تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

زمانی که تازه دیپلمم و گرفته بودم دانشکده افسری خلبانی نیروی هوایی قبول شده بودم. شنیده بودم که آزمایشهای بدنی خیلی سختی داره ولی خب تا اون موقع به چشم ندیده بودم. هر چی جلو تر میرفتیم آزمایشات دقیق تر و سخت تر میشد.

تا اینکه رسیدیم به مرحله آزمایشات داخلی. به گروه های ده نفره تقسیم شدیم و ده تا ده تا میرفتیم تو یه اتاق . یه پرستاره اونجا بود که گفت : لباسامون و در بیاریم و بعدشم رفت. ما هم مثل بچه های حرف گوش کن لخت شدیم طبیعتآ همه با جوراب، شورت پامون و یه زیر پوش تنمون یه لنگه پا واستاده بودیم و منتظر. حالا بماند که چقدر تو اون حالت به اون نه نفر بقیه که تا اون لحظه باهاشون غریبه بودیم میخندیدم، دیدن اون همه اندام و جوارح پشمالو ملبس به انواع شورت های مامان دوز و اسلیپ رنگارنگ خودش تو اون حالت فیلمی بود.

 

پرستاره رفت و دکتره اومد و تا ماها رو دید با عصبانیت داد زد : مگه بهتون نگفتن لخت شین ؟ همه با تعجب به پایین تنه مون یه نیگا کردیم . یعنی که مثلآ لختیم دیگه {داداچ} !

یه دو نفر که سیبیلاشون از ما کلفت تر بود گفتن : لختیم دیگه آقای دکتر ؟ و بعد یکی برای مسخره گفت : میخواین شورتمونم در بیاریم ؟ دکتره باعصبانیت بیشتر گفت : مزه نپرون نره غول. بله !! در بیارین . شورتاتونم در بیارین و بعدش رفت تو اتقا خودش. آقا! ما رو میگی فککمون افتاد. زدم پشت دستم و گفتم یا قمر بنی هاشم!! بیست سال خودمون و پلمپ نیگه داشتیم . بالاخره امروز حتی اگه به زورم شده بازش میکنند.

اون رفت و ما همه همدیگرو نگاه میکردیم که یعنی چی که شورتمونم در بیاریم !! مرد که ازین کارا نمیکنه ! واه و واه و واه . هیشکی خلاصه لخت نشد تا دوباره دکتره سر رسید.

اومد تو و گفت : مگه نمیخواین معاینه شین ؟ شورتاتون و در بیارین دیگه خیر سرتون. چیه ؟! میترسید از باکرگی در بیاین؟

و بعد رو به نفر اول کرد و گفت : شورتت و در بیار و بیا تو اتاق ببیینم .

دکتره  رفت و ما همه به این یارو نیگا میکردیم . چند نفری هم هی شیرش میکردن و میگفتن : در بیار دیگه . مگه ندیدی دکتره چی گفت ؟ در بیار دیگه . اونم زیر بار نمی رفت  تا اینکه دکتره صداش کرد تو.

یارو که تا اون موقع روش نشده بود لخت بشه باهمون شورت پاش رفت تو.

همه ساکت بودند ببین چه اتفاقی می افته.

یه چند لحظه ای به سکوت گذشت . . .

. . . 

"آآآآآآآآآ خ" محکمی شنیدیم و و بعد در اتاق باز شد.

من اون لحظه دکتره رو دیدم که یه چوب نازک تو یه دستش بود و دست دیگه اش دستکش یه بار مصرف پوشیده بود و تو دهانه در واستاده بود. اون پسره بد بخت هم صورتش سرخ شده بود، لباش و دور چشاش کاملآ جمع شده بود ضمن اینکه کاملآ خم شده بود و درست معلوم نبود که شیکمش و گرفته یا لا پاش و!!! ولی یادمه که لپ هاش هی باد میکرد و خالی میکرد.

وقتی که همون طور خم بود و خواست از بین ماها عبور کنه چند باری خورد به در و دیوار تا بالاخره از اتاق رد شد.

