+ پیرو پست قبلی که برای بسیاری از دوستان عزیز مبهم بوده که با ما چکار کردند باید با ذکر یه مثال، مسئله رو براتون روشن کنم.
یه روز یه سربازی که تازه از اسارات دشمن جان سالم بدر برده بود داشت با هیجان از شجاعت خودش و اتفاقاتی که براش افتاده بود تعریف میکرد و میگفت : دشمن مارو تو جبهه به اسارت گرفت و تمام اسیر ها رو یا میکشتن یا بهشون تجاوز میکردن !!
یهو یکی از شنوندگان ازش پرسید :خب، تو رو چیکار کردن؟ سربازه که تازه متوجه سوتی که داده بود شد، با لبخند گفت : البته منو کشتند !!
حالا دیگه شما هم هی گیر ندید که با تو چکار کردن دیگه ! ما رو کشتند .
+ راهرو ها و طبیعتآ آسانسور های ساختمانی که در حال حاضر زندگی میکنم خیلی خلوته و خیلی کم و بندرت پیش میاد که وقتی میخوام از آسانسور استفاده کنم شخص دیگه ای هم تو آسانسور باشه و وقتی که همسایه ها همدیگه رو تو آسانسور میبینن براشون تازگی داره. خود من معمولآ چون اصلا انتظار دیدن کسی رو ندارم یهو جا میخورم. چند روز پیش صبح سوار آسانسور شدم و دکمه ء پارکینگ و زدم و مشغول درآوردن مژه ای شدم که رفته بود تو چشمم.
به پارکینگ که رسیدم درو باز کردم و خواستم برم بیرون که یهو زن همسایه مون که میخواست از پارکینگ بیاد بالا در آسانسور و باز کرد و اون وقت صبح با دیدن من مثل اسب وحشی یکککک شیهه ای کشید که با شنیدنش منم جا خوردم و کمی عقب پریدم. بنده خدا اونم چون انتظار دیدن کسی رو تو آسانسور نداشت خیلی ولنگ و واز اومده بود. قلبم به شدت میزد. زنه هم از عکس العمل خودش و من خنده اش گرفته بود. گفتم : خانوم ! مگه جن دیدی؟ قلبم واستاد بابا!
چند روز بعدش که از شرکت رسیدم دم خونه خانومه با پسر هفت هشت ساله اش دم در بودند. پسرش وقتی منو دیده به مامانه نشونم میده و میگه : مامان. مامان، همون آقاهه که مثل جنه! تو دلم به زنه گفتم : ای تف به اون دهن لقت. آدم جن باشه بهتر از . . . . . .الله اکبر. حالا هی دهن ما رو وا میکننا.
+ مامانم زنگ میزنه و میگه امشب دارم میام خونه ات. میگم خوش اومدی ! ولی حالا چرا اینقدر یهویی ؟
میگه میام و برات توضیح میدم.
اصولآ این بابا و مامان ما استاد مطرح کردن مسایل در بدترین زمان و از بد ترین روش ممکن هستند.
میگه : بابات منو فرستاده باهات صحبت کنم. میدونم چه موردی رو میگه . میگم : خب، در خدمتم بفرمایید.
یهویی بی مقدمه داد میزنه و میگه : پسر جان تو نمیخوای یه سروسامانی به زندگیت بدی ؟ میگم : حالا خوبه خونه و زندگی من از اون داداشم که متاهله بیشتر سروسامان داره.
میگه من نمیدونم . بابات منو فرستاده تا باهات صحبت کنم. میگم خب صحبت هات و کردی ؟ میگه : آره .
میگم : اوکی در موردش فکر میکنم و بعد پا میشم که برم دوش بگیرم.
در حالی که داره ادای منو در میاره و میگه "اوکی بهش فک میکنم" میگه: جواب بابات و چی بدم ؟ میگم: بگو باهاش صحبت کردم کلی تحت تاثیر قرار گرفت و گفت تا آخر این ماه حتمآ یه نفر و میگیرم اگر هم نشد تعهد میدم یکی و حداقل صیغه کنم . خوبه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ؟
+ یه بار که از شهرستان با اتوبوس داشتم میومدم تهران مامانم سالاد الویه درست کرده بود ولی نمیدونم تخم مرغش و زیاد زده بود یا چند ساعتی بیرون یخچال مونده بود یا سسش خراب بود خلاصه کافی بود یه لقمه ازش بخوری تا کلاچت یه سره بشه و اسهال به رو. . . ببخشید گلاب به روتون اسهال بشید.
