تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

همیشه ازونجایی که تو فامیل با همه شوخی میکنم و سر به سر همه  اعم از زن و مرد و غیره (!) میزارم، تقریبآ دیگه تو تمام جمع های فامیلی ِ دخترانه و پسرانه و مردانه و علی الخصوص زنانه بدون هیچ گونه مقاومتی پذیرفته میشم.

اینه که مثلآ تو مهمونی ها تنها پسری که اجازه دخول به قسمت زنانه رو داره منم. ضمنآ چون خیلی هم به تفریحات سالم (!) مخصوصآ "غیبت" علاقه نشون میدم اینه که وقتی خاله ها و عمه ها آخر مهمونی ها دور هم جمع میشن برای انجام عمل مقدس غیبت، من integral part ( جزو لا ینفک ) قضیه هستم و دعوت میشم.

تو یکی از همین جمع های زنونه که خاله ها و دختر خاله ها و سایر  زنای فامیل دور هم جمع بودن و حاضرین پروندهء غایبین و بررسی میکردند، درحین صحبت های زنونه که گل انداخته بود یه دفه کلمه "س و ت ی ن" از دهن یکی از دخترا درومد و بلافاصله با سکوت بقیه من متوجه شدم که احتمالآ کسی بندی به آب داده و مرتکب سوتی عظما گشته.

اون زمان منم معنی این واژه رو دقیقآ نمیدوستیم. فلذا با همون صدای تازه به بلوغ رسیده مون که همانا شبیه بوق بیابونی تریلیه پرسیدم : س و ت ی ن یعنی چی ؟

یکی چشم غره رفت ! اون یکی لبش و گاز گرفت ! یکی با دستش زد رو لُپش ! اون یکی از پشت اشاره زد که یعنی خفه شو !

منم که متوجه هیشکدوم ازین عکس العملا نشده بودم دوباره سوالم و تکرار کردم.  ( ز گهواره تا گور دانش بجو را حال کردید خدایی – یابن الحسن کجایی )

این دخی مُخی های فامیل که دیدن من خجسته تر ازین حرفام که متوجه بشم سعی کردن قضیه رو یه جوری ماست مالی کنن و هی گفتن هیچی بابا! ولش کن ! خب ! دیگه ! چه خبر ؟ چطوری ؟ بریم دیگه بخوابیم دیگه ! بچه ها چایی میخورید ؟ و. . . .

منم که ضعف اونا رو دیده بودم همچنان اصرار که یالا بگید وگرنه الان میرم از عمه بزرگه میپرسم. ( عمه نگو - مادر فولاد زره ! ).

در نهایت وقتی دیدن در مقابل این میل و عطش فوق العاده من برای  دانستن حقایق نمیتونن مقاومت کنن یکیشون که از همه به من نزدیک تر بود کمی صورتش و نزدیکتر به من کرد و طوری که اونایی که خواب بودن نشنوند و بیدار نشند گفت : ایییییشششش چقد سیریشی تو آسِت. بابا جون این دامن های کوتاه که تازه مُد شده و تا زیر با سنه رو میگن س و ت ی ن ! حالا اگه کِرمت نِشت برو بِکَپ.

من که انگار به موفقیتی بزرگ نائل شده بودم گفتم : خب این دیگه چیزیه ! خیر سرتون همون اولش میگفتید دیگه ! و بفرموده ایشان رفتیم و کَپیدیم .

این قضیه گذشت تا همین چند سال پیش که یه شب خونه یکی از دوستام دعوت شده  بودم و از قضا یکی دیگه از دوستام هم که تازه متاهل شده بود به همراه خانوم محترمش اونجا بود. ناگفته نماند که خانومش یه دامن کوتاه به تن کرده بود.

جاتون خالی مهمونی خوبی بود و کلی دوبس دوبس داشت.

شب که برگشتم خونه دیدم خواهرم و شوهرش و بابا و مامان و یه چند تا دیگه از فامیل های دومادمون و زن داداشمون که ما باهاشون خیلی رودروایسی داریم خونه ما جمعند و همگی نشستند و دارن صحبت میکنند.