 دکتره که حالا نفر اول و معاینه کرده بود با لحن ملتمسانه گفت : آقایون ازتون خواهش میکنم لخت "مادر زاد" بیاید تو. خجالت نکشید وگرنه ردتون میکنم !!!!  ( هرگونه برداشت سوء نفی میگردد و منظور آقای دکتر این بود که قبولتون نمیکنم. بخدا راس میگم )  

تو همین حیث و بیث بود که یهو یکی از بچه ها روش و کرد به دیوار و پشتش و به ماها و یهویی شورتش و کشید پایین و گفت هر چه بادا باد .

انگار همه منتظر همین لحظه بودن که دیگه همه کشیدن پایین و لخت مادر زاد واستادن.

تو اون جمع من تقریبآ جزو کم سن ترین ها بودم به همین خاطر با کمی مکث و احساس خطر بعد از خوندن هفت تا امن یجییب و پنج تا قل هوالله خودم و سپردم به دست سرنوشت و کشیدم پایین و سریع پشتم و چسببوندم به دیوار که ایمن تر باشم. اگه بخوام احساسم و درون لحظه بیان کنم درست مثل این بود که بخوای تو یه استخر آب یخ شیرجه بزنی.!!

خلاصه ما آلات و ادواتمون و در آوردیم و ک و ن لخت و . . . . آویزون واستادیم. جالب بود که اولش همه فقط خیره شده بودن به روبروشون و جای دیگه ای رو نگاه نمی کردن ولی کم کم سر شوخی باز شد.

ما که از ترسمون لباسامون و گذاشتیم رو زمین و یه دستمون به پشتمون بود و یه دستمون به جلومون که خدای نکرده گزندی از سایر برادرا بهمون نرسه!!

حالا هی دکتره میومد و هوار میکشید نره خر ترشی ساکت باش. هووووی لنگه در با تو ام ها!!

بالاخره نوبت ما رسید.

لباسامون و زدیم زیر بغلمون و سینه و سپر کردیم و آماده انجام هر گونه عمل واکنش سریع شدیم ورفتیم تو.

لباسامون و گذاشتیم رو تخت و به درخواست دکتر دراز کشیدیم.دکتره اومد جلو گفت : هاااا تو بودی اون بیرون هوار داد میکردی. نه ؟

گفتم نه بخد آقای دکترا. من اصلآ دوستی ندارم اون بیرون. اومد و با چوبش یه چند تا ضربه بهمون زد و یه دستکش یه بار مصرف کرد دستش و گفت : پات و وا کن ببینم !

من گفتم : هاه ؟! بله. چشم.

. . .

. . .

. . .

ده دقیقه بعد .

در باز شد و آقا کاوه با لباساش زیر بغل و با صورت کبود شده و لب ها و چشم های جم شده و چین خورده در حالی که خم شده بود از در اومد بیرون و در حالی که بقیه نمیدونستن شیکمش و گرفته یا لای پاش و، مدام لپاش و باد میکرد و خالی می نمود و سعی کرد از میون سایر بچه ها عبور کنه.

چند باری تلو و تلو خورد و به در و دیوار اصابت کرد ولی بالاخره خودش و به انتهای بیرونی اتاق رسوند.

چشام اونقدر سیاهی میرفت که جایی رو نمیدیدم ولی صدای دکتره و شنیدم که گفت : بعععععدی !

 

پی نوشت : گفتگوی منظوم حاج آقا با حاج خانوم به مناسبت والنتان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 19:22  توسط آسِت  | 

+ تو مسجد نشستیم و همه مون داریم زر زر گریه میکنیم. یه دفه آخونده میگه : صلوااااات و همه صلوات میفرستن. همینطور که سرم تو کاپشنم و دارم گریه میکنم با آرنج میزنم به بغل دستیم که تازه مسیحی شده و میگم : مردک احمق تو چرا صلوات میفرستی ؟

اونم که تازه یادش افتاده میگه :راس میگیا !! عادت دارم. منم بهش میگم  : برو صلوات دین خودتون و بفرست.

