تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

به خانوم آمپول زن که حدودآ میخوره شصت سالی داشته باشی میگم : خانوم چند وقت پیش یه آمپول برام زدید تا دو روز پام و میکشیدم . تو رو جون هر کی دوس داری اینبار و یواش تر بزن. چه میدونم سِررش کن بعد فرو کن. من مطمئنم تو اگه بخوای میتونی.

از بالای عینکش نگاه  شیطنت آمیزی میکنه و میگه : باشه پسرم برو آماده شو تا من بیام !!! این جمله آخری رو اونقدر با ناز و عشوه  ادا میکنه که یه لحظه ترس برم میداره که نکنه الان خودشم آماده بشه و بیاد پشت پرده !! بی اختیار کفشام و جفت میکنم و آماده میزارم که اگه لازم شد بتونم بپوشمشون و  واکنش سریع انجام بدم و از مهلکه در برم.

خلاصه ما با ک و ن نیمه عریان دراز به دراز رو تخت دمر افتادیم و منتظر حاج خانوم که بالاخره سرنگ به دهن و پنبه به دست ظهور میکنه.

پنبه رو میزاره رو باسن مبارک و همچنان که فشار میده شروع میکنه به کشیدن پنبه رو محلی که قراره نوک سوزن فرود بیاد.

من وقتایی که میخوام آمپول بزنم انگشت اشاره ام و میزارم تو دهنم و گازش میگیرم تا فکرم منحرف بشه و درد و کمتر احساس کنم.

حالا ما منتظر احساس تیزی سرنگ و این انگشته هم تو دهن ما٬ و ما هم داریم هی فشارش میدیم طوری که دیگه داره سیاه میشه و الانه که از بیخ کنده بشه.اینم هی ی ی ی  همینجور داره باسن ما رو میماله.

اونقدر مالید که فک کنم دو میلی متری ضخامت پوسته ء ب ا س ن تحت مالش ازون یکی کمتر شد.

دیدم یه چند ثانیه دیگه من این انگشتم تو دهنم باشه و همچنان گازش بگیرم احتمالآ سیاه میشه و دیگه کنده میشه.  انگشت خیسم و در میارم و با کمی چاشنی عصبانیت میگم : خانوم محترم داری چکار میکنی ؟ ک و ن م داغ شد بسکه مالیدیش !

اونم نیم نگاهی به انگشت خیس من میکنه. چشاش و خمار میکنه و با عشوه میگه: مگه نگفتی یواااش بزنم ؟ "شین" یواش رو طوری میگه که بی اختیار یاد ترانه های عهدیه می افتم.

 میگم چرا بابا گفتم٬ ولی خدا  "گ ه" خوردم و واسه چه روزی آفریده ؟  گ ه خوردم که گفتم {مامان بزرگ جان} . بزن خلاصمون کن تا بریم پی بدبختیمون. حالا تو هم تو این سرما و هاگیر واگیر بچه بازیت گل کرده !!

تو همین حین بودم و با گردن کج داشتم باهاش حرف میزدم که یهو سرنگ و فرو کرد همچنان که سرمه در سرمه دان فرو میرود.

حالا همچنان که داره خالیش میکنه و به من زل زده اون یکی دستش رو هم روی اون یکی کوهان ما گذاشته و یواش یواش داره لیغزش ( لیز ) میده به یه جاهایی که در وصف نگنجد.

احساس کردم دامن عفتم داره به لکهء ننگ آلوده میشه و من نباید اجازه بدم ولی چون راه فراری نداشتم و ضمنآ پشت پرده هم بود و کسی ناظر نبود و اگه کوچکترین تکونی به خودم میدادم دامن عفتم ممکن بود پاره پوره بشه صلاح رو درین دیدیم که اجازه بدیم لکه دار بشه.

حالا ما هم که این سرنگه تو ماتحتمونه و کوچکترین تکونی نمیتونیم به خودمون بدیم و مثل مجسمه ابول هول واستادیم و شاهد و ناظر صور قبیحه هستیم.

سرنگ و که کشید بیرون همزمان اون یکی دستش رو هم برداشت.

بعد از تزریق مثل سگ پا سوخته یه دستم رو کوهانم بود و لنگان لنگان از درمانگاه اومدم بیرون.

تو راه داشتم به این فکر میکردم که هر دفعه بعد از تزریق فقط در یک محدوده درد داشتم ولی اینبار در دو محدوده ء مجزا ( ! ) ضمن اینکه اگه این فیلم پورنو گرافی بیرون بیاد ممکنه چه عواقبی برای فاعل و مفعول داشته باشه. شما پیدا کنید فاعل و مفعول رو.

