تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

+ بچه که بودم هر وقت با خانواده میخواستیم بریم مسافرت بابامون یه تشک پهن میکرد وسط هال. بعد هم یه پتو رو لول میکرد میزاشت وسط تشک و بعد  یکی از چادرهای مامانم و جم میکرد میزاشت رو بالش و بعد یه پتو رو میکشید رو همه اینا .

هدفشم از انجام این کار این بود که اگه در غیاب ما دزدی اومد تو خونه مثلآ با دیدن این صحنه وحشتناک !! تصور کنه که یکی تو خونه خوابیده و فلنگ و ببنده ( فرار کنه ).

نکته جالب این بود که وقتی بعد از گذشت مثلآ ده روز از مسافرت بر میگشتم و یادمون رفته بود که خونه رو در چه وضعیتی ترک کردیم، خودمون با دیدن همچین صحنه ای که انگار یکی تو خونه خوابیده بیشتر از جامون می پریدیم و زهره ترگ میشدیم .

هر بار هم بعد از اومدن، مامان با بابا بحثش میشد که آخه این چه کاریه میکنی. بچه ها زهره ترگ میشن و .

ولی این بابای ما مثل اینکه نذر داشت اسباب خنده بچه هاشو بعد از مسافرت جور کنه.

الانم که میاد خونه من اگه قرار باشه روز رفتن من ببرم شهرستان برسونمش میبینم رفت تو اتاق خواب و یکی یکی  لحاف و تشکه که داره لول میکنه و میاره تو هال مترسک خوابیده درست کنه واسم.

 

+ یه برادر دارم که سه سال از من کوچکتره و ماشالله الان واسه خودش خرسی شده و متاهله. زمان بچگی هر وقت با خانواده میرفتیم مسافرت عقب اون پیکان دو لوکس فکستنی وقتی بابا و مامان جلو مشغول بده بستون دل و قلوه میشدن منو داداشمم شروع میکردیم به یه بازی. بازیمون ازین قرار بود که هر ماشینی که از روبرومون میومد و یا ازمون میخواست سبقت بگیره ( این بابای ما که در تمام طول عمرش فقط یه بار از یه ماشین سبقت گرفت اونم ماشینه کنار جاده خراب شده  بوده و ما ازش رد شدیم) یا من و یا داداشم نسبت بهش اظهار مالکیت میکردیم .

مثلآ اگه شورلت میومد اونی که زود تر میگفت این مال منه برنده بود.

حالا حساب کنید تو یه جاده شلوغ ماشین ما داره با سرعت هفتاد کیلومتر بر ساعت میره . پشت سرمون هم ترافیک هوارتا. باباهه و مامانه دارن لاو میترکونن اون وقت دو تا خر مگس معرکه هم در گوششون هر یه ثانیه یکیشون با صدای جیغ  میگه " این ماله منه " و اون یکی میگه : "نخیر. مال منه"، "من زود تر گفتم" و اون یکی میگه "نخیرم. من زود تر گفتم" بعد اون یکی میگه "پس این یکی مال منه" و اولی میگه"نخیرم. الان داشتیم حرف میزدیم و قبول نیست " .

در نهایت وقتی مکالمه و عشقبازی دو سرنشین جلو ماشین به دلیل سروصدای ما قطع میشد معمولآ منو داداشم هم با جمله معروف " جفتتون هم خفه شید" مورد عتاب قرار میگرفتیم و کمی بعد مادرمون بود که اینبار دهنش و کج میکرد و با عصبانیت در حالی که ادای ما رو در می آورد  میگفت : این مال منه !! این مال منه !!

بعد از چند دقیقه که عصبانیت مامانه فروکش میکرد دوباره شروع به صحبت میکردند و بعد از مدتی هم منو داداشم دست به کار میشدیم . باز در نهایت " جفتتون هم خفه شید" جملهء مرسومی بود که میشنیدیم  و گاهی هم برای اثر بخشی بیشتر یه " بتمرگید سر جاتون" هم چاشنیش میشد و اگه مثلآ قرار بود بریم مشهد که دو روز تو راه بودیم، این چرخه مسلسل وار در طی این دو روز در حال تکرار بود.

 

+ بچه که بودم علی رغم حجب و حیایی که داشتم ولی در مواردی  خیلی بد دهن ( بی چاکِ دهن ) بودم. الانم که الانه هنوز خودم نفهمیدم که اون کلمات رکیک رو تو اون سن و سال از کجام در می آوردم. لامصب این ذهن از همون بچگی منحرف بود.

این رفتار گرچه در اکثر جاها به ضررم تموم میشد و بخاطر تنبیه های مامانم الانم گوشام تا به تاست و کوچیک بزرگه ولی در مکانهایی که باباهه تنها بود و از کمک مامانه خبری نبود، از آبرو ریزیش میترسید و کوتاه میومد . اون موقع ها ازینکه بابام جلوم کم می آورد خیلی کیف میکردم و کیفور میشدم و تنها دلهره ام رفتاری بود که مامانه بعد از چقولی باباهه باهام میکرد.

ازین رو همیشه سعی میکردم تا قبل از اینکه به خونه برسم هر چی میتونم از بابام امتیاز بگیرم چون میدونستم پام به خونه برسه تا هر کجا که پیش رفته باشم دیگه مامانم متوقفم میکنه.

یکی از زمانهایی که این تراوشات کلمات قشنگ خیلی به دردم میخورد وقتهایی بود که مریض میشدم و بابام میبردم درمانگاه. پدرم چون درجه نظامی بالایی داشت و ما نیز تو یه محیط بسته نظامی زندگی میکردیم اکثرآ پدرم و میشناختن و براش احترام قائل بودند.

وقتایی که میرفتم تو درمانگاه بوی الکل که بهم میخورد مرکز کنترل کلمات رکیک و پایین تنهء مخم فعال میشد و هر آینه با چشم و و تمام اعضا و جوارحم به دهن دکتره نگاه میکردم ببینم میگه آمپول یا نه.

اگر نه، که خدا به آبروی دکتره و آبروی از تو جوب جم شدهء بابام رحم میکرد ولی اگر میگفت : آمپول نوشتم عملیات من آغاز میشد.

به محض اینکه التماس هام به بابا و دکتره تموم میشد و در میافتم که ضجه و گریه و گرفتن روپوش سفید پرستار ها دیگه نتیجه نمیده صدام رو مینداختم ته گلو و آی هوااااااااااااااار که آآآآآآآآی نمیخوام. آمپول نمیزنم. برین گم شید . دکتر خر. پدر سگ  من آمپول نمیزنم. دکتره  سگ توله . دکتر کثثثثیف و . . .

اگه تا همین حد افاقه میکرد که هیچ ( که معمولآ هم افاقه نمی کرد ) وگرنه مرحله دوم و آغاز میکردم و  ادامه میدادم، آی  د ی وث ، دکتره د ی و ث، دکتره . . . . . ک ش،دکتره قرم. . . .ق، همه تون . . . . کشید، ج . . . ه ( اصولآ اون زمان نمیفهمیدم مورد خطاب این کلمه جنس ذکور نیست )

باباهه نمیدونست منو تو بغلش بگیره که مثل یه ماهی کش و قوس میرفتم ؟؟ دستش و جم کنه که من گاز نگیرم ؟؟

حواسش به لای پاش باشه که لگد های من اخته اش نکنه یا اینکه جلو دهن منو بگیره که ن ش ا ش م به اون یال و کوپال و درجه های سر شونه اش.

