تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

از سر کار خسته میرسم خونه. کیف و پرت میکنم رو مبل و یه راس میرم اتاق خواب. لباسا رو میکنم و بدو میرم دشویی.

آ آ آ آ آ آ . . . . . ( اینجاش به شوما مربوطی نیس. ما خودمان میدانیم چی گلط کردیم )

تازه چشام وضعیت خونه رو میبینه. یه چند دقیقه ای میشینم رو مبل. تو سکوت خونه چشم دوختم به کف هال.

رختخواب پهــــــن !! پتو پيچ خورده روش و گندله شده !! انگار چند نفر روش با هم كشتي گرفتن. يه زير سيگاري كنار بالش. ولي تمام خاكستر سيگارايي كه ديشب كشيدم درست به فاصله يه سانتيش ريخته شده رو فرش. حتما ديشب توهم زده بودم و خيالم راحت بوده كه خاكستر سيگارا درست ميريزه تو زير سيگاري و به همين خاطر توجهي نكردم.

بالا سر بالشم پوست نارنگي روهم رو هم جمع شده و چون اون بالاي بالاش حالت كاسه پيدا كرده بازم توش مقداري خاكستر سيگار هست و يه فيلتر سيگار !!

ميرم آشپزخونه. رو اُپن كليد ماشينه و يه كيسه نصفه قند و يه شيشه سركه بالزاميك !! و روغن زيتون و سه تا ليوان كه تهشون سياه شده و تو يكيشون ته مونده چايي سياه شده و وسطش دو تا فيلتر سيگار و مقداري خاكستر كه ديگه بصورت گِل درومده شناوره . . .

آها يه سيني هم هست كه توش بربري و يه كم نون خشك شده. يه گوجه فرنگي چولسيده و چروك شده ( گرچه الان جنس چروك مده ولي نه گوجه فرنگيش ) كه ديشب گذاشتم بيرون تا بشورم و با كتلك بخورم ولي يادم رفت، هم تو سيني مونده . .

خدا رو شكر ديشب ساعت ۳ كه بيدارش شدم يادم بود كه سس مايونز و سس تاباسكو رو بزارم تو يخچال وگرنه فاسد شده بودن . .

تو سينك چند تا ليوان و ماگ و آبجو خوري و گيلاس و ( نه بابا! منظورم گيلاس شراب خوريه. نكنه فك كردي منظورم گيلاسيه ؟؟!! ) استكان و . . . . جم شده. هر كي فك كنه ليوانا و محتويات توش كپك زده خره .

مديوني اگه فك كني آب شنگوني تو اونا سرو شده. نه بابا ! وقتي ليوان تميز موجود نباشه آدم مجبوره تو آبجو خوري چايي بخوره تو گيلاس ماست . . من تو كاسه هم چايي خوردم !! ميدونستي ؟!

ميرم پاي گاز. اين گاز لا مصب برا من خيلي خاطره انگيزه . . . در قوري رو بر ميدارم تا چايي دم كنم كه ميبينم چايي توش كپك زده. يادم نمياد آخرين بار كي چايي دم كردم توش. ولش كن اصن !! ما هم هميشه چايي كيسه اي ميخوريم. هر كي خواست چايي دم كنه تو قوري به خودش مربوطه. جونش با خودش اگه مسموم شد.

در حال برگشت تو هالم كه پام ميره رو يه تيكه نون خشك. زحمت نميدم دولا شم و برش دارم. چون احتمالآ تا چند هفته ديگه ميخوام جارو كنم !!!

دوباره لم ميدم رو مبل و يه كوسن ميزارم تو دسه مبل كه سرم و بزارم روش. كوسن و كه ميكشم يه ظرف دسر شكلاتي كه دسرش صد البته خورده شده و توش يه دسمال كاغذي مچاله شده و يه گوش پاكن كه سرش زرد شده و مقداري ته سيگار و خاكستر هست، پرت ميشه وسط اتاق و خاكسترش پخــــش ميشه رو فرش. . . اي تف به اين شانس.

ولش كن وقتي پا شدم برش ميدارم.

سعي ميكنم به خودم دلداري بدم كه نه بابا چيزي نيست. به سمت چپش! بعدآ دو ساعته تمومش ميكنم و تميز ميشه اين سگ دوني !! آخه چيزي كه مارو با سايرين متمايز ميكنه سرعت عملمونه !

