جان بیداری ؟

جواب که اومد اصلآ بازش نکردم ببینم چی نوشته و بلافاصله زنگ زدم بهش.

صدام و که شنید گفت : آسِت جان چی شده ؟ که گفتم : مهدی مهدی . . . .

فقط میشنیدم که میگه آروم باش ! خونسردیت و حفظ کن ! میخوای بیام پیشت ؟

گفتم آره مهدی جان. کجایی بیام دنبالت ؟

تقریبآ ۵ دقیقه بعدش در ِ خونه مهدی بودم. گفتم مهدی عینکم و نیاوردم بریم خونه ما.

غیر قابل کنترل بودم و اشک در غم ما پرده در شده بود و . . . .

تو ماشین و مه و دود سیگار گرفته بود. مهدی، هم سعی میکرد منو آروم کنه و هم صورتش و یه وری گرفته بود رو به جلو که حواسش به جلو هم باشه.

آخه مهدی یه چشمش نابیناست.

رسیدیدم خونه و . . .

گفتم مهدی من امروز در مورد حسیت بد قضاوت کردم. گفت حسین یا فرزاد ؟

گفتم نه نه حسین. حسین و منع کردم تو دلم. با خودم گفتم حسین چقدر ضعیفه. حالا خودم دچار مشکل حسین شدم و اینقدر عاجزم.

ادامه دارد . . .

پی نوشت : پست قبلی با عنوان "ای عزیز ترین" ظاهرآ از ویکتورهوگو بوده. البته من جاهاییش و حذف کردم.ممنونم از احسان عزیز که یادآوری کردند.

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 18:46  توسط آسِت  | 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کار ِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی

و امیدوام اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره  گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی !!!!!!

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مال ِ من است

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باش

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بی آغازید

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم که برایت آرزو کنم ای عزیز ترین.

پی نوشت ۱ :

از مـــــن بگریزید که می خورده ام امشب

با من منشینید که دیــــــــــــــــوانه ام امشب

ترسم که سر ِ کوی تو را سیـــــــــل بگیرد

ای بی خبر از گریه مستـــــــــانه ام امشب

یک جرعه ء آن مست کند هر دو جهان را

چیزی که لبت ریخت به پیـــــمانه ام امشب

پی نوشت ۲: امروز با عجله عازم یه ماموریت چند روزه هستم. فقط خواستم غیبت طولانی ام موجب پرسش دوستان عزیز نشه.

وقتی برگردم مطلب جدید میزارم.

ایام بکام . آسِت

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:20  توسط آسِت  |