تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار - تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

خالجانمان از شهرستان زنگ زده روی مبالمان و خیلی سریع میگوید آست جان تماس بگیر کارت دارم و بعد هم بلا درنگ و بدون خدا حافظی قطع میکند.

تماس میگیرم و حال و احوالی و  . .

میگوید : خواستم تولد حضرت علی را بهت تبریک بگم.

من در حالی خُم ز ِ خُم خاطرُم جم بی : خب. بعدش !!؟؟ اون مطلبی که میخواستی بگی چی بود ؟

- هیچی همین دیگه !! فقط میخواستم تبریک بگم !!

من : من تماس بگیرم با شما که شما هوس کرده بودی به ما تبریکات فائقه بگویی؟؟؟ جل الخالق !! فکر این را نمیکنید که اگر قلب ما با قوه پارس کار میکرد الان دی شارژ شده بود ؟؟


آن یکی خالجانمان تماس گرفته اند و میگویند :

- آست جان به عنوان نوه ارشد راه را برای سایرین بند آورده ای ! آخه پسر جان پس تو بالاخره نمیخوای یه آستینی بالا بزنی ؟؟

من : والله خالجان کار ما از آستین ماستین گذشته. نمیبینید مگر که پاچه هایمان را هم بالا زده ایم ولی خبری نمیشود لا مص ص ص صب !!


این روز ها عجیب برای دختری که به خواستگاریش مشرف شدیم و نیم ساعت اول اشتباهآ با خواهرش در مورد زندگی مشترکمان گفتگو کردیم ناراحتیم و دلمان میسوزد. مخصوصآ با آن حرف هایی هم که ما زدیم !!  بخاطر حماقت ما بد طور خورد تو برجکش بنده خدا !! ما خودمان را نمی بخشیم. هرگز !!

علت یادآوری این مسئله مضحک این بود که چند روز پیش جایی بودیم که ما را با مدیر شرکتمان اشتباهی گرفتند فلذا کلی تحویلمان گرفتند و در صدر نشاندنمان. چه حالی ببردیم !

ولی هنگامی که فهمیدند نیم ساعتی ست در مورد کار مشترکمان با ما گفتگو میکنند و سر کارند، بد طور ما را اَن محل نمودند .

ما آنها را هرگز نمی بخشیم !! هرگز !


مدتی ست به قول اخوان ثالث عزیز گرگ هاری شده ایم. هرزه پو و دله دو !!

چند وقتیست هر کدام از اطرافیان و دوستان که ما را به جایی یا مراسمی دعوت میکند تا دختر دم بخت و پَر پَختی را برای یک عمر زندگی مشترک ( زککی !!) معرفی کنند بیشتر از آنکه آن طفل معصوم توجه مان را جلب کند ما شیفته سایر نسوان در آن جمع میشویم.

از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نماند منظورمان اصلآ اخلاق و رفتار نیست. 


همشیره محترم تماس میگیرند.

- آست جان میخوایم بریم سینما.میای بریم ؟

من : چه فیلمی ؟

- زن ها فرشته اند !

من : نه عزیزم ! فیلم های تخیلی دوست ندارم.


اطلاعیه :

از آنجا که تعداد قابل توجهی از نسوان و جامعه کثیر بانوان توسط ارسال نامه، درج نظر های خصوصی و عمومی، فکس، تلفن، درج پیام در روزنامه های متعدد، راهپیمایی و نصب پلاکارد و پارچه نوشته نسبت به پاراگراف آخر پست اخیر این حقیر ابراز انزجار نموده اند و حتی بعضآ اینجانب را مهدور الدم معرفی نموده اند و اعلام داشته اند نات اُنلی زن ها فرشته اند بات آلسو از مَلِک هم برترند ما، آست از همین تریبون اعلام میداریم که :

باید بـــــــــگم یک زن بااراده

از سر ِ صدتا مرد ِخوب زیاده

 

فلذا خواهشمندیم دیگر ما را با محارممان وصلت ندهید چون ما خیلی غیرتی می باشیم !

 

سیب زمینی بی رگ یعنی کسی که خیلی با غیرته دیگه ؟؟ آره ؟؟ چون والده محترم همیشه ما را سیب زمینی بی رگ خطاب میکنند.

 

و من الله توفیق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 16:3  توسط آسِت  | 

منشی شرکت تماس گرفته

- سلام آقای آستی !

+ به . . .  . ! سلام خانوم.

- خواستم روز پدر و بهتون تبریک بگم.

+ ما رو سَــنَــنَ ! خانوم ما که هنوز نه همسر هستیم و نه پدر.

ـ اشکال نداره. همسر خوب که وجود نداره ولی امیدوارم در آینده پدر خوبی باشید.

+ خانوم ما فقط میتونیم  "پدر سوخته " ی خوبی باشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 16:40  توسط آسِت  | 

موقعیت مکانی : در تاکسی

راننده تاکسی : آقااااا پدر مردم و درآوردن. این آ خ . . د های ج ا ک ش  هم که دیگه ریدن تو مملکت .

یکی از مسافرا از پشت : آقای محترم چرا توهین میکنید ؟

راننده با تعجب و کمی ترس : ببخشید آقا ! شما آ خ و . . . د ؟

مسافر : نخیر. من ج ا ک ش م.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:28  توسط آسِت  | 

این شعر رو تو بلاگ سرکار خانم زهرا دُری خوندم و با اجازه شون اینجا درجش کردم. متن و بدون دست بردن توش نوشتم و ممکنه توش غلط املایی باشه.