اما خيلي بيشتر از اين حرفا روحيه ام و باختم !!!

تي وي رو روشن ميكنم. دلم طاقت نمياره. دوباره يه جست ميزنم و پا ميشم و ميرم آشپزخونه. سيني رو با جاش خالي ميكنم تو ظرف آشغال. سه تا كتلت از تو فريزر در ميارم و ميزارم تو يه بشقاب.

دوباره يه گوجه در ميارم و ميشورم و مقداري نون.

خدا رو شكر. انگار نصف كارام و انجام دادم. دوباره ميرم جلو تي وي رو همون رختخوابه كه الان فك كنم دو هفته اي هست كه جم نشده دراز ميكشم. فك كنم اگه جمش كنم همه جاي فرش بخاطر تابيدن آفتاب رنگ و روش رفته بشه و درست به ابعاد رختخوابم، رنگ فرش غليظ تره !!

يه سيگار روشن ميكنم و ديگه با خيال راحت خاكستر شو كنارم رو فرش مي تكونم. توي زير سيگاري ام نريخت نريخت . ما را چه باك !!! ما كه بعدآ ميخوايم تميز كنيم. اگرم ريخت ايضآ حواله به سمت چپ!! آه چقد مجبورم ار سمت چپم مايه بزارم. ميترسم كم بيارم ديگه . . .

طبق معمول چراغا رو روشن ميزارم كه خوابم نبره.

. . . . .

از زور گرسنگي از خواب پا ميشم. يه نيگاه به ساعت ميكنم و ميبينم ساعت سه نصفه شبه !!

اي بخشكي شانس هي. يه امشب و خواستيم مث بچه آدم غذاي گرم بخوريما. ببين چطور پي پي ميشه به زندگيمون.

يه چند لحظه طول ميكشه تا رادارم كار كنه و بفهمم دقيقآ ساعت 3 نصفه شب يني چي !

به زور پا ميشم و ميرم طرف اُپن. چشام خواب آلوده و جلوم و نميبينم. يهو پام ميخوره به گوشه ستون اُپن. دردش ميپيچه تو تمام بدنم و مث يه شوك خواب و از سرم ميپرونه. يه لنگه پا واميستم و يه پام و ميارم بالا و انگشت پام و به شدت فشار ميدم تا دردش تسكين پيدا كنه.

اي تُفــــــــــ . .  در حالي كه صورتم مثل پلاستيكي كه روش آب داغ بريزي جم شده، بدون هدف فُش ميدم. خودمم نميدونم به كي و به چي و چرا. . . ولي دوست دارم فحش بدم. انگار تسكينم ميده. اي سگ تو روحت . . . .  .ش! فاك فاك فاك فــــــــــــاك ك ك ك . . .مگه كوري ؟!

با عصبانيت سيني رو با جاش خالي ميكنم تو سطل آشغال. چون خواب آلودم نصفش ميريزه كف آشپزخونه. مهم نيست. جونت سلامت باشه حاجي ! ما كه چيزي نخورديم بزار لااقل بخيل نباشيم و اجازه بديم مورچه هاامشب جشن بگيرن. اصن تقصير اين سازنده هاست كه دهانه! سطل آشغالا رو ( ها چيه ؟ ياد دهانه وا‍ژن افتادي تو اين هاگير واگير! چقد منحرفي تو !) و گشاد تر نساختن.

گوجه رو ميزارم تو يخچال و كتلا رو هم همچنين. ولي اين شيكم وا مونده داره قار و قور ميكنه. صداي التماسش و ميشنوم. بدبختي شيكمم خالي باشه خوابم نميره. از شما چه پنهون كمي هم سوز ميزنه معده ام. دريخچال و وا ميكنم.

توش يه بطري آبه و يه بيلاخ ِ معنوي وسط يخچال !!

ظرف پنير و كورمال كورمال از تو يخچال پيدا ميكنم و درش ميارم و ميزارم رو اُپن.

درش و باز ميكنم و از گوشه اش يه تيكه طوري كه از قسمت كپك زده اش بهش نچسبه بر ميدارم و با انگشت ميمالم رو نون بربري كه حالاديگه مث سنگ شده.