شبش جایی که زنیکه ء . . . . اونقدر مالیده بود و پوست کْن کرده بود بیشتر از جای خود تزریق درد میکرد.

حالا در سه جا ! احساس درد دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 18:44  توسط آسِت  | 

+ برای شادی روح به ف ا ک رفتهء سیستوم بلاگفا{ک} بلند صلوات ختم کن.

ایشالله پاتون به زمین سفت برسه دومیش بلند تر برفس.

تو توالت بی آب گیر نکنی سومیش و بلند تر ختم کون.

 

+ تلفنی داریم با هم صحبت میکنیم. بهش میگم پسر برو آدم شو ! زن گرفتی هنوز آدم نشدی ؟

میگه : داداچ ! زر بیخود میزنن. الان خود من! آ آ آ آ آ آ آ آ ه ! زن گرفتم، آدم شدم؟

تو دلم میگم نه والله.

 

+ مدرسه (ابتدایی )  که بودم اهل بیزینس و خرید و فروش بودم. یادمه اسباب بازیها م و که خراب بودند درستشون میکردم و ماشین کوچولوهام و که دلم میزد میبردم مدرسه و به قیمت کمتر به دوستام میفروختم و با پولش "کٌماج" (نوعی شیرینی سنتی شهرمون ) میخریدم. خیلی دوست داشتم .

اکثرآ هم به قیمت هایی میفروختم که دوستام تو اون زمان از پس خریدش بر بیان مثلآ تا حدی که با پولش  چند روزی علاوه بر پول تو جیبی که بابام بهم میداد بتونم کماج بخرم.

چند باری هم بچه هایی که ازم خرید کرده بودن بعد ازینکه فهمیده بودند چیزی که خریدن خراب بوده ننه باباشون و آوردن سرم مدرسه که چرا سر بچه مون و کلاه ! گذاشتی و خلاصه سابقه داشتیم پیش مدیر مدرسه.

ضمن اینکه وقتی مامانم سراغ اسباب بازیهای مفقود شده رو میگرفت مینداختم گردن پسر خاله ام  و میگفتم اون ازین اسباب بازی من خوشش میومد و فلان روز که اومده بود خونه مون وقتی داشت میرفت دیدم که یه چیزی تو جیبشه. مامانمم با عصبانیت میگفت بچه تو این سن و سال و ازین کارا ! بزار خاله ات و ببینم میگم خدمتش برسه . 

الانم که الانه تو فامیل همه میگن این پسر خاله هه  دستش کجه و خلاصه این انگ بدنامی با این که الان استاد دانشگاهه هنوزم روشه. هنوزم که هنوزه نمیدونه چرا همه میگن دستش کجه !

 

خلاصه یه زمانی بود تمام دارو ندارم (اسباب بازیهام) و فروخته بودم و چیزی نداشتم . یعنی اونقدر کم بودند که دیگه نمیشد چیزی ازشون کم بشه.

بابام یه فندک داشت که زرد رنگ بود ولی مدتها بود که گازش تموم شده بود ولی چون ظاهر خیلی قشنگی داشت دورش ننداخته بود ولی بلا استفاده بود.

خلاصه تو همین هاگیر واگیر من شنیدم که یکی از همکلاسیهام به نام مازیار میخواد از خونه شون فرار کنه.اون زمان این مازیار به. . . خلی در مدرسه معروف بود.

مثلآ دستمال کاغذی نمی آورد با خودش وبجاش یه تیکه کاغذ و اونقدر تا و مچاله میکرد تا نرم! مثل دستمال کاغذی بشه.چون دائمآ هم دماغشو با کاغذ های مچاله شده پاک میکرد ملقب به "مازیار دماغو" شده بود.

ویا خرما رو همینجوری تو جیب روپوشش میریخت و میاورد مدرسه و وقتی تعارف میکرد کلی مو و نخ و آت و آشغال جیبش هم بهش چسبیده بود.

یا همیشه خدا تو زمستون لباساش از شلوارش بیرون بود و کمر لختش معلوم بود چیزی که من حتی از دیدینش هم سردم میشد و لرز میکردم.بهر حال این مازیار دماغو  اعجوبه ای بود واسه خودش !