(اون زمان من بغیر از پدر سگ و سگ توله معنی فحش های دیگه رو بلد نبودم و صرفآ از روی عکس العمل سایرین میفهمیدم که حساسیتشون به بعضی کلمات بیشتره). 

  

+ سرباز که بودم اواخر خدمتم بعلت کمبود نیرو دو هفته ای کنار همون پمپ بنزین کذایی پست میدادم البته اینبار یک روز در میان.

از همون روزی که رفتم سر پست برا نگهبانی متوجه یه ژیان قرمز رنگ شدم که اون دست خیابون پارک شده بود. روز اول و دوم تازگی محیط جدید اجازه نداد دقت کنم  ولی وقتی دیدیم کسی نمیاد سراغش کمی شکم بر انگیخته شد. خلاصه یه روز رفتم سراغش و نیگا کردم دیدم دراش قفل نیست و بازه. درش و باز کردم و داخلش و یه نیگا اندختم ولی چیز مشکوکی ندیدم .

داشبورد و زیر صندلی و خلاصه تمام سوراخ سمبه هاش و گشتم ولی هیچی توش نبود. یه کم هم با دنده اش بازی کردیم و خلاصه دوباره رفتیم سر پستمون.

شب که افسر نگهان اومد بهش گفتم این ژیانه الان چند روزه که اینجاست ولی کسی نیومده سراغش. به نظرت جریان چیه؟؟

اونم گفت شاید سرقتی باشه . چه میدونم شایدم  یکی و کشتن و انداختن عقبش . خودت برو بگرد ببین چیزی توش پیدا میکنی یا نه، بعد هم در حالی که داشت سوار ماشین میشد گفت : اگه هم لازم بود به بچه های آگاهی بگو بیان ببرنش.

من یهو یادم افتاد که عقبش و نگشتم. خلاصه پس فردا که دوباره اومدم سر پست دیدم هنوز همونجاست. هی با خودم کلنجار رفتم که دوباره برم و عقبشم بگردم. ولی همش یه جسد متلاشی شده تو ذهنم بود. چند باری رفتم اطرافش و هی بو کشیدم ببینم بوی لاش جسد میاد یا نه ولی ازونجایی که حس بویاییم مشکل داره چیزی احساس نکردم.

خلاصه به نگهبانی و دیدن ماشینایی که رد میشدن مشغول بودم تا اینکه وقتی به خودم اومدم متوجه شدم ساعت دو نیمه شبه و من دوباره اومدم همین جا سر پست.

دیگه شلوغی روز نبود و کارکنان پمپ هم تو اتاقشون نشسته بودند.اون  ژیان لعنتی هم اون ور خیابون!!!

 از شدت اضطراب ( عمرآ فکر نکنید منظورم ترس بوده ) چند باری رفتم دشویی. هی به خودم دلداری میدادم که پسر تو پس فردا میخوای خیر سرت زن بگیری. میخوای بگی نتونستی یه شب نگهبانی بدی. به توله هات چی میخوای بگی ؟ میخوای بگی باباتون ترسید ؟ اگه خواهرت بفهمه چی میگه ؟؟ نمیگه داداش لنگه درم تو سربازیش از یه ژیان ترسیده ؟؟

با هر وسیله ای که بود این رگ غیرت مردونه مون و تا صبح همون طور باد کرده نگه داشتیم تا اون پست کذایی رو تموم کردیم ولی قبضه روح شدم تا خود صب. هوا که روشن شد پریدم تو پمپ بنزین و شماره آگاهی رو گرفتم. خودم و معرفی کردم و جریان و شرح دادم.  طرفای ظهر بود که بچه های آگاهی رسیدن. خلاصه تمام جاهاش و گشتن و منم  در حین گشتن اونا هی میگفتم صندوقش ! صندوقشم بگردید. خلاصه به پیشنهاد من صندوقشم باز کردن و وقتی چیزی توش پیدا نکردن ناچار یه ساعت بعد دوباره برگشتن و با جرثقیل بردنش.

اون شب دیگه راحت و سوت زنان رفتم سر پست و حوالی صبح که دیگه میخواستم پست و تحویل بدم یه آقای میان سال با کمی ته ریش در حالی که معلوم بود دلواپس و نگرانه اومد جلو و بعد سلام گفت : سرکار ببخشید یه ماشین ژیان تا دیشب اون ور خیابون پارک  بود شما ندیدینش ؟

اول جواب مثبت دادم ولی بعد خودم و زدم به بی خیالی و پرسیدم آره ! چطور مگه؟

در حالی که کمی عصبانی تر شده بود  گفت : آقا جان ! پس شما برای چی اینجا پست میدی ؟! من یه معلم ساده ام. اون ژیان مال من بود. چند وقت پیش که داشتم ازین ورا رد میشدم ماشینم موتور سوزوند . گذاشتمش همینجا و منتظر بودم تا وامم آماده بشه تا بیام ببرمش. ولی هر روز میومدم و یه نیگا بهش مینداختم.فک نمیکردم کسی ببردش !!  تا دیروز همینجا بود. بعد هم در حالی که دستش و به ریشاش میمالید با تعجب گفت : آخه من نمیدونم این ماشین قراضه به درد کی میخورده که برده تش. اصلآ بدون موتور چطور بردنش !!

منم در حالی که آسمان و تماشا میکردم و سر کچلم و میخاروندم گفتم : همون ژیان قرمزه رو میگی ؟ پارکینگ آگاهیه !! نیم متری پرید و با خوشحالی پرسید چطور؟؟ گفتم: مثل اینکه این سربازه که اینجا قبل از من پست میداده  بدبخت ! یه شب به ماشینت مشکوک شده و ترسیده بعد هم زنگ آگاهی بیان ببرنش.

اونقدراون سربازه !!  رو نفرین کر ر ر ر ر ر د. منم برای اینکه ساکتش کنم که وقت عصبانی تر نشه و فحش خوار مادر نثار همون سربازه !!! نکنه کلی پشت سر اون سربازه !! بد گفتم .

 

پی نوشت ۱: پریشب صمیمی ترین دوستم، داداشم، گفت که میخواد بره خواستگاری دختر مورد علاقه اش.خیلی خوشحال شدم ولی بعد دلم گرفت!! اونقدر که وقتی آخر شب تنها شدم و بغضم ترکید زنگ زدم بهش. همیشه تصورم این بود که این نوع خواستن های همراه با مالکیت فقط مخصوص خانم هاست!! 

بهش گفتم : تو آخرین بازمانده جمعمون بودی که تو هم دیگه . . .

گفت : نه اشتباه میکنی. من که رفتم. آخریش خودتی !

