تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

+ این فیلم" شب غزل"  که دیروز از شبکه اول پخش شد آبرو و حیثیت برامون نذاشت با اون لهجهء قشنگشون.

دِ بیا دِ .

بِرای داداشُم پاپوش هَشتن .

فک کنم گربهِ رفته سراغ کَفتِرام .

پَچا اوجو مُکُنی . برفِ بِپا ها .

بابا ما کی اینجوری صحبت میکنیم آخه !!!

+ ۱۰ سالم بود و کلاس سوم ابتدایی بودم. داشتم از مدرسه میومدم خونه. دیدم یک پژو 504 انگوریِ خیلی تمیز سر یه کوچه پارک شده و اون آرم شیرِ جلو کاپوتش بد جوری تو آفتاب میدرخشه.

خلاصه یه نیگاه به اطرافمون کردیم و چون سر ظهر بود و کسی اون اطراف نبود الیاس ظاهر شد و ترغیبمون کرد به کندن اون . از طرفی آفتاب خیلی شدیدی هم تابیده بود و بازتاب شدید نور اجازه نداد که متوجه راننده ای که تو ماشین نشسته بود بشم.

آقا خلاصه کیفمون و گذاشتیم رو زمین و در حالی که مراقب اطرافمون هم بودیم شروع کردیم به کندن اون آرم شیر جلو ماشینه.

یه دفه در سمت راننده باز شد و یه آقای سیبیلو در حالی که یه پاش بیرون و یه پاش هنوز تو ماشین بود اول با لحنی صمیمانه  لباش و غنچه کرد و گفت : نمی کَنه عمو جان ؟؟ بعد هم داد زد که : دِ برو دِ تخم سگ.

ما هم از ترس یا به فرار گذاشتیم و حتی یادمون رفت که کیفم و بردارم. یارو هم نا مردی نکرد یه لگد زد زیر کیفم و برام شوتش کرد آخر کوچه.

+ تو دبیرسستان یه معلم داشتیم خیلی لفظ قلم صحبت میکرد. یه روز همینطور که داشت واسه بچه ها از خصوصیات خودش و زندگی خصوصیش تعریف میکرد گفت : بچه ها من گاهی اوقات حافظهء کوتاه مدتم کاملآ غیر فعال میشه . و بعد توضیح داد که : مثلآ امروز صبح که میخواستم بیام مدرسه به جای اینکه به خانومم بگم خانوم این  پیراهن منو کجا گذاشتی، گفتم: خانوم این سطل آشغال و کجا گذاشتی ؟؟

منم میز اول بودم بلافاصله خیلی آروم طوری که فقط نفر بغل دستیم بشنوه سرم و چرخوندم و به دوستم گفتم : آقا گیجی دیگه !!!

نمیدونم این معلمه لب خونی کرد یا صدام و شنید . برگشت و ضمن اشاره به من به بچه ها گفت : به قول ایشون من گیجم . بعد هم با عصبانیت رو به من داد زد: بلند شو و گم شو بیرون کُ ر ه خَ ر .

+ بچه که بودم مامانم هر وقت میخواست بره بیرون منو میزاشت خونهء خالم که با دختر خاله ام که همسن و سالم بود بازی کنم که هم خیالش راحت باشه و هم حوصله من سر نره .

این خالهء ما هم هر دفعه کلی تنقلات و پفک و چیپس بین منو دخترش تقسیم میکرد و میگفت برین با هم مامان بازی (خداییش چقد ضایه بازی بودا ) کنید تا اونم به کاراش برسه.

منم وقتی خالهِ میرفت به دختر خالم میگفتم : بیا مسابقه بزاریم ببینیم کی زود تر خوراکی هاش و میخوره و بعد شروع میکردیم به خوردن ولی همیشه حواسم بود که بزارم اون برنده بشه

بعد که اون خوراکی هاش تموم میشد من طوری که بتونم بهش غصه بدم (!!!) میگفتم الان برنامه کودک (همون که یه بچهِ با موزیک مگ مگ مگ مگ . . . راه میرفت ) شروع میشه و من با برنامه کودک خوراکی هام و میخورم و اون کلی شاکی میشد و زِر و زِر میزد زیر گریه.