سوار اتوبوس که شدم دیدم نصف اتوبوس دخترای دانشجویی هستند که دارن برمیگردن تهران. با خودم گفتم خوبه دیگه تا تهران مشغول میشیم. چون من معمولآ در طی سفر با راننده ها گرم میگیرم و اغلب هم نقش شاگرد شوفرشون و بازی میکنم . آب میدم. ایستگاه های بین شهری مسافر سوار میکنم و کرایه هاشون و جم میکنم.
خلاصه وقتی نشستم چون خیلی گرسنه ام بود یکی دو لقمه ای از سالاد الویه مامان خوردیم و بعدشم سعی کردیم کپه مرگمون و بزاریم.
فک کنم نیم ساعتی بود که اتوبوس از ترمینال خارج شده بود که من با دل پیچه از خواب بیدار شدم و احساس کردم الانه که بند و به آب بدم.
از بغل دستیم پرسیدم چند ساعته خارج شدیم که گفت حدود نیم ساعته.
یا قمر بنی هاشم !! معمولآ اینا بعد از سه ساعت واسه ناهار و نمار نگه میدارن. حالا با این دل پیچه چه خاکی تو سرم بریزیم.
هر چی تلاش کردم خودم و نگه دارم نشد. اوضاع خیلی خراب بود و هر آن ممکن بود روتون گلاب . . .همون!
حالا این دختر مخترا هم پشت سر ما و همه هم هوشیار و بیدار داشتن خاطره تعریف میکردن .
ما بلند شدیم و یواش یواش رفتیم پشت سر راننده نشستیم و با شرمندگی تمام و خیلی آهسته طوری که بقیه مسافرا مخصوصآ دخترا نفهمن گفتم : جناب راننده. خیلی عذر میخوام. من اوضام خیلی خرابه و نمیتونم تا بین راه خودم و کنترل کنم. اگه میشه همین بغل مغلا یه ترمز بزن ما خودمون و خلاص کنیم.
رانندهه یه کم صداش و بلند کرد و گفت : ای بابا . مگه بچه کوچولویی ؟ مگه همین الان از ترمینال نیومدیم بیرون ؟ خب اونجا میرفتی دیگه !!
در حالی که سعی میکردم آهسته باهاش صحبت کنم که اونم صداش و بیاره پایین گفتم : قربان شما درست میگید. حالا کاریه که شده. قول میدم همین یه بار باشه و بعدشم کلی شرح دادم که مثلآ مشکل معده دارم که اینجوریه .
خلاصه رانندهه تو بیابون یه جای تقریبآ تپه مانند پیدا کرد و همینطور که فرمون و می پیچید به سمت کنار جاده به شاگردش گفت : عبااااااااااااااااااااااااس بغل و بپا .
من که دیگه چشامم قرمز شده بود پریدم پایین و رفتم پشت خاکریزه و . . . .!
حالا دیگه روم نمیشد بیام بالا. از اتوبوس که اومدم بالا همه این دختر مخترا کله هاشون و از بین صندلی آورده بودن بیرون و مارو تماشا میکردن . انگار جنایت کردیم ولی خداییش خودم از شرمندگی داشتم می مردم.
نشستم رو صندلیم و کمی هم این هیکل over size مون و کشیدیم پایین تر که ازپشت کسی نبینته مون و بیشتر شرمنده بشیم.
با خودم گفتم اینبار اگه همچین اتفافی برام پیش بیاد حتی اگه بمیرم هم عمرآ دیگه نمیرم به رانندهه بگم .
تازه داشت چشام گرم میشد که صدای قار و قور این شکم وا مونده دوباره درومد. وااااای از دلهره داشتم می مردم.
هی به خودم دلداری میدادم که الان دیگه نگه میداره واسه ناهار، بعد میدیدم نه بابا حالا دو ساعتی مونده و تا اون موقع نمیتونم دوام بیارم. هی خم شدم. هی راست شدم. هی خودم و جم کردم . هی لبام و گاز گرفتم.
نه ! نمیشد . داشتم می ترکیدم و دوباره هر آن احتمال داشت که فضا رو عطر آگین کنم .
آفا دوباره ما با خواری و خفت پا شدیم و رفتیم پشت سر راننده یه چند دقیقه ای نشستیم . رانندهه منو از تو آینه نگاه کرد و گفت : ها . چیه ؟ نکنه بازم میخوای بری پایین.
ازینکه خودش سر صحبت و باز کرده بود خوشحال شدم و با عجز گفتم : آقای راننده بخدا اوضام خیلی خرابه. سر جون هر کی دوست داری یه ترمز بزن. بخدا قول میدم اگه بازم تکرار شد اصلآ همون وسط جاده پیاده شم و برگردم که دیگه بیشتر مزاحمتون نشم.
