+ بچه که بودم هر وقت با خانواده میخواستیم بریم مسافرت بابامون یه تشک پهن میکرد وسط هال. بعد هم یه پتو رو لول میکرد میزاشت وسط تشک و بعد یکی از چادرهای مامانم و جم میکرد میزاشت رو بالش و بعد یه پتو رو میکشید رو همه اینا .
هدفشم از انجام این کار این بود که اگه در غیاب ما دزدی اومد تو خونه مثلآ با دیدن این صحنه وحشتناک !! تصور کنه که یکی تو خونه خوابیده و فلنگ و ببنده ( فرار کنه ).
نکته جالب این بود که وقتی بعد از گذشت مثلآ ده روز از مسافرت بر میگشتم و یادمون رفته بود که خونه رو در چه وضعیتی ترک کردیم، خودمون با دیدن همچین صحنه ای که انگار یکی تو خونه خوابیده بیشتر از جامون می پریدیم و زهره ترگ میشدیم .
هر بار هم بعد از اومدن، مامان با بابا بحثش میشد که آخه این چه کاریه میکنی. بچه ها زهره ترگ میشن و .
ولی این بابای ما مثل اینکه نذر داشت اسباب خنده بچه هاشو بعد از مسافرت جور کنه.
الانم که میاد خونه من اگه قرار باشه روز رفتن من ببرم شهرستان برسونمش میبینم رفت تو اتاق خواب و یکی یکی لحاف و تشکه که داره لول میکنه و میاره تو هال مترسک خوابیده درست کنه واسم.
+ یه برادر دارم که سه سال از من کوچکتره و ماشالله الان واسه خودش خرسی شده و متاهله. زمان بچگی هر وقت با خانواده میرفتیم مسافرت عقب اون پیکان دو لوکس فکستنی وقتی بابا و مامان جلو مشغول بده بستون دل و قلوه میشدن منو داداشمم شروع میکردیم به یه بازی. بازیمون ازین قرار بود که هر ماشینی که از روبرومون میومد و یا ازمون میخواست سبقت بگیره ( این بابای ما که در تمام طول عمرش فقط یه بار از یه ماشین سبقت گرفت اونم ماشینه کنار جاده خراب شده بوده و ما ازش رد شدیم) یا من و یا داداشم نسبت بهش اظهار مالکیت میکردیم .
مثلآ اگه شورلت میومد اونی که زود تر میگفت این مال منه برنده بود.
حالا حساب کنید تو یه جاده شلوغ ماشین ما داره با سرعت هفتاد کیلومتر بر ساعت میره . پشت سرمون هم ترافیک هوارتا. باباهه و مامانه دارن لاو میترکونن اون وقت دو تا خر مگس معرکه هم در گوششون هر یه ثانیه یکیشون با صدای جیغ میگه " این ماله منه " و اون یکی میگه : "نخیر. مال منه"، "من زود تر گفتم" و اون یکی میگه "نخیرم. من زود تر گفتم" بعد اون یکی میگه "پس این یکی مال منه" و اولی میگه"نخیرم. الان داشتیم حرف میزدیم و قبول نیست " .
در نهایت وقتی مکالمه و عشقبازی دو سرنشین جلو ماشین به دلیل سروصدای ما قطع میشد معمولآ منو داداشم هم با جمله معروف " جفتتون هم خفه شید" مورد عتاب قرار میگرفتیم و کمی بعد مادرمون بود که اینبار دهنش و کج میکرد و با عصبانیت در حالی که ادای ما رو در می آورد میگفت : این مال منه !! این مال منه !!
بعد از چند دقیقه که عصبانیت مامانه فروکش میکرد دوباره شروع به صحبت میکردند و بعد از مدتی هم منو داداشم دست به کار میشدیم . باز در نهایت " جفتتون هم خفه شید" جملهء مرسومی بود که میشنیدیم و گاهی هم برای اثر بخشی بیشتر یه " بتمرگید سر جاتون" هم چاشنیش میشد و اگه مثلآ قرار بود بریم مشهد که دو روز تو راه بودیم، این چرخه مسلسل وار در طی این دو روز در حال تکرار بود.
+ بچه که بودم علی رغم حجب و حیایی که داشتم ولی در مواردی خیلی بد دهن ( بی چاکِ دهن ) بودم. الانم که الانه هنوز خودم نفهمیدم که اون کلمات رکیک رو تو اون سن و سال از کجام در می آوردم. لامصب این ذهن از همون بچگی منحرف بود.