اونم از لجش برمیگرده و میگه : تو بخاطر محمد داری گریه میکنی یا دلت از جای دیگه پره.

خیلی سخت تونستم نخندم و همچنان زر زر به گریه کردنم ادامه بدم.

همینطور که سرم و پایین گرفتم تو کاپشنم که مبادا خنده ام بگیره، سرم و بر میگردونم و میگم خیلی وقت بود گریه نکرده بودم. ولی خداییش یه کمش هم واسه این مرحوم بود.

تو همین هاگیر واگیر آخونده تو جمله اش میگه {حضرت} محمد و همه دوباره به اتفاق ِ این رفیق مسیحیمون میگن: الله و . . .

 

+ بچه که بودم هر چی به امتحان مدرسه نزدیک تر میشدیم کلاچ من بیشتر شل میشد. اونقدر که از این مامانمون میترسیدیم ازآقای جلیلی (مدیرمون ) واهمه نداشتیم. به سلابه مون میکشید این ننه مون.

یادمه صبا که پا میشد واسه نماز شبحش رو که یه چادر گل گلی سرش بود بالا سرم میدیدم. اول با صدای آهسته صدام میکرد و وقتی طبق معمول جواب نمیگرفت و میدید من مثل اصحاب کهف انگار سیصد ساله خوابم با نوک انگشت اشاره اش  بازوم و فشار میداد و بیدارم میکرد.

 

منم که گییییییییییییییج ! پا میشدم و مینشستم و هر چی میگفت که درسات و دوره کن میگفتم باشه و وقتی میرفت همون طور نشسته خوابم میبرد.

البته این چرت ملوکانه مون بیش از چند دقیقه دوام نمی آورد و معمولآ به فاصله چند دقیقه یهو از خواب میپریدم و اطرافم و بر انداز میکردم و کمی سرم و میخاروندم. چون یا توهم ! میزدم که مامانه برگشته بالا سرم یا اینکه واقعآ بر میگشت.

اگه توهم زده بودم که دوباره میرفتم توچرت بلژیکی و اگه هم برگشته بود که اینبار با کوچترین ضربه ء دستش مثل برق زده ها از جا میپریدم و در عرض سه ثانیه کتابم جلوم بود و داشتم بلند بلند میخوندم و حتی یه صفحه رو هم تموم کرده بودم. این کار و با آنچنان جدیت و سرعتی انجام میدادم که خودمم گاهی باور میکردم که الان دو سه ساعتی هست مشغول درس خوندن و دوره کردنم.

مامانه هم که میدید من مشغول شدم میرفت پی کارش.

ولی از بس این مامان ما اِس اِس و تیزه بعد از چند دقیقه دوباره میومد واسه سرکشی و وقتی میدید  من در همون حالت دراز کش، کتاب جلومه و چشامم بسته است صدا رو مینداخت ته گلوش و میگفت : مگه نگفتم پاشو یه آب به صورتت بزن تا خوابت بپره ؟؟ !! معمولآ با این هوارش بچه های هسایه مون هم میپریدن سر درس و مشقشون.

منم برا خالی نبودن عریضه میگفتم : بابا جون یه خط خونده بودم داشتم حفظ میکردم.

و بعد از چند دقیقه صورت شسته با ابروهای خیس تو اتاق، کتابم هم تو دستم بود.

همیشه بعد از اینکار دیگه میرفت و حتی یه بار هم به اتاق من سرک نمیکشید

و

من هر بار بعد از اینکه کلی چشام و واسه خودم خمار میکردم و بهم میمالیدمشون چقدر غصه میخوردم که چرا دیگه خوابم نمیبره !

 

+ بچه که بودم شبا به شعاع 2 متر، کسی اطرافم نمیخوابید چون اگه مرد بود مطمئنآ  اخته میشد و اگه زن بود اجاقش کور میشد و اگه هم بچه بود که سقط میشد. بسکه من بد خواب بودم !

این بد خوابیدنم هم بخاطر بد نفس کشیدنم بود چون بینی ام پلیپ داشت، انحراف هم داشت ضمن اینکه منم هر شب با دماغ پر میخوابیدم و عملآ همون روزنه تنفسی هم کور میشد.