وقتی خاله ام صداش و میشنید میومد و میگفت : چی شده کاوه جان ؟ منم میگفتم خاله بخدا مسابقه گذاشتیم و این برنده شده ولی گریه میکنه. اونم که حین گریه نمی تونست چیزی رو توضیح بده .

خاله ام هم اول یکی میزد پس کله ء دخترش و میگفت ولش کن کاوه جون دیگه باهاش بازی نکن. این دیوونه اس . آدم وقتی که برنده میشه که نباید گریه کنه و بعد میبرد که صورتش و بشوره و . . . .

طفلک همین کارای من کلی در تضعیف اعتماد به نفس دختر خالهِ موثر شد و الانم همچنان از من شاکیه .

+ زمان خدمت سربازیم سربازِ نیروی انتظامی بودم تو شمال. شبا میرفتیم واسه پست و نگهبانی تو شهر .یه جا بود که برای بچه ها سرقفلی داشت اونم بازار آجیل فروشا بود .

چون هوا گرم و شرجی بود شبا درِ مغازه هاشون و نمی بستند و فقط کرکره رو پایین میکشیدن. حالا بعضی ازین کرکره ها توری مانند بود طوری که دست داخلش میشد و ازون کرکره قدیمی یه سره ها نبود . شبا وقتی میرفتیم واسه نگهبانی ازون منطقه، از بچه های آشپزخونه یه ملاقه میگرفتیم که دسته اش خیلی بلند بود . نصفه شب که میشد ما حافظان امنیت (! ) این ملاقه رو از بین کرکره ء مغازه رد میکردیم داخل مغازه و به تبَعِ دسته ء درازش کاملآ مشرف به همهء نقاط مغازه بودیم. اون وقت ملاقه ملاقه پسته ء خندان و بادام و شکلات بود که میومد بیرون و در جیب های بچه ها تخلیه میشد .

اولین شبی که برا نگهبانی به اون منطقه اعزام شدم تازه متوجه شدم که چرا هر کی واسه نگهبانی این منطقه میاد شلوار شش جیب میپوشه .

+ آرایشگاه محله ما روبروی مسجد محلمونه.از پیرایشگاه !! ( سلمونی سابق ) اومدم بیرون که برم خونه از جلو مسجد محلمون رد شدم. دیدم این بابای مسجد ( درست گفتم ؟؟) داره با حرکات لگد مانندِ پیاپی یه گربه رو از مسجد میندازه بیرون.گربهِ هم سیرییش، نمیدونم چرا نمی یومد بیرون و با هر حرکت پایِ بابای مسجد یه جستی میزد و دوباره بر میگشت .

گفتم حاجی چیکارش داری بدبخت ُ ؟

گفت : اومده تو مسجد . اینجا رو نجس میکنه نماز گزارا نمیتونند نماز بخونند.

گفتم بابا ولش کن بد بختُ، این حیوون زبون بسته که عقل شعور نداره، اگه داشت که مثل من تو مسجد پا نمی زاشت (یا نمی ذاشت ).

پی نوشت ۱ :

فعلآ رو دورِ گ ش ا د ی هستم و مطلبم نمیاد. دشمنم شرمنده که همش خاطرات سوخته ام و مینویسم. ضمنا این اعراب گذاری های  إ ، ُ و َ رو چون تازه یاد گرفتم و برام تازگی داشت درین پستم زیاد استفاده کردم.

پی نوشت ۲ :

شرابی تلخ میخواهم که مرد افکن بُود زورش – که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش .

کلمه ها و ترکیب های تازه ۱ :

در همین جهان است دستِ کم میتوانی امیدوار باشی که روزی کلکِ خودت را بکنی، امیدی که در آن جهان نمی تواند وجود داشته باشد.

کلمه ها و ترکیب های تازه ۲ :

مرگ، مادر مهربانی است که بچهء خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده، نوازش میکند و میخواباند.

TinyPic image

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 22:27  توسط آسِت  | 

+ آقا ما باز (!) اومدیم. اشاره به همون شخصی که بعد از بیست سال دوباره رفت تو یه مغازه کفش فروشی و گفت :آقا ما باز اومدیم.