ميزارم دهنم و ميرم طرف رختخواب. چراغا و تي وي رو خاموش ميكنم و ميرم لالا.  لا مصب حالا مگه نونه نرم ميشه تو دهنم. يه ربعي تو دهنم ميمونه تا بالاخره بشه جوئيدش ! تو اين زمان منم همونطور دهنم پر و باد كرده مونده. اونايي كه منو ديدن ميدونن كه همينجوريش قيافه ام خنده داره واي بحال هميچن حالتي !! همينجور دارم نون خشك سُق ميزنم و بزاق دهنمم كه الحمدولله اون وقت شب تعطيل كردن و خوابيدن. بالاخره به هرجون كندني شده بربري خشك و ميدم ميره پايين. ولي فك كنم از سر گلوم تا خود معده ام و جر داد تا رفت پايين لا مصب.

بعد ديگه نيت ميكنم كه بخوابم. يه بالش كوچيك ميزارم لاي پام و . . . ( اي تف به اون ذهن منحرفت بچه ! بابا جون بخاطر كمر دردمه، ها چيه ؟ نكنه ميخواي واسه كمردردمونم واسمون حرف در بياري ).

بالاخره بعد از چند دقيقه آرامش حكمفرما ميشه. سكوت و فقط صداي ويز ويز موتور يخچال مياد. بخاطر سكوت زياد فكر ميكنم كه ديگه خوابم نبره. ديدي آدم بعضي وقتا گمان مي افته !!؟ كم كم داشتم تصميم ميگرفتم حالا كه ديگه خوابم پريده، پاشم و شامم و گرم كنم و بخورم ولي استخاره ميكنم و بد مياد پس منم بي خيال ميشم.

اما نفسم بالا نمياد ! دهنم خشك بوده و اين پنيره هم مث سيمان ماسيده تو گلوم. اين بربريه لعنتي هم هنوز نصفش مونده تو گلوم. مث اَره اي كه تو ماتحت آدم گير كرده باشه نه پايين ميره نه مياد بالا. اي بابا ! اينجوري كه نميشه. هيچ چيز بدتر ازين نيست كه آدم دوباره از تو رختخوابي كه به زور گرمش كرده بلند شه و بره آب بخوره ولي چاره اي نيست وگرنه ريده ميشه تو خواب آدم.

پا ميشم و يه ليوان از رو اُپن بر ميدارم و ردش ميكنم زير جا آبي! يخچال. در يخچال و  وا ميكنم كه نورش بيوفته و ببينم خير سرم چه غلطي دارم ميكنم. ليوان كه نصفه شد درش ميارم و لا جرعه ميرم بالا. احساس ميكنم يه مزه خاص ميده آبش.

با خودم ميگم اشكال نداره حتمآ بازم يكي مُرده و جسدش هنوز مونده تو منبع آب منطقه. تقريبآ دو سومش و ميخورم كه چشمم مي افته به ليوان و ميبينم كه واقعآ آبش چقدر كدره. ليوان و ميارم پايين و با دقت نيگا ميكنم و ميبينم زپرشك !! نصفش چايي بوده و بقيه اشم اب ريختم روش ! اشكال نداره حداقل عطشم رفع شد. چايي بوده ديگه سَم نبوده كه . . .

بربريه هم به هول و قوه الهي بالاخره با سلام و صلوات و سُمبه رفت پايين. يه كم فكر ميكنم ببينم كار ديگه اي نمونده كه تا بلند شدم بخوام انجام بدم. يه بار ديگه مياد تو ذهنم كه شام بخورم يا نه ! داشته باشيد كه همه اينا ساعت ۳ نصفه شبه كه داره اتفاق مي افته. خب خدا روشكر بالاخره تصميمم و گرفتم كه برم كپه مرگم و بزارم.

دوباره ميخزم تو رختخوابم و پتو رو ميكشم تا زير گلوم. در حال سگ لرز زدنم !!! تازه داره چشام گرم ميشه كه روم به ديوار، اسهال به روت !! ببخشيد گلاب به روت احساس ميكنم دشويي لازمم. اي تُفـــــــــ... مث اينكه امشب قرار نيس ما كپه مرگمون و بزاريما. با عصبانيت پا ميشم و ميرم . . .