 

پی نوشت ۲ : 

 درین شب بی ماه و گل     ستاره ساز صحنه شو

رخت غزل کش پاره کن    در شعر من برهنه شو

تو بهترین صحنه شو         برهنه شو برهنه شو

موی تو آرامش آب         بوی تو عطر صد کتاب 

بوسهء جادویی تو            کشف دوبارهء شراب  

حرف تو گیلاس درشت         ناز تو ابریشم چین

اسم تو یاد گل یاس          بغض تو لرزش زمین

تو بهترین صحنه شو        برهنه شو برهنه شو

 

پی نوشت ۳ : ممنونم از مرجان  عزیز که اشتباهات املائیم رو در یک نظر خصوصی بهم گوشزد کرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:7  توسط آسِت  | 

پاییز برای من همیشه فصل عاشق شدن هاست و دیروز با اولین بارون پاییزی بازم احساس کردم که باید عاشق بشم . اما فقط یه عاشق !!

به کسی بر نخوره بر نخوره
من یکی پنجره مو می بندم
این همه پنجره ی باز بسه
من به قاب آینه می خندم
به کسی بر نخوره بر نخوره
من یکی پیش خودم می مونم
در شب بی کسی و بی حرفی
برای دل خودم می خونم
خواب بودم بیدار شدم
آشتی کردم با خودم
به کسی چه؟ این صدا این حنجره مال منه
کی مث من لحظه هاشو زیر آواز میزنه؟
کی به جز من می تونه خاطره هاشو بشمره
جز خود من کی به فکر موندن و سر رفتنه؟
به کسی بر نخوره بر نخوره
اگه تنهایی خوبی دارم
اگه از خلوت خود سر مستم
اگه چون پروانه بی آزارم
خواب بودم بیدار شدم
آشتی کردم با خودم
به کسی بر نخوره بر نخوره
اگه دستم پر عطر یاسه
اگه در پیلهء خود خوشبختم
کسی جز من منو نمی شناسه
به کسی بر نخوره بر نخوره
اگه من اهل خراب آبادم
شجره نامه ی من ماله منه
به کسی چه من یکی آزادم
خواب بودم بیدار شدم
آشتی کردم با خودم

پی نوشت بی پی نوشت !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 13:40  توسط آسِت  | 

 

به دعوت دوست عزیزم سرکار خانوم صمیم ، که دوستان و دعوت کرده بود تا تجاربی رو که در زندگی، سخت بدست آوردن و نیز رفتار هایی رو که در طول زمان موفق به تصحیحش شدن رو شرح بدند، اجابت کردم و این پست رو نوشتم.

 

من درینجا فقط تجارب شخصی خودم رو که خیلی گران و سخت و نیز با صرف زمان زیاد تونستم بدست بیارم شرح میدم.

 

- بعد ازطی کردن دوران نو جوانی و نیز پاسی از سالهای جوانی خیلی گران دریافتم که "امروز همان فرداییست که دیروز نگرانش بودم". این جمله ای بود که دوران دانشجویی اکثر اوقات روی تخته کلاس مینوشتم.

اون موقع ها فقط ازین جمله خوشم میومد ولی حالا با تمام جوارحم به این جمله اعتقاد دارم. به زبان ساده تر، فهمیدم که آرامشی که من دنبالشم در مقصد و هدفم خلاصه نیست و طی مسیر برای رسیدن هم، میتونه همون آرامشی که من در رسیدن به مقصدم جستجو میکنم نثارم کنه و بهم بده.

فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند، دیروز با خاطراتش مرا فریب داد و فردا با وعده هایش مرا خواب کرد، وقتی چشم گشودم که امروز در حال گذر بود. عزم جزم کردم که حداقل امروزم رو درست استفاده کنم و از لذتش بهره مند بشم.

  

یکی دیگه از بزرگترین تجارب زندگیم این بود که فهمیدم "عشق"  در زندگی ما انسانها "میتونه تکامل پیدا کنه" و این به نظر من تفکر اشتباهیه که تصور میکنیم عشق فقط و فقط یک بار در طول زندگی اتفاق می افته. ( من به استثنائات هم معتقدم) . 

این تجربهء زمانی بود که تمام غرور مردونه ام خرد شده بود و در اوج تنهایی بعد از کشیده شدن به مرز افسردگی و اوج پریشانی وقتی خودم و ازون حالت بیرون کشیدم فهمیدم.

 

-  تجربه بعدی این بود که در طی زندگی پر فراز و نشیبم فهمیدم که زندگی یعنی همین اینی که الان هست !

اینکه نباید منتظر موند تا شرایط برای زندگی بهتر فراهم بشه و بعد، زندگی کردن و لذت بردن ازین زندگی و آغاز کرد. چون درون زمان مطمئنآ یه مسئله دیگه پیش خواهد آمد که هم تازه تره و هم اهمیت بیشتری خواهد داشت و هم اتفاقآ وقت گیر تر.

پس همین پستی و بلندی که دارم طی میکنم در گذر زمان، همین زندگیه.

همین که در شغلم ارتقاء پیدا میکنم و یا موقعیت شغلیم و از دست میدم، زندگیه.

همین که مریض میشم زندگیه.

همین که جامعه ای که توش هستم با من و سایرین ناسازگاره زندگیه.

همین که دوست دخترم خیانت میکنه ویا صادقه زندگیه.

همین که در روزمرگی غرق میشم زندگیه .

به قول اخوان ثالث عزیز: هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد، یک فریب ساده و کوچک ، آنهم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمیخواهی.

 

- من آدم زیاد مذهبی نیستم ولی سعی ام این بوده که به اخلاقیات پایبند باشم. درس بعدی زندگیم یا بهتره بگم تجربه بعدیم  این بود که فهمیدم اگه میخوام زندگی خوبی برای خودم و خانواده ام فراهم کنم و با دیگران و دنیای پیرامونم رابطهء بهتر و مسالمت آمیز تری داشته باشم، اول باید خودم، وبعد توانایی ها و کاستی هام ودقیقآ بشناسم. مبدآ پیدایش این تفکر در من، جمله ای بود از حضرت علی که در یک مجلس ختم شنیدم که فرموده بودند : من عرف نفسهه فقد عرف ربه - هر کس که خود را شناخت براستی که پروردگار خویش را نیز شناخته است. علیرغم جمله ای که در ابتدا گفتم، سنگینی بارمعنایی این سخن در ذهنم حک شد و باعث شد بهش بیشتر فکر کنم.

با خودم گفتم اگه با این کارمیتونم پروردگارم و بشناسم پس شناخت اطرافیانم و دنیاشون کار سهل تریه .

 

- تجربه بعدی زندگیم که اتفاقآ خیلی خیلی سخت بهش رسیدم این بود که فهمیدم در یک مناقشه و یا مسئله ای که پیش میاد منی که متوجه میشم مشکل کجاست و ضعف طرف مقابلم و تشخیص میدم، وظیفهء منه که اوضاع و مدیریت کنم و مشکل و حل کنم و نباید از طرف مقابل که نمیدونه مشکل کجاست و به ضعف خودش و توانایی من واقف نیست انتظار داشته باشم که این مهم رو حل و فصل کنه.این تجربه گرچه بعد از تحمل مشقات زیاد و صرف سالهای جوانی ام خیلی سخت بدست آمد ولی به تصور خودم ارزشش رو داشت تا چراغ فرا رویم برای طی باقی مانده مسیر عمرم بشه. 

