همیشه ازونجایی که تو فامیل با همه شوخی میکنم و سر به سر همه اعم از زن و مرد و غیره (!) میزارم، تقریبآ دیگه تو تمام جمع های فامیلی ِ دخترانه و پسرانه و مردانه و علی الخصوص زنانه بدون هیچ گونه مقاومتی پذیرفته میشم.
اینه که مثلآ تو مهمونی ها تنها پسری که اجازه دخول به قسمت زنانه رو داره منم. ضمنآ چون خیلی هم به تفریحات سالم (!) مخصوصآ "غیبت" علاقه نشون میدم اینه که وقتی خاله ها و عمه ها آخر مهمونی ها دور هم جمع میشن برای انجام عمل مقدس غیبت، من integral part ( جزو لا ینفک ) قضیه هستم و دعوت میشم.
تو یکی از همین جمع های زنونه که خاله ها و دختر خاله ها و سایر زنای فامیل دور هم جمع بودن و حاضرین پروندهء غایبین و بررسی میکردند، درحین صحبت های زنونه که گل انداخته بود یه دفه کلمه "س و ت ی ن" از دهن یکی از دخترا درومد و بلافاصله با سکوت بقیه من متوجه شدم که احتمالآ کسی بندی به آب داده و مرتکب سوتی عظما گشته.
اون زمان منم معنی این واژه رو دقیقآ نمیدوستیم. فلذا با همون صدای تازه به بلوغ رسیده مون که همانا شبیه بوق بیابونی تریلیه پرسیدم : س و ت ی ن یعنی چی ؟
یکی چشم غره رفت ! اون یکی لبش و گاز گرفت ! یکی با دستش زد رو لُپش ! اون یکی از پشت اشاره زد که یعنی خفه شو !
منم که متوجه هیشکدوم ازین عکس العملا نشده بودم دوباره سوالم و تکرار کردم. ( ز گهواره تا گور دانش بجو را حال کردید خدایی – یابن الحسن کجایی )
این دخی مُخی های فامیل که دیدن من خجسته تر ازین حرفام که متوجه بشم سعی کردن قضیه رو یه جوری ماست مالی کنن و هی گفتن هیچی بابا! ولش کن ! خب ! دیگه ! چه خبر ؟ چطوری ؟ بریم دیگه بخوابیم دیگه ! بچه ها چایی میخورید ؟ و. . . .
منم که ضعف اونا رو دیده بودم همچنان اصرار که یالا بگید وگرنه الان میرم از عمه بزرگه میپرسم. ( عمه نگو - مادر فولاد زره ! ).
در نهایت وقتی دیدن در مقابل این میل و عطش فوق العاده من برای دانستن حقایق نمیتونن مقاومت کنن یکیشون که از همه به من نزدیک تر بود کمی صورتش و نزدیکتر به من کرد و طوری که اونایی که خواب بودن نشنوند و بیدار نشند گفت : ایییییشششش چقد سیریشی تو آسِت. بابا جون این دامن های کوتاه که تازه مُد شده و تا زیر با سنه رو میگن س و ت ی ن ! حالا اگه کِرمت نِشت برو بِکَپ.
من که انگار به موفقیتی بزرگ نائل شده بودم گفتم : خب این دیگه چیزیه ! خیر سرتون همون اولش میگفتید دیگه ! و بفرموده ایشان رفتیم و کَپیدیم .
این قضیه گذشت تا همین چند سال پیش که یه شب خونه یکی از دوستام دعوت شده بودم و از قضا یکی دیگه از دوستام هم که تازه متاهل شده بود به همراه خانوم محترمش اونجا بود. ناگفته نماند که خانومش یه دامن کوتاه به تن کرده بود.
جاتون خالی مهمونی خوبی بود و کلی دوبس دوبس داشت.
شب که برگشتم خونه دیدم خواهرم و شوهرش و بابا و مامان و یه چند تا دیگه از فامیل های دومادمون و زن داداشمون که ما باهاشون خیلی رودروایسی داریم خونه ما جمعند و همگی نشستند و دارن صحبت میکنند.
ما که وارد شدیم بلند شدند و سلام و علیکی کردیم و نشستیم تو جمع.