ش ش ش ش . . . . رررر  . .. .  فس س س س س . . .  شُر ر ر رر ( صداي سيفونه نترس ).

دوباره ميرم تو رختخواب. مسواك و بي خيال ! حالا كي ميخواد دهن مارو بو كنه مثلآ !  ايندفه اگه برينم به خودمم پا نميشم برم. گفتم كه حساب كار بياد دستت. تازه داره چشام گرم ميشه كه يه دفه شير آشپزخونه شُررررر . . . . يه كم آب ازش سرازير ميشه تو ليواني كه زيرش مونده بود. خدا به خير كنه ! شير آب خونه مونم جني شده ! شايدم حَ . . . ي ! چيكار كنه بدبخت خو . . . اينم تقصير منه ؟

بالاخره خوابم ميبره. الان خوابم ديگه هيس س س سرو صدا نكن از خواب پا شم سگ ميشم. پاچه ميگيرما !!

صب ساعت ۸ پا ميشم. دهنم خششك مث مامي شورت بچه، ۶ ساعت پس از شاشيدن به خودش.

پا ميشم و يه چايي كيسه اي درست ميكنم و يه تيكه يخم ميندازم توش كه زود سرد شده. اين صداي تركيدن يخ وقتي تو يه مايع داغ مي افته رو خيلي دوس دارم. برام جالبه. دوس دالم خو . . .!! 

سيگارو روشن ميكنم و پشت پنجره كارگرا رو نيگا ميكنم كه دارن رو يه ساختمون نيمه كاره كار ميكنن. حتي اونا هم مث من زندگي نميكنن بخدا. آخه يه قدرتي خداوندگار عالميان حتمآ متاهلند ! ما كه همون نصفه دينمونم به فاك عظما رفته احتمالآ تا حالا ديگه !

و بعد ميرم دنبال يه لقمه نون حلال. ساعت ۱۰ صب جلسه دارم. عمرآ اگه بفهمن كسي كه جلوشون نشسته و اينقدر خير سرش لفظ قلم حرف ميزنه، ديشب و چطور گذرونده عمرآ تره واسش خورد كنن. تره خورد كردن كه خوبه عمرآ اگه كاهم بارش كنن. خوب خوبيش به اينه كه كسي نميدونه و همه همين ظاهر رو ميبينن.ظاهرمم كه قربون خودم برم معركه اس !!! لا مصب خدا ريده با اين آدم خلق كردنش .

وقتي فكرش و ميكنم شب دوباره بايد برم تو اون خونه ( خونه چيه ؟ جمعه بازاره! سگ ميزنه گربه ميرقصه منم اون وسط چوپي ميگيرم ) نفسم تنگ ميشه بخدا ! ولي چاره اي نيست.

بايد رفت. اي بابا كجا ؟ بودي حالا ! يه چاي ديگه . . . .

تو راه داشتم با خودم فكر ميكردم راستي چي تو زندگي متاهلي اينقدر ماها رو ترسونده كه بازم اين زندگي سگي رو بهش ترجيح ميديم !!

جدآ من كه نفهميدم. اگه تو فهميدي به منم بگو . . . .

باقي بقايت - جانم فدايت

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:9  توسط آسِت  | 

میگم : داری چیکار میکنی ؟

میگه : دارم خونه رو تمیز میکنم

میگم : پس اون هم خونه ایت کجاس ؟ چرا کمکت نمیکنه ؟

میگه : پ ر ی و د ه. افتاده گوشه خونه !

میگم : بزن تو سرش ! بلندش کن یه کم کار کنه !

میگه : نه گناه داره ! داره تاوانش و میده.

میگم : تاوان چیو ؟

میگه : تاوان زن بودنش و

میگم : خب ! آخرش که چی بشه ؟

میگه : که آخرش یقین پیدا کنه که خدا هم یه مَرده !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:56  توسط آسِت  | 

معانی برخی از کلماتی که از خانوم ها میشنوید . . .
 
پیش توضیح : لطفآ برای خواندن کلمات پر رنگ شده ء (بولت) ابتدای هر جمله، همچین با لحن نیش دار زنانه و کمی با مَد کششی بخوانید. آقایون با تجربه میدونن من چی میگم !!
 