اما رفتارهایی که در طول زمان موفق به تغییرشون شدم  :

 

- در نوجوانی و اوائل جوانی آدم بسیار عصبی و تند خویی بودم طوری که وقتی خونه مادر بزرگم مهمونی بود معمولآ من دعوت نمیشدم و یه روز بعد به تنهایی از طرف مادربزرگ دعوت میشدم و همدم خاله کوچیکه میشدم. بخاطر اینکه سرو صدا و شلوغی باعث میشد پرخاش کنم و یا سر بچه ها داد بکشم.

الان هم گرچه ته مانده های ازون خلق و خوی نا پسند در من مونده ولی تا حد بسیار زیادی تعدیل شده طوری که اطرافیان متوجه این  تغییر محسوس شده اند. گرچه بخاطر نزدیک شدنم با اطرافیانم اونا هم به من لطف بیشتری دارند و احساس میکنم بیشتر درکم میکنند.

 

- در دوران دبیرستان بخاطر عدم کنترل خانواده ام و علی رغم دوستان خوبی که داشتم ولی میل شدیدی به اوباش گری و لات بازی در وجودم زبانه میکشید. معمولآ یه زنجیر نازک مدام دور انگشت اشاره ام میچرخید و گرچه از نظر درسی در حد بالایی بودم ولی معلم هامون به عنوان یه شاگرد لات و بد دهن ولی درسخون نگام میکردند. نمیدونم چه چیزی باعث شد که تو اون ایام طرف مواد مخدر نرم علیرغم اینکه کشش درونی هم داشتم !!! حتی به سیگار هم لب نزدم. واقعآ ارادی نبود و الان که فکرش و میکنم احساس میکنم این من نبودم که راه درست و انتخاب کردم بلکه انگار کسی منو تو نیمه های این راه گذاشت !!! بهر حال این رفتارهام در گذر زمان و با ورود دوست خوبی که منو غیر مستقیم متوجه رفتارام کرد، تصحیح شد وگرنه شاید اگه کسی مستقیمآ تصمیم به تادیب من میگرفت نتیجه برعکس میدید.

 

- در جوانی و نوجوانی دارای احساسات بسیار شکننده ای بودم و میشه گفت انسان احساساتی بودم ولی پایین و بالای زندگی و نیز تنهایی زندگی کردن سالیان متمادی، اتوماتیک وار این رفتار و درمن تغییر داد وکفهء منطق رو در وجود من سنگین تر کرد. بطوریکه گاهآ مورد مشورت اطرافیانم قرار میگرفتم و این برام خیلی شیرین بود و باعث میشد بیشتر درین راه تلاش کنم. ولی من اینجا اعتراف میکنم که در تغییر این رفتارم خودم زیاد تلاشی به خرج ندادم و محیط اطرافم خیلی بیش از تلاش خودم موثر واقع شد.

 

- رفتار بد دیگه ای که داشتم صداقت بسیار برنده ای بود که در وجودم شکل گرفته بود و خیلی رک بودم. رک بودن و به صداقت تعبیر میکردم و به خودم اجازه میدادم با گفتارم دیگران رو بیازارم و تا مرز وقاحت پیش برم. تصورم هم این بود که صداقت بهتر از دو روییه ( الانم معنقدم که صداقت بهتر از دو رنگی و ریا ست )ولی بازخورد و عکس العمل آدمای اطرافم بهم فهموند که مرز بین شجاعت وقاحت خط بسیار باریکیه که من اکثرآ ازش عبور میکنم. تصمیم گرفتم ابتدا لحن گفتارم و تغییر بدم که تیزی و تندی کلامم تا حدی گرفته بشه و بعد هم این توهم رک بودن به هر قیمت رو در رفتارهام  تغییر بدم.

حالا کاملآ دریافتم که رک بودن و وقاحتی که به صداقت تعبیر میشه اکثرآ باعث بروز مشکل برای خودم و دلگیری کسایی میشه که از صمیم قلب دوسشون دارم و نیز باعث طرد شدنم از جمع هایی که توش شرکت میکنم میشه. به عبارت بهتر الانم سعی میکنم همون صداقت و در گفتارم داشته باشم ولی در زمانهای مناسب تر و هم با کلمات مورد پسند تر بیان میکنم طوری که طرف مقابلم هم به صداقتی که اشاره شد پی ببره .

 

پی نوشت : زندگی را نمیتوان تحمل کرد مگر آنکه کمی دیوانگی چاشنی آن باشد.

 

TinyPic image

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 13:52  توسط آسِت  | 

+ سر باز که بودم یه شب با یه ماشین پیکان فکستنی دنبال یه وانت سرقتی کرده بودیم و منم راننده بودم .همینطور که به سرعت میرفتیم ماشین افتاد تو یه چاله و از تکون چالهِ چراغ گردان و آژیر ِ روی سقف افتاد و من خواستم واستم که افسری که باهام بود اشاره زد که به راهم ادامه بدم . وقتی به یه میدون رسیدیم صدای جیغ ترمز هام و شنیدم و هر چی فرمون و چرخوندم ماشین تغییر جهت نداد و با شدت از جدول رفت بالا و یه درخت و انداختیم و خوردیم به درخت دومی که دیگه واستادیم . چقدر آقا دزدا به ریشمون خندیدن و ب ی ل اخ نشونمون دادن بماند .

ماشین هم دیگه جلوش داغون شد ، من کمی دستم آسیب دیده بود و افسری که باهام بود و با کاردک از رو داشبورد جمش کردم.خلاصه ماشین و به هر زوری بود دوباره آوردیم تو خیابون و بیسیم زدیم که یکی بیاد و مارو بکسل کنه.

یه ساعت بعد یکی از بچه ها اومد که ما رو بکسل کنه.وقتی همه چیز آماده شد بهش گفتم فلانی احتمالآ ماشین  ما میله فرمونش برید که منحرف شدیم و فرمان ماشین من زیاد کار نمیکنه پس تو خیر سرت خیلی آروم برون ومخصوصآ سر پیچها خیلی آرومتر که اگه احیانآ من نتونستم دور بزنم یکیمون بیاد پایین و چرخها رو به طرف مقصد بچرخونه و حکم فرمان و بازی کنه.

خلاصه حرکت کردیم و تقریبآ فرمون هم جواب میداد . یه مقدار از مسیر و که طی کردیم یارو انگار یادش رفت که یه ماشین دیگه رو بکسل کرده و سرعتش و زیاد کرد تا اینکه به جلو ناحیه رسیدیم و مردک احمق با همون سرعتی که داشت رفت تو حیاط ناحیه و من هر چقدر فرمون و پیچوندم نتونستم جهت ماشین و تغییر بدم و با همون سرعت دوباره رفتم دیوار ناحیه . افسره که بخاطر خونریزی صورت و دهنش رو صندلی جلو خوابیده بود یه بار دیگه رفت تو شیشه و مث جن دیده ها پرید وهوار زد کنترات گرفتی امشب؟؟!! فک کردی امتیاز داره به مانع بکوبی ؟؟!!

+ چند روز پیش تو رادیو  شنیدم که تو اوشون فشم  دارن ساختمون سازی میکنند و نمیدونم به چه علت مصالح ساختمانی رو با الاغ جابجا میکنن. جالب اینجاست که حقوق یه روز کار برای کارگرا هشت هزار تومنه ولی کرایه یه روز الاغه دوازده هزار تومن . بعد از این همه تحصیلات جناب الاغه تقریبآ اندازه من حقوق میگیره تازه ساعت کارشم کمتره. آخه تبعیض تا کجا ا ا ا ا ؟؟!!