ما که وارد شدیم بلند شدند و سلام و علیکی کردیم و نشستیم تو جمع.

طبعآ چون تازه وارد ِ جمع من بودم رو کردن به من که خب، کجا بودی آقا آسِت ؟ چه خبرا ؟ و خوش گذشت ؟ و . . . .

منم شروع کردم به شرح مهمونی و دقیقآ وقتی همه مشغول گوش کردن به افاضات اینجانب بودن رو کردم به مامانم و گفتم : راستی آرمان هم با خانومش اومده بود .

مامان بنده خدای منم چون خبر ازدواج آرمان و قبلآ شنیده بود، از همه جا بی خبر پرسید : اِ، خب. خوب بودند ؟ خانومش چطور بود ؟ منم گفتم : آره. خیلی زن مهربونی بود. خیلی هم متشخص و سنگین بود.

و بعد خیر سرم اومدم قشنگ جزییات و بگم، گفتم : آره به چشم خواهری خانومش خیلی زیبا بود. مخصوصآ با اون س و ت ی ن مشکی که پوشیده بود خیلی زیبا تر شده بود، که یه دفه دیدم هر کی در هر حالتی بود همون جوری خشکش زد !!!

باباهه از اون ور اتاق یه نگاه چپکی بهم کرد که یعنی یالا پاشو گورت و گم کن تا نزدم شَل و پَلِت نکردم ! لنگه درِ لَندِهور!

مامانه با گوشه روسریش زیر چونه اش و کمی خاروند و بنده خدا هیچ عکس العملی نتونست نشون بده.

خواهره همینجور که یه نیگا به من میکرد و یه نیگا به فرش زیر پاش، گوشه لبش و گاز گرفت و پاشد که از جمع بره بیرون یکی هم زد رو شونه من که یعنی بیا بیرون، که دارم برات.

پا شدم و رفتم آشپزخونه. حالا داشته باشید که همه جمع همونطور که میوه یا شیرینی تو دهنشون بود و میخوردند در همون حالت خشکشون زده بود و خیره به من نیگا می کردند.

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد و رفتیم آشپزخونه.

تو آشپزخونه خواهرم گفت : مرتیکه نره خر تُرشی !!! قد یه لنگه در شدی واسه خودت !!! اگه عین آدما ازدواج کرده بودی الان دو تا توله از سر و کولت بالا میرفتن. این اراجیف چیه که میگی ؟ نمیگی من جلو فامیل شوهرم آبرو دارم.

منم از همه جا بیخبر گفتم : مگه چی گفتم بابا. خواهرم گفت: این چی بود گفتی مرتیکه هیز ؟

تو چطور عمق لباسای زن دوستت رو دیدی که فهمیدی س و ت ی ن ش چه رنگیه ؟

حالا منم که اصلآ نمیدونم اینا در مورد چی حرف میزنن گفتم: چرا چرت و پرت میگید ؟! عمق لباس کدومه ؟

حالا یه دامن طرف و بر انداز کردیم هیز شدیم ؟ دیگه دامن که عمق لباس نیست ! خواهرم گفت : دامن بله ولی اون ، اون ، س و ت ی ن  چرا.

منم که تازه درِ قابلمه ام ( استعاره از دوزاری ) داشت می افتاد با تعجب پرسیدم اٍاٍاٍ مگه این دامن کوتاه ها اسموشن س و ت ی ن نیست ؟

خواهرم که از شدت عصبانیت نمیدونست بکوبه تو سر من ( البته عمرآ قدش میرسید ) یا از این حرف من بخنده گفت : احمق جون س و ت ی ن اونیه که  . . . . . .

من که تازه فهمیده بودم چه سوتی داده بودم گفتم خودتون اون شب، چند سال پیش گفتید این دامن کوتاه ها رو میگن.!!!!

خواهرم گفت: تو اون شب نفهمیدی سر ِ کارت گذاشتن بچه ها، دیوونه ؟!

من که دیگه حسابی ته مانده آبرو حیثیتمون و با کاردک اون شب جمع کرده بودم و در طبق اخلاص گذاشته بودم، حالا مگه دیگه روم میشد برگردم تو جمع !!!