۱. خُب: این کلمه‏ای است که زنان برای پایان دادن به مکالمه‏هایی استفاده می‏کنند که در آن حق با آن‏هاست و شما کاملآ باید خفه‏ بشوید.‏
۲. پنج دَیقه: اگرمشغول لباس‏پوشیدن است یعنی حداقل نیم ساعت!!!  هرچند پنج دَیقه "دقیــــقاً " معادل پنج دقیقه است در زمانی که به شما پنج دقیقه بیش‏تر زمان جهت تماشای فوتبال داده شده باشد.‏ 

۳. هیچی: به یاد داشته باشید که احتمالآ این آرامش قبل از توفان است. معنی و مفهوم آن این است که باید به شدت گوش‏به ‏زنگ باشید. بحث‏هایی که با "هیچی" شروع می‏شوند، غالباً با  "خُب"  تمام می‏شوند.‏ 

۴. بفرمایید: این کلمه اصلاً ربطی به اجازه دادن انجام کاری ندارد. بیشتر مفهوم ِ "اگه جرئت داری" در آن مستتر است.

۵. آه بلند: این در حقیقت یک کلمه محسوب می‏شود که معمولاً درست فهمیده نمی‏شود. آه بلند یعنی او فکر می‏کند شما یک احمق ِ به ‏دردنخور هستید و او نمی‏داند چرا دارد وقتش را با ماندن و بحث با شما سر ِ هیچی تلف می‏کند !!
 
۶. اشکال نداره: این یکی از خطرناک‏ترین جملاتی است که زن شما ممکن است به شما بگوید. "اشکال نداره"،  یعنی اون به زمان طولانی‏تری احتیاج دارد که تصمیم بگیرد شما چگونه باید تاوان این اشتباه‏تان را پس بدهید.‏

۷. ممنون: از شما تشکر می‏کند. درین گونه مواقع فقط و فقط بگویید خواهش می‏کنم و هیچ گونه حرف اضافه‏ای نزنید. خیلی ممنون می‏تواند نشان دهنده یک خطر بالقوٌه برای شما باشد.
 
۸.  اصلاً هرچی: این ترکیب برای گفتن مرده‏شورت رو ببرن استفاده می‏شود.

۹. نگران‏ نباش عزیزم، خودم انجام می‏دم: یک جمله بسیار خطرناک دیگر است. به معنی آنست ‏که این کار به دفعات متعدد به شما محول شده، ولی حالا تصمیم گرفته خودش دست به کار شود. این حالت معمولاً منجربه حالتی خواهد شد که شما بپرسید چی شده؟ و ایشان بگویند: هیچی . . .
 
پاورقی : متن فوق توسط ایمیل به دستم رسید و با اندکی تغییر و تخلص درینجا درج شد.
 
 
پی نوشت :
 
ز شهوت نيست خلوت هيچ مطلوب        کسي کين سر ندارد هست معيوب

وليکن چون رسد شـــــــــهوت بغايت        ز شهوت عشق زايــــــــد بي نهايت

ولي چون عشق گردد سخت بسيار        محبت از ميـــــــــــــــــان آيد پديـــدار

محبت چون بحد خــــــــــود رسد نيز         شَود جان ِ تو در محبوب، ناچيـــــــز

ز شهوت در گذر چون نيست مطلوب        که اصل ِ جمله محبوبست، محبوب
 
عطار
 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:40  توسط آسِت  | 

 

هم سفر !
در اين راه طولاني که ما بي خبريم
و چون باد مي گذرد
بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند
خواهش مي کنم ! مخواه که يکي شويم ،  مطلقا يکي
مخواه که هر چه تو دوست داري ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد.

مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم
يک ساز را،  يک کتاب را، يک طعم را، يک رنگ را
و يک شيوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان يکي باشد، سليقه مان يکي و روياهامان يکي.

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدآ به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست
و شبيه شدن دال بر کمال نيست بلکه دليل توقف است.

عزيز من !
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است؛
واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون، حجاب برفي قله ي علم کوه ،
رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند
اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق، و يکي کافيست.

عشق، از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است اما، اين سخن

به معناي تبديل شدن به ديگري نيست
من از عشق زميني حرف مي زنم که ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري

عزيز من
اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست ، بگذار يکي نباشد
بگذار درعين وحدت مستقل باشيم
بخواه که در عين يکي بودن ، يکي نباشيم
بخواه که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد.

