آه کردم، چون رَ سَن شـد آه ِ من
گشت آویزان رَسَـــن در چاه ِ من
آن رَسَن بگرفتم و بیـــــرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلـگون شدم
در بُن ِ چاهــی هـــمی بودم نگون
در دو عــالم هم نمی گنجم کنــون
میدونید، درد همیشه هم بد نیست. گاهی یه درد کوچولو باعث میشه ما به درد های بزرگترمون پی ببریم و در مقام درمانشون عمل کنیم. گاهی هم اتفاقات کوچیک ( و یا بزرگ ) در زندگی ما حکم درد رو دارند و باعث میشن ما به نواقص بزرگ ترمون پی ببریم. یه گوش درد کوچولو باعث پی بردن به یه طومار بزرگ میشه. گاهی نرسیدن به چیزی باعث به دست آوردن یه چیز ارزشمند تر میشه. گاهی یه عشق زمینی، زمینه ساز دستیابی به عشق الهی میشه و گاهی یه برخورد، یه اتفاق، باعث چشیدن و درک لذت همنشینی با آدم هایی ساده ولی ماورایی که اگر چه فرسنگ ها دورند ولی انگار همینجا هستند، در ما میشه.
و گاهی لبخند یه فاحشه ما رو عاشق میکنه. گاهی ورود یه دهگذر تو رو دگرگون میکنه و گاهی رفتن یه دوست تو رو زیر و رو. گاهی یکی اونقدر عادی وارد زندگیت میشه، ولی دست روی قسمت هایی از احساساتت و زندگیت میزاره که تا حالا خودتم کشفش نکرده بودی و . .
گاهی یه شعر، گاهی یه جمله، گاهی یه دوست . . . .
یه زمان . . .
بهر حال "بی خبر از کار دنیا" !
عصر که شد رفتم دنبال مهدی و رفتیم خونه یکی از دوستای مهدی. هنوز تو خودم بودم و کاملآ دَمَق. وارد شدیم. جای غریبی بود. یه نفر داشت صحبت میکرد که ما وارد شدیم. جمع تقریبآ دوستانه بود چون همه با هم تقریبآ صمیمی بودند.
مهدی آروم دم گوشم گفت : حالش و داشتی به حرفای این بابا گوش کن. شـــاید (!) به دردت بخوره.
بناچار نشستم. با فضا زیاد مانوس نبودم ولی خفه خون گرفتم و هیچی نگفتم.
بابایی که داشت صحبت میکرد به نظرم یه آدم اُمی میومد. معمولی لباس پوشیده بود و یکی از جوراباشم سوراخ بود. ( چون زیاد به جزییات گیر میدم ).
خیلی معمولی و عامیانه صحبت میکرد. تقریبآ نصف دندوناش یکی در میون ریخته بود و چون جمع مردونه بود مابین جمله هاش از کلمات و جملات رکیک هم استفاده میکرد و گاهی که فضا اجازه میداد بقیه هم نیشخندی میزدن.
من ساکت بودم و فقط تماشا میکردم. با خودم گفت : آست خاک تو اون سرت کنن که اینقدر ضعیفی که باید پات به همچین جاهایی باز بشه که این یارو . . . .
یادم افتاد که من در مقام قضاوت نیستم و نباید . . . .
داشتم با خودم فکر میکردم که اگه هر مساله ای رو الان اینجا مطرح کنن من خودم یه تنه حریفم که همه اینا رو قانع کنم و داشتم ازینکه پام به همچین جایی باز شده خودم و سرزنش میکردم که . . .
همونی که با یه دهن کج و ماوج و بدون دندون داشت حرف میزد و لابلای صحبت هاشم یه خنده ای میکرد، اتفاقی چشاش و به من دوخت و همون طور که صحبت میکرد جمله ای گفت، که انگار آب روی آتیش درون من ریخت.
با گفته اش چیزی رو به من منتقل کرد و با سر ازم تاییدیه گرفت که من اگرچه تا حالا صدها بار شنیده بودمش و خودمم برای دیگران ده ها بار در مقام یه مشاور غِرغِره اش کرده بودم ولی هرگز اینطور در هنگام عجز کسی بهم نگوشزد نکرده بودش و اینطور در نسوجم رسوخ نکرده بود.
کاملآدچار بهت شده بودم.
این سه روزه از زندگی من حاصل هرگز ها و عجب ها و ایکاش ها بود.
یه روزش در اوج شادی و سرخوشی، روز بعدش در حضیض دره های اندوه و تشویش و دوباره روز بعدش در یه آرامش نسبی و . .
تعجب من ازین بود که در شب اول اونقدر سر خوش و مست بودم که به خودم گفتم آست اگه الان دردناک ترین خبر ها رو هم بهت بدن کَکِت نمیگزه ها، ولی گزید.
روز بعدش اونقدر دچار تشویش و سردرگمی و یآس بودم که احساس نمیکردم روان شناس ترین ِ روان شناسان هم بتونن منو قانع و آروم کنن، ولی در عین انکار و ناباوری توسط چند تا آدم بسیار معمولی که من در مراودات روزمره ام اصلآ براشون تره هم خورد نمیکردم به آرامش رسیدم.