یه راست رفتم خوابیدم و تا صبح به این حماقت ابلهانه خودم خندیدم. البته تا صبح همش خوابِ دامن کوتاه یا همون س و ت ی ن می دیدیم.

نتیجه اخلاقی :

این بود نتیجه اُپِراسیون ِ خاله زنیکه

همه مات ماندند از شنیدن این تیکه

پی نوشت ضروری: ازونجایی که "حلال زاده ها" ممکنه بعضی کلمات در متن رو نتونند ببینند لطفآ

 Ctrl + A رو کلیک کنید و دوباره بخونید.

با تشکر از آلما و مرجان عزیز که غلط های املاییم و گوشزد کردند. البته اولی با درج نظر عمومی آبرومون و برد و دومی با درج نظر خصوصی آبرومون و خرید.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 3:21  توسط آسِت  | 

دیدن این و همچنین این یکی رو به دوستان ۱۸ - سال توصیه نمیکنم لذا هر گونه متحول شدن احوال آنها پس از مشاهده این عکوس ( جمع عکس ) بر عهده خودشان میباشد.

مرغ رو به خروس : عسیسم یه چیزی به اون کارمنده نمیگی ؟ بهم متلک انداخت و گفت : الهی رونت و بخورم خوشگله !

خروس رو به مرغ : ولش کن بابا. اون تخمتم نمیتونه بخوره !

منبع عکس : سایت شاغلام.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:13  توسط آسِت  | 

یه لینک جالب امروز رسید از دست محبوبی به دستم ! بدو گفتم این لینک و از کجا آوردی که از دیدن این لینک و بوی دلاویزش مست مستم ؟

روی این کلیک کنید. تو باکس اول اسم کسی رو که دوست دارید بنویسید و تو باکس دوم هم اسم خودتون و و بعد روی VISUALIZAR کلیک کنید.

پی نوشت : این وبلاگ هیچ گونه مسئولیتی در قبال این لینک قبول نمیکند و هر گونه عواقب ناشی از کلیک به عهده کلیک کننده است و لاغیر.

و من الله توفیق !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:58  توسط آسِت  | 

 دوستی دارم که خدای آدم ضایع کنی در جمع های دوستانه است و علاقه بسیار زیادی به مچ گیری داره.

مثلآ اگه شب تو خونه من نشسته باشیم و بپرسه که شام داریم ؟ و با جواب منفی من روبرو بشه پا میشه میره در یخچال و باز میکنه تا مطمئن بشه و اگر هم چیزی پیدا کنه از همونجا منو نیگاه میکنه و با خنده میگه : نسناس این همه غذا هست تو یخچالت که! و بعد هم میاره و میشینه میخوره.

یا مثلآ اگر در جمعی دوستانه یکی سهوآ و یا عمدآ یه خالی ببنده تا این یارو رو ضایع نکنه از تلاشش دست برنمیداره.

چند روز پیش عصر از شرکت زود رفتم خونه و دراز کشیده بودم و داشتم فیلم میدیدم. ( تازگیها علاقمند به فیلم شدم و چند تا چند تا فیلم میخرم و میبینم ) که دیدم شماره این پسره سیریش افتاد رو موبایلم. اول جواب ندادم.

دوباره زنگ زد. دیدم نخیر ! این یارو ول کن مامله نیستش و تا جوابش و ندم میخواد یه سره زنگ بزنه.

صدام و خواب آلود کردم و گفتم :الوو !

گفت : - سلام آسِت جان. خوبی ؟ داشتم از در خونه تون رد میشدم گفتم بیام یه ده دقیقه ببینمت و برم. دلمون واست تنگ شده مومن ِ خدا.

من : عزیزم خواب بودم الان. خیلی هم خسته ام. شب هم باید جایی برم. موکولش کن به یه روز دیگه.

- به جون آسِت فقط دلم برات تنگ شده. زیادم وقتت و نمیگیرم. فقط میام یه سیگار با هم بکشیم و رفع زحمت میکنم.