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز که مورد اختلاف ماست بحث کنيم
اما نخواهيم که بحث، ما را به نقطه ء مطلقا واحدي برساند
بحث، بايد ما را به ادراک متقابل برساند نه فناي متقابل.

اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست
سخن از ذره ذره ء واقعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگيست
بيا بحث کنيم
بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم
بيا کلنجار برويم
اما سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم.

بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را، در بسياري زمينه ها،

تا آنجا که حس مي کنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي بخشد
نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ کنيم

من و تو حق داريم در برابر هم قد علم کنيم
و حق داريم بسياري ازنظرات وعقايد هم را نپذيريم
بي آنکه قصد تحقير هم را داشته باشيم
عزيز من ! بيا متفاوت باشيم.

بیا متفاوت باشیم. بیــــــا . . . 

از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته زنده ياد نادر ابراهيمي

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:47  توسط آسِت  | 

میدونید که اصولآ ما ایرانی ها آدمای دقیقه نود هستیم. مثلآ یارو چون از کار بیکار میشه و دیگه هیچ منبع درآمدی نداشته میچسبه به یه کار جدید و از قضا توش هم موفق میشه ! اون یکی همینطور و . .

خب منم مستثنا نیستم و به نوعی دقیقه نودیه بعضی از کارام. محل کار جدیدم چون ترافیک خیلی سنگینی داره معمولا ماشین نمیبرم و با تاکسی میرم و بر میگردم. این یه خوبی هم داره واسم و اونم اینکه معمولآ با آدمای بغل دستیم تو مسافت های طولانی گرم گفتگو میشم، دوست پیدا میکنم و بالاخره کلی آدم جدید میبینم. این برای من که زندگیم به نوعی شبیه زندگی رابینسون کروزه است که به تنهایی تو یه خونه (جزیره ) زندگی میکنم و دمخور ممخور ندارم نعمت بزرگیه. حداقلش اینه که در طی روز با یکی دو نفر یه صحبت هر چند کوتاهی میکنم و به لطف همین گفتگوی کوتاه این تارای صوتیم یه تکونی میخوره و خاک ماکاش میپره.

چند روز پيش عصر كه از شرکت اومدم بیرون بارون می اومد و ماشین گیر نمی یومد. ایستگاه مترو هم درست کنارم بود ولی چون تا حالا سوار نشده بودم قصدم این بود که تو یه فرصت مناسب این تجربه رو کسب کنم.

ولی چون یواش یواش داشتم تبديل به يه موش آبكشيده ميشدم دیگه مجبور شدم. با خودم گفتم برم با مترو برم حداقل یه سقفی بالا سرم هست. . .

وارد شدیم و با راهنمایی یکی دیگه بلیط تهیه کردیم و بعد از طي پله ها رسيدم ايستگاه و بعد از مورد فشار قرار گرفتن ( مديونيد اگه فك بد كنيد ) و اینا . . . ازونجا که من مثل پاکت نامه هرجایی جام میشه و حتی از زیر در هم رد میشم موفق شدم سوار بشم.

فضا عطراگین بود حسابی. عطر آگین ها . . نه بوي عطر "ساميا جيتي از رُم" بلكه عطر " لوبيا چيتي از قُم".

یاد متروهای روسیه و ازبکستان افتاده بودم. اونجا الحمدولله از زمان رضا شاه مترو داشتند و متروهاشون الان حکم آثار باستانی رو داره ولی بهر حال هر چی باشه خلوته حسابی.

چون اولین بارم بود سوار مترو شده بودم کمی ترس داشتم که مثلآ جیبم و نزنن و یا ایستگاه و رد نکنم و . . .

تو همون هاگیر واگیر شلوغی یه لحظه دستم و از کیفم جدا کردم و دیدم به قدرتي خداوندگار ِ عالميان همونطور تو هوا معلق مونده ( به علت ازدحام جمعيت ). خب اینم یکی از شاهکارای خلقت و زندگي در تِهرونه شاهه دیگه . . .

قطار كه حركت كرد و منم یه کم که جام محكم شد يه نیم نیگاه به بغل دستیم کردم و دیدم ماشالله عجب قدی داره !! دستش و گرفته بود به آخرین نقطه اتکایی سقف که نیوفته . . خواستم بگم حاجی اون بالا مالا ها هوا چطوره که روم نشد .