اونم با صدای بلند طوری که همه مسافرا بشنون ( حتی اونایی که خوب بودن ) گفت : دهه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ! آقا جون ترسیدی خونه تون بری مستراب ؟ یا ترسیدی چاهتون پر شه ؟
اینجوری که تا ده ساعت دیگه هم نمی رسیم تهران. حالا همه مسافرا هم توجه شون به مکالمه ما جلب شده!!
خلاصه وقتی دید ما همچنان واستادم پشت سرش و خیال ندارم برم بشینم سر جام دوباره در حالی که فرمون و میچرخوند به طرف کنار جاده به شاگردش گفت : عبااااااااااااااااااااااااس بغل و بپا.
ما دوباره پریدیم پشت خاکریزا و . . . . . . .
کار که تموم شد دیگه روم نمیشد بیام بالا. با خودم گفتم از همینجا بر گردم و دیگه سوار نشم. ولی نمیشد.
خلاصه دوباره با خواری و خفت سوار شدیم . اینبار چند تایی هم از مسافرا سروصداشون درومده بود و یه چیزایی زمزمه میکردن. من فقط "کش" های آخرش و میتونستم بفهمم.
وقتی نشستم رو صندلی دیدم این یارو بغل دستیم روش و کرد اون ور و دماغش و گرفت . تو دلم گفتم سر تا پای خودت بوی پشگل میده ها اون وقت دماغت و واسه بوی متصاعد شده از سید میگیری نسناس؟
همینطور که داشتم فکر میکردم ببینم تا تهران چه خاکی تو سرم بریزم یهو یه فکر بکر به نظرم رسید.
سریع دست کردم تو ساکم و الویهء آش و لاش شده رو درآوردم بیرون.یه کم مرتبش کردم و ریختم تو بشقاب و پا شدم رفتم پیش رانندهه و شاگردش .
الویه و تعارفشون کردم و گفتم : قابل شما رو نداره آقای راننده. غذای خونگیه. مادر درست کرده.بفرما. بفرما تروخدا.
رانندهه هم که فکر میکرد من قصد دارم از دلش در بیارم الویه و یه لقمه چپش کرد و نصفش رو هم داد به شاگردش.
به من گفت : خودت نمیخوری ؟ تو دلم گفتم : دِ از همین وا مونده خوردم که الان اوضام اینه دیگه.
خلاصه وقتی خیالم راحت شد که الویه رو تا تهش خوردن بشقاب خالی رو برداشتم و رفتم نشستم سر جام و شروع کردم به شمردن.
حدودآ سر پانزده دقیقه بود که دیدم رانندهه در حالی که باسن مبارکش و هی داره پشت فرمون تکون میده و فرمون و به سمت کنار جاده میچرخونه داد میزنه عبااااااااااااااااااااااس بغل و بپا !
اتوبوس رفت کنار جاده و رانندهه پرید پایین پشت خاکریزا و پشت سرش عباس و پشت سرشون من.
وقتی میومدم بالا دیگه خیالم راحت بود چون حدود پانزده دقیقه دیگه دوباره رانندهه داد میزد عبااااااااااااااااااااس بغل و بپا.
خودش میپرید پایین و پشت سرش عباس و بعدشم من.
پی نوشت ۱ : بد هر چه میکنی بکن ای دشمن قوی - من نیز اگر قوی شدم از تو بَتر(بدتر) کنم.
پی نوشت ۲ : همیشه به دوستام میگفتم اگه بهم بگن فقط یه روز دیگه زنده ای و برو کارهای نکرده ات و انجام بده فقط اونقدر زمان درخواست میکردم که بتونم یه بار دیگه بابام و ببینم. چون همیشه احساسم این بوده که به چیزایی که میخواستم رسیدم.
ولی الان مدتیه که به این فکر میکنم که به غیر ازین کار یه کار نکرده دیگه ای هم دارم. باید اون قدر زمان درخواست کنم که بتونم یه نفر و تو زندگیم دوست داشته باشم تا بتونم لذت دوست داشته شدن و احساس کنم. آخه من تا حالا هیچکس و دوست نداشتم !!!!
دوستم داشته باش ، بادها، دلتنگ اند
دست ها ، بيهوده ، چشم ها، بي رنگ اند
دوستم داشته باش ، شهرها مي لرزند
برگ ها مي سوزند ، يادها مي گندند
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز
آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند
دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران
گرم تر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شاد تر خواهم شد
ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ، برگ را باور كن
آفتابي تر شو ، باغ را از بر كن
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند
خواب ديدم در خواب ، آب ، آبي تر بود
روز ، پر سوز نبود ، زخم، شرم آور بود
خواب ديدم در تو ، رود از تب مي سوخت
نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت
دوستم داشته باش . . . .