زمانی که تازه دیپلمم و گرفته بودم دانشکده افسری خلبانی نیروی هوایی قبول شده بودم. شنیده بودم که آزمایشهای بدنی خیلی سختی داره ولی خب تا اون موقع به چشم ندیده بودم. هر چی جلو تر میرفتیم آزمایشات دقیق تر و سخت تر میشد.
تا اینکه رسیدیم به مرحله آزمایشات داخلی. به گروه های ده نفره تقسیم شدیم و ده تا ده تا میرفتیم تو یه اتاق . یه پرستاره اونجا بود که گفت : لباسامون و در بیاریم و بعدشم رفت. ما هم مثل بچه های حرف گوش کن لخت شدیم طبیعتآ همه با جوراب، شورت پامون و یه زیر پوش تنمون یه لنگه پا واستاده بودیم و منتظر. حالا بماند که چقدر تو اون حالت به اون نه نفر بقیه که تا اون لحظه باهاشون غریبه بودیم میخندیدم، دیدن اون همه اندام و جوارح پشمالو ملبس به انواع شورت های مامان دوز و اسلیپ رنگارنگ خودش تو اون حالت فیلمی بود.
پرستاره رفت و دکتره اومد و تا ماها رو دید با عصبانیت داد زد : مگه بهتون نگفتن لخت شین ؟ همه با تعجب به پایین تنه مون یه نیگا کردیم . یعنی که مثلآ لختیم دیگه {داداچ} !
یه دو نفر که سیبیلاشون از ما کلفت تر بود گفتن : لختیم دیگه آقای دکتر ؟ و بعد یکی برای مسخره گفت : میخواین شورتمونم در بیاریم ؟ دکتره باعصبانیت بیشتر گفت : مزه نپرون نره غول. بله !! در بیارین . شورتاتونم در بیارین و بعدش رفت تو اتقا خودش. آقا! ما رو میگی فککمون افتاد. زدم پشت دستم و گفتم یا قمر بنی هاشم!! بیست سال خودمون و پلمپ نیگه داشتیم . بالاخره امروز حتی اگه به زورم شده بازش میکنند.
اون رفت و ما همه همدیگرو نگاه میکردیم که یعنی چی که شورتمونم در بیاریم !! مرد که ازین کارا نمیکنه ! واه و واه و واه . هیشکی خلاصه لخت نشد تا دوباره دکتره سر رسید.
اومد تو و گفت : مگه نمیخواین معاینه شین ؟ شورتاتون و در بیارین دیگه خیر سرتون. چیه ؟! میترسید از باکرگی در بیاین؟
و بعد رو به نفر اول کرد و گفت : شورتت و در بیار و بیا تو اتاق ببیینم .
دکتره رفت و ما همه به این یارو نیگا میکردیم . چند نفری هم هی شیرش میکردن و میگفتن : در بیار دیگه . مگه ندیدی دکتره چی گفت ؟ در بیار دیگه . اونم زیر بار نمی رفت تا اینکه دکتره صداش کرد تو.
یارو که تا اون موقع روش نشده بود لخت بشه باهمون شورت پاش رفت تو.
همه ساکت بودند ببین چه اتفاقی می افته.
یه چند لحظه ای به سکوت گذشت . . .
. . .
"آآآآآآآآآ خ" محکمی شنیدیم و و بعد در اتاق باز شد.
من اون لحظه دکتره رو دیدم که یه چوب نازک تو یه دستش بود و دست دیگه اش دستکش یه بار مصرف پوشیده بود و تو دهانه در واستاده بود. اون پسره بد بخت هم صورتش سرخ شده بود، لباش و دور چشاش کاملآ جمع شده بود ضمن اینکه کاملآ خم شده بود و درست معلوم نبود که شیکمش و گرفته یا لا پاش و!!! ولی یادمه که لپ هاش هی باد میکرد و خالی میکرد.
وقتی که همون طور خم بود و خواست از بین ماها عبور کنه چند باری خورد به در و دیوار تا بالاخره از اتاق رد شد.
دکتره که حالا نفر اول و معاینه کرده بود با لحن ملتمسانه گفت : آقایون ازتون خواهش میکنم لخت "مادر زاد" بیاید تو. خجالت نکشید وگرنه ردتون میکنم !!!! ( هرگونه برداشت سوء نفی میگردد و منظور آقای دکتر این بود که قبولتون نمیکنم. بخدا راس میگم )
تو همین حیث و بیث بود که یهو یکی از بچه ها روش و کرد به دیوار و پشتش و به ماها و یهویی شورتش و کشید پایین و گفت هر چه بادا باد .
انگار همه منتظر همین لحظه بودن که دیگه همه کشیدن پایین و لخت مادر زاد واستادن.
تو اون جمع من تقریبآ جزو کم سن ترین ها بودم به همین خاطر با کمی مکث و احساس خطر بعد از خوندن هفت تا امن یجییب و پنج تا قل هوالله خودم و سپردم به دست سرنوشت و کشیدم پایین و سریع پشتم و چسببوندم به دیوار که ایمن تر باشم. اگه بخوام احساسم و درون لحظه بیان کنم درست مثل این بود که بخوای تو یه استخر آب یخ شیرجه بزنی.!!
خلاصه ما آلات و ادواتمون و در آوردیم و ک و ن لخت و . . . . آویزون واستادیم. جالب بود که اولش همه فقط خیره شده بودن به روبروشون و جای دیگه ای رو نگاه نمی کردن ولی کم کم سر شوخی باز شد.
ما که از ترسمون لباسامون و گذاشتیم رو زمین و یه دستمون به پشتمون بود و یه دستمون به جلومون که خدای نکرده گزندی از سایر برادرا بهمون نرسه!!
حالا هی دکتره میومد و هوار میکشید نره خر ترشی ساکت باش. هووووی لنگه در با تو ام ها!!
…
…
بالاخره نوبت ما رسید.
لباسامون و زدیم زیر بغلمون و سینه و سپر کردیم و آماده انجام هر گونه عمل واکنش سریع شدیم ورفتیم تو.
لباسامون و گذاشتیم رو تخت و به درخواست دکتر دراز کشیدیم.دکتره اومد جلو گفت : هاااا تو بودی اون بیرون هوار داد میکردی. نه ؟
گفتم نه بخد آقای دکترا. من اصلآ دوستی ندارم اون بیرون. اومد و با چوبش یه چند تا ضربه بهمون زد و یه دستکش یه بار مصرف کرد دستش و گفت : پات و وا کن ببینم !
من گفتم : هاه ؟! بله. چشم.
. . .
. . .
. . .
ده دقیقه بعد .
در باز شد و آقا کاوه با لباساش زیر بغل و با صورت کبود شده و لب ها و چشم های جم شده و چین خورده در حالی که خم شده بود از در اومد بیرون و در حالی که بقیه نمیدونستن شیکمش و گرفته یا لای پاش و، مدام لپاش و باد میکرد و خالی می نمود و سعی کرد از میون سایر بچه ها عبور کنه.
چند باری تلو و تلو خورد و به در و دیوار اصابت کرد ولی بالاخره خودش و به انتهای بیرونی اتاق رسوند.
چشام اونقدر سیاهی میرفت که جایی رو نمیدیدم ولی صدای دکتره و شنیدم که گفت : بعععععدی !
پی نوشت : گفتگوی منظوم حاج آقا با حاج خانوم به مناسبت والنتان