این رفتار گرچه در اکثر جاها به ضررم تموم میشد و بخاطر تنبیه های مامانم الانم گوشام تا به تاست و کوچیک بزرگه ولی در مکانهایی که باباهه تنها بود و از کمک مامانه خبری نبود، از آبرو ریزیش میترسید و کوتاه میومد . اون موقع ها ازینکه بابام جلوم کم می آورد خیلی کیف میکردم و کیفور میشدم و تنها دلهره ام رفتاری بود که مامانه بعد از چقولی باباهه باهام میکرد.
ازین رو همیشه سعی میکردم تا قبل از اینکه به خونه برسم هر چی میتونم از بابام امتیاز بگیرم چون میدونستم پام به خونه برسه تا هر کجا که پیش رفته باشم دیگه مامانم متوقفم میکنه.
یکی از زمانهایی که این تراوشات کلمات قشنگ خیلی به دردم میخورد وقتهایی بود که مریض میشدم و بابام میبردم درمانگاه. پدرم چون درجه نظامی بالایی داشت و ما نیز تو یه محیط بسته نظامی زندگی میکردیم اکثرآ پدرم و میشناختن و براش احترام قائل بودند.
وقتایی که میرفتم تو درمانگاه بوی الکل که بهم میخورد مرکز کنترل کلمات رکیک و پایین تنهء مخم فعال میشد و هر آینه با چشم و و تمام اعضا و جوارحم به دهن دکتره نگاه میکردم ببینم میگه آمپول یا نه.
اگر نه، که خدا به آبروی دکتره و آبروی از تو جوب جم شدهء بابام رحم میکرد ولی اگر میگفت : آمپول نوشتم عملیات من آغاز میشد.
به محض اینکه التماس هام به بابا و دکتره تموم میشد و در میافتم که ضجه و گریه و گرفتن روپوش سفید پرستار ها دیگه نتیجه نمیده صدام رو مینداختم ته گلو و آی هوااااااااااااااار که آآآآآآآآی نمیخوام. آمپول نمیزنم. برین گم شید . دکتر خر. پدر سگ من آمپول نمیزنم. دکتره سگ توله . دکتر کثثثثیف و . . .
اگه تا همین حد افاقه میکرد که هیچ ( که معمولآ هم افاقه نمی کرد ) وگرنه مرحله دوم و آغاز میکردم و ادامه میدادم، آی د ی وث ، دکتره د ی و ث، دکتره . . . . . ک ش،دکتره قرم. . . .ق، همه تون . . . . کشید، ج . . . ه ( اصولآ اون زمان نمیفهمیدم مورد خطاب این کلمه جنس ذکور نیست )
باباهه نمیدونست منو تو بغلش بگیره که مثل یه ماهی کش و قوس میرفتم ؟؟ دستش و جم کنه که من گاز نگیرم ؟؟
حواسش به لای پاش باشه که لگد های من اخته اش نکنه یا اینکه جلو دهن منو بگیره که ن ش ا ش م به اون یال و کوپال و درجه های سر شونه اش.
(اون زمان من بغیر از پدر سگ و سگ توله معنی فحش های دیگه رو بلد نبودم و صرفآ از روی عکس العمل سایرین میفهمیدم که حساسیتشون به بعضی کلمات بیشتره).
+ سرباز که بودم اواخر خدمتم بعلت کمبود نیرو دو هفته ای کنار همون پمپ بنزین کذایی پست میدادم البته اینبار یک روز در میان.
از همون روزی که رفتم سر پست برا نگهبانی متوجه یه ژیان قرمز رنگ شدم که اون دست خیابون پارک شده بود. روز اول و دوم تازگی محیط جدید اجازه نداد دقت کنم ولی وقتی دیدیم کسی نمیاد سراغش کمی شکم بر انگیخته شد. خلاصه یه روز رفتم سراغش و نیگا کردم دیدم دراش قفل نیست و بازه. درش و باز کردم و داخلش و یه نیگا اندختم ولی چیز مشکوکی ندیدم .
داشبورد و زیر صندلی و خلاصه تمام سوراخ سمبه هاش و گشتم ولی هیچی توش نبود. یه کم هم با دنده اش بازی کردیم و خلاصه دوباره رفتیم سر پستمون.
شب که افسر نگهان اومد بهش گفتم این ژیانه الان چند روزه که اینجاست ولی کسی نیومده سراغش. به نظرت جریان چیه؟؟
اونم گفت شاید سرقتی باشه . چه میدونم شایدم یکی و کشتن و انداختن عقبش . خودت برو بگرد ببین چیزی توش پیدا میکنی یا نه، بعد هم در حالی که داشت سوار ماشین میشد گفت : اگه هم لازم بود به بچه های آگاهی بگو بیان ببرنش.
