+ این فیلم" شب غزل" که دیروز از شبکه اول پخش شد آبرو و حیثیت برامون نذاشت با اون لهجهء قشنگشون.
دِ بیا دِ .
بِرای داداشُم پاپوش هَشتن .
فک کنم گربهِ رفته سراغ کَفتِرام .
پَچا اوجو مُکُنی . برفِ بِپا ها .
بابا ما کی اینجوری صحبت میکنیم آخه !!!
+ ۱۰ سالم بود و کلاس سوم ابتدایی بودم. داشتم از مدرسه میومدم خونه. دیدم یک پژو 504 انگوریِ خیلی تمیز سر یه کوچه پارک شده و اون آرم شیرِ جلو کاپوتش بد جوری تو آفتاب میدرخشه.
خلاصه یه نیگاه به اطرافمون کردیم و چون سر ظهر بود و کسی اون اطراف نبود الیاس ظاهر شد و ترغیبمون کرد به کندن اون . از طرفی آفتاب خیلی شدیدی هم تابیده بود و بازتاب شدید نور اجازه نداد که متوجه راننده ای که تو ماشین نشسته بود بشم.
آقا خلاصه کیفمون و گذاشتیم رو زمین و در حالی که مراقب اطرافمون هم بودیم شروع کردیم به کندن اون آرم شیر جلو ماشینه.
یه دفه در سمت راننده باز شد و یه آقای سیبیلو در حالی که یه پاش بیرون و یه پاش هنوز تو ماشین بود اول با لحنی صمیمانه لباش و غنچه کرد و گفت : نمی کَنه عمو جان ؟؟ بعد هم داد زد که : دِ برو دِ تخم سگ.
ما هم از ترس یا به فرار گذاشتیم و حتی یادمون رفت که کیفم و بردارم. یارو هم نا مردی نکرد یه لگد زد زیر کیفم و برام شوتش کرد آخر کوچه.
+ تو دبیرسستان یه معلم داشتیم خیلی لفظ قلم صحبت میکرد. یه روز همینطور که داشت واسه بچه ها از خصوصیات خودش و زندگی خصوصیش تعریف میکرد گفت : بچه ها من گاهی اوقات حافظهء کوتاه مدتم کاملآ غیر فعال میشه . و بعد توضیح داد که : مثلآ امروز صبح که میخواستم بیام مدرسه به جای اینکه به خانومم بگم خانوم این پیراهن منو کجا گذاشتی، گفتم: خانوم این سطل آشغال و کجا گذاشتی ؟؟
منم میز اول بودم بلافاصله خیلی آروم طوری که فقط نفر بغل دستیم بشنوه سرم و چرخوندم و به دوستم گفتم : آقا گیجی دیگه !!!
نمیدونم این معلمه لب خونی کرد یا صدام و شنید . برگشت و ضمن اشاره به من به بچه ها گفت : به قول ایشون من گیجم . بعد هم با عصبانیت رو به من داد زد: بلند شو و گم شو بیرون کُ ر ه خَ ر .
+ بچه که بودم مامانم هر وقت میخواست بره بیرون منو میزاشت خونهء خالم که با دختر خاله ام که همسن و سالم بود بازی کنم که هم خیالش راحت باشه و هم حوصله من سر نره .
این خالهء ما هم هر دفعه کلی تنقلات و پفک و چیپس بین منو دخترش تقسیم میکرد و میگفت برین با هم مامان بازی (خداییش چقد ضایه بازی بودا ) کنید تا اونم به کاراش برسه.
منم وقتی خالهِ میرفت به دختر خالم میگفتم : بیا مسابقه بزاریم ببینیم کی زود تر خوراکی هاش و میخوره و بعد شروع میکردیم به خوردن ولی همیشه حواسم بود که بزارم اون برنده بشه
بعد که اون خوراکی هاش تموم میشد من طوری که بتونم بهش غصه بدم (!!!) میگفتم الان برنامه کودک (همون که یه بچهِ با موزیک مگ مگ مگ مگ . . . راه میرفت ) شروع میشه و من با برنامه کودک خوراکی هام و میخورم و اون کلی شاکی میشد و زِر و زِر میزد زیر گریه.
