+ برای شادی روح به ف ا ک رفتهء سیستوم بلاگفا{ک} بلند صلوات ختم کن.
ایشالله پاتون به زمین سفت برسه دومیش بلند تر برفس.
تو توالت بی آب گیر نکنی سومیش و بلند تر ختم کون.
+ تلفنی داریم با هم صحبت میکنیم. بهش میگم پسر برو آدم شو ! زن گرفتی هنوز آدم نشدی ؟
میگه : داداچ ! زر بیخود میزنن. الان خود من! آ آ آ آ آ آ آ آ ه ! زن گرفتم، آدم شدم؟
تو دلم میگم نه والله.
+ مدرسه (ابتدایی ) که بودم اهل بیزینس و خرید و فروش بودم. یادمه اسباب بازیها م و که خراب بودند درستشون میکردم و ماشین کوچولوهام و که دلم میزد میبردم مدرسه و به قیمت کمتر به دوستام میفروختم و با پولش "کٌماج" (نوعی شیرینی سنتی شهرمون ) میخریدم. خیلی دوست داشتم .
اکثرآ هم به قیمت هایی میفروختم که دوستام تو اون زمان از پس خریدش بر بیان مثلآ تا حدی که با پولش چند روزی علاوه بر پول تو جیبی که بابام بهم میداد بتونم کماج بخرم.
چند باری هم بچه هایی که ازم خرید کرده بودن بعد ازینکه فهمیده بودند چیزی که خریدن خراب بوده ننه باباشون و آوردن سرم مدرسه که چرا سر بچه مون و کلاه ! گذاشتی و خلاصه سابقه داشتیم پیش مدیر مدرسه.
ضمن اینکه وقتی مامانم سراغ اسباب بازیهای مفقود شده رو میگرفت مینداختم گردن پسر خاله ام و میگفتم اون ازین اسباب بازی من خوشش میومد و فلان روز که اومده بود خونه مون وقتی داشت میرفت دیدم که یه چیزی تو جیبشه. مامانمم با عصبانیت میگفت بچه تو این سن و سال و ازین کارا ! بزار خاله ات و ببینم میگم خدمتش برسه .
الانم که الانه تو فامیل همه میگن این پسر خاله هه دستش کجه و خلاصه این انگ بدنامی با این که الان استاد دانشگاهه هنوزم روشه. هنوزم که هنوزه نمیدونه چرا همه میگن دستش کجه !
خلاصه یه زمانی بود تمام دارو ندارم (اسباب بازیهام) و فروخته بودم و چیزی نداشتم . یعنی اونقدر کم بودند که دیگه نمیشد چیزی ازشون کم بشه.
بابام یه فندک داشت که زرد رنگ بود ولی مدتها بود که گازش تموم شده بود ولی چون ظاهر خیلی قشنگی داشت دورش ننداخته بود ولی بلا استفاده بود.
خلاصه تو همین هاگیر واگیر من شنیدم که یکی از همکلاسیهام به نام مازیار میخواد از خونه شون فرار کنه.اون زمان این مازیار به. . . خلی در مدرسه معروف بود.
مثلآ دستمال کاغذی نمی آورد با خودش وبجاش یه تیکه کاغذ و اونقدر تا و مچاله میکرد تا نرم! مثل دستمال کاغذی بشه.چون دائمآ هم دماغشو با کاغذ های مچاله شده پاک میکرد ملقب به "مازیار دماغو" شده بود.
ویا خرما رو همینجوری تو جیب روپوشش میریخت و میاورد مدرسه و وقتی تعارف میکرد کلی مو و نخ و آت و آشغال جیبش هم بهش چسبیده بود.
یا همیشه خدا تو زمستون لباساش از شلوارش بیرون بود و کمر لختش معلوم بود چیزی که من حتی از دیدینش هم سردم میشد و لرز میکردم.بهر حال این مازیار دماغو اعجوبه ای بود واسه خودش !
خلاصه تو زنگ تفریح باهاش طرح رفاقت بیشتری ریختم و فهمیدم که پسره ء مشنگ، زده به سرش که از کوه های شهرمون بکشه بالا و بره اون ور کوه ها. ظاهرآ یه احمقی بهش گفته بود پشت این کوه ها آمریکاست.
مازیارم داشت کوله اش و می بست که یواشکی مثلآ یه روز از خونه شون فرار کنه و بره آمریکا (ووووولک ) اولش قرار شد که منم باهاش برم ولی ازونجا که چند روز بعد به "در رهن بودن بالا خونه اش" پی بردم همسفرش نشدم .