+ از شرکت رسیدم خونه گفتم یه کم استراحت کنم و بعد پاشم غذا درست کنم  که تا دراز کشیدم موبایلم زنگ خورد . گوشی و برداشتم و گفتم بله ؟  دیدم یه خانومه میگه سلام آقای دکتر مرادی .

هول شدم اومدم بگم خانوم آخه من کی صدام به صدای آقای دکتر مرادی میخوره! گفتم آخه خانوم من کی صدام به دکترا میخوره .اونم گفت : آره راس میگی. به صدات میخوره دیپلمتم به زور گرفته باشی .

+ سرباز که بودم مدتی رو که تو یگان ویژه بودیم زیاد ماموریت میرفتیم . هرجا اعتصابی میشد و یا نزاع دسته جمعه بود ما هم نخود آشش بودیم . یه شهرک  بود که فاصله اش با شهر کم بود و مدتها بود درخواست پل هوایی داشتن و هروقت ماشینی با یکی از ساکنینش تصادف میکرد اینا جمع میشدن و جاده رو میبستن. ما که میرسیدیم اونجا مثل گله گوسفند از ماشینا می پریدیم بیرون و نظام میگرفتیم . لباسامون رنگش لجنی بود و ضمنآ کلاه کاسکت و سپر و باتوم هم داشتیم و باتوم هامون و با ریتم خاصی میکوبیدیم روی سپر ها و با اون صدای وحشتناکی که میپیچید بعد از مدتی بدون در گیری همه متفرق میشدن .

فقط چیزی که روزای اول برام جالب بود این بود که وقتی ما این کارو میکردیم اونا شروع میکردن به شعار دادن و فقط میگفتن : "مرگ بر اسراییل ".

من روزای اول با خود م میگفتم اینا زده به سرشون ها . مشکل اینا چه ربطی به اسراییل داره !! هر چی فک میکردم مخم به جایی قد نمیداد .

یه شب تو همون حین ماموریت از یکی از بچه ها پرسیدم چرا اینا هر وقت ما رو میبینن اسراییل ننه مرده رو فحش میدن ؟ گفت : بخاطر اینکه طرز لباس پوشیدنمون ما رو شبیه سرباز های اسراییلی میکنه اینا هم احساس فلسطینی بودن بهشون دست میده و شعار مرگ بر اسراییل سر میدن (منطق و حال کردین خداییش !!) . وای حالا من با اون هیبت و زنبل و زینبول که بهم آویزون بود مگه میتونستم خنده خودم و کنترل کنم. چشام خیس شد بسکه خندیدم.گروهبانمون میگفت : یا قمر بنی هاشم . موتور خنده این کاوه راه افتاد . حالا باید نصف بچه ها بیان اینو جمش کنن.

+ بندر رفته بودم ماموریت برای یکی از کشتی هایی که قرار بود سویا تخلیه کنه. وقتی کشتی بسته شد رفتم رو کشتی و با فرمانده چاق سلامتی کردم . فرمانده کشتی روس بود . وقتی بهش  به انگلیسی خوش آمد گفتم برگشت به فارسی گفت "جااااااان" . منو میگی شاخکام راس شد!! ولی احتمال دادم شاید اشتباه شنیدم چون روسها و چینی ها خیلی بد انگلیسی صحبت میکنن. خلاصه شروع کردم باقی توضیحات و بهش بدم دیدم هر جا که در جواب اطلاعات من باید تشکر کنه میگه "جااااان" .طوری هم بیان میکرد که آدم کمی احساس خطر میکرد. پرسیدم گفتم اینو کی بهت یاد داده؟ گفت پایلوتی ( راهنمایی که کشتی و هدایت میکنه و میچسبونه به اسکله ) که منو آورد بهم گفت “thank you”   به فارسی میشه "جاااااان" . منم بعد از اینکه حرفش و تایید کردم گفتم البته درسته ولی این یه کلمه عامیانه است و مودبانه ترش اینه که بگی "خفه شو" . چند بارم باهاش تمرین کردم که قشنگ یاد بگیره و بعد قرار شد ازین به بعد به جای " جاااان" بگه "خفه شو" .

آگاهان از سرنوشت این کاپیتان تا کنون اظهار بی اطلاعی کردند.

+ یه بار برا یه کشتی چینی رفته بودم که فرمانده اش اصلآ انگلیسی بلد نبود . کار ما طوریه که وقتی کشتی بارش و تخلیه و یا بارگیری کرد مدارک زیادی رو باید از کاپیتان کشتی امضا بگیریم و معمولآ هم بر سر مفاد این مدارک اختلاف هست . حالا شما حساب کن با یه نفر زبون نفهم بخوای سروکله بزنی اونم نه به زبان مادری بلکه به یه زبان دیگه . خلاصه ما هر چی گلومون و پاره میکردیم یارو مث پپه منو نگاه میکرد و سرش و تکون میداد و میگفت : yyyyyes, yyyyyyyyes   

بعد که مدارک و میدادم بهش امضا کنه با اشاره میفهموند که امضا نمیکنه و قبول نداره ولی نمیتونست توضیح بده کجاشو و چرا قبول نداره . من دیگه درمانده شده  بودم زنگ زدم به مدیرمون و جریان و واسش شرح دادم . اونم بعد از اینکه  گفت تو چطور نتونستی حالیش کنی ؟ گفت گوشی و بده بهش ببینم  . منم موبایل و دادم دست چینیه . تقریبآ بیست دقیقه ای مدیر ما  داشت باهاش صحبت میکرد و این یارو هم مث بره ساکت بود و گوش میداد . وقتی صحبتش تموم شد چینیه گفت : mester, yyyyyyes, yyyyyes 

و گوشی و داد به من . گوشی و گرفتم و دیدم مدیرمون همچنان داره صحبت میکنه . حالیش کردم که یارو گوشی و داده به من و بعدشم  گفتم قربان من زبانم خوب نبود نتونستم حالیش کنم شما چطور نتونستید حالیش کنید ؟؟

آخرش با چین تماس گرفتیم و برای یکیشون که تقریبآ زبان  انگلیسیش بهتر بوده توضیح میدادم و بعد گوشی و میدادم دست  فرماندهه که یار و به چینی براش توضیح بده.

+ یه بار یه کشتی برامون اومده بود که کاپیتان کشتی اکراینی بود و خیلی هم بد اخلاق. این آقا با یکی از بازرس های بندر بحثش شده بود سر اینکه میگفت این بازرسه الکی گیر داده و بازرسه هم پافشاری که من درست میگم. خلاصه کارشون بالا گرفت و قرار شد برن دادگاه . هر چی ما به این کاپیتانه گفتیم بابا رضایت بده قبول نکرد و پاش و کرد تو یه کفش که بریم دادگاه. تصورش از دادگاه این بود که الان وارد یه دادگاهی میشه که قاضی و هییت منصفه اش ازون کلاه گیس سفیدا رو سرشون و همه به زبان انگلیسی مسلطند و حق اینو میگیرن. آقا خلاصه روزی که قرار بود بریم دادگاه رفتم و همراهیشون کردم .

