میدونید که اصولآ ما ایرانی ها آدمای دقیقه نود هستیم. مثلآ یارو چون از کار بیکار میشه و دیگه هیچ منبع درآمدی نداشته میچسبه به یه کار جدید و از قضا توش هم موفق میشه ! اون یکی همینطور و . .
خب منم مستثنا نیستم و به نوعی دقیقه نودیه بعضی از کارام. محل کار جدیدم چون ترافیک خیلی سنگینی داره معمولا ماشین نمیبرم و با تاکسی میرم و بر میگردم. این یه خوبی هم داره واسم و اونم اینکه معمولآ با آدمای بغل دستیم تو مسافت های طولانی گرم گفتگو میشم، دوست پیدا میکنم و بالاخره کلی آدم جدید میبینم. این برای من که زندگیم به نوعی شبیه زندگی رابینسون کروزه است که به تنهایی تو یه خونه (جزیره ) زندگی میکنم و دمخور ممخور ندارم نعمت بزرگیه. حداقلش اینه که در طی روز با یکی دو نفر یه صحبت هر چند کوتاهی میکنم و به لطف همین گفتگوی کوتاه این تارای صوتیم یه تکونی میخوره و خاک ماکاش میپره.
چند روز پيش عصر كه از شرکت اومدم بیرون بارون می اومد و ماشین گیر نمی یومد. ایستگاه مترو هم درست کنارم بود ولی چون تا حالا سوار نشده بودم قصدم این بود که تو یه فرصت مناسب این تجربه رو کسب کنم.
ولی چون یواش یواش داشتم تبديل به يه موش آبكشيده ميشدم دیگه مجبور شدم. با خودم گفتم برم با مترو برم حداقل یه سقفی بالا سرم هست. . .
وارد شدیم و با راهنمایی یکی دیگه بلیط تهیه کردیم و بعد از طي پله ها رسيدم ايستگاه و بعد از مورد فشار قرار گرفتن ( مديونيد اگه فك بد كنيد ) و اینا . . . ازونجا که من مثل پاکت نامه هرجایی جام میشه و حتی از زیر در هم رد میشم موفق شدم سوار بشم.
فضا عطراگین بود حسابی. عطر آگین ها . . نه بوي عطر "ساميا جيتي از رُم" بلكه عطر " لوبيا چيتي از قُم".
یاد متروهای روسیه و ازبکستان افتاده بودم. اونجا الحمدولله از زمان رضا شاه مترو داشتند و متروهاشون الان حکم آثار باستانی رو داره ولی بهر حال هر چی باشه خلوته حسابی.
چون اولین بارم بود سوار مترو شده بودم کمی ترس داشتم که مثلآ جیبم و نزنن و یا ایستگاه و رد نکنم و . . .
تو همون هاگیر واگیر شلوغی یه لحظه دستم و از کیفم جدا کردم و دیدم به قدرتي خداوندگار ِ عالميان همونطور تو هوا معلق مونده ( به علت ازدحام جمعيت ). خب اینم یکی از شاهکارای خلقت و زندگي در تِهرونه شاهه دیگه . . .
قطار كه حركت كرد و منم یه کم که جام محكم شد يه نیم نیگاه به بغل دستیم کردم و دیدم ماشالله عجب قدی داره !! دستش و گرفته بود به آخرین نقطه اتکایی سقف که نیوفته . . خواستم بگم حاجی اون بالا مالا ها هوا چطوره که روم نشد .
داشتم به قد این یارو توجه میکردم و تو خودم بودم که متوجه شدم از قضا منم دستم درست به همون سطحی که این بابا آویزونه، چسبیده !! بعد زیر چشمی نیگاه کردم دیدم ای بابا ! شونه هامونم که هم سطح و هم ردیفه !! بعد برگشتم به بهانه اینکه سوال کنم الان کدوم ایستگاهیم، یه نگاه کامل تر بهش انداختم و دیدم ای دل غافل !! حاجی هم قد خودمونه كه !! بلکم یه کم کوتاه تر. صورتامون دقیقآ روبروی هم قرار داشت و اگه صورتم و ميچرخوندم دماغامون با هم تصادف ميكرد.