 

خلاصه تو زنگ تفریح باهاش طرح رفاقت بیشتری ریختم و فهمیدم که پسره ء مشنگ، زده به سرش که از کوه های شهرمون بکشه بالا و بره اون ور کوه ها. ظاهرآ یه احمقی بهش گفته بود پشت این کوه ها آمریکاست.

مازیارم داشت کوله اش و می بست که یواشکی مثلآ یه روز از خونه شون فرار کنه و بره آمریکا (ووووولک ) اولش قرار شد که منم باهاش برم  ولی ازونجا که چند روز بعد به  "در رهن بودن بالا خونه اش" پی بردم همسفرش نشدم .

چند روز قبل ازینکه مازیار بزنه به سرش و بخواد بره گفتم مازیار : تو باید همه وسایلت و جمع و جور کنی و از قبل آماده کرده باشی ها. گفت: مثلآ چه وسایلی ؟ گفتم : مثلآ پتو، غذا، "فندک" ،  . . . . .!

اونم گفت آره فندک بابام و بر میدارم. منم رفتم بالا منبر که نه بابا . کوه هواش سرده و این فندک ها جواب نمیده و و و و.

اونم پرسید پس چکار کنم؟ اون زمان مازیار فکر میکرد بابای من خلبانه در صورتی که بابای ما فقط نظامی بود و من خالی بسته بودم که بابام خلبانه ( فقط واسه کلاسش خدا شاهده )

منم گفتم : بابام یه فندک از امریکا آورده ( حالا بابای ما در تمام طول عمرش از شهریار و رباط کریم اون ور تر نرفته !) که فقط مخصوص هوای سرده. یعنی تو هوای سرد اونقدر شعله اش گرما داره که حتی میتونی از شعله اش گرم شی و این برای تو که میخوای از کوه بری بالا خیلی مفیده.

اولش باور نمیکرد ولی وقتی براش گفتم که این فندک هارو فقط به خلبانها میدن که وقتی هواپیماشون سقوط کرد و یا با چتر تو بیابون اومدن پایین بتونن توسط این فندک خودشون و گرم کنند کم کم باورش شد.

اونقدر براش . . . . . شعر تلاوت کردم که دیگه باورش شده بود بدون این فندک سفرش انجام نشدنیه.

گفت برام بیارش. گفتم چند ؟ گفت :چی چند ؟ گفتم فندک دیگه ! چند میخریش ؟

من و منی کرد و چون میدید من زنگهای تفریح همش دارم کُماج سُق میزنم پیشنهاد پنج تا کُماج و داد.( اون زمان کُماج دونه ای پنج تومن بود ) .من قبول نکردم و گفتم نه بابا بیش ازینها می ارزه.

 

قرار شد اول بریم و نشونش بدم و ازونجا که فندکه ظاهر قشنگی داشت مطمئن بودم چشم این مشنگ و میگیره. رفتیم در خونه و قایمکی مامانه فندک و کش رفتم و آوردم پایین نشون مازیار دادم.

از ظاهرش خیلی خوشش اومد و هر چی هی فشارش داد و هی زدش روشن نشد! برگشت گفت : این که خرابه ! گاز نداره!

نمیدونم چطور این جمله به ذهن من خطور کرد (یا از کسی شنیده بودمش ) گفتم دیوونه!  این که گازی نیست. این اتمیه! گفت یعنی چی ؟ گفتم : این بخاطر اینکه شعله اش خیلی گرما داره فقط تو هوای سرد کار میکنه و فقط درون صورته که میتونی شعله اش و ببینی.

قانع شد و کلی ام حال کرد و قرار شد تا چند روز آینده سر قیمتش به توافق برسیم.

فرداش دوباره بحثمون شروع شد که چند و ؟ بیا پایین ! و برو بالا و !

خلاصه درست یادمه سر دویست و پنجاه تومن به توافق رسیدیم. ( اون زمان من کل پول توجیبی هفتگی که از بابام  میگرفتم بیست و پنج تومن) بود.

چون قیمت بالا بود مونده بودم از کجا میخواد بیاره چون مثل داگ (سگ!) هم از باباش میترسید. از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهون نباشه خودمم همونطوری از باباش حساب میبردم.

روز موعود که رسید. من با ترس و لرز تو مدرسه پول و ازش گرفتم و فندک تحویلش دادم و قرار بود همون شب هم این دیوونه راهی بشه.

وقتی فهمیدم پول و از گاوصندوق باباش کِش رفته  همون موقع احتیاج به دشوئی (WC  ) پیدا کردم .