وارد دادگستری شلوغ بندر عباس که شدیم  کاپیتانه که در تمام طول عمرش همچین جایی پاش نخورده بود یه کم جا خورد و زل زد به در و دیوار کثیف ساختمون .  بهش گفتم بشینه تا نوبتمون بشه. اونم نشست . چند دقیقه بعد با دیدن صحنه جیغ و داد و هوار یه زن و مرد که تو راهرو دادگاه داشتن همدیگه رو کتک میزدن و دعوا میکردن  کمی روحیه اش و باخت و رنگش پرید . یه معتاده خمار هم بغل دستش نشسته بود و چرتش که میگرفت هی ولو میشد رو این بنده خدا. اینم هی خودش و جم و جور میکرد . خلاصه صدامون کردن  و رفتیم تو. هم روحیه اش و کامل بخته بود و هم خیلی عصبی شده بودو وقتی قاضی و منشی چادری (ملکه زیبایی )دادگاه و دید که از اول جوونیش صورتش و بند ننداخته بودو سیبیلاش از مال من کلفت تر بود حسابی خودش و باخت و در گوش من گفت : قاضی کی میاد ؟ گفتم همین سوپوره که جلوت نشسته قاضیه دیگه!!!! جا خورد و پرسید من چطور باید ازون بازرسه عذر خواهی کنم ؟؟ گفتم دیر اومدی داداش . دیگه قطار حرکت کرد .

خلاصه نشستیم. من که دیگه فهمیدم این بابا به غلط کردن افتاده به بازرسه جریان و گفتم. حالا شاه میبخشه ، شاه قلی نمی بخشه .

بازرسه کوتاه اومده قاضیه ول کن مامله نیست. چند تا سوال کرد و چون خودشم انگلیسی بلد نبود من حرفای کاپیتانه رو ترجمه میکردم. منشیه هم که در تمام طول عمرش تصورش از یه خارجی فقط افغانی بود چشم از چشم منو این بابا بر نمیداشت .قاضیه هم حالا چون یه خارجی جلوش نشسته بود فک میکرد پوزیشن شاهرودی رو داره . پس بادی به غبغب انداخت و گفت ازیشون بپرسید انگیزه شون ازین که حرف بازرس بندر و گوش نکردن چی بوده ؟ مگه قانون و نمیونن ؟ ( تو دلم گفتم بخواب بینیم بابا لحاف یخ کرد . قانون !!!) منم همین و ازش پرسیدم . کاپیتانه عصبی شد و گفت : ف . . ک  دم ال . یو نو وری ول دت دیس فاکن من اینسیت تو ا رانگ متر و اوری بادی نو دت. نو دیس کریزی لویر وات داز اسکینگ می ؟ کاوه تل هیم تو شات آپ آدروایز آی پرسونالی ویل کیل هیم و ف. . . ک هیز سکرتر هییر.

قاضیه گفت :خب چی گفت ؟ منم گفتم قربان ایشون میگه با توجه به مهربانی و مهمان نوازی که من از ایرانی ها شنیده امِ انتظار دارم منو از رحمت و رفآت اسلامی برخوردار کنید و اجازه بدید با یه خاطره خوب از یه کشور اسلامی خارج بشم. قاضیه اونقدر خر کیف شد که فک کرد الان کوزه طلا رو به مناسبت مسلمان کردن یه صهیونیست بهش میدن .چند تا سوال الکی دیگه کرد ودر نهایت  رضایت داد که بریم.

بیرون که اومدیم کاپیتانه گفت : . . . . . .

یه چیزی گفت که شرمنده نمیتونم ترجمه اش کنم .

پی نوشت ۱ : خوشبختی ،  فاصلهء این بدبختی تا بد بختی دیگر است.

پی نوشت ۲ : این روزا کمی دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست. شاید این ازون درد هایی ست که در انزوا روح را آرام میخورد و می تراشد . ازون دردهایی که نمیشود به کسی اظهار کرد. فقط سیگار و سیگار و سیگار. نمیدونم اگه این لعنتی هم نبود این افکار متوهم وسرکش و چطور میتونستم زمینگیر کنم .

 TinyPic image

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 23:41  توسط آسِت  | 

+ ای سگ پی پی کنه به این زندگی مجردی که وقتی زمینگیر و ناخوش میشی هیشششکی نیس یه قطره آب بچکونه تو حلقت. هیششکی نیس یه لیوان شربت بده دستت . هیشکی نیس یه پیاله سوپ واست درست کنه و خود ِ گردن شکسته ات مجبوری همه این خفت و خواری رو بپذیری وهمه این کارا رو انجام بدی. تازه مکافات بعد از عمل ظرفای نشسته اته که باید سه ساعت واستی جلو سینک و مس بسابی .

یه هفته اس از کمر درد و ممر(؟؟)  درد داریم به خودمون میپیچیم و گل های قالی  و لکه های سقف و میشماریم ، هیشکی نیومد بگه خرت به چند !! اینم از مزیت های زندگی سگیه مجردیه  که شما انسانها ازش خبر ندارید و فقط مخصوص ما حَیَوان هاست.

 

+ بچه که بودم خیلی چایی دوست داشتم و کلی هم عکس دارم در حین انجام عمل چایی خوردن. الان که فک میکنم نمیدونم باباهه بهمون تریاک مریاک میخوراند که اینقدر ولع چایی داشتیم وهنوزم نفهمیدم که  چرا اینقدر وابسته به چایی بودم. اصلآ ش ا ش م هم رنگ چایی بود و ازین رو وقتی شبا تو رختخواب بل میدادم دیگه باید تشک و مینداختن دور. حتی گاهی وقتا که تشکه نازک بود و نم به فرش سرایت میکرد فرش رو هم دیگه میدادن میرفت. بسکه لا مصب اسیدی بود.

 هر وقت با بابامون میرفتیم مهمونی و چایی می آوردن این بابای ما با صدای بلند جلو همه میگفت : کاوه جان بسه دیگه !!! شبه !!! و بعد همچنان که لبش و گاز میگرفت و به من میگفت شبه، اشاره میزد که ممکنه تو رختخواب بل بدم و منم خب به طبع منصرف میشدم و بعد هم بخاطر جبران مافات دو تا انگشتش و نشون میداد و میگفت صبح که پاشدی دو تا چایی گنده میدم بخوری .این عادت واسه بابامون مونده بووووو...د تا اینکه ما خیر سرمون واسه اولین بار رفته بودیم خواستگاری.

چایی اول و خوردیم و چایی دوم و خداحافظی رو که اومدیم هورتی سر بکشیم به دفعه باباهه نه گذاشت و نه برداشت و جلو اون همه آدم گفت: کاوه جان !!! شبه دیگه، بسه !!! و بعد هم با اشاره فهموند که ممکنه . . . . و بعد با اشاره مامانم شروع کرد گل های قالی رو شمردن. فک کنم خانواده دختره یه کم ترسیدن دخترشون و به ما بدن اینه که فعلآ عذب " موندیم و نصف دینمون رو هواست.