 

+ مطلبکی به صورت سوال و جواب نوشته بودم که اگر میشد خدا رو رو زمین ملاقات کرد چه چیزهایی که میشد از ایشان سوال کرد ولی بعد دیدم اینجا ایران است و مرز شیران است و کشور دلیران است .یه وقت دیدی کشکی کشکی حکم ارتاد مون رو صادر کردند و حالا خر بیار و تو این گرونی حبوبات باقالی بار کن.این بود که بی خیال شدیم.

 

+ چند شب پیش مهمون عزیزی داشتم. صبح ماهی رو گذاشتم بیرون تا یخش آب بشه. عصر که از شرکت برگشتم خونه پودر سوخاری و ریختم روش و فرتی گذاشتمش تو مایتابه.

برنجمم ریختم تو پلوپز و نمک و روغن و  . . . درش و گذاشتم .

جاتون خالی یک شیرین پلو با ماهی درست شده بود که نگو . شواهد، حکایت ازین امر داشت که بجای نمک ، شکر ریخته شده بوده توی برنج

 

 

+ دیشب هم سه تا از مگسان گرد شیرینی، بوی ماهی سرخ کرده به مشامشون رسیده بود و ویار ماهی کرده بودند. اومده بودن پیشم و دستور ماهی داده بودند واسه طبخ جهت شام. وقتی دیدن بخاری از جانب میزبان بلند نمیشه حوالی ساعت یازده بود که گفتن خداییش مگه نمیخوای ماهی درست کنی ؟

چی ی ی !!!! ؟؟؟؟ ماهی ؟؟ این وقت شب ؟؟ الان در بیارم از فریزر میدونید کی یخش باز میشه ؟ کی آماده میشه ؟

گفتن : خودت مگه نمیخوای شام بخوری ؟ 

گفتم : قبل از اینکه شما بیاید یه ته بندی کوچولو کردم .

خلاصه حوالی ساعت دوازده بود که رضایت دادن که برن البته بی شام.

بعد از رفتنشون ماهی و از زیر کابینت درآوردم و گذاشتم تو ماکرویوو تا گرم بشه.

 

+ بندر که بودم چار تا دوست صمیمی بودیم و همه مجرد. کسی که تو این جمع همیشه اظهار تمایل به ازدواج میکرد اینجانب بودم و بدون استثنا هم همیشه از جانب سه تای دیگه مورد شماتت و سرزنش و گاهآ مورد ضرب و شتم قرار میگرفتم که مگه آدم عاقل زن میگیره ؟ این روزا دیگه فهم شعور مردم رفته بالا  و دیگه کسی زن نمیگیره و . . . .

یکیشون که پارسال ازدواج کرد . پریشب هم خبر دادن اون یکی خیر سرش دو هفته دیگه عقدشه.الانم دو روزه موبالش خاموشه . بچه ها میگن از خجالت تو خاموش کرده.

* قابل توجه دوست گرامی سرکار خانم گیتا که شخص مورد نظر "امیر" نمیباشند .لطفآ بعدآ تماس بگیرید (تا از ریخته شدن آبروی مسلمانی جلوگیری شود )

 

+ میگن پول به کسی قرض نده چون بعدش با این سه مرحله روبرو میشی. ۱- دعوا   ۲- حاشا  ۳- حالا بیا تماشا.

قبل از ماه رمضون قرار بود بدهیش و صاف کنه که این امر محقق نشد. زنگ زدم بهش گفتم میدونم الان دستت خالیه .پس نیاز نیست عجله کنی واسه پس دادن ولی من این پول و برای آخر ماه رمضون نیاز دارم . لطفا تا اون موقع آماده اش کن .

دیروز که بهش زنگ زدم اولآ ناراحت شده که چرا اینقدر زود به زود ( دو تماس طی ۲۷ روز = زود به زود ) واسه پول بهش زنگ میزنم و دومآ اینکه  اظهار فرمودند که مگه خودت نگفتی واسه آخر ماه رمضون؟ حالا که ۴ روز تا آخر ماه رمضون باقی مونده !!!