داشتم به قد این یارو توجه میکردم و تو خودم بودم که متوجه شدم از قضا منم دستم درست به همون سطحی که این بابا آویزونه، چسبیده !! بعد زیر چشمی نیگاه کردم دیدم ای بابا ! شونه هامونم که هم سطح و هم ردیفه !! بعد برگشتم به بهانه اینکه سوال کنم الان کدوم ایستگاهیم، یه نگاه کامل تر بهش انداختم و دیدم ای دل غافل !! حاجی هم قد خودمونه كه !! بلکم یه کم کوتاه تر. صورتامون دقیقآ روبروی هم قرار داشت و اگه صورتم و ميچرخوندم دماغامون با هم تصادف ميكرد.

خلاصه رسیدم به ایستگاهی که باید عوض میکردم خطم و . .

کیفم و که داشت سر ِ خود با موج جمعیت میرفت پریدم گرفتم و در یه فقره اقدام انقلابی از قطار پریدم بيرون و كلي هم تلاش كردم تا اين خورجينمون و (كيفم و ) كشيدم بيرون. هر جا جمعیت میرفت منم مث بـُـز گــَر دنبالشون. تا اینکه رسیدم اون یکی ایستگاه .

خيلي مودب واستاده بودم کنار تا قطار برسه. رسید! ولی مگه این ملت نا مودب ! راه میدادن یه فقره جوان مودب سوار شه ؟؟!!

خلاصه دوباره همراه جمعیت شدم و بالاخره بعد از رفتن دو سه تا قطار به زور میخواستم سوار شم ولی انگار فقط جا برای همین یه پاکت نامه نبود !! جمله ای رو که در ایستگاه قبلی از یه جوون یاد گرفته بودم به کار بردم و با صدای بلند گفتم : آقا جا بدید یه کارگر خسته هم سوار شه ! میخواد بره خونه فردا هم بیاد سر کار ! آقا جا باز کنید این کارگر خسته ( اشاره به خودم ) سوار شه. حاجي جان يه تكان به مكان بده. ملت کمی خندیدند و بالاخره هر طور بود جا باز شد و ما هم تپیدیم تو .

ایستگاه آخر . . رسیدیم اما چه رسیدنی !! کاملآ شل و ول شده بودم و لِه و لِورده ! مث بالني كه داره سقوط ميكنه سعي كردم هر چي تو جيبام هست بندازم دور و نميدونم چرا اول بلیطم و انداختم دور و به راهم ادامه دادم که دیدم ای بابا ! برای خروج باید بلیط و دوباره ارائه داد. مونده بودم پشت گیت و ملت رد میشدن. کم مونده بود مث بچه ها بزنم زیر گِــیه و بگم : من مامانم و میخوام !! تو همین اثنا یکی گفت: چرا رد نمیشی داداچ ؟ گفتم : بلیطم و اَناختم دول ! گفت چی ؟ گفتم : آخ ببخشید. بلیطم و انداختم دور. گفت: بیا با من رد شو . خلاصه با کمک اون اقاهه گیت خروجم رد نمودیم.

حالا مرحله سوم یعنی سوار اوتوبوس واحد شدن بود. به جرات میتونم بگم دقیقآ 10 سال بود که سوار اتوبوس های خط واحد نشده بودم. بسکه مرفه بی دردم به جان شما !! اَ.م.ا.م گفت نگذازيد اين انقلاب به دست مرفهين بي درد بيوفته ها !

خلاصه رفتم باجه بلیط فروشی و گفتم حاجی یه 5 تا بلیط به ما مرحمت بفرما ! مرحمت فرمود. گفتم چقد شد ؟ گفت: صد تومن ! گفتم: ببخشيد !! صـــــ. . . .ــــــد تومـــن ! چه خبره ؟ مگه دونه ای چنده ؟ ( آخه یادمه اون زمانايی که سوار اتوبوسای واحد میشدم { فسيل شديم به جدت } بلیط یکی دو تومن بود ) گفت: حاجی مگه با اصحاب کهف بودی ؟ دونه ای بیست تومنه . بیسسست تومن !!! با خودم گفتم : پسر نوح با بدان بنشست. برو ببين الان چه وضعي به هم زده لا مصب !