 

حضرت حوا . . . .

 

آهای تو که از تیپ من دلخوری

حضرت حوّا که نبود چادری !

 

- شوهرشم تعصبش به جا بود

پدربزرگ خوب انبیا بود –

 

حضرت حوّا که نماد عشقه

بی همه کَس ، اِند ِ سواد عشقه

 

برگ درختا رُ که چید با موچین

(دنبال مدّ پیرهنش نباشین !)

 

لباسشو پشت درختا پوشید

واسه دل خودش یه هفته رقصید

 

البته اولش همش می خندید

لختکی بود که شوهرش پسندید

 

اینجا که بود رسید یه حکم تازه

که یک نظر حلاله و مجازه 

 

سیبشو چید توو روز خوب و روشن

اون که نیفتاد رو سرِ اَنِشتن !

 

آدمو دید ، اما محل ندادش

ول که نبود ، شهد و عسل ندادش

 

گُف با خودش : " غرور اَزم می باره

اگر بخواد ، خودش میاد دوباره

 

باید بگم یک زن بااراده

از سر ِ صدتا مرد خوب زیاده "

 

***

آدم ِ اول که نبود لیق و هیز

کاری نداشت به پاهای زیر میز

 

بنده خدا ،پشت درختا ایستاد

حوّا را دید ، دلش به تاپ تاپ افتاد

 

دل توو دلش نبود که این دختره

دیر بشه با فرشته ها می پرّه

 

(با اینکه اون روزا نبود یه آخوند )

رو به خدا نماز حاجتو خوند

 

گف به خدا : " چی کار کنم خر بشه ؟

حوّا خانوم ، آدمو همسر بشه ؟! "

 

خدا شنید صداشو ، گف به آدم :

"هولی چرا ؟...یواش یواش و کم کم

 

حرفو دُرُس بزن ، چی چی شنیدم ؟

من که هنوز خرو  نیافریدم !

 

همین حالا فضول کار مایی

نیومده طلبکار خدایی

 

دو روزه که آدم شدی برادر

نیومده ، رفتی تو فکر خواهر ؟!

 

تا مشکلی برات می شه مهیّا

فوری میای سراغ حق تعا لی

 

خودت برو با حوّا صحبت بکن

به قول گفتنی باهاش چت بکن

 

حرف رکیکی نزنی به حوری

جنبه اگه نداری ، بی شعوری ! "

 

آدم دوباره گف : " خدای مهتر !

تنهام و بی تجربه و بی پدر

 

ننه ندادیم که بره سراغش

حوّا مگه کیه با اون دماغش ؟! "

 

خدا دوباره گف جواب آدم :

" باید که حوّا بکنه روتو کم

 

دختر ِ ماه و ساده آفریدم

نازشو هم هزار هزار خریدم

 

فک میکنی مفتکی میزنیش تور ؟

دماغشو چیکار داری لندهور ؟!

 

باید بری گل بریزی زیر پاش

لحظه به لحظه گوش بدی به حرفاش

 

یه اِبسیلُن صداقت و رفاقت

می کنه زندگیتو گرم و راحت

 

واسه خودت زلزله ای ، نه آدم

چن میلییون سال دیگه برو بم ! "

 

***

 

آدم اومد دوباره اونطرفها

هیچّی نبود کادو بده به حوّا

 

با وسوسه نزدیک حوّا ایستاد

یهو یه نارگیل روی کلّه ش افتاد

 

نارگیلو برداشت و با ذوق بسیار

با سند منگوله دار ِ یک غار !

 

با خُلق و خوی پاک آدمیّت

رسید سر ِصیغه ی محرمیّت

 

***

 

اگر که حوّا می دونس  توو دنیا

حقّشو آدم می خوره این هوا

 

اگر می دید که خون بهاش ارزونه

نصفه ی خون آدم ِ میمونه

 

اگر می دید که ارثیه ش یه نیمه س

زیر نگاه هیز نرها بیمه س

 

اگر می فهمید که بخاطر زور

نمیتونه باشه رییس ِ جمهور

 

اگر می دید بخاطر کفش پاش

باباشو میارن جلوی چشماش

 

اگر می دید که نرها خوب و آزاد

روی موتور ویرا ژ می دن شادِ شاد

 

اگر می دید باید فقط خم بشه

چادری باشه تا گناه کم بشه

 

اگر می دید بخاطر روسریش

بیاد بشه مضحکه ی ریش و پیش

 

اگر می دید حق نداره بخونه

ترانه های ناب و عاشقونه

 

اگر می فهمید که به اذن شوهر

میشه سفر کنه به جای دیگر

 

به جای بله گفتنش به آدم

یه راست و دربستی می رف  جهنّم !

 

***

حضرت حوّا  توو بهشته  شرعا

آپارتمان خوبی داره حتما

 

مطمئنم نشسته عاشقونه

هایده هم داره براش می خونه !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:39  توسط آسِت  | 

خدایا ! بدینوسیله مراتب تشکر و امتنان خود را ازینکه در شب لیله الرغائب نیز ما را همچنان به روی ت خ م های جبرائیلت دایورت نموده بودی اعلام میداریم.

امضاء : آسـِـت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 13:6  توسط آسِت  |