اونقدر ترس و دلهره داشتم که تقریبآ کلاجم یه سره شده بود ( روتون گلاب اس ه ا ل شده بودم ) . همش میگفتم الان ننه ء آکله اش با اون بابای خشن و بی چاک دهنش میان تو کلاس و داد و هوار که پول بچه مون و بده.

( آخه یکی دو باری همچین بلاهایی اومده بود سرم و مدیرمون ازم تعهد گرفته بود که تو مدرسه چیزی نفروشم )

اونقدر حالم بد بود که رفتم اجازه ام و گرفتم و راهی خونه شدم.

حالا مگه این دلهره منو ول میکرد. با خودم میگفتم نکنه بیان در خونه مون. وای اگه مامانم بفهمه که شورتم و پرچم میکنه!

قرار بود اون شب این مازیاره بره و من فردا شبش زنگ بزنم و به خانواده اش جریان و بگم.

تا فردا هر چی قرص یدوکینول و دیفنوکسیلات خوردیم روتون گلاب افاقه نکرد که نکرد. فقط نشگیمون هی میزد بالا.از طرفی دلهره این پولی که از این پسرهء یه لا قبا گرفته بودم و از طرفی هم عذاب وجدان که این یارو وسط کوه و برف و بوران الان هر چی فندک و میزنه روشن نمیشه و ممکنه یخ بزنه وبمیره داشت کلافه ام میکرد. چند باری خواستم به مامانم جریان و بگم ولی دیدم قبل از مازیار احتمالآ خودم به درک واصل میشم توسط ننه هه.هر طور بود تا فردا خفه خون گرفتیم.

 

خلاصه فرداش با ترس و لرز رفتیم در خونه شون و زنگ و زدیم. تا در باز بشه چند باری میخواستم در برم.

در که باز شد مازیار و دیدم که صورتش از جای کشیده های باباش سرخ شده و کمی هم زیر چشش کبود بود.

 

با تعجب و خوشحالی گفتم تو مگه نرفتی ؟ با عصبانیت و بغض گفت : نامرد! (اون زمانا هنوز فحش محش بلد نبودیم ) با اون فندک خرابت ! و در و به شدت بست و رفت.

خیالم راحت شد که زنده اس ولی هنوز میترسیدم اون بابای شرش فردا بیاد مدرسه.

 

فرداش ۲۵۰ تومنه رو زیر جا کفشی خونه مون قایم کردم و رفتم مدرسه. مازیارم اومده بود با چشای سرخ و صورت کبود. حالا منم در حالی که دور و برم و می پام  که مدیره نیاد و صدام کنه رفتم جلو و گفتم: چرا نرفتی ؟ گفت : خیلی نامردی! با اون فندک خرابت و بعد هم گریه اش گرفت.

پرسیدم چی شده که شروع کرد به تعریف کردن  که. . . . .،

آره پسره ء خنگ عصر که میشه کوله اش و میبنده و پیاده راه میوفته .

یه کم که میره ظاهرآ در حالی که هنوز حتی به کوهپایه هم نرسیده بوده به شب میخوره و سردش میشه. چوب جمع میکنه و فندک کذایی رو در میاره و هر چی میزنه میبینه روشن نمیشه.با خوش میگه حتمآ هوا به اندازه کافی سرد نشده که فندکه روشن نمیشه و یه کم دیگه میره جلو. یه ساعتی دیگه که راه میره کاملآ به تاریکی شب میخوره و........هاش جفت میشه و بازم هر چی فندک و میزنه روشن نمیشه. خلاصه ترس برش میداره و پشیمون میشه و بر میگرده.

در حین صحبتش من همش دنبال این بودم ببینم ازون ۲۵۰ تومن صحبتی میشه یا نه !

خلاصه چون شب شده بوده تا آقا بر گرده خونه حوالی ساعت ۹ - ۱۰ شب میشه. اینم تا میاد خونه اول باباهه دو تا میخوابونه تو گوشش و بعد میپرسه که تا اون ساعت کدم گوری بوده . این بنده خدا هم که با همون دو تا چک اول ماستش کیسه شده بوده میزنه زیر گریه و چون کوله اش رو دوشش بوده میگه خونه دوستم بودم و ریاضی کار میکردیم و بعدشم چون پول نداشتم مجبور شدم پیاده بیام و خدا رو شکر حرفی از رفتن و اون ۲۵۰ تومن نزده بود.( خداییش اگه میزد اوضاع خودشم بدتر میشد).اون روز گذشت و چند روز بعدش اومد و طلب پولش و کرد و گفت کلاه سرم گذاشتی ( غش در مامله !) منم طبق معمول زدم به کولی بازی و . . . و اینکه الان میرم به بابات میگم از تو کیفش پول برداشتی و اله بله جیمبله.ترسید و کوتاه اومد و هرگزم دیگه دنبال پس گرفتن پولش و نگرفت.