به علت تهی بودن ِ حاصل از سوء مصرف ِ لغت نامه ء ناموسی ِ خودم ، به نظر شما چه کلمه ای درینجا کاربرد داره ؟ ضمن ِ معین نمودن جنسیت جامعهء هدف، لطفآ مشخص کنید اقوامِ سببی یا نسبی ؟

 

+ موبایلم زنگ خورد .

آقای کیوان ؟

ک ا و ه  هستم قربان .

من دکتر . . . . هستم و شماره شما رو از خانوم . . . . .گرفتم.

در خدمتم قربان.

. . .

. . .

ببینم شما مگه همون آقای کیوان نیستید که نویسنده هستند ؟

(من در حالی که انگار کیک تشکی (تی تاب ) به درازگوشی تعارف کرده باشی فک کردم وبلاگم و خونده ) : والله قربان من از بچگی خیلی دوست داشتم نویسنده بشم ولی نشدم متاسفانه. ولی ضمنا یه بلاگ کوچولو داریم ولی فکر نکنم به عنوان نویسنده شناخته باشم هنوز .

. .

. .

مخلصیم

روز خوش .

- الان مدتیه با این آقای دکتر هم دوست صمیمی شدیم. البته بنده بیشتر به عنوان دوست ناباب.

 

+ تو شرکت یه سرایدار داریم که مدام رو اعصاب من لی لی بازی میکنه. بیست و چار ساعته قربون صدقه آدم میره و قسم میده که اگه کاری داشتم بهش بگم ولی وقتی ازش یه چایی طلب میکنی میگه الان کار دارم . اصولآ با درخواست های شما هم کاری نداره و هر وقت عشقش بکشه بهت سرویس میده.

این ماه رمضونه هم حس "خود مهم بینی" بهش دست داده و ظهر ها که مثلآ ده دقیقه میخواد بره واسه خرید چند بار میاد و میگه : من دارم میرم بیرون واسه کاری (!) یه "چند" ساعتی(!!) نیستم . چیزی نمیخوای واست بیارم ؟ و  وقتی یه چایی درخواست میکنم میگه الان که کار دارم و دارم میرم اگه زود برگشتم واست میارم.

منم بهش گفتم اگه بازم ازین مسخره بازیا در آره به مدیر عامل میگم که هر وقت واسش چایی میبره انگشتش و میکنه توش.

(چون اتاق من درست کنار اتاق مدیر عامل واقع شده جوی رو ایجاد کرده که هم "سایرین" و هم گاهآ "خودم"  احساس میکنم دارای مقام شامخی هستم فلذا باعث شده حیوان درازگوش بخت ما بتواند مواقعی چار نعل بتازد ).

اونم با تعجب گفت : من کی این کارو کردم ؟؟ منم گفتم وقتی من بگم اون دیگه دنبال تایمش نمیگرده دنبال پرونده تو میگرده که بده دستت .

حالا دو سه روزیه که هر وقت چایی میخوام سریع واسم مهیا میکنه ولی چایی هایی که میخورم طعم جوراب نشسته میده !!. فک کنم شصت پاش و هر دفه میکنه تو لیوان من و واسم میاره.

 

+ دانشگاه که بودیم استاده به شیوه معلمای دبستان از بچه ها خواست یکی یکی خودشون و معرفی کنند. پسرها رادار هاشون و روشن کردن و خفه خون گرفتن تا بهتر اطلاعات و ثبت و ضبط کنند .

نوبت به یکی از خانومای کلاس که رسید ایشون بلند شد و با ناز و ادا گفت: من مهتابه  . . . . هستم.

استاد هم گفت : باریکلا چه اسم زیبایی . میدونید وجه تسمیهء اسمتون چیه خانوم؟

خانومه هم که انگار تو مسابقه دختر شایسته برنده شده باشه بادی به غبغب انداخت و گفت : استاد اون شبی که ما به دنیا اومدیم ماه کاملآ تو آسمون میدرخشیده و یه شب ٍ مهتابی بوده به همین دلیل مادرمون اسممون و مهتابه انتخاب کرده .