خلاصه رسیدم به ایستگاهی که باید عوض میکردم خطم و . .
کیفم و که داشت سر ِ خود با موج جمعیت میرفت پریدم گرفتم و در یه فقره اقدام انقلابی از قطار پریدم بيرون و كلي هم تلاش كردم تا اين خورجينمون و (كيفم و ) كشيدم بيرون. هر جا جمعیت میرفت منم مث بـُـز گــَر دنبالشون. تا اینکه رسیدم اون یکی ایستگاه .
خيلي مودب واستاده بودم کنار تا قطار برسه. رسید! ولی مگه این ملت نا مودب ! راه میدادن یه فقره جوان مودب سوار شه ؟؟!!
خلاصه دوباره همراه جمعیت شدم و بالاخره بعد از رفتن دو سه تا قطار به زور میخواستم سوار شم ولی انگار فقط جا برای همین یه پاکت نامه نبود !! جمله ای رو که در ایستگاه قبلی از یه جوون یاد گرفته بودم به کار بردم و با صدای بلند گفتم : آقا جا بدید یه کارگر خسته هم سوار شه ! میخواد بره خونه فردا هم بیاد سر کار ! آقا جا باز کنید این کارگر خسته ( اشاره به خودم ) سوار شه. حاجي جان يه تكان به مكان بده. ملت کمی خندیدند و بالاخره هر طور بود جا باز شد و ما هم تپیدیم تو .
ایستگاه آخر . . رسیدیم اما چه رسیدنی !! کاملآ شل و ول شده بودم و لِه و لِورده ! مث بالني كه داره سقوط ميكنه سعي كردم هر چي تو جيبام هست بندازم دور و نميدونم چرا اول بلیطم و انداختم دور و به راهم ادامه دادم که دیدم ای بابا ! برای خروج باید بلیط و دوباره ارائه داد. مونده بودم پشت گیت و ملت رد میشدن. کم مونده بود مث بچه ها بزنم زیر گِــیه و بگم : من مامانم و میخوام !! تو همین اثنا یکی گفت: چرا رد نمیشی داداچ ؟ گفتم : بلیطم و اَناختم دول ! گفت چی ؟ گفتم : آخ ببخشید. بلیطم و انداختم دور. گفت: بیا با من رد شو . خلاصه با کمک اون اقاهه گیت خروجم رد نمودیم.
حالا مرحله سوم یعنی سوار اوتوبوس واحد شدن بود. به جرات میتونم بگم دقیقآ 10 سال بود که سوار اتوبوس های خط واحد نشده بودم. بسکه مرفه بی دردم به جان شما !! اَ.م.ا.م گفت نگذازيد اين انقلاب به دست مرفهين بي درد بيوفته ها !
خلاصه رفتم باجه بلیط فروشی و گفتم حاجی یه 5 تا بلیط به ما مرحمت بفرما ! مرحمت فرمود. گفتم چقد شد ؟ گفت: صد تومن ! گفتم: ببخشيد !! صـــــ. . . .ــــــد تومـــن ! چه خبره ؟ مگه دونه ای چنده ؟ ( آخه یادمه اون زمانايی که سوار اتوبوسای واحد میشدم { فسيل شديم به جدت } بلیط یکی دو تومن بود ) گفت: حاجی مگه با اصحاب کهف بودی ؟ دونه ای بیست تومنه . بیسسست تومن !!! با خودم گفتم : پسر نوح با بدان بنشست. برو ببين الان چه وضعي به هم زده لا مصب !
خلاصه درحالی که حسابی متعجب بودم ( نه برای بیست تومنش. برای اینکه فکم افتاد که قیمت بلیط بیست برابر شده ) رفتم و سوار اتوبوس شدم. کمرمم حسابی بخاطر سرپا ایستادن تو مترو حسابی درد میکرد و به قول اين يارو رحمت تو شمس العماره بلانسبت شما، گلاب به روتون ديكسم حسابي درد گرفته بود.