چند روز قبل ازینکه مازیار بزنه به سرش و بخواد بره گفتم مازیار : تو باید همه وسایلت و جمع و جور کنی و از قبل آماده کرده باشی ها. گفت: مثلآ چه وسایلی ؟ گفتم : مثلآ پتو، غذا، "فندک" ، . . . . .!
اونم گفت آره فندک بابام و بر میدارم. منم رفتم بالا منبر که نه بابا . کوه هواش سرده و این فندک ها جواب نمیده و و و و.
اونم پرسید پس چکار کنم؟ اون زمان مازیار فکر میکرد بابای من خلبانه در صورتی که بابای ما فقط نظامی بود و من خالی بسته بودم که بابام خلبانه ( فقط واسه کلاسش خدا شاهده )
منم گفتم : بابام یه فندک از امریکا آورده ( حالا بابای ما در تمام طول عمرش از شهریار و رباط کریم اون ور تر نرفته !) که فقط مخصوص هوای سرده. یعنی تو هوای سرد اونقدر شعله اش گرما داره که حتی میتونی از شعله اش گرم شی و این برای تو که میخوای از کوه بری بالا خیلی مفیده.
اولش باور نمیکرد ولی وقتی براش گفتم که این فندک هارو فقط به خلبانها میدن که وقتی هواپیماشون سقوط کرد و یا با چتر تو بیابون اومدن پایین بتونن توسط این فندک خودشون و گرم کنند کم کم باورش شد.
اونقدر براش . . . . . شعر تلاوت کردم که دیگه باورش شده بود بدون این فندک سفرش انجام نشدنیه.
گفت برام بیارش. گفتم چند ؟ گفت :چی چند ؟ گفتم فندک دیگه ! چند میخریش ؟
من و منی کرد و چون میدید من زنگهای تفریح همش دارم کُماج سُق میزنم پیشنهاد پنج تا کُماج و داد.( اون زمان کُماج دونه ای پنج تومن بود ) .من قبول نکردم و گفتم نه بابا بیش ازینها می ارزه.
قرار شد اول بریم و نشونش بدم و ازونجا که فندکه ظاهر قشنگی داشت مطمئن بودم چشم این مشنگ و میگیره. رفتیم در خونه و قایمکی مامانه فندک و کش رفتم و آوردم پایین نشون مازیار دادم.
از ظاهرش خیلی خوشش اومد و هر چی هی فشارش داد و هی زدش روشن نشد! برگشت گفت : این که خرابه ! گاز نداره!
نمیدونم چطور این جمله به ذهن من خطور کرد (یا از کسی شنیده بودمش ) گفتم دیوونه! این که گازی نیست. این اتمیه! گفت یعنی چی ؟ گفتم : این بخاطر اینکه شعله اش خیلی گرما داره فقط تو هوای سرد کار میکنه و فقط درون صورته که میتونی شعله اش و ببینی.
قانع شد و کلی ام حال کرد و قرار شد تا چند روز آینده سر قیمتش به توافق برسیم.
فرداش دوباره بحثمون شروع شد که چند و ؟ بیا پایین ! و برو بالا و !
خلاصه درست یادمه سر دویست و پنجاه تومن به توافق رسیدیم. ( اون زمان من کل پول توجیبی هفتگی که از بابام میگرفتم بیست و پنج تومن) بود.
چون قیمت بالا بود مونده بودم از کجا میخواد بیاره چون مثل داگ (سگ!) هم از باباش میترسید. از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهون نباشه خودمم همونطوری از باباش حساب میبردم.
روز موعود که رسید. من با ترس و لرز تو مدرسه پول و ازش گرفتم و فندک تحویلش دادم و قرار بود همون شب هم این دیوونه راهی بشه.
وقتی فهمیدم پول و از گاوصندوق باباش کِش رفته همون موقع احتیاج به دشوئی (WC ) پیدا کردم .
اونقدر ترس و دلهره داشتم که تقریبآ کلاجم یه سره شده بود ( روتون گلاب اس ه ا ل شده بودم ) . همش میگفتم الان ننه ء آکله اش با اون بابای خشن و بی چاک دهنش میان تو کلاس و داد و هوار که پول بچه مون و بده.
( آخه یکی دو باری همچین بلاهایی اومده بود سرم و مدیرمون ازم تعهد گرفته بود که تو مدرسه چیزی نفروشم )
اونقدر حالم بد بود که رفتم اجازه ام و گرفتم و راهی خونه شدم.
حالا مگه این دلهره منو ول میکرد. با خودم میگفتم نکنه بیان در خونه مون. وای اگه مامانم بفهمه که شورتم و پرچم میکنه!