 

خلاصه اون پول موند دست ما و ما از ترسمون که نکنه یه وقت باباش بفهمه و بیاد دنبال پولش هرگز اون پول و خرج نکردیم وهنوزم که هنوزه توی کمد زمان بچیگمون پنهانه.

 

پی نوشت :

میگه : سرت شلوغه ها ! امیدوارم زندگی به زودی به روت لبخند بزنه.

میگم : با این اوصافی که من دارم یه ب ی ل ا خ هم نشونمون بده راضی ایم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 15:4  توسط آسِت  | 

به خدا قسم اگر ماه را در دست چپ من و خورشید را در دست راست من بگذارند و بگویند بلاگفا را ترک کن  هر گز چنین نخواهم کرد. ( قال صاحب الوبلاگ. الباران و النور یبرد و فی القبرهه ) .

 امیر ازونجا که خیلی بچه خوش تیپی بود و قد و قواره مردونه ای هم داشت معمولآ پیشنهاد های بیشرمانه ! از جانب مونث های دانشگاه زیاد دریافت میکرد و ازونجایی که معمولآ با جمع های پسرانه بیشتر حال میکرد قریب به اتفاق این پیشنهاد های دوستی رو رد میکرد. حتی دختر هایی رو باقی پسرها با دیدنشون آب لب و لوچه شون سرازیر میشد.(  حتی شما دوست عزیز ).

با امیر تو حیاط دانشگاه نشسته بودیم و مشغول صحبت بودیم که دیدیم موبایل امیر هی زنگ میخوره ولی کسی حرف نمیزنه.دوبار. سه بار .این بشر کفری شده بود حسابی. به امیر گفتم : امیر این نسناس هر کسی(!) هست الان یه گوشه ای از حیاط با دوستاش واستادن و دارن به ریش منو تو میخندن. گفت چکار کنم ؟ گفتم پاشو در چهار جهت اصلی تو حیاط دانشگاه با دو دستت ب ی ل ا خ نشون بده. اینجوری حداقل یه بار این! بهشون میگیره. اونم نامردی نکرد پا شد و در چهار جهت اصلی همین کار و کرد.بقیه هم با سوت و کف تشویقش کردیم اونقدر بلند که توجه بچه های دانشگاه به جمع ما معطوف شده بود. البته اون زمان هنوز طرح جمع آوری اراذل و اوباش راه نیوفتاده بود.

+ تو کتابخونه ام "دیوان شمس" مولوی رو داشتم.با کلی ذوق و شوق رفتم کتابفروشی و میگم کتاب "مثنوی معنوی" یش و میخوام . مردک احمق هم کتاب دیوان شمس ! و تحویلم داده و منم قیافه حق به جانبی گرفتم و میگم : بله ! تالیف بدیع الزمان فروزانفره دیگه ؟ یارو هم میگه بله .

میگم بله. و کلی هم ازینکه اسم فروزانفر یهو یی به ذهنم رسید خوشحالم. شب که میرسم خونه بی درنگ چند تا از شعر های قشنگش و میخونم و گوشه صفحاتش و تا میکنم که بعدآ راحت تر پیداشون کنم.

حالا دیشب فهمیدم هر دو تا کتابای تو کتابخونه ام "دیوان شمس" هستند. رفتم گذاشتمشون کنار هم میبینم هر جفتشون هم تالیف بدیع الزمان فروزانفره. ای خداااااااااااااااا !! (اونجا با خودم گفتم اسم بدیع الزمان چقد واسم اشناست نگو صد بار تا حالا چشمم بهش افتاده بود رو اون یکی کتابم ) حالا اگه یه روز یکی از من کتاب دیوان شمس رو هدیه گرفت در حالی که چند تا از صفحاتش نبود ناراحت نباشه چون احتمالآ مال چاپشه.