شبا با بابام مکافات داشتم. چون وقتی موقع تماشای تلویزیون خوابم میبرد اینبار نوبت باباهه بود که یه جوری ما رو انگولک کنه. ( اصولآ ما همه مون سادیست "دیگر آزاری حین خواب" داریم ).

هی  صدام میکرد.

کاوه جان پاشو . پاشو عسیسم. پاشو برو دستشویی ج......ت و بکن و دماغتم فین کن بعد برو بخواب.

پاشو عسیسم. پاشو دیگه.

دهه ! لوس نشو دیگه

. . .

. . .

تخم سگ مگه با تو نیستم ؟

 

و بعد که منو با اعمال شاقه بیدار میکرد و میفرستادم دستشویی وا میستاد پشت در دستشویی تا بیام بیرون. ( انگار میومدن استقبالم ). بعد که خوابالو میومدم بیرون دوباره میفرستادم تو و میگفت : دماغتم فین کن.

من که ج.....م و با کوچکترین تکونی انجام میدادم که یه وقت خوابم نپره این دماغ فین کردنه حکم یه حموم رفتن و واسم داشت. ولی چاره ای نبود.

منم دوباره بر میگشتم تو دشویی و در و می بستم. آب و باز میکردم و با دهنم صدای فین کردن و در می آوردم بدون اینکه دست و صورتم با آب تماسی پیدا کنه.

وقتی بیرون میومدم بابام چونه و ام و میگرفت و به طرف خودش میچرخوند و میگفت : ببینم دماغت و!

 بعد با نگاه رضایت آمیزی میگفت : آفرین حالا رااااااحت برو بخواب.

منم همش تلاش میکردم که خنده ام نگیره.

چند روز پیش بابا میگفت : زمان بچگیت با اون همه که شبا دماغت و تمیز میکردی ولی بازم نمیدونم چرا تا صب فس فس میکردی و لگد میزدی.

منم در حالی که با نخ بلوزم بازی میکردم گفتم : اوووم. بابا واقعآ ها ! چرا ؟!

 

پی نوشت ۱ : گاهی اونایی که ادعای زرنگی دارند به احمقانه ترین حالت خودشون  و لو میدن.

پی نوشت ۲ : سپاسگذاری میکنم از اظهار همدردی تمام دوستان عزیزم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 17:27  توسط آسِت  | 

حدود سی و پنج سالشه. یه ساله همکارم شده. همون روزای اول ماشینش و جای ماشین من پارک میکرد منتها اونقدر مودب بود که من شرمنده میشدم اگرمیخواستم بهش چیزی بگم.

چون در طبقه ای که من کار میکنم نمیشه سیگار کشید طی روز چند باری میومدم پایین و میرفتم اتاقش و با هم سیگار میکشیدیم. تو همین دیدار ها بود که فهمیدم یه دختر دو ساله مریض داره.

دیروز آخر وقت اومدم پایین و بهش میگم سیگارم تموم شده یکی ازون سیگارات بده ما چاق کنیم . میشه ؟ اونم سریع بسته سیگارش میاره بیرون و میگه بیا داداش! اتفاقآ همین یکی مونده و باخنده میگه : قسمت خودت بوده !

از حال دخترش میپرسم که یه چند وقتی هست که عکسش و میزاره روی میزش و اونم در حالی که با دو دستش شقیقه هاش و فشار میده از دردناکی حس یه پدر میگه که مجبوره خودش روزی سه بار برای فرزندش تزریق انجام بده و بعد با خنده میگه که چطور برای راضی کردن بچه اش ابتدا مجبوره حالت تزریق و برای خودش و همسرش اجرا کنه. 

و

امروز بعد از دیر کردنش میفهمم که دیگه نیست که طعم گس همچین حس های دردناکی رو تجربه کنه.

یک سبد درد،

یک گلدان مرگ،

و لباسی سفید برای جشنی بزرگ،

خواه نا خواه

همه دعوت می شویم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 19:15  توسط آسِت  |