یکی از پسر های (اراذل و اوباش) آخر کلاس که از قضا اصفهانی هم بود با همون لهجه غلیظش پا شد و گفت : استاد ایشون خیلی شانس آوردن که بجای شب مهتابی تو یه روز "آفتابی" به دنیا نیومدن وگرنه مادرشون باید اسمشون و میزاشتن آفتابه.

بنده خدا دختره اون کلاسش و حذف کرد و دیگه سر کلاس نیومد .

فک کنم این پسر اصفهانیه بخاطر نفرین های این مهتابه خانوم تا حالا سقط شده باشه.

 

کلمه و ترکیب های تازه ۱:

- خدایی که از خرما ساخته شود بیشتر گرسنگان را به طرف خود جذب میکند تا خدایی که از سنگش بتراشند .

کلمه و ترکیب های تازه ۲ :

- تو وبلاگ رویا یه پست جالب خوندم با عنوان محاربه با خدا . 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 18:13  توسط آسِت  | 

پر کن پیاله را . . .

                    کین آب آتشین

دیریست ره به حال خرابم نمی برد

                                        این جام ها

که در پی هم میشود تهی

                     دریای آتش است که ریزم به کام خویش

                                               گرداب می رباید و آبم نمی برد

من با سمند جادویی و سرکش شراب

                     تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستارهء اندیشه های ژرف

                   تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی

                           تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

                                                          تا شهر یاد ها . . .

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

پر کن پیاله را . . .

هان ای عقاب عشق !!

از اوج قله های مه آلود و دور دست

                                                پرواز کن . . .

به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد

                                    در راه زندگی

                     با این همه تلاش و تقلا و تشنگی

                     با این که ناله می کشم از ته دلم

که آب

آب

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد

پر کن پیاله را . . .

                        پر کن پیاله را . . .

TinyPic image

 لینک ترانه  پر کن پیاله را

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 1:28  توسط آسِت  | 

متن ترانه خوانده توسط همایون شجریان . لطفآ موزیک وبلاگ را گوش کنید .

 

 


آتـــشـــــی در سـیـــنــــــه دارم جـــــاودانـــی
عـمـــر مــن مـرگیـســت نـامــش زنــدگــانـــی

رحمتــی کــن کــز غـمــت جـــان مـی‌سپـــارم
بـیـــش از ایـن مـن طـاقــــت هــجـــران نــدارم

کـی نهـی بـر سـرم پـای ای پــری از وفــاداری
شد تمام اشک من بس در غمت کرده‌ام زاری

نــوگـلـــــی زیـبـــــا بـــود حـســـن و جــوانـــی
عطــر آن گــل رحـمـــت اســت و مهــربــانـــی

نــا پـسـنـــدیــــــده بــــود دل شـکــســتــــــن
رشـتــــــه‌ی الـفــــت و یـــاری گـســســتـــــن

کــی کـنـــی ای پــری تـــرک سـتـمــگــــــری؟
می‌فکنـــی نظـری آخــر به چشــم ژالــه بــارم

گـــر چـــه نـــــاز دلــبـــــــــران دل تـــــازه دارد
نـــــــاز هـــــم بـــــر دل مـــــن انـــــــدازه دارد

حـیــــفُ گــر تـرحمــی نمی‌کنـی بر حــال زارم
جـز دمـی کـه بگـذرد کـه بگـذرد از چــاره کارم

دانمـــت که بر سـرم گـذر کنـی به‌رحمــت امـا
آن زمان کـه بر کشــد گیاه غـم سـر از مــزارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 17:46  توسط آسِت  | 

حدود دو هفته پیش یه ده روزی بخاطر کاری رفته  بودم ازبکستان . این کشور یکی از کشور های تازه استقلال یافته ء شوروی سابقه. از بارز ترین خصوصیاتش داشتن خیابون های خیلی عریضه و بدون ترافیک . بخاطر اینکه در زمانی که جزو کشورهای شوروی بود مسکو بخاطر واهمه ایی که همیشه از خطر حمله اروپا داشت مرکز ازبکستان یعنی شهر تاشکند را طوری ساخته بود که در صورت حمله اروپا بتونن مرکز حکومت و از مسکو به تاشکند منتقل کنند .