+ چند شب پیش جایی مهمونی بودم. چون دیر وقت بود دیگه فرصت نشد چیزی بگیرم و دست خالی رفته بودم ، گرچه قال مامانم ع : تو چون مجردی کسی ازت انتظار نداره ! ولی بهر حال باید به نوعی افکار میزبان رو منحرف میکردم. تا رسیدم تو خونه رو کردم به خانم میزبان و جلو همه بهش گفتم : وااااااااااای چقدر لاغر شدید. گفت : جدآ ؟ گفتم : آره . ولی صورتت اصلآ تکون نخورده و بعد راحت رفتم و یه گوشه نشستم. سر شام که خانم میزبان خودش واسم شام کشید. تا آخر مهمونی هم مدام میگفت: کاوه جان ! دسر. کاوه جان ! شام دیگه نمیخوری ؟ کاوه جان ! . . . .  کاوه جان !. . . . .

خلاصه ما هی خرسسسسسسسند میشدیم .

+ جایی بودم. میزبان جلو جمع گیر داده بود که تو چرا زن نمیگیری ؟ ( ازین کلمه زن گرفتن بیزارم ). برای کش دار نشدن مطلب گفتم  : بابا بخدا میگیرم فقط کمی فرصت بدید.

. . . . . . .

گفت : من خودم چار تا کیس ( واحد شمارش دختر دم بخته ظاهرآ ) بهت معرفی کردم. چه مشکلی داشتن که قبول نکردی ؟ گفتم : نخورده مستیا ! تو فقط یه بنده خدا رو چار بار به من معرفی کردی. مشکل خاصی هم نداشت. هم زیبا رو بود هم خانواده خوبی داشت هم تمکن مالی بسیار بالایی فقط کمی شیرین میزد.

یه دفعه یکی از مهمونا با خنده پا شد و گفت : همون دختره که  . . . .؟ گفتم درسته . مشخصات خودشه . گفت : پسر حواست باشه ها ! این دختره عقب مونده ذهنیه . به داداش منم معرفیش کرده بود این نسناس . مثل اینکه به خانواده اش قول داده تا اخر سال واسش شوئر پیدا کنه.

+ آخر شب میخواستم از شرکت برم بیرون که تلفن زنگ زد. گوشی رو برداشتم دیدم یه خانومه میگه : آقا ببخشید ! یه سطل ماست چوپان. منم گفتم خب ! گفت : یه بسته نون لواش. دو تا پفک ازین بزرگاش و نوشابه خانواده. فهمیدم شماره سوپری محل و میخواسته بگیره اشتباهی تماس گرفته. گفتم : سرکار خانوم شیر تازه داریم بدم بیارن براتون . گفت : دولتیه ؟ گفتم نه ولی چون مونده سرمون به همون قیمت دولتی میدیم. گفت پس بدید بیارن. گفتم بکینگ پودر چطور ؟ واسه درست کردن کیک ؟ گفت شما از کجا دونستید من میخوام کیک درست کنم ؟ گفتم خانوم وقتی این همه شیر که تاریخ مصرفش داره میگذره میخرید یعنی میخواید کیک درست کنید دیگه!  نمیخواید بریزید تو جوب آب که.

گفت : بکینگ پودرتون ایرانیه ؟ گفتم خانوم برا مشتری های مخصوص که ایرانیش و نمیدیم.

خلاصه بنده خدا لیست تمام مورد نیازش و که گفت من دیگه نمیتونستم خودم و از خنده نگه دارم. برگشتم گفتم خانوم اشتباه گرفتید اینجا یه شرکت  . . . ! خودشم اونقدر خندید و تعجب کرد . هی میگفت آقا من گفتم صداتون خیلی غریبه است.

پی نوشت : ما عاشق شدیم آیا، که چند وقت غیبت کبری داشتیم ؟ نه بابا ! این فوفول بازیا و قرتی بازیا  به ما نیومده. ما دل و دهاتی ها عاشق بشیم همچین خرکی می چسبیم به یکی و تا خفه اش نکنیم ول کن مامله نیستیم. فقط کمی کارم زیاد شده و حرص پول رفته لای دندونم . اگرچه به قول شهید بهشتی : ما شیفتگان خدمتیم نه تشنگان قدرت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 16:5  توسط آسِت  | 

گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام !

حتی اگر به دیده ی رؤیا ببینی ام

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست

بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام

شاعر شنیدنی ست...ولی میل، میل توست

آماده ای که بشنوی ام یا ببینی ام ؟


این واژه ها صراحت تنهایی من است

با این همه مخواه که تنها ببینی ام

مبهوت می شوی اگر از روزن شبی

بی خویش در سماع غزل ها ببینی ام

یک قطره وگاه چنان موج می زنم

درخود، که ناگزیری، دریا ببینی ام

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست

اما تو با "چراغ" بیا تا "به" ببینی ام


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 0:9  توسط آسِت  |