بيلاخره سوار اتوبوس شديم. هنوز اتوبوس حرکت نکره بود که یه پیرمردی اومد تو اتوبوس. با خودم گفتم : زكي بابا ! پاشو جات و بده به اين پيري بابا جون ! مونده بودم تو دو راهی که جام و بدم به این بابا یا ندم !! آیا بدم ؟ یا که ندم ؟ دیدم اگه بدم کلاه میره سرم و . . . ندادم.
خلاصه یه نیم ساعتی هم تو اتوبوس بودم. مني كه همينجوري، هميشه ء خدا جهت يابيم مختله و وقتي از در سينما بيرون ميام چون از دري كه رفته بودم تو، نيومدم بيرون نيم ساعت بايد دنبال خيابوني بگردم كه ماشينم و توش پارك كرده بودم، حالا تو اتوبوسي نشسته بودم كه صندليش در خلاف جهت بود و وقتي اتوبوس داشت ميرفت، انگار من داشتم ميومدم.
خلاصه اینکه هي به بغل دستيم ميگفتم اينجا كجاست ؟ اونم از اول تا آخرش، دمش گرم، همش گفت : اينجا آزاديه !! بالاخره رسیدم ایستگاه مقصد. خواستم پیاده شم که دیدم نوشته کرایه نقدی . . . تومان ! ای تف به این شانس هي. اون همه بلیط گرفتم که مطمئنم باید به عنوان یادگاری، بعدها بدمشون به پسرم چون دیگه عمرآ سوار اتوبوساي خط واحد بشم ! ( آخه پسرم هر وقت منو ميبينه پاچه شلوارم و ميگيره و ميگه : بابايي پول پــِــته. منم ميخوام اين بليطا رو بهش بدم بجاي پول تا باهاشون بازي كنه. آخه پولا رو پاره ميكنه سگ توله ).
بالاخره بعد از این همه کش و قوس گلاب به روتون، بلا نسبت رسیدم خونه ! گرسنه ! لباسا چروک ! لب و لوچه آويزن ! کفاشا خاکی ! اعصاب داغون ! دهن كف كرده و سرویس !
رسیدم خونه و لباسا رو کندم و با خودم گفتم یه دراز کوچولو بکشم و پاشم دوش بگیرم و بعدشم يه چيزي بريزم تو اين خندق بلا. چراغ هال و روشن گذاشتم که خوابم نبره، تی وی رو روشن کردم و صداشم تقريبآ زياد كردم كه خوابم نبره و رفتم زیر یه پتو که وسط اتاق ولو بود دراز کشیدم و . . .
چند دقيقه بعد وقتی پا شدم دیدم ساعت 7 صبحه !!! تی وی همچنان روشن بود و داشت برنامه پخش میکرد. چراغ هال هنوز روشن بود و منم همچنان زیر پتو.
با خودم گفتم پاشم یه دوش بگیرم تا ازین حالت در بیام ولي بعدش نميدونم كي راضيم كرد که ای بابا ! مگه میخوای کجا بری ؟ مگه کی میخواد ببینتت ؟ مگه قرار دادی ؟ مگه جلسه داری ؟ اصن مگه میخوای با تاکسی بری که میترسی بوی عشق ِ زير بغلت بغل دستیت و ناراحت کنه ! بپر سر ایستگاه مترو و . . . .
و به اين نتيجه رسيدم كه یه ساعتم یه ساعته. پتو رو كمي بالاتر تا زیر گلوم كشيدم و دوباره سعی کردم ازین یه ساعت باقی مونده هم استفاده کنم و . . .
بالا رفتيم دوغ (بي گاز) بود
پايين اومديم ماست (كم چرب ) بود
يه چيزي هم اين وسطا راست !! بود . . .