خلاصه درحالی که حسابی متعجب بودم ( نه برای بیست تومنش. برای اینکه فکم افتاد که قیمت بلیط بیست برابر شده ) رفتم و سوار اتوبوس شدم. کمرمم حسابی بخاطر سرپا ایستادن تو مترو حسابی درد میکرد و به قول اين يارو رحمت تو شمس العماره بلانسبت شما، گلاب به روتون ديكسم حسابي درد گرفته بود.

بيلاخره سوار اتوبوس شديم. هنوز اتوبوس حرکت نکره بود که یه پیرمردی اومد تو اتوبوس. با خودم گفتم : زكي بابا ! پاشو جات و بده به اين پيري بابا جون ! مونده بودم تو دو راهی که جام و بدم به این بابا یا ندم !! آیا بدم ؟ یا که ندم ؟ دیدم اگه بدم کلاه میره سرم و . . . ندادم.

خلاصه یه نیم ساعتی هم تو اتوبوس بودم. مني كه همينجوري، هميشه ء خدا جهت يابيم مختله و وقتي از در سينما بيرون ميام چون از دري كه رفته بودم تو، نيومدم بيرون نيم ساعت بايد دنبال خيابوني بگردم كه ماشينم و توش پارك كرده بودم، حالا تو اتوبوسي نشسته بودم كه صندليش در خلاف جهت بود و وقتي اتوبوس داشت ميرفت، انگار من داشتم ميومدم.

خلاصه اینکه هي به بغل دستيم ميگفتم اينجا كجاست ؟ اونم از اول تا آخرش، دمش گرم، همش گفت : اينجا آزاديه !! بالاخره رسیدم ایستگاه مقصد. خواستم پیاده شم که دیدم نوشته کرایه نقدی . . . تومان ! ای تف به این شانس هي. اون همه بلیط گرفتم که مطمئنم باید به عنوان یادگاری، بعدها بدمشون به پسرم چون دیگه عمرآ سوار اتوبوساي خط واحد بشم ! ( آخه پسرم هر وقت منو ميبينه پاچه شلوارم و ميگيره و ميگه : بابايي پول پــِــته. منم ميخوام اين بليطا رو بهش بدم بجاي پول تا باهاشون بازي كنه. آخه پولا رو پاره ميكنه سگ توله ).

بالاخره بعد از این همه کش و قوس گلاب به روتون، بلا نسبت رسیدم خونه ! گرسنه ! لباسا چروک ! لب و لوچه آويزن ! کفاشا خاکی ! اعصاب داغون ! دهن كف كرده و سرویس !

رسیدم خونه و لباسا رو کندم و با خودم گفتم یه دراز کوچولو بکشم و پاشم دوش بگیرم و بعدشم يه چيزي بريزم تو اين خندق بلا. چراغ هال و روشن گذاشتم که خوابم نبره، تی وی رو روشن کردم و صداشم تقريبآ زياد كردم كه خوابم نبره و رفتم زیر یه پتو که وسط اتاق ولو بود دراز کشیدم و . . .

چند دقيقه بعد وقتی پا شدم دیدم ساعت 7 صبحه !!! تی وی همچنان روشن بود و داشت برنامه پخش میکرد. چراغ هال هنوز روشن بود و منم همچنان زیر پتو.

با خودم گفتم پاشم یه دوش بگیرم تا ازین حالت در بیام ولي بعدش نميدونم كي راضيم كرد که ای بابا ! مگه میخوای کجا بری ؟ مگه کی میخواد ببینتت ؟ مگه قرار دادی ؟ مگه جلسه داری ؟ اصن مگه میخوای با تاکسی بری که میترسی بوی عشق ِ زير بغلت بغل دستیت و ناراحت کنه ! بپر سر ایستگاه مترو و . . . .

و به اين نتيجه رسيدم كه یه ساعتم یه ساعته. پتو رو كمي بالاتر تا زیر گلوم كشيدم و دوباره سعی کردم ازین یه ساعت باقی مونده هم استفاده کنم و . . .

بالا رفتيم دوغ (بي گاز) بود

پايين اومديم ماست (كم چرب ) بود

يه چيزي هم اين وسطا راست !! بود . . .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:36  توسط آسِت  |