من در حالی که به شکم دراز کشیدم و دارم گل های قالی و میشمارم با یه دست میزنم تو سر خودم و بهش میگم : جون خودت امروز کار دارم. بزار یه شب دیگه که میپره وسط حرفم و میگه : بابا آآآآه رسیدم در خونه تون .

درو باز کن بابا جون ! بعدشم زِررررر زنگ میزنه.

درو باز میکنم و خودم و میزنم به خواب آلودگی و دوباره همونطور جلوش دراز میکشم.

تا میاد تو میگه: نسناس پس تو که گفتی خوابیدی ! این کامپیوترت که روشنه و داری فیلم میبینی که و بعد میگه: میخوای ما رو بازی بدی سید ؟ ما خودمون ختمیم بابا جون.

میگم : حالا تو مثلآ مچ منو نگیری نمیشه اَلدنگ ؟

میگه: نه جون آسِت. همینطوری گفتم. سر به سرت گذاشتم. میگم ایندفه ازین شوخی ها با من بکنی سر به درت میزارما.

میرم آشپزخونه تا چایی بزارم که از تو اتاق داد میزنه بیا بابا جون ! دو دقیقه اومدیم خودت و ببینیم و بریم.

میگم تا تو سیگارت و بکشی من یه دوش بگیرم. میگه برو داداش. برو کارات و انجام بده. فقط چطور این فیلم و بزنم بیاد اولش ؟؟

تو حمام که شامپو زدم به سرم و داشتم موهام و چنگ میزدم با خودم گفتم یَک آشی برات بپزم مرتیکه جولومبور که دفعه دیگه زرتی سرت و مثل گاو نندازی پایین و بیای در خونه من و آسایشمون و پی پی کنی توش.

اون روز خلاصه رفت تا همین چند روز پیش که دوباره زنگ زد بهم.

تازه از شرکت اومده بودم خونه و ماشین و نزاشتم پارکینگ چون دوباره میخواستم برم بیرون.

تو خونه رو کاناپه دراز کشیده بودم و مثل پیر مردا اخبار تماشا میکردم که دیدم موبایلم زن خورد.

الو ! سید جان کجایی بابا ؟ نمیگی ما دلمون واست تنگ میشه اخوی ؟ کجاهایی ؟ اگه ما یه زنگ نزنیم که تو حال رفقا رو نمیپرسی !

تو دلم میگم ای الهی کارد ِ دَسّه سیاه بره تو اون دلت قُرمدَنگ !

میگم : خونه داداشمم. مامانم از شهرستان اومده یه سر اومدم ببینمش .

میگه : تا کی اونجایی پسر؟ میتونی خودت و برسونی تا یه بیست دقیقه دیگه؟

میگم : نه بابا ! حالا تازه اومدم پیش مامانم. احتمالآ شام بمونم.

میگه : ای بابا. شام و بیار با هم بزنیم به بدن و وقتی با جواب منفی من روبرو میشه میگه : حیف شدا. دلمون هوات کرده بود گفتم یه سر بیام پیشت. اتفاقآ نزدیکای خونه اتم.

آروم میرم دم پنجره و میبینم با ماشینش از دور داره میرسه در خونه ما. پرده رو آروم میکشم و صدای تلویزیون رو هم کم میکنم.

بعد همینطور که داره و ِر میزنه میرسه درخونه و میگه : آسٍت جان میخوای ما رو دَک کنی ؟ ماشینت که دم دره ؟

میگم : تو باز اومدی مچ ما رو بگیری ؟ حالا حتما باید به تو دیلاق توضیح بدم که داداشم اومد دنبالم و دیگه ماشین خودم و نبردم ؟!

میگه : آها ! و بعدشم قطع میکنه ولی یه کم مشکوک قطع میکنه!!!!!

با خودم میگم این چَپَر چولاغ حتمآ فهمیده که من خونه ام و درو براش باز نکردم حالا میخواد اونقدر واسته دم در تا من که رفتم بیرون به قول خودش ضایم کنه.

یه نیگاه به ساعتم انداختم دیدم هنوز ۴۵ دقیقه ای فرصت دارم که به قرارم برسم.