به همین خاطرشهری که برای یه جمعیت حدود بیست میلیونی ترتیب داده شده الان جمعیتی حدود پنج میلیون و تو خودش جا داده . پس طبیعیه که نه ترافیک و نه آلودگی هوا رو ببینید .

سمرقند و بخارا و خیوا که جزو شهر های اصلی ازبکستان محسوب میشن هنوز همون بافت قدیمی که در سریال ابوعلی سینا دیده اید رو حفظ کرده اند . بکر بکر و مردمانش به همون سادگی هستند . وقتی میگم به همون سادگی واقعا اغراق نمیکنم . در طی چند تا سفری که کردم تا حالا مردمانی به پاکی و مهربونی مردم این کشور ندیدم و تا حالا با هیچ ملیتی اینچنین احساس قرابت و نزدیکی نکرد م .

یاد ندارم از رفتن به موزه جایی لذت برده باشم ولی موزه شعر تاشکند تنها جایی بود که لذت فراوان بردم . این قرابت و نزدیکی شاید بخاطر شباهات تاریخی باشه که ما ایرانی ها هم در تاریخمون داریم . پادشاهان مشترک و قسمتی از تاریخ مشترک . مثلآ وقتی کتابهای خطی و همچنین سفرنامه های خطی سالهای خیلی دور رو تو یه کشور دیگه میبینید خیلی جالبه و احساسی رو تجربه میکنید که قابل توصیف نیست مخصوصا وقتی میبینید که برای اون مردمان هم قابل احترامید .

تیمور لنگ که شاید شخصیتی منفی در تاریخ و کتب ما باشه برای مردمان این کشور به نام "امیر تیمور" شناخته میشه و مظهر قدرت و شرافت شناخته میشه . تقریبآ در سر در اکثر جاهای مهمش میتونید این جمله رو بخونید که : 

"اگر میخواید ازبک را بشناسید چهره ء امیر تیمور رو در نظر مجسم کنید " .

خلاصه  مردمان "مسلمانی" اینچنین ساده و بی پیرایه در تمام دنیا نوبره . سطح زندگی مردم بسیار پایین و متوسط درآمد مردم در ماه  بین پنجاه دلار یعنی حدود چهل و پنج هزار تومن به پول ماست . ولی قیمت پوشاک و خونه و ماشین بسیار بالاست .

ازبکستان کشوری نظامیه و بد تر از مملکت ما تو خیابون ها سرباز و نظامی زیاد میبینید . در جاده های بین شهریش تقریبآ هر بیست یا سی کیلومتر یک ایست بازرسی هست . نه مثل ایست و بازرسی های ما . درست یک قلعه ساخته شده و نظامیان مستقر هستند .

این کشور توریستی نیست و طبیعیه که مردمانش زیاد خارجی ندیدندو به همین دلیل وقتی یه خارجی میبینند مخصوصآ اگه مسلمون باشه طوری تحویلش میگیرند که شاید باورش برا ما ایرانی ها که بلانسبت با  هزار پدر سوخته  و دغل کاری اشناییم و روزگار میگذرونیم باورنکردنی باشه. بهتون حق میدم باور نکنید وقتی بگم دوشب من به اتفاق دوستانم وقتی میرفتیم رستوران که شام بخوریم یه خانواده دور ما رو میگرفتند و دعوتمون میکردند به شام و  . . . و آخر شب هم پول میز و حساب میکردند.

تنها توصیفی که راحتتر بتونم منظورم و بفهمونم در مورد مردمان این کشور اینه که انگار وارد روستای "برره" شدید . آدما با همون سادگی و بی پیرایگی .

دیگه چیزی ندارم بگم الا اینکه شب آخر اصلآ دلم نمیخواست برگردم و یه دل سیر با دوستان خوبی که پیدا کرده بودم و برای ایشان اشک ریختم .

 موسیقی محلی برای مراسم عروسی

TinyPic image

رستوران سیم سیم

 TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

دیسکو دیپلمات

TinyPic image

TinyPic image

مجسمه امیر تیمور در میدان اصلی شهر تاشکند

TinyPic image

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 16:44  توسط آسِت  |