بهر حال تو اون جلسه دوستانه من دیگه تا آخر مجلس چیزی نشنیدم. علی رغم اینکه سعی میکردم حواسم و متمرکز کنم که شاید بتونم چیزی دیگه ای هم بفهمم ولی قادر به این کار نبودم. فقط سعی میکردم که جمله ای رو که شنیدم فراموش نکنم.
ولع سیگار داشتم و چند دقیقه ای زود تر از مهدی اومدم بیرون . . . .
داشتم قدم میزدم که مهدی اومد بیرون. بی اختیار خنده ام گرفت. تا اومد جلو که دست بده بغلش کردم و با خنده گفتم : مهدی ! دیدی این دو شبه چقد تو رو اذیت کردم و خودم و ضایه ؟! مهدی دیدی چقد مثل بچه ها هی وَر زدم ؟!
خندید و منم از خنده اش خنده ام گرفت.
رفتیم و کمی قدم زدیم. احساس سبکی میکردم. به یه پارک رسیدیم نزدیک خونه ام. بعد از حدود دو سال که من اونجا ساکنم این اولین بار بود که به این پارک میرفتم.
سر گرم صحبت بودیم. بوی سبزه ها و گل ها به مشامم میخورد و دلم میخواست گلها و سبزه ها رو بجَوَم.
عصر خنکی بود و نسیم آرومی میوزید و به بدنم میخورد و نوازشم میکرد. این صحنه چیزی شبیه به صحنه هایی بود که من زمانی که تو جنوب کار میکردم زیر آفتاب سوزانش این صحنه های خنک و سر سبز و سایه سار رو برای خودم متصور میشدم و تجسم ذهنیش منو به آرامش می رسوند.
احساس کردم تو همون فضایی دارم قدم میزنم که مهدی هم شب اول تو مراقبه برام توصیف کرد، فقط پرده های سفید توش نبود.
جریان من مثل اون غریبه اییه که وارد شهری شد و دید مردم دارن غذا تقسیم میکنند. علت رو پرسید. گفتند آخرین روز ماه رمضانه. متعجب شد و با کمی افسوس به خودش نهیب زد گفت : چه ماه هایی میاد و میره و ما بی خبریم !!
حالا منم نمیدونم تا حالا چند تا نشانه تو زندگیم اومده و رفته و من ندیدمشون. نمیدونم کدوم یک از انسانهای اطرافم حکم نشانه و آیت رو برای من داشته اند، ولی با دیدن این آخرین نشانه ، ازین به بعد باید بیشتر دقت کنم. حتی سر چیز های ساده و پیش پا افتاده زندگیم. اعتراف نمیکنم با شنیدن یه جمله مشکلم نیست شد و یا حل شد و . . . که هنوز هست ولی شنیدن یه جمله آنچنان منو متوجه این نشانه ء عزیز کرد و منو از انرژی و نیروی برتر لبریز کرد که احساس کردم سرشار از صبرم، سرشار از محبت و لبریز از باران ( !! )
اینکه برای من چه مشکلی به وجود اومد و چه جمله ای شنیدم که آروم شدم زیاد مهم نیست چرا که مصداق اینه :
لب ببند و چشم ببند و گوش ببند
گر ندیدی سِـــّر ِ حـــــق آنجا بخند
بهر حال طی این چند روزی که حالت هاش اینجا درج شد من حس هایی رو تجربه کردم که طی این چند سال زندگیم هرگز و هرگز درک نکرده بودم. دریافتم انسانهایی درین دنیا وجود دارند که میتونه دیدار مجازیشون آنچنان قلب منو گرم و لبریز از محبت کنه که آغوش لمس نکرده ء مادر هم توانایی اش و نداشته. نیرو و قدرت ماورایی رو در کنار خودم دیدم که هرگز نزدیکیش و تا این اندازه درک نکرده بودم و خدایی که میشناختم (!)، آنقدر همنشین یافتم و آنقدر نزدیک با من اتمام حجت کرد که صدای لرزش لب هاش و روی لاله ء گوشم احساس کردم.
اینا رو ننوشتم که بگم روحانی شدم. نه! نه! من هنوز همان آست جسمانی هستم. هنوز هم دارای نواقص، هنوز هم دارای خشم، دارای کمبود ها، شهوت، دغل بازی و . . . و البته کمی هم خلقیات خوب.
فقط خواستم حالا درونیم و درج کرده باشم و احساستم رو. حس های بد رو برای اینکه بتونم ازشون رها بشم و حس های خوب رو برای اینکه عمیق تر تو ذهنم حک شون کنم. حس هایی که هیچ وقت تجربه نکرده بودم.
همین و بس.
از لابلای همین نشانه ها دوستان خوبی همچون شما ها یافتم و لذتی رو تجربه کردم که هیچگاه احساس نمیکردم اینجا بتونم درکش کنم.
پی نوشت : چند روزی نیستم. اگه نتونستم جواب محبت هاتون و بدم، عفو بفرمایید تا برگردم.