دراز کشیدم و یه سیگار روشن کردم و اخبار و با صدای کم گوش میکردم.

یه بیست دقیقه ای گذشت. آروم رفتم پشت پنجره اتاق دیدم اِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ اِ. پسره ء ک...ن گلابی ماشینش و پارک کرده و پیاده شده و دست به کمر واسه من واستاده و سیگار میکشه.

دوباره اومدم و مشغول تی وی شدم. یه ربع دیگه گذشت. با خودم گفتم این تخم جن دیگه خسته شده و بی خیال شده و رفته.

رفتم پشت پنجره و دیدم عجب جونوریه !!! هنوز واستاده.

یواش یواش داشت دیرم میشد. این یارو هم دم در واسه من رژه میرفت.

موبایلم و برداشتم و زنگ زدم ۱۱۰

اپراتور : ۱۱۰ بفرمایید.

من : خسته نباشید قربان. من ساکن . . . .  هستم. الان یه پراید سیاه رنگ درست نزدیکه ۴۵ دقیقه است که جلو آپارتمان ما پارک کرده و یه غریبه توش نشسته.

قیافه اش هم همچین یه کم غلط اندازه. البته اولش دو نفر بودن ولی بعد از مدتی یکیشون رفت   ازونجا که چند روز پیش تو محله مون سرقت انجام شده وظیفه ء انسانی خودم دونستم مراتب و به عرضتون برسونم. میخواستم اگه امکان داره "برادرا" رو بفرستید بیان یه تحقیق بکنن.

اپراتور : از شما شهروند وظیفه شناس و مسئول تشکر میکنم. تا مامور های ما برسند شما لطف بفرمایید شماره ماشین اگه قابل رویت هست اعلام بفرمایید.

من : بله حتمآ. یادداشت بفرمایید . . . . . . .

مکالمه که تموم شد حدودآ ده دقیقه بعد دیدم ماشین گشت دم در واستاده و یه مامور داره داشبورد ماشینش و میگرده و یکی هم داره باهاش صحبت میکنه و مدارکش و چک میکنه.

تو دلم گفتم : هااااه. قُرمدنگ واستادی آمار منو بگیری ؟!

خلاصه یه ده دقیقه ای با مامورا مشغول صحبت که چه عرض کنم کل کل کردن بودن. ظاهرآ بهشون گفته بود اینجا خونه دوستمه. اونا هم گفته بودن اگه راس میگی زنگ بزن بهش و گوشی رو بده به ما تا آدرس و ازش بپرسیم.ازون طرفم گیر داده بودن بهش که اون یکی که تو ماشینت بوده کجاست ؟ این مفلوکم که هی قسم میخورد بابا من خودم تنها بودم. مامور ها هم گیر که بگو کجاست اون یکی .

پشت پنجره مشغول نظاره کردن این شوی زیبا و حزن انگیز بودم که دیدم موبایلم زنگ میخوره. پریدم برش داشتم دیدم خودِ مادر ق. . . . شه.

جواب ندادم.بیش از ۷-۸ بار تماس گرفت و من جواب ندادم. مامورها هم که دیدن من موبایلم و جواب نمیدم شکشون بیشتر شده بود.

خلاصه دیدم یکیشون نشست تو ماشین کنار این یارو و اون یکی هم با ماشین گشت پشت سرشون از در خونه مون رفتند.

خیالم که راحت شد پریدم پایین و سوار ماشینم شدم و رفتم.

فرداش زنگ زد !!

اون : آسِت دیروز اگه بدونی بخاطرت چه مکافاتی کشیدم !

من : بخاطر من ؟!! مگه چی شد ؟

اون : هیچی. در خونه واستاده بودم. نمیدونم کدوم خار. . . . . . .

من : اُی اُی اُی فحش نده ها .

اون : آره . میگفتم. اومدم در خونه تون منتظر تو بودم تا برگردی. نمیدونم کدوم یک از همسایه هاتون زنگ زده بود ۱۱۰ و گفته بود یه آدم مشکوک خیلی وقته واستاده تو کوچه ما.