 

+ یه همسایه داریم خیلی دلش میخواد از کار من سر در بیاره. مخصوصآ اینکه میبینه آدم های اطرافم متفاوتند . چند روز پیش که برا جلسه ساختمون اومده بودن خونه ما یارو یه دفعه میگه آقا کاوه چرا زن نمیگیری؟ بعد هم یککاره میگه من یه خواهر زن خوب دارم چند سالم از تو کوچیکتره و بعدشم اصرار رو اصرار که بگم بیاد ببینید همدیگه رو .

ما هم گفتیم بابا آقای . . . . بیا و دختر مردم و بد بخت نکن و روابط همسایگیمون و بهم هم نریز و . . .

بعدشم من رفتم تو آشپزخونه یه سیگار بکشم که مردک کله پوک اومده میگه البته اگه بیای تو خانوادهء ما سیگار و باید ترک کنی و بعد هم مثل این آدمهای شوت می پرسه : بجز سیگار دیگه اهل چی هستی ؟؟ منم گفتم : من دست رد به سینهء هیچ کدوم از تفریحات سالم نمیزنم ( تا چشمت در آد. انگار حالا اگه اهل چیزی هم باشم راستش و به تو ِ ننر میگم !! والله ).

 

+ هیچی بد تر از این نیست که بخاطر بد رارندگی کردن یه خانوم تو اتوبان پنج دقیقه پشت سرش بوق بزنی و بعد هم که به ترافیک  چاراه رسیدی برگردی بهش بگی این چه طرز رارندگی کردنه همشیره ؟؟ !! آقاتون خبر داره اینجوری با ماشینش میرونی ؟ ! و بعد ببینی با تو هم مسیره و زرتی درست بره در آپارتمان شما واسته و از پله ها بره بالا و ببینی مهمون همسایهء طبقه بالاییتونه. فعلآ تو رودروایسی گیر کردم و حتی از پارکینگ هم که میخوام بیام بیرون راهنما میزنم همسایه مون ببینه و براش تعریف کنه .

 

+ یه همسایه داریم اهل تفریحات سالمه و هر بار که خانومش نیست بنده خدا میشینه زیر هود و . . . .چند روز پیش عصر که رفتم خونه تا در و باز کردم احساس کردم عجیب نشئه شدم . رفتم در خونه شون و گفتم مهندس جان این هودا یکسره است عسیسم . وقتی میخوای خلاف کنی پنجره رو بزار باز و اتفاقآ هودتون و خاموش کن وگرنه ممکنه دیگر همسایگان گرام بجای گوشزد به خودتون یه وقت به همسر گرام گوشزد کنند اون وقت احتمالآ قسمت هایی از اعضای بدنتون و بعد از بخیه و دوخت و دوز باید جراحی زیبایی کنید.اونقدر دعام کرد که نگو.همش میگفت : آقا سید خیر از جوونیت ببینی. مثل اینکه زنش بد جوری . . . . .

 

+ زمان سربازی (نیروی انتظامی ) دوران آموزشیم که تموم شد تقسیم شدیم و بلافاصله راهی همون شهر شدیم . شب هنگام وقتی وارد اون شهر شدیم دیدم شهر حالت پلیسی به خودش گرفته و کاشف به عمل اومد که رییس مجلس اومده اونجا برا بازدید و پلیس هم در حالت آماده باش صد در صد بود. نتیجه اینکه بدون اینکه ما جاهامون مشخص بشه به محض رسیدن به شهر ِ محل خدمت یه اسلحه انداختن تو دامنمون و فرستادنمون سر پست.

من پستم افتاد یه پمپ بنزین متروکه حومه شهر کنار یه بیمارستان. حالا حسابش و بکنید تازه رسیدید یه شهر غریب و یه ساعت بعدش داری پست میدی . اصلن نمیدونی کجای شهری و آدماش چطوری اند و سرنوشتت چی میشه .

چند دقیقه ای از شروع پستم نگذشته بود که یه زنه که از کارمندای بیمارستان بود، داشت ازحیاط بیمارستان رد میشد که به اتاقی برسه که ملافه های بیمارستانی رو میشستن  چشمش افتاد به منو و گفت : خسته نباشی سر کار . چند ماه خدمتی ؟؟ مارو میگی انکار فحش خار مادر بهمون دادن. خدایا بگیم تازه روز اولمونه ؟خلاصه جوابش و سر بالا دادیم و اونم بعد از کلی حرف که بالاخره تموم میشه و . . . رفت و من همچنان پست میدادیم .

اونایی که سربازی رفتن میدونن که یه روز دائمآ پست میدید و یه روز استراحت میکنید ولی اون بیست و چهار ساعتی رو که پست میدید به دو ساعت های متوالی تقسیم شده بطوریکه دو ساعت پست میدی دو ساعت به حالت آماده باش به همراه اسلحه و با لباس کامل در پاسدار خانه میشینی و دو ساعت هم خیر سرت میری که استراحت کنی و همینطور مسلسل وار یک روزت و ادامه میدی. البته اگه ساعت استراحتت  با ساعت نماز یا غذا یکسان نباشه وگرنه باید قید استراحت و بزنی .

اون روز و ما گذروندیم به این امید که فردا استراحت میکنیم و بیشتر با محیط آشنا میشیم و دوستامون و که با هم تقسیم شدیم پیدا میکنیم.ولی دستور اومد که چون با کمبود نیرو مواجهیم فردا هم باید پست بدید و این شد که ما همچنان روز دوم هم پست دادیم .

فرداش بجای اون کارمنده خانوم بیمارستانه یه کارمند مرد اومد و دوباره همون سوالها رو ازم پرسید و منم دوباره از سر بازش کردم .

و من همچنان پست میدادم به امید اینکه بعد از دو روز یه روز بتونم استراحت کنم.

فرداش پاس بخش ( کسی که پست ها رو تعیین میکنه ) عوض شده بود و طبیعتآ نمیدونست که من دو سه روزه مداوم دارم پست میدم و دوباره منو فرستاد سر پست برا روز سوم . اعصابم کاملآ به هم ریخته بود ولی چاره ای نداشتم چون با محیط  آشنایی نداشتم و کسی روهم نمیشناختم .

روز سوم دوباره همون زنه اومد و از تو حیاط بیمارستان احوال پرسی کرد و با تعجب گفت : سرکار تو که هنوز اینجایی ؟؟!!! منم گفتم آره این مرتیکه . . . .  اومده و آماده باشیم . سرش و به علامت تایید تکون داد و رفت و کمی برام میوه و یه لیوان چایی  آورد. لذت شیرین ِ خوردن یه نارنگی شیرین بعد از یک ماه ونیم چایی و میوه نخوردن اونم تو یه محیط غریب و دلتنگ برام وصف نشدنیه.

منی که به چایی معتادم یک ماه و نیم بود که چایی نخورده بودم و مثل قطحی زده ها لیوان چایی رو با اینکه داغ هم بود لا جرعه سر کشیدم . برای تشبیه بهتر احساسم باید بگم وقتی نبات رو داخل لیوان می اندازید و روش آب جوش می ریزید، دیدید که اون نبات ِ ترک بر میداره و اتفاقآ صدای ترک خوردنش و شما هم میشنوید .