طبعآ چون تازه وارد ِ جمع من بودم رو کردن به من که خب، کجا بودی آقا آسِت ؟ چه خبرا ؟ و خوش گذشت ؟ و . . . .
منم شروع کردم به شرح مهمونی و دقیقآ وقتی همه مشغول گوش کردن به افاضات اینجانب بودن رو کردم به مامانم و گفتم : راستی آرمان هم با خانومش اومده بود .
مامان بنده خدای منم چون خبر ازدواج آرمان و قبلآ شنیده بود، از همه جا بی خبر پرسید : اِ، خب. خوب بودند ؟ خانومش چطور بود ؟ منم گفتم : آره. خیلی زن مهربونی بود. خیلی هم متشخص و سنگین بود.
و بعد خیر سرم اومدم قشنگ جزییات و بگم، گفتم : آره به چشم خواهری خانومش خیلی زیبا بود. مخصوصآ با اون س و ت ی ن مشکی که پوشیده بود خیلی زیبا تر شده بود، که یه دفه دیدم هر کی در هر حالتی بود همون جوری خشکش زد !!!
باباهه از اون ور اتاق یه نگاه چپکی بهم کرد که یعنی یالا پاشو گورت و گم کن تا نزدم شَل و پَلِت نکردم ! لنگه درِ لَندِهور!
مامانه با گوشه روسریش زیر چونه اش و کمی خاروند و بنده خدا هیچ عکس العملی نتونست نشون بده.
خواهره همینجور که یه نیگا به من میکرد و یه نیگا به فرش زیر پاش، گوشه لبش و گاز گرفت و پاشد که از جمع بره بیرون یکی هم زد رو شونه من که یعنی بیا بیرون، که دارم برات.
پا شدم و رفتم آشپزخونه. حالا داشته باشید که همه جمع همونطور که میوه یا شیرینی تو دهنشون بود و میخوردند در همون حالت خشکشون زده بود و خیره به من نیگا می کردند.
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد و رفتیم آشپزخونه.
تو آشپزخونه خواهرم گفت : مرتیکه نره خر تُرشی !!! قد یه لنگه در شدی واسه خودت !!! اگه عین آدما ازدواج کرده بودی الان دو تا توله از سر و کولت بالا میرفتن. این اراجیف چیه که میگی ؟ نمیگی من جلو فامیل شوهرم آبرو دارم.
منم از همه جا بیخبر گفتم : مگه چی گفتم بابا. خواهرم گفت: این چی بود گفتی مرتیکه هیز ؟
تو چطور عمق لباسای زن دوستت رو دیدی که فهمیدی س و ت ی ن ش چه رنگیه ؟
حالا منم که اصلآ نمیدونم اینا در مورد چی حرف میزنن گفتم: چرا چرت و پرت میگید ؟! عمق لباس کدومه ؟
حالا یه دامن طرف و بر انداز کردیم هیز شدیم ؟ دیگه دامن که عمق لباس نیست ! خواهرم گفت : دامن بله ولی اون ، اون ، س و ت ی ن چرا.
منم که تازه درِ قابلمه ام ( استعاره از دوزاری ) داشت می افتاد با تعجب پرسیدم اٍاٍاٍ مگه این دامن کوتاه ها اسموشن س و ت ی ن نیست ؟
خواهرم که از شدت عصبانیت نمیدونست بکوبه تو سر من ( البته عمرآ قدش میرسید ) یا از این حرف من بخنده گفت : احمق جون س و ت ی ن اونیه که . . . . . .
من که تازه فهمیده بودم چه سوتی داده بودم گفتم خودتون اون شب، چند سال پیش گفتید این دامن کوتاه ها رو میگن.!!!!
خواهرم گفت: تو اون شب نفهمیدی سر ِ کارت گذاشتن بچه ها، دیوونه ؟!
من که دیگه حسابی ته مانده آبرو حیثیتمون و با کاردک اون شب جمع کرده بودم و در طبق اخلاص گذاشته بودم، حالا مگه دیگه روم میشد برگردم تو جمع !!!
یه راست رفتم خوابیدم و تا صبح به این حماقت ابلهانه خودم خندیدم. البته تا صبح همش خوابِ دامن کوتاه یا همون س و ت ی ن می دیدیم.
