تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

 

داریم تلفنی با هم صحبت می کنیم . . .

میگه : آست به جَدّت تاهل خیلی سخته !! خیلی رو کمرمون فشار هست . .

میگم : حالا تو متاهلی !  ولی به جون تو، رو کمر ما هم خیلی فشار هست . .

میگه : عزیز من ! فشار  ِ شما، مال یه چیز دیگه است دادا جان. من منظورم فشار زندگی بود لا مروت !!

میگم: آها ! حالا حالیم شد . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 10:16  توسط آسِت  | 

 

میگم : این روزا چیکار میکنی ؟

میگه : هیچی ! هوا میخوریم، کـَـف میرینیم . .

و بعد ادامه میده :

اینترنت که قطعه، موبایل ها رو هم که شبا قطع میکنند، اس ام اس اَم که قطع کردن، . . .

میپرم وسط حرفش و میگم : ببین. گه گـُـداری یه دستی اَم به بدنت بکش !

با تعجب میگه : بدنم ؟ چرا ؟

میگم : برای اینکه اگه خدای نکرده جاهای حساس و قطع کردن متوجه بشی دیگه !!

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 15:39  توسط آسِت  | 

 

ایرنا طی تیتری بعد از هدف قرار گرفتن ندا آقا سلطانی نوشت : اسلحه با قيمت نازل و به وفور در تهران در حال عرضه است.


{عمو} سبزي فروش: خب، دو دسته ريحون داشتي، دو تا توپ ۱۰۶، سه تا ژ۳، چهل تا کـُـلت، يک کاتيوشا. شد سيصد تومن!

منبع

آخر نوشت :

گوساله : بابایی ! چرا آدما فقط ما رو میکُشند ولی با خـَـرا کاری ندارند.

گاو       : آخه بابایی ! خرا به آدما سواری میدن . . . حالا فهمیدی ؟

گوساله : آره !

گاو       : خب بعد که انداختنت تو طویله میفهمی که دیگه نباید به این راحتی همه چیز و بفهمی . .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 10:41  توسط آسِت  | 

 

میخانه اگر ســــــــــاقی صاحب نظری داشت

می خواری و مستی، ره و رسم دگری داشت

پیمانه نمـــــــی داد به پیمان شکنان بــــــــــاز

ساقی ! اگر از حالت مجلس خبــــــری داشت

بیدادگری شـیــــــــوه ء مرضــــــــیه نمی شد

این شهر! اگر دادرس و دادگــــری داشت !!

یک لحظه بر این بام، بلاخیــــــــــز نمی ماند

مرغ ِ دل ِ غم دیده، اگر بـال و پــــری داشت

در معرکه ء عشق که پیـــکار ِ حیـــات است

مغلوب٬ حریــفی که بجز سر، سپری داشــت

( سرمد ) سر ِ پیمانه نبود این همه غوغا !

میخانه اگر ســـــــــاقی صاحب نظری داشت.

شعر ساقی صاحب نظر از : صادق سرمَد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:1  توسط آسِت  | 

داد میزنم در گوشش و میگم : شیرین، شیرین عبادی . . .

میگه : هــــا ! شیرین !

و بعد سرش و تکون میده و میگه : قاضی بود زمان شاه .

میگم  : آره. .  همون. رفته با بنگی مون در مورد ایران صحبت کرده و کمک خواسته .

با تعجب میگه : با کی ؟

میگم : بنگی مون ! رییس سازمان ملل !

روش و میکنه و اون ور و میگه : بَنگیه ؟

میگم : نه بابا ! رییس سازمان ملله

میگه : پس چرا بهش میگن بَنگی ؟

میگم : بابا جون اسمش بنگیه ! خودش که بنگی نیس.

میگه : اگه نبود که صداش نمیکردن بنگی ! 

و بعد پا میشه و میگه : من نمیدونم این مرتیکه ء بنگی مگه میخواد چیکار کنه ؟  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:26  توسط آسِت  |