من در حالی که خودم و متعجب نشون میدادم : خب. حتمآ اشتباهی شده. نداریم همچین همسایه های فضولی. خب بعدش چی شد ؟

اون : هیچی دیگه تا ساعت یازده شب تو کلانتری علاف بودیم تا بابا اینا سند ماشین و آوردن و نشون دادن که ماشین سرقتی نیست تا ولمون کردن.راستی تو کجا بودی چند بار هی باهات تماس گرفتم که به مامورا بگی اونجا خونه توئه ولی گوشیت و جواب نمیدادی.

من : آخی. دیدم میس کالات و ها. دوش میگرفتم. خب حالا که به سلامتی همه چیز رفع شده. الان کجایی ؟

اون : الان تو اتوبان نیایشم.

من : اوکی پس نزدیکی. منم دارم میرم خونه. فک کنم تا یه نیم ساعت دیگه خونه باشم. پس تو برو در خونه باش تا منم بیام. اوکی ؟

اون : نه قربونت . مزاحم نمیشم. انشالله یه شب دیگه. هر وقت خونه بودی.

من : آخی حیف شدا. دلمون برات تنگ شده بود اخوی خیلی زیاد. اوکی یه شب دیگه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 15:36  توسط آسِت  | 

 
IF YOU LOVE ME ! SAY YES, SAY YES
 
BUT
 
IF YOU DON'T LOVE ME ! CONFESS, CONFESS
 
BUT
 
NEVER TELL ME ! PERHAPS, PERHAPS
 
پی نوشت ضروری :
در پی درج  شعر بالا برخی از عناصر کفار و اسکتبارجهانی با براه انداختن شایعه اینطور در اذهان منعکس کردند که ظاهرآ خبراییه و صاحاب این وبلاگ بالاخره عاشق و خجسته شده اند.
درین ارتباط باید خدمت همه دوستان همیشه در صحنه اعلام کنم که ما فقط خجسته ایم و لاغیر.
در همین راستا و برای صحت ادعای خویش شعر زیر را به عنوان جوابییه برای ایشان درینجا درج میکنیم.
انشالله که خداوند متعال همه ما را به راه راست هدایت فرمایند. نه راه والضالین و نه راه غیر مغضوب الیه. فقط صراط مستقیم. انشالله تعالی ـ پنجشنبه ـ مورخه سوم ربیع الثانی سنه یکهزار و چهارصد و بسیت و نه .
و من الله التوفیق ـ آسٍت.
 
Love is the name
Sex is the game
Forget the name
Play the game
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 15:20  توسط آسِت  | 

در سمیناری بین المللی قرار بود کلمه ی مناسب تری بجای واژه " گ.و.ز" پیدا کنند و در اذهان عمومی و خصوصی بگنجانند.

فی الحال از هر کشوری نماینده ای حضور پیدا کرده بود و از ایران نیز هم عزیزی از خطه آذربایجان ( غربی و شرقی اش را به یاد ندارم ) در سمینار حاضر بود.

نماینده ای که از بلاد کفر سرزمین استکبار جهانی که همانا آمریکای جهانخوار که خون جوانان ما میچکد از چنگ او آمده بود پیشنهاد کلمه "گ.و.ز.ی.ش.ن -goozation " را داد ولی مورد تایید حاضرین قرار نگرفت چرا که همان کلمه ء مستهجن همچنان در آن نمایان بود.

نماینده کشور آلمان کلمه "گ.و.ز.ن.ا.خ - gooznuch" را پیشنهاد داد ولی باز هم به همان دلیل مورد تایید قرار نگرفت. مدتی گذشت و هر کس کلمه ای را در فراخور زبان رسمی کشور خودش پیشنهاد میداد ولی مقبول هییت داوران و حاضرین قرار نمیگرفت.

تا اینکه لحظه موعود فرا رسید. هاله ای از نور سراسر سالن را فرا گرفت. عزیز هموطنمان با قدمهایی استوار و محکم و سینه ای سپر گام برداشت و به پشت تریبون رفت. گویی هیچکس را یارای چشم برداشتن از او و پلک زدن نبود. سینه ای صاف کرد و بعد از زمزمه ای به روح پر فتوح زندگان و ج. . .ن و مردگان گفت:

پیشنهاد ما برای این کلمه مستهجن همانا کلمه  "چهار و نیم – ۵/۴" میباشد.