من یهو یادم افتاد که عقبش و نگشتم. خلاصه پس فردا که دوباره اومدم سر پست دیدم هنوز همونجاست. هی با خودم کلنجار رفتم که دوباره برم و عقبشم بگردم. ولی همش یه جسد متلاشی شده تو ذهنم بود. چند باری رفتم اطرافش و هی بو کشیدم ببینم بوی لاش جسد میاد یا نه ولی ازونجایی که حس بویاییم مشکل داره چیزی احساس نکردم.
خلاصه به نگهبانی و دیدن ماشینایی که رد میشدن مشغول بودم تا اینکه وقتی به خودم اومدم متوجه شدم ساعت دو نیمه شبه و من دوباره اومدم همین جا سر پست.
دیگه شلوغی روز نبود و کارکنان پمپ هم تو اتاقشون نشسته بودند.اون ژیان لعنتی هم اون ور خیابون!!!
از شدت اضطراب ( عمرآ فکر نکنید منظورم ترس بوده ) چند باری رفتم دشویی. هی به خودم دلداری میدادم که پسر تو پس فردا میخوای خیر سرت زن بگیری. میخوای بگی نتونستی یه شب نگهبانی بدی. به توله هات چی میخوای بگی ؟ میخوای بگی باباتون ترسید ؟ اگه خواهرت بفهمه چی میگه ؟؟ نمیگه داداش لنگه درم تو سربازیش از یه ژیان ترسیده ؟؟
با هر وسیله ای که بود این رگ غیرت مردونه مون و تا صبح همون طور باد کرده نگه داشتیم تا اون پست کذایی رو تموم کردیم ولی قبضه روح شدم تا خود صب. هوا که روشن شد پریدم تو پمپ بنزین و شماره آگاهی رو گرفتم. خودم و معرفی کردم و جریان و شرح دادم. طرفای ظهر بود که بچه های آگاهی رسیدن. خلاصه تمام جاهاش و گشتن و منم در حین گشتن اونا هی میگفتم صندوقش ! صندوقشم بگردید. خلاصه به پیشنهاد من صندوقشم باز کردن و وقتی چیزی توش پیدا نکردن ناچار یه ساعت بعد دوباره برگشتن و با جرثقیل بردنش.
اون شب دیگه راحت و سوت زنان رفتم سر پست و حوالی صبح که دیگه میخواستم پست و تحویل بدم یه آقای میان سال با کمی ته ریش در حالی که معلوم بود دلواپس و نگرانه اومد جلو و بعد سلام گفت : سرکار ببخشید یه ماشین ژیان تا دیشب اون ور خیابون پارک بود شما ندیدینش ؟
اول جواب مثبت دادم ولی بعد خودم و زدم به بی خیالی و پرسیدم آره ! چطور مگه؟
در حالی که کمی عصبانی تر شده بود گفت : آقا جان ! پس شما برای چی اینجا پست میدی ؟! من یه معلم ساده ام. اون ژیان مال من بود. چند وقت پیش که داشتم ازین ورا رد میشدم ماشینم موتور سوزوند . گذاشتمش همینجا و منتظر بودم تا وامم آماده بشه تا بیام ببرمش. ولی هر روز میومدم و یه نیگا بهش مینداختم.فک نمیکردم کسی ببردش !! تا دیروز همینجا بود. بعد هم در حالی که دستش و به ریشاش میمالید با تعجب گفت : آخه من نمیدونم این ماشین قراضه به درد کی میخورده که برده تش. اصلآ بدون موتور چطور بردنش !!
منم در حالی که آسمان و تماشا میکردم و سر کچلم و میخاروندم گفتم : همون ژیان قرمزه رو میگی ؟ پارکینگ آگاهیه !! نیم متری پرید و با خوشحالی پرسید چطور؟؟ گفتم: مثل اینکه این سربازه که اینجا قبل از من پست میداده بدبخت ! یه شب به ماشینت مشکوک شده و ترسیده بعد هم زنگ آگاهی بیان ببرنش.
اونقدراون سربازه !! رو نفرین کر ر ر ر ر ر د. منم برای اینکه ساکتش کنم که وقت عصبانی تر نشه و فحش خوار مادر نثار همون سربازه !!! نکنه کلی پشت سر اون سربازه !! بد گفتم .
پی نوشت ۳ : ممنونم از مرجان عزیز که اشتباهات املائیم رو در یک نظر خصوصی بهم گوشزد کرد.