وقتی خاله ام صداش و میشنید میومد و میگفت : چی شده کاوه جان ؟ منم میگفتم خاله بخدا مسابقه گذاشتیم و این برنده شده ولی گریه میکنه. اونم که حین گریه نمی تونست چیزی رو توضیح بده .
خاله ام هم اول یکی میزد پس کله ء دخترش و میگفت ولش کن کاوه جون دیگه باهاش بازی نکن. این دیوونه اس . آدم وقتی که برنده میشه که نباید گریه کنه و بعد میبرد که صورتش و بشوره و . . . .
طفلک همین کارای من کلی در تضعیف اعتماد به نفس دختر خالهِ موثر شد و الانم همچنان از من شاکیه .
+ زمان خدمت سربازیم سربازِ نیروی انتظامی بودم تو شمال. شبا میرفتیم واسه پست و نگهبانی تو شهر .یه جا بود که برای بچه ها سرقفلی داشت اونم بازار آجیل فروشا بود .
چون هوا گرم و شرجی بود شبا درِ مغازه هاشون و نمی بستند و فقط کرکره رو پایین میکشیدن. حالا بعضی ازین کرکره ها توری مانند بود طوری که دست داخلش میشد و ازون کرکره قدیمی یه سره ها نبود . شبا وقتی میرفتیم واسه نگهبانی ازون منطقه، از بچه های آشپزخونه یه ملاقه میگرفتیم که دسته اش خیلی بلند بود . نصفه شب که میشد ما حافظان امنیت (! ) این ملاقه رو از بین کرکره ء مغازه رد میکردیم داخل مغازه و به تبَعِ دسته ء درازش کاملآ مشرف به همهء نقاط مغازه بودیم. اون وقت ملاقه ملاقه پسته ء خندان و بادام و شکلات بود که میومد بیرون و در جیب های بچه ها تخلیه میشد .
اولین شبی که برا نگهبانی به اون منطقه اعزام شدم تازه متوجه شدم که چرا هر کی واسه نگهبانی این منطقه میاد شلوار شش جیب میپوشه .
+ آرایشگاه محله ما روبروی مسجد محلمونه.از پیرایشگاه !! ( سلمونی سابق ) اومدم بیرون که برم خونه از جلو مسجد محلمون رد شدم. دیدم این بابای مسجد ( درست گفتم ؟؟) داره با حرکات لگد مانندِ پیاپی یه گربه رو از مسجد میندازه بیرون.گربهِ هم سیرییش، نمیدونم چرا نمی یومد بیرون و با هر حرکت پایِ بابای مسجد یه جستی میزد و دوباره بر میگشت .
گفتم حاجی چیکارش داری بدبخت ُ ؟
گفت : اومده تو مسجد . اینجا رو نجس میکنه نماز گزارا نمیتونند نماز بخونند.
گفتم بابا ولش کن بد بختُ، این حیوون زبون بسته که عقل شعور نداره، اگه داشت که مثل من تو مسجد پا نمی زاشت (یا نمی ذاشت ).
پی نوشت ۱ :
فعلآ رو دورِ گ ش ا د ی هستم و مطلبم نمیاد. دشمنم شرمنده که همش خاطرات سوخته ام و مینویسم. ضمنا این اعراب گذاری های إ ، ُ و َ رو چون تازه یاد گرفتم و برام تازگی داشت درین پستم زیاد استفاده کردم.
پی نوشت ۲ :
شرابی تلخ میخواهم که مرد افکن بُود زورش – که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش .
کلمه ها و ترکیب های تازه ۱ :
در همین جهان است دستِ کم میتوانی امیدوار باشی که روزی کلکِ خودت را بکنی، امیدی که در آن جهان نمی تواند وجود داشته باشد.
کلمه ها و ترکیب های تازه ۲ :
مرگ، مادر مهربانی است که بچهء خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده، نوازش میکند و میخواباند.