وقتی اون لیوان چایی رو خوردم احساس کردم مویرگهای مغزم که مدتها بود خشک شده بودند با خوردن اون چایی کمی تَر شدن و شروع به ترک خوردن کردند.

خلاصه به همین منوال گذشت و من ِ بینوا درست یکهفته مداوم و بدون حتی یه روز استراحت سر پمپ بنزین پست میدادم و هر روز با همون آقاهه و خانومه که کارمند بیمارستان بودن صحبت میکردم و دیگه باهاشون شوخی هم میکردم .

ولی چیزی که مایه تعجبم بود اینکه اکثر سربازها و پاس بخش هامون یک روز در میان عوض میشدن ولی من چون هنوز نمیدونستم چه خبره فک میکردم حتمآ جای پستشون عوض میشه و جابجا میشن.

ریش هام درومده بود . سرم بخاطر عدم استحمام خارش داشت و گه گاه احساس میکردم جنبنده ء ریزی زیر بغلم یا زیر لباسم تکون میخوره.

دیگه تحملم تموم شده بود و بعد از روز یازدهم همون پاس بخشی که روز اول منو به پست اینجا گمارده بود و دیدم که داره سربازها رو تقسیم میکنه.

رفتم جلو و با صدای لرزان و همراه با عصبانیت بهش گفتم: من الان یازده روزه که دارم پست میدم و اعصابم دیگه کشش نداره و ازش خواستم که منو جابجا کنه یا حد اقل بزاره یه روز استراحت کنم . پوزخندی تحویلم داد وظاهرآ متوجه صحبت من نشد وگفت : برو بابا با این کمبود نیرو میخوای بری استراحت ؟ !

به حد جنون رسیدم و کنترلم و از دست دادم، چند قدمی عقب رفتم و گلنگدن اسلحه ام و کشیدم و داد زدم بخدا اگه امروز منو عوض نکنید شلیک میکنم . طرف که خر بازی منو دید گفت : خب .خب.  یواش و خواست که اسلحه ام و ازم بگیرم که من به طرفش نشانه گرفتم . بغضم ترکید و چشام پر از اشک شده بود. نا خود آگاه زانو زدم و التماسش کردم که بزاره یه روز استراحت کنم و راحت بخوابم .

بخاطر این قیل و قالی که با صدای بلند و گاه دعوا بین منو اون پاس بخشه در گرفته بود سرباز ها جمع شدن و چند نفری هم از کادری ها اومدن و بچه های دژبان هم با باتوم های پلاستیکی شون بدو بدو خودشون رسوندن تا مثلآ این سرباز بخت برگشه ای رو که نای راه رفتن نداشت دستگیر کنند.

در همین حین همون خانومه که از بیمارستان باهام سلام و احوالپرسی میکرد رسید پشت دیوار و از سرو صدای و داد هواری که من راه انداخته بودم متوجه ماجرا شد و مهربانانه براشون توضیح داد که الان یازده روزه که منو اینجا میبینه و تازه اونجا پاس بخش متوجه شد که من دارم راست میگم.

 

سعی کرد آرومم کنه تا اسلحه رو ازم بگیره ولی من کوتاه نیومدم تا رییس پاسدارخونه خودش شخصآ اومد. خدا عمرش بده اون خانوم رو که تا آخر واستاد پشت اون دیوار بیمارستان تا اگه جایی بهش نیاز بود ابراز وجود کنه و چون عصبانیت منو هم دیده بود مرتب تکرار میکرد نترس پسر جون . من کمکت میکنم. حتی اگه شده میام اون ور دیوارو برا رییستون ( فرمانده تون ) توضیح میدم .

 

رییس پاسدار خونه اومد و قول داد که همون روز عوضم کنه ولی بازم هیچکدومشون باور نمیکردن که من یازده روز مداوم پست دادم و هنوز شک داشتن.اومد جلو و اسلحه رو ازم گرفت و بخاطر نزدیک شدنش بوی عرق و تعفنی رو که حاصل از پست های طولانی و عدم استحمام بود رو استشمام کرد و منو تو آغوشش گرفت و گفت : خسته نباشی پسرم.

کلمه "پسرم" رو که شنیدم احساس دلتنگی عمیقی کردم و همینطور که اشکم سرازیر شد از حال رفتم.

حالم که بهتر شد دیدم رو یه تخت سربازی دارز کشیدم و  دو سه تا ازین درجه دار ها و کادری ها دور و برم نشستن و دارن در مورد من صحبت میکنند که عجب پوست کلفتی بوده و این همه مدت پست داده و صداش در نیومده . گه گاهی هم به حماقتم میخندیدن و بین خودشون دستم مینداختن .

وقتی نشستم تازه متوجه بیدار شدن من شدند و شروع کردن به صحبت که پسر جان آخه چرا اسلحه ات و نشانه گرفتی و چرا گلنگدن و کشیدی و . . . مگه . . .  .

( اونایی که سربازی رفتن میدونند که تهدید به استفاده از اسلحه چه جرمی داره ).

 

وقتی واستادم و ریش های خودم و تو آینه اتاق دیدم کمی جا خوردم ازون همه ریش . آخه هر روز فقط با دستم لمسشون میکردم و فک نمیکردم اینقدر زیاد شده باشن.

 

درجه داره گفت : چرا به ما نگفتی تا عوضت کنیم ؟ گفتم : من کی شما ها رو میدیدم و هر روز فقط به پاس بخش احمق اعتراض میکردم ولی اون مردک فک میکرد باهاش شوخی میکنم.

هر بار هم که با جواب منفی پاس بخش روبرو میشدم با خودم میگفتم : خب حتمآ الان چون رییس مجلس اینجاست و آماده باشیم اینجوریه و بعد از چند روز احتمالآ درست میشه.

 

اونجا بود که اون اتاق یهو با صدای خنده و قهقه ء اونا پر شد و یکیشون اونقد خندید که همچنان که از چشاش اشک میومد دلش و گرفت و از اتاق رفت بیرون.

گفتم مگه من چی گفتم؟؟

یکی از کادر ها در حالی که به زحمت سعی میکرد جلو خودشو بگیره گفت : آخه آخه آخه خَ خَ خَ  خره رییس مجلس الان حدود یه هفته اس که رفته و همون زمان هم آماده باش تموم شد .

 

از فرداش وقتی تو ناحیه راه میرفتم همه کادری ها و سرباز ها منو به هم نشون میدادن و میگفتن : این یارو بوده ها که یازده روز پشت سر هم پست داده.

و این باعث شهرت من تو ناحیه شده بود. هر جا کارم گیر میکرد تا یکی منو میشناخت میگفت کارش راه بندازید بابا . این همونه که یازده روز پست داده.

 

حتی وقتی برا گرفتن کارتم رفته بودم کارگزینی افسری که مسئول بود پرسید تو همونی نیستی که دو سال پیش یازده روز پشت سر هم پست دادی؟؟

 

پی نوشت :

علی رغم اینکه خدمت دوست بزرگوارم یاسمن بانو اعلام کرده بودم که من خودم یکی از سوتی های این روزگار کج مدار هستم  ولی باز هم دعوت این بزرگوار مهربان را به دیدهء منت نهادم و یکی از سوتی هایی رو که تو دوران خدمت داده بودم و براتون شرح دادم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 16:10  توسط آسِت  |