قرار بود اون شب این مازیاره بره و من فردا شبش زنگ بزنم و به خانواده اش جریان و بگم.
تا فردا هر چی قرص یدوکینول و دیفنوکسیلات خوردیم روتون گلاب افاقه نکرد که نکرد. فقط نشگیمون هی میزد بالا.از طرفی دلهره این پولی که از این پسرهء یه لا قبا گرفته بودم و از طرفی هم عذاب وجدان که این یارو وسط کوه و برف و بوران الان هر چی فندک و میزنه روشن نمیشه و ممکنه یخ بزنه وبمیره داشت کلافه ام میکرد. چند باری خواستم به مامانم جریان و بگم ولی دیدم قبل از مازیار احتمالآ خودم به درک واصل میشم توسط ننه هه.هر طور بود تا فردا خفه خون گرفتیم.
خلاصه فرداش با ترس و لرز رفتیم در خونه شون و زنگ و زدیم. تا در باز بشه چند باری میخواستم در برم.
در که باز شد مازیار و دیدم که صورتش از جای کشیده های باباش سرخ شده و کمی هم زیر چشش کبود بود.
با تعجب و خوشحالی گفتم تو مگه نرفتی ؟ با عصبانیت و بغض گفت : نامرد! (اون زمانا هنوز فحش محش بلد نبودیم ) با اون فندک خرابت ! و در و به شدت بست و رفت.
خیالم راحت شد که زنده اس ولی هنوز میترسیدم اون بابای شرش فردا بیاد مدرسه.
فرداش ۲۵۰ تومنه رو زیر جا کفشی خونه مون قایم کردم و رفتم مدرسه. مازیارم اومده بود با چشای سرخ و صورت کبود. حالا منم در حالی که دور و برم و می پام که مدیره نیاد و صدام کنه رفتم جلو و گفتم: چرا نرفتی ؟ گفت : خیلی نامردی! با اون فندک خرابت و بعد هم گریه اش گرفت.
پرسیدم چی شده که شروع کرد به تعریف کردن که. . . . .،
آره پسره ء خنگ عصر که میشه کوله اش و میبنده و پیاده راه میوفته .
یه کم که میره ظاهرآ در حالی که هنوز حتی به کوهپایه هم نرسیده بوده به شب میخوره و سردش میشه. چوب جمع میکنه و فندک کذایی رو در میاره و هر چی میزنه میبینه روشن نمیشه.با خوش میگه حتمآ هوا به اندازه کافی سرد نشده که فندکه روشن نمیشه و یه کم دیگه میره جلو. یه ساعتی دیگه که راه میره کاملآ به تاریکی شب میخوره و........هاش جفت میشه و بازم هر چی فندک و میزنه روشن نمیشه. خلاصه ترس برش میداره و پشیمون میشه و بر میگرده.
در حین صحبتش من همش دنبال این بودم ببینم ازون ۲۵۰ تومن صحبتی میشه یا نه !
خلاصه چون شب شده بوده تا آقا بر گرده خونه حوالی ساعت ۹ - ۱۰ شب میشه. اینم تا میاد خونه اول باباهه دو تا میخوابونه تو گوشش و بعد میپرسه که تا اون ساعت کدم گوری بوده . این بنده خدا هم که با همون دو تا چک اول ماستش کیسه شده بوده میزنه زیر گریه و چون کوله اش رو دوشش بوده میگه خونه دوستم بودم و ریاضی کار میکردیم و بعدشم چون پول نداشتم مجبور شدم پیاده بیام و خدا رو شکر حرفی از رفتن و اون ۲۵۰ تومن نزده بود.( خداییش اگه میزد اوضاع خودشم بدتر میشد).اون روز گذشت و چند روز بعدش اومد و طلب پولش و کرد و گفت کلاه سرم گذاشتی ( غش در مامله !) منم طبق معمول زدم به کولی بازی و . . . و اینکه الان میرم به بابات میگم از تو کیفش پول برداشتی و اله بله جیمبله.ترسید و کوتاه اومد و هرگزم دیگه دنبال پس گرفتن پولش و نگرفت.
خلاصه اون پول موند دست ما و ما از ترسمون که نکنه یه وقت باباش بفهمه و بیاد دنبال پولش هرگز اون پول و خرج نکردیم وهنوزم که هنوزه توی کمد زمان بچیگمون پنهانه.
پی نوشت :
میگه : سرت شلوغه ها ! امیدوارم زندگی به زودی به روت لبخند بزنه.
میگم : با این اوصافی که من دارم یه ب ی ل ا خ هم نشونمون بده راضی ایم.