پیشنهاد مناسبی بود. چراکه نشانی از خود کلمه درآن نبود.

لحظه ای نفس ها در سینه ها حبس شد و همگان سری به نشانه تایید تکان دادند. ولی از آنجا که هر کلمه ء جایگزین می باید ربطی به آن کلمه میداشت نماینده هییت داوران چگونگی و شرح کلمه ء پیشنهادی  را از وی جویا شد .

وی اظهار کرد بر اساس اصول ریاضی عدد  "چهار و نیم" همانا برابر با عدد کسری "نه دوم-۲/۹" میباشد و در واژگان ترکی عدد ۹ همانا  " دوگوز " خوانده میشود. پس اگر ۲ صورت را با ۲ مخرج ساده کنیم  همانا کلمه "گ.و.ز"  باقی میماند .

درینجا صدای احسنت احسنت و صحیح است صحیح است ِ حاضرین بلند شد. همگان ایستادند و وی را چند ساعتی تشویق نمودند.

نتیجه اخلاقی : زین پس به جای واژه بد بو و مستهجن "گ.و.ز" بگوییم  "چهار و نیم".

مثال : باز "چهار و نیم " در دادی ای "چهار و نیمی" ؟!

پی نوشت ۱ : قال الاهالی العمل فی جوار المنقل : ارجحو ذغال المطبوع من الجمیع الاولاد الصالح. کانه القادرهم احول الحال بالنئشه بل اکثرهم فربما لا اولاد الصالح قادرن بانجامه.

 این روایت جزو روایات متواتره . یعنی اونقدر دهان به دهان گشته و نقل شده که نیاز به منبع و ماخذ نداره .

معنی : اهالی عمل ( یعنی اونایی که اهل شعار نیستن و اهل عملن ) میگن : ذغال خوب از اولاد خوب هم بهتره. چون اولاد خوب که نمیتونه تو رو نئشه کنه ولی ذغال خوب میتونه.

پی نوشت ۲ : بهتره منفور باشی بخاطر چیزی که هستی نه اینکه محبوب باشی بخاطر چیزی که نیستی.

پی نوشت ۳ : آدم ها بر دو قسمند:يا مادرزادي گرگ به دنيا مي ايند... ويا بره متولد مي شوند...گرگ ها هميشه گرگ مي مانند، ولي بره ها يا در نهايت تبديل به يک گوسفند تمام عيار مي شوند و يا ياد مي گيرند چگونه گرگ باشند.

قسمت جالب ماجرا اينجاست که گرگٍ "بره زاده" حريص تر و خون ريز تر از گرگٍ "گرگ زاده" است....چرا که او از روي عقده ء حقارت و کينه و نفرت مي درد و گرگ زاده تنها به حکم عادت.

پی نوشت آخری به توصیه نرگس عزیز درج شد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 0:15  توسط آسِت  | 

این بابای ما هر وخت از داهاتمون میاد خونه من کلی با خودش ازین مجسمه های ده تا صد تومن که شبا کنار خیابون میفروشن ور میداره با خودش میاره و هی میگه اینو بزن اونجا ! اینو بزن اینجا !

اصلنم براش مهم نیست که مثلآ طرح خونه ء من سنتیه و مجسمه کلاسیک مثل د ا ش ا ق خر توش میزنه تو ذوق یا مثلآ طرح اتاقم کلاسیک و نمیشه یه زنبیل کهنه وسطش آویزون کرد.

سری قبل که اومده بود از قبل میدونستم که بازم مکافات داریم باهاش. تا اومد دیدم یه دو جین مجسمه صورتک خندان و چند تا تابلو که یه پسر و دختر همدیگه رو بغل کردن ( ازین جواتی هاش ) برداشته آورده و چکش و میخش و ریخت رو فرش و گفت خب !

اینو کجا بزنم ؟ اون و کجا بکوبم ؟

کلی فک زدم که بابا جان الان خسته ای قربونت برم . حالا یه چایی بخور. بزار یه سیگار با هم دود کنیم و . . تا بالاخره راضی شد دو دیقه کوتوروم کنه ( بشینه ).

خلاصه اون شب هی مشغولش کردم تا از یادش رفت ولی همش فکر فردا بودم چون میدونستم من که برم شرکت این دس به آب ! ببخشید دس به کار میشه .

صبح که میخواستم برم شرکت وقتی خواب بود رفتم و چکش و میخاش و برداشتم و یه جای دیگه قایم کردم.

عصری که برگشتم ظاهرآ خیلی دنبال میخش و چکشش گشته بود و تا منو دید با عصبانیت گفت : پسر تو ندیدی من این چکش و میخ و کجا گذاشتم ؟!

گفتم : مگه همون تو کابینت نزاشتی ؟ و سریع تر از اون خودم و رسوندم به آشپزخونه و تا اون بیاد میخ و چکشش و دوباره گذاشتم همونجایی که خودش شب اول گذاشته بود.

بعد در کشوی کابینت و باز کردم و گفتم : اینجاست که بابا جون !

بنده خدا داشت شاخ در می آورد. با تعجب اومد بالا سر من و گفت : ای بابا ! من امروز ده بار اینجا رو نگاه کردم و زیر و رو کردم پس چرا چیزی ندیدم؟ گفتم : شاید چون جلو چشمت بوده و حواست پرت بوده ندیدیشون.

خلاصه اون شبم هی سرش و گرم کردیم و خوابوندیمش ولی فرداش چون دیرم شده بود یادم رفت عملیات و دوباره اجرا کنم.

وااااااااای چشت روز بد نبینه وقتی از شرکت برگشتم انگار میخوان واسه یکی تولد بگیرن بسکه این مجسمه و تابلو ! آویزون کرده بود . اتاق خواب و کرده بود اتاق خواب بچه ! فقط چند تا باد کنک کم داشت که اویزون بشه.

بعد هم رو کرده به من و با افتخار میگه چطوره ؟

گفتم : خییییییییلی باحاله ! دستت بره لای چرخ گوشت ! ببخشید دستت درد نکنه.

همش خدا خدا میکردم تو این هاگیر واگیر کسی نیاد خونه که مجبورم بگم واسه بچه خواهرم تولد گرفته بودیم.

وقتی که رفت شهرستان همه رو جم کردم و ریختم تو یه کارتون و وقتی خودمم رفتم شهرستان تحویل داداش کوچیکم دادم. ببین چی بود که اونم میگفت : داداش اینا رو از تو اشغالی برداشتی آوردی؟ ( بچه عقلش رسید این بابای ما عقلش نرسید ).

خلاصه گرم صحبت بودیم که یهو باباهه اومد و تو و وقتی اون مجسمه ها به نظرش آشنا اومدن گفت : کاوه اینا اون مجسمه هایی نبود که من واسه خونه ات آوردم ؟؟

گفتم : نه ه ه ه ه ه ه ه ه  بابا جون. ولی چون خیلی قشنگ بودن رفتم و یه سری کامل مثل اونا رو خریدم واسه داداش کوچیکه ( که حال کنه ).

باباهه هم بادی به غبغب نداشته اش انداخت و گفت : آفرین ! آفرین ! راستی یه کوزه هم برات خریدم ایندفه اومدم واست میارمش بزار گوشه اتاقت. به اتاقت نما میده !!

پی نوشت : چند شب پیش خواب دیدم کور شدم. اصلآ نگران این نبودم که دیگه نمیتونم ببینم ولی همش نگران این قضیه بودم که ازین به بعد چطور وبلاگم و آپ کنم. با این کابوس لعنتی بیدار شدم و حس شعفی رو که اون لحظه بهم دست داد نمیتونم بیان کنم.فقط ازون روز به این فکر میکنم که چقدر به این فرزند مجازیم و صد البته شما دوستای خوبم دلبسته شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 17:49